بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب) http://www.mashregh54.ciooc.com/ متولد : 1 تیر 1354 ش ******************************* تمام مطالب این وبلاگ ، حاصل قلم ودغدغه های ذهنی بیابانی ای است که اندک مایه ای در ادبیات وپژوهش دارد و سعی کرده چون کویر بی ادعا باشد که :« آن ذره که در حساب ناید ماییم. » و قدردانی از دوستانی که در صورت استفاده از این مطالب ، امانتداری کرده وحتما به منبع ارجاع می دهند: http://www.mashregh54.ciooc.com/ ********************************** و اما حرف هایی هست برای "گفتن" ، که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم. و حرف هایی است برای" نگفتن"؛ حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن " فرود نمی آرند. حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه های ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد دکتر علی شریعتی fa ciooc.com Wed, 01 Sep 2010 23:48:06 +0430 سه...دو... یک! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66198.html  

21 اسفند 1386 ش بود که نخستین مطلب را در خانه ی مجازی ام درج کردم ، یعنی همان روزها که چندماهی بود پس از مدت ها کار و فعالیت در متن جامعه و آن هم در شهری کوچک و سنتی ، مثل یزد ، زنی که دست به قلم برده و نیز با سازمان ها و مراکز مختلف در زمینه های : تدریس ، ویراستاری و...همکاری کرده بود؛ ناگهان تصمیم گرفت خودش باشد و خودش و ارتباطش را باعالم و آدم قطع کرد و نشست توی خانه! فقط چون همیشه فکر می کرد چه تفکّر مسخره ای که زن نفقه بگیر مرد باشد ، گاهی کتابی را برای ویراستاری می پذیرفت و در منزل به انجامش می ساندو اندک درآمدی!دراین سال هااتفاقات زیبایی افتاد.چقدر مزه مزه کردنشان به جانش می نشیند. 

هرچند در این دو سال بارها دعوت به همکاری شد ، اما " نمی خواست" و " نپذیرفت" !پنج ماه پیش همزمان چند نفری آمدند و اصرار بر همکاری داشتند .جوابش منفی بود. یکی از آنها دو ماه رهایش نکرد که بیا و با من همکاری کن . بیا و برگرد. بیا تا به خیلی ها ، خیلی چیزها را ثابت کنیم. بیا برای خودت باش و برای خودت کار کن و... پاسخش منفی بود ، چون جدا شدن از فضایی که برای خودش درست کرده بود، سخت بود.دوماه طول کشیدو در نهایت حرف هایشان را در سه جلسه حضوری زدند و سنگ هاشان را واکندند در زمینه های مادی و معنوی.شرط ها و قول و قرارها. یکی که زن گفت از دروغ بیزارم! و او پذیرفت ؛ هرچند در جامعه ای که تار و پودش به دروغ آلوده شده ، این حرف ازآن حرف هاست!که امر و نهی را دوست ندارم ، چون آن قدر کار کردم که تشخیص بدهم چه باید کرد، که...و در قبال کار و خواسته های او هم پذیرفت که همراه باشد و همکار.

 

خب!از آن زمان تقریبا هفتاد روزی گذشته واتفاقات بسیاری با شتابی باور نکردنی افتاده است . در کارشان موفق بودند و زن وقتی بررسی می کند، می بیند به تعهداتش در حد توان خوب عمل کرده است، مثل همیشه.حتما او هم که ناگهانی آمد و  حتما باید می آمد، خودش را مورد قضاوت قرار داده است در این هفتاد روز! شاید! اما زن هنوز هم با خودش درگیر است .گاه دلش می خواهد باز بنشیند توی لانه اش!این سال ها هدیه های خوبی به او داد ؛ هرچند حدود هفت ماه آخرش همراه شد با انواع و اقسام بیماری ها وشدجامع الامراض در مقابل خیلی ها که جامع الاطراف می شوند! زن دلش  می خواهد "گیرنده" هم باشد و نه فقط "دهنده" .کسی که همیشه دوست داشته در مسیر "شدن" باشد ، نه "بودن"، نمی تواند به تکرارهای ملالت آور و چارچوب هایی که نظم و قاعده ی خودشان را دارند، تن در دهد.

 

گوشه ی چشم زن می پرید که حتما این اتفاق هم حکمتی داشته است، مثل تمام اتفاقات زندگی اش،مثل تمام آدم هایی که درعالم واقعی و یا فضای مجازی با آنها آشنا شد و حضورشان در مسیر زندگی اش حکمتی داشت تا اندکی یا بسیار بیاموزد . حالا که خوب نگاه می کند ، می بیند حتی از آنها که دانسته و ندانسته در حقش بدی کردند ، کینه ای به دل ندارد!همه را دوست دارد .

چند روزی گوشه ی چشمش می پرید که کسی می آید ، کسی که مثل هیچکس نیست. خوب که نگاه کرد،دیدنه ! باز خودش هست و خودش  ، همان هیچکس.رها!

_____________________________________________

 

امروز در تاریخ :

 

10 شهریور 1389
22 رمضان 1431
2010 September 1

- شب قدر، شب 23 سومین شب احیاء
- بانکداری
- سالگشت درگذشت فرانسوا موریاك روزنامه نگار، نویسنده و شاعر شهیر فرانسوی (1970)
- روزی كه جنگ جهانی دوم آغاز شد (1939)

 

دیشب مدام پیامک می رسید ، حتی آنها که به گونه ای وانمود می کردند که گویا اعتقادی ندارند، همه التماس دعا!و من چقدر دست هایم خالی بود و خودم در شرایط بد جسمی و معلق ماندن از نظر روحی، به نفس های گرم دیگران نیاز داشتم و دارم.

 

بعد از مدت ها مطلبی فرستادم برای سایتی خبری در یزد که درج شد ، شاید خواستم کمی از انزوای  دور شوم...شاید! نمی دانم!هیچ وقت تا این حد سر درگم و گیج نبودم. منگ!نشانی اش هم این است:

http://www.yazdfarda.com/news/25492.html

دیروز غروب بود که مطلب را فرستادم و امروز دیدم درج شده است. می شود آن را به اتفاقات تقویم امروز اضافه کنم.برایم مهم است، البته نه خیلی مهم ، مثل: جنگ جهانی، شب قدر، روز بانکداری ودرگذشت فرانسوا موریاک و هزاران اتفاق کوچک و بزرگ این عالم.

 

می خواهم اینجا از دوستانی سپاسگزاری کنم که در این فضای مجازی هدیه هایی ارزشمند بوده اند برایم و هر کدام به نوعی موثر و دوست داشتنی و بسیار قابل احترام. دوستانی به تمام معنا واقعی. حضرت حق را به خاطر این عنایت  شکر گزارم. دستانتان را می بوسم و بر اندیشه های بلندتان درود می فرستم . حرمت قلم هایتان ستودنیست

 

 

]]>
Wed, 01 Sep 2010 23:48:06 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_66198.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66198.html
زن http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66180.html  

دیوشدم

فرشته شدم

آن قدر افسانه ساختیدکه فراموش کردید زنم

من هم آدمم !

]]>
Tue, 31 Aug 2010 15:10:54 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_66180.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66180.html
خدای مدرن ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66038.html  

دکترها گفته بودند توی بدنش ، چند غدّه دارد رشد می کند. دلش می خواست خدا را ببیند و بگوید: « خدایا !جوانم ! زیبا ! هزار آرزو دارم. »اطرافش را نگاه کرد. خانه در سکوت شب فرو رفته بود. همه خواب بودند. نشست روبروی مانیتور. صفحه ی تصاویر گوگل را باز کرد .خدا را جستجو کرد.

ـ خدا

بعد الفی دیگر اضافه کرد :

ـ خداا

با هربار اضافه شدن الف، تصاویر هم عوض می شد .

ـ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

]]>
Wed, 25 Aug 2010 13:21:45 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_66038.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66038.html
قسمت http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66036.html  

قرار بود خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان را بخریم . دیوارهای حیاطش را برداریم و باغچه ی کوچکمان را بزرگ تر کنیم . حالا همسایه مان خانه ی ما را خراب کرده است و دارد آپارتمان می سازد و ما در آپارتمان کوچک اجاره ای زندگی می کنیم .

]]>
Wed, 25 Aug 2010 09:57:13 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_66036.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-66036.html
آیه ای از کتاب مقدّس http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65906.html  

 

واذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالوا انّما نحن مصلحون

 

چون به آنان گفته شودکه درزمین فسادمکنید، می گویند:به درستی که ما مصلحانیم .

 

بقره / آیه ی 11

]]>
Fri, 20 Aug 2010 12:35:37 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65906.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65906.html
... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65905.html  

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم                 موجیم که آسودگی ما عدم ماست

]]>
Fri, 20 Aug 2010 12:13:04 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65905.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65905.html
غربت / سیّد ابراهیم نبوی http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65856.html  

روزگار غریبی است نازنین !

 

می گویند غربت و تو می دانی که غربت چیست . زیستن در میان بخار تنفّرآمیر دهان های شوم و کثیف که هر یاوه ای را می گویند و ما را به تحمّل گفته هایشان وامی دارند. غربت یعنی اجباربه زیستن در میان جمعی که ترا خویشاوند خود یافته اند ، امّا وقتی خودت را ـ به همان گونه که هستی ـ در می یابند ترا نمی پذیرند . غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هرکس دشمن ترند . غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی ، هرچه می خواهی باش . غربت حکایت عاشقی است که از او می خواهند هرچه می خواهد بکند ، امّا عاشق نباشد.غربت یعنی دچار شدن به رخوت در حضور دیگران . غربت یعنی تکرار واژه های پست و تکراری و احمقانه و کسالت آور دیگران .غربت یعنی این که مجازباشی ساعت ها در مورد داروهای تقویت جنسی و ارتباط جنسی میان آدمها حرف بزنی و به قدرت مافوق بشری مردانی که با صدها زن می خوابند ، بخندی ، امّا با آن که دوستش داری مهربان نباشی . غربت یعنی این که " شما " بگویی و هرزگی کنی ، امّا تو نگویی و مهربان نباشی.غربت در دیاری که ما درآنیم زیستن عاشقان است در شهر کینه ها و مرگ . در این شهر شهوت مجاز است ، پلیدی رایج است ، دروغ واجب است ، خود نبودن مدال افتخار دارد ، هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است، امّا دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست واگذاشتن حرام است و ممنوع . چرا باید چنین کنی ؟ مگر سند مالکیّت تو را کس دیگری ندارد. مگر تو را با وجه رایج مملکت ایران نخریده اند. مگر داغ فلانی بر شانه ات نیست . خیانت ، خیانت و بعد سنگسار واژه های متعفّن دیگران است که بدشان نمی آید تو خیانت کنی و با هر کس و ناکس همخوابه شوی ، امّا نمی توانند تحمّل کنند دست های تو ، دست های کسی را که دوست دارد ، لمس کند .غربت یعنی این که تو با من باش و هرچه می خواهی بکن ، امّااگر در ته فلبت هم او را ـ فقط او را ـ دوست داری ، راهت را بکش و برو. می گوید : باشد ، برو ، چرا نمی روی حرف هایت را به فلانی بزنی ؟ آدم فهمیده ای است . با فلانی ، نه ، با او نه ، با هرکس می خواهی باش ، امّا با این یکی نه ، چرا ؟خب ، آخر ... او دوستت دارد. مگر چشمهایش را ندیده ای که وقتی نگاهت می کند چطور شکوفه می دهد؟ مگر ندیده ای که وقتی چشمش به تو می افتد ، شاد می شود.

حالا چرا با او حرف بزنی ؟ مگر این همه آدم نیست . این همه آدم خوب که زن و بچّه دارند . این همه سیاستمدارهای بزرگ ، این همه آدمهای ثروتمند بی عقده ! این همه کارمندان موظف و کاردان ، این همه خانم های اداره ی تأمین اجتماعی . اگر مرض نداری باید سراغ آنها بروی .بگویی که بیمار شده ای، حرفهایت را بزنی تا حالت را جا بیاورند .اصلا برو تی ام ، برو سراغ روانشناسهای حرفه ای ، برو یک دور کتاب های اریک فروم را دوره کن . او ، نه ، او، نه ،  او فریبکار است ، حقّه باز است ، دون ژوان است ، مگر ندیدی چطور حرّافی می کند ؟ تو هم بچّه مدرسه ای هستی ، تو نمی فهمی ، تو باید خیلی جدّی تر از این چیزهاباشی . تو باید خانوم باشی ، تو باید کتاب بخوانی ، کتابهای جدّی ، حرف های درست و حسابی ، بحث کنی . باید موقع حرف زدن دهانت کف کند . این طوری که تو حرف می زنی ، دل آدم را می بری. دیدی تقصیر خودت هست ؟ امّا نه ، تو باید درست و حسابی رفتار کنی . اگر این کارها را بکنی هنوز جای برگشتن داری . دوباره می آیی پیش خودم . دوباره من و تو خانه ی مشترک داریم . دوباره درد دل می کنیم . ولی این دفعه باید وظایفت را بناسی . باید احساساتت را کنترل کنی . او را هم باید فراموش کنی . می گوید که تو اصلا آدم جدی نیستی . من نمی گویم باید تو سری خور بشوی ، نه ، اصلا ، امّا تو حق نداری مثل بچّه درسه ای ها عاشق کسی باشی ، یعنی می خواهی باش ، ولی برو.

این واژه ها حالم را به هم می زنند . آدمهایی که هزاران تن استدلال دارند برای اثبات این که یک زن باید آزاد باشد ، ولی خودش نباشد. عاشق نباشد. مهر کسی را دردل نگیرد . باید از سیاست و روانشانسی و جامعه شناسی و هنر و همه چیز حرف بزند ، ولی نگاههای مهربانش را فقط به دیوار بدوزد . می دانم ولی می دانی که هرچه هست در " در دل داشتن مهر کسی " است و نه وارد حیطه های گناه و پلیدی شدن . بر تو می بخشند که تنت  را به خاطر هوس زودگذری به هر کسی واگذاری ، امّا به شرط آن که سند مالکیّت روح و قلب تو دست نخورد.

 

1368*

___________________________

* سیّد ابراهیم نبوی : بوی تمشک وحشی ، تهران : 1382نشر و پژو هش دادار ، ص19 ـ  21 .

]]>
Tue, 17 Aug 2010 22:45:31 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65856.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65856.html
بی قرار http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65822.html  

قرارمان این نبود که بسوزم

 

قرارمان آتشکده ای بود بر فرازی دست نیافتنی

 

تا همه ی معابد جهان به سجده درآیند.

]]>
Sun, 15 Aug 2010 23:25:22 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65822.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65822.html
تولّدت مبارک ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65761.html  

محمود دولت آبادی

تولّد : دولت آباد سبزوار ، 10 مرداد 1319 ش.

 

 

پدر رفته بود و من دلتنگ دلتنگ بودم ... هستم. تماس گرفتم تا احوال پرسی کنم. گفتم پدر رفته است .توهم از دلتنگی هایت گفتی و دوستانی که در تمام این سال ها رفته اند و تو مانده ای با رنجی از خبرهای رفتنشان. چند نفری را نام بردی و بعد گفتی : « بگذار برایت از شاهنامه بخوانم . » صدای پر صلابتت در گوشم پیچید : «...اگر مرگ داداست بیداد چیست ؟/ زداد این همه بانگ و فریادچیست؟ /از این راز جان تو آگاه نیست / بدین پرده اندر تورا راه نیست /...». بغضم شکفته بود واشک آرام آرام روی گونه هایم می لغزید.خودم را سپرده بودمم به صدایت : « به رفتن مگر بهتر آیدش جای / چوآرام یابد به دیگر سرای ». دلآرامی ام دادی.

نخستین بار که صدایت را شنیدم ، آن سال های دور و دیر بود؛ بعد از گرفتن آن مدرک کذایی کارشناسی ارشد زبان و ادبیّات فارسی ، که نسخه ای از رساله ام با عنوان « مقایسه ی زبان داستان در آثار احمد محمود و محمود دولت آبادی » را برایت فرستادم که در آبان 1380 ش از آن دفاع کرده بودم؛ با نامه ای که با این مضمون به پایان رسیده بود:« مرا از نقد و نظر علمی و پویای خویش بهرمند سازید ، خوشحال می شوم .». مدّتی گذشت . عصری مست خواب بودم که همسرم صدایم زد : « پاشو...کسی تماس گرفته ، می گه دولت آبادی هست . » فکر کردم شوخی می کند یا نه! کسی قصد مزاح دارد.آن روزصدایت راشنیدم ."خوش حالم" کردی. گفتی:« دیدت به ادبیّات خوب است...معلوم است که با ادبیّات معاصر آشنایی داری » . گفتی : « به نظرم تو روح پاک و مهذّبی داری » . گفتم : « نظرلطف شماست». گفتی :« نه!اهل تعارف و اغراق نیستم.جنس واژه ها را می شناسم . این را هم ازنوشته ات فهمیدم ».

 آن روزها حرفت را نفهمیدم . این روزها ـ بعد از این همه سال کلنجار رفتن با واژگان و ویراستاری متن ها ـ جنس واژه هارا می شناسم ، امّا هنوز معتقدم پیرخوب ادبیّات معاصرمان به من لطف داشته است.آن روزبرایم از نویسندگی گفتی : « از هیچ جنبه ای سودمند نیست . ارزیابی که می کنیم هرکسی دنبال این کار رفته ، از آل احمد تا هدایت و...استغنا وقلندری در روحیّه اش بوده است .» آن روزاز حوزه ی روشنفکری گفتی...از نمایشی بودن رمان " مدار صفردرجه " ی احمد محمود...از دکترهای قالیچه ای ...از پدرت و مثالش که : « بلبل هفت تا تخم می گذارد ، امّا یکیش آوازه خوان می شود».

بعدها دلم می خواست رساله ام را منتشر کنم .چهارم خرداد 1383تو برایم یک صفحه نوشتی و فرستادی :« ارج نهادن به کوشش جوانان فریضه ای است که از نگاه بصیرت هیچ انسان مجرّب و کارآزموده ای پنهان نیست . اینجا در عرصه ی پژوهش و تحقیق ؛ به خصوص توجّه به کوشایی جوانان ، امری است که به الزامی اخلاق مانند است و هرگاه در جامعه ی انسانی به آن توجّه نمی شد ، جستجوی طریق درست از نادرست دیرممکن تر می شد. زیرااین جوانان هستند که نیروی بالنده ی خود را ـ چه نیکو ـ که درپژوهش و تحقیق کار پیشینیان کار برند ؛ و این کارآزمودگان هستند  که با توجّه منصفانه به کوشش های ایشان ، مسیر رشد و آشکارترشدن توانمندی های جوانان را فراهم کنند . بدیهی است در انجام ساده ترین امور هم ـ همواره ـ چون و چراهایی پدید توانند آمد ؛ و این چون و چراها یکسره هم منفی نیستند و چه خوب که باشند . زیرا خود نوعی نقد تلقّی می شوند درباره کاری که انجام گرفته است . خود نیز ، اگر بخشی از موضوع تحقیق بانو فاطمه محسن زاده هدشی نبودم ، ای بسا نگاهی انتقادی داشتم نسبت به کارب که انجام یافته است . امّا ـ انصاف را ـ باید بیاورم که تحقیق و پژوهندگی در ادبیّات معاصر ، آن هم بدین دقّت که فاطمه هدشی بکار بسته است چندان برخوداراز بار مثبت است ، و چندان نشان دهنده ی زحمت و تلاش پیگیر و صمیمانه است که ترجیح می دهم اگر هم نکته ای نارسا به نظرم می رسد ، واگذارم به دید ونگاه دیگران و احاله دهم به همان چون و چراهاکه آوردم. بلکه در نظر آورم دقّت و بردباری و جستجوی صمیمانه  یک پژوهشگر جوان را که به کارب در خورتأمّل دست یازیده است...» .

درگیر کار بودم و کار : " ابوالمشاغل " ! نویسندگی برای صدا و سیما و تدریس این جا و آن جا ، ویراستاری و مدیریّت پژوهشکده ای و بدتر از همه سفارش نوشتن کتاب به نام و کام دیگران ، که نامش را گذاشته ام : " خود فروشی محترمانه " ؛ هرچند از آن مرحله عبور کردم ودریک تصمیم انتحاری خودم را رهاندم از هر قید و بندی و دوسال تمام خانه نشین شدم تا با خودم باشم و فقط و فقط برای خودم وچه لذّتی داشت برایم این دوسال : یافتن بهترین آموزگارم ... وقتی در درونم بزرگ ترین تغییرات زندگی ام ، با شدّت بسیار و به سرعت اتّفاق افتاد و مرا از شرّ هرچه عادت بود؛ خلاص کرد؛ هرچند که درد داشت این تغییر...درد!کتاب چاپ نشد وهمان طور ماند ، امّا تو همچنان مثل رود جریان داشتی وهرمرتبه با اثری از تو مواجه می شدم ، تحسینت می کردم با همه ی وجودم ؛ هرچند دیگر نتوانستم تماس بگیرم ، چون از تو شرم داشتم و سرافکنده بودم از کاهلی ام که نوشته هایم تا مقطعی از فعّالیّت تو را در برگرفت و بعد تو جلورفتی و جلوتر و من همان جا که بودم ایستادم ...ماندم!استاد نرسیدن ها شده ایم استاد!

تولّدت بهانه قشنگی بود تا بنویسم ؛ اگرچه شاید هرگز این نوشته را نخوانی.تو از من دور بودی ، امّا آثارت که به من و ما نزدیک است .نگذاشتی این دوری  و فاصله را احساس کنم . صبورانه برایم حرف زدی و محبّـت کردی .فراموشت نمی کنم ، در خاطرم مانده ای، از همان روزها که رساله ام را می نوشتم و هرکجا از تو می گفتم و موضوع پایان نامه ام ، با این پرسش مواجه می شدم که : « همان که در کنفرانس برلین شرکت کرده است ؟ » و من آرام پاسخ می دادم : «  نه ! همان که کلیدر را نوشته است » .از آن هنگامه که رساله ام را با تمام خدمات پستی برای شرکت در جشنواره ی خوارزمی فرستادم و به راحتی گفتند : « پایان نامه ی شما گمشده است ! » و بعد ها خانمی از سازمان اسناد و مدارک علمی کشور تماس گرفت که  « رساله ی شما را کسی گذاشته روی میز من»!هرچه پرسیدم پاسخ قانع کننده ای نداد که چطور رساله ام از دبیرخانه ی جشنواره ی خوارزمی، سراز سازمان اسناد و مدارک علمی کشور درآورده است! که آن همه عکس و تصویر شناسنامه و ... کجاست ! که شماره ام را ازکجا آورده اید!شده بودم شبیه علامت سؤال ، امّا وقتی پایان نامه ام باجلد و شیرازه ای جدا شده ، صفحاتی بریده شده و ممهوربه مهر سازمان اسنادبه دستم رسید ، سراپا تعجّب شدم!!!برایت که گفتم ، برایم گفتی،باز هم دلآرامی ام دادی .

 تو " محمود دولت آبادی " هستی ، نویسنده ی کلیدر ، جای خالی سلوچ و...و...و برای من انسانی در خور احترام که سطرهایی زیبا در دفترخاطراتم نوشت تا یادم باشد که مرعوب کوتوله های فرهنگی نشوم ، وقتی چنان درگیر خودخواهی ها و خودپرستی هایشان هستند که گویی با خودشان هم سرجنگ دارند.

نیمه شبی صدای پدر را می شنوم که اغلب زمزمه می کرد : « افتادگی آموز اگر طالب فیضی / هرگز نخورد آب زمینی که بلند است ».افتاده ام ! امّا در این برهوت لبی هم تر نکرده ام ! به قول تو: « تنهایی کویری ما آسان نیست » .*

__________________________

 

* کتاب دیدار با احمد محمود


]]>
Thu, 12 Aug 2010 01:51:22 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65761.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65761.html
توهّم http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65757.html  

یلدا را که تبریک گفتی ، یک زن به فهرست خیانت هایت اضافه شد .

]]>
Wed, 11 Aug 2010 23:26:32 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65757.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65757.html
سکوت http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65756.html  

 

دیگر دلم شعر نمی شود

 

لبریزم از واژه های استثنایی

 

ـ کر ، کور ، لال !

]]>
Wed, 11 Aug 2010 23:23:10 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65756.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65756.html
وقتی بانو کوچک بود ( 2 ) http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65453.html  

 

مدّت هاست برایت ننوشته ام فرازادم! امّا توی دلم هی یواشکی حرف هایم را برایت گفتم و گفتم.اول قراربود " هیچکس " باشی، تا آمدم بجنبم دیدم " هیچکس " خودم هستم و خودم! بعد فکر کردم بشوی همزادم !همان متولّد ماه تیر؟! نه ! چه فرق می کند ! امّا برای همزادم هم حرفی نداشتم ، انگار که به خودم می رسید و همان هیچکس. فیلم " سایه ی خیال " در مورد حسین پناهی و نازی اش و با بازیگری خود او،تو رابرایم " غلومی " کرد . واقعیّت داری . سایه ی خیال که نبودی ...نیستی ! من هم بازیگر نبوده ام ...نیستم ! همان هیچکسم و تو شدی " فرازادم " تا به بهانه ی توحرف ها ، خاطرات، تخیّلات ، حتّّی غر زدن هایم را بریزم توی جان واژه ها و بشوند " نامه هایی به فرازادم" و بگذارمشان اینجا ،توی خانه ی مجازی ام تا همه بخوانند و بدانند و تازه به خاطرت توبیخ هم بشوم که :« این بخش را حذف کن . بنویس! امّا برای خودت! خودت را عریان کرده ای!شرم کن!» عریان شده ام در این نامه ها و نمی دانم کدام عزیزی گفته بود: « من آنچه داشته ام به تماشا گذاشته ام ». تماشایی شده ام!

آن وقت ها گفته بودم: « عزیز دلم! دنیایم خیلی کوچک است .» و تو گفته بودی : « دنیا برای تو کوچک است . تو فراتر از این دنیای حقیری عزیز دلم!» دستم به تو نمی رسد. به خدای تو نمی رسد . به هیچکس نمی رسد. به خودم نمی رسد، اصلا قصّه هایمان هم تمام شد و کلاغمان استاد تمام نرسیدن ها!بانوی کویر؟ شهرزاد؟ دل به کدام قصّه خوش کرده ام؟

دستانم را بگیر تا آب توی دل سفالی ام تکان نخورد:« من می خوام برگردم به کودکی » 1. وقتی خواندن ونوشتن را آموختم، در جانم شور و شری به پاشد، بی کرانه !وهی مطربی و مطربی واژه ها و رقص قلم ! برایت نوشته بودم که کتاب ها مثل طوق نفرینی افتادند گردنم . فرزند پنجم خانواده ای مذهبی بودم، البتّه پنجمین فرزندی که زنده مانده بود تا روزی بمیرد!خانه مان پر بود از کتاب هایی که با انقلاب بعضی هایشان سوختند که یا خودشان بد بودند یا نویسندگانشان ، یکی که همان " تارزان " بود و آن میمون و آن دخترک !نام دیگری را به یاد نمی آورم ، فقط یکی از داستان هایش حکایت پسرک دانش آموزی بود که دل به خانم معلّمش بسته بود و بعد با تصادفی می مرد و معلّم می ماند و دسته گلی که آن روز پسرک برایش خریده بود . بقیّه را هم که اصلا به یاد نمی آورم،فقط به یادمی آورم که با سوختنشان دلم سوخت .

همان سال های تحصیلات ابتدایی " افسانه ی گیلگمش" را در سفری به تهران خواندم و چقدر برایم عجیب بود ، جذّاب و سنگین ، مثل قصّه ی " حی بن یقظان "! سال پنجم  ما را به اردویی در یکی از ییلاقات یزد بردند، هوای خنک و رطوبت زمینش هنوزهم پوستم را قلقلک می دهد و کتابخانه ای در سالنی که شیشه هایش شکسته بود و من آن روز فقط نشستم و خواندم ؛ به خصوص داستان " پری دریایی "را با تصویرهایی زیباازآن پری باتنی چون ماهی و سر انسان . بعد یکی از آموزگارانی که همراهمان بود، گفت: « کتاب ها را که نخوانده اید؟ این کتاب ها هنوز وجین نشده اند.» وصدالبتّه که کارازکار گذشته بود؛ هرچند کمی دیرو در دوره ی راهنمایی ، ازدرس حرفه وفن ، یاد گرفتم که " وجین "یعنی چه !

  دوره ی راهنمایی اوج کتاب نوشی ام بود! عطشم تمامی نداشت.خانه مان پربود از کتاب های مذهبی واز آن میان" داستان راستان " شهید مرتضی مطهّری ؛" قصص قرآن از آدم(ع) تا خاتم(ص)"، نوشته ی آیت الله سیّد هاشم رسولی محلّاتی خیلی به دلم نشستند .دیگر"قصّه های خوب برای بچّه های خوب" ،اثر ماندگار مهدی آذر یزدی ،"بچّه های مسجد" راکه گویا از سوی حوزه هنری منتشر شده بود و...خواندمشان چندین و چند بار.
کتاب های: قلب سلیم و گناهان کبیره و صغیره ی شهیدآیت الله دستغیب را هم خواندم و فهرستی تهیّه کردم از رذایل و فضایل اخلاقی و با خود عهد کردم" آدم خوبه " باشم و بودم و گاهی هم که ضربه اش را خوردم ، هرگز پشیمان نشده و خوشحال بودم ، گذاشتم پای دنیای کوچک دیگران و ضعف هایشان ! وحتّی کینه ای هم ازشان به دل نگرفته ام... قرارم نبود بزرگ شوم و باکتاب ها ، افکار و اندیشه های فیلسوفی آشنا شوم که رذایل اخلاقی را ستوده است! بزرگ شدم...خواندمش...لذّت بردم...! امّا احمقانه و به طرز فجیعی همیشه ؛ اگرچه : « بد بودم، امّا بدی نبودم » 2. ما را به صداقت روستایی مان ببخشید!

کتاب های ژول ورن ، جک لندن ، ویکتورهوگوو... روزنامه ها و مجلّات هم که جای خودشان را داشتند؛ به خصوص بچّه مجلّه ای که وسط مجلّه ای بزرگ منگنه شده بود و من همیشه منتظر آمدنش بودم و کندن آن مجلّه ی کودکانه از دل مادرش ...یادم نمی آید کیهان بود ، رشد یا...؟!راستش وقتی توی  فصلنامه ای می خوانم : « من چیزهای گنگ و در هاله مانده ای از اولین ماه های تولدم را به خاطر دارم! زمانی که از غلاف نه چندان محکم قنداقم ، با تقلا ، می گریختم ، از آن توده ی سفید ، آن انبوه پیچیده ی پارچه ، آن گیر مزاحم و چسبناک ، چاردست و پا بیرون می آمدم و برای این کار سرزنش می شدم از آدم های بی چهره !...» 3از خودم ناامید می شوم که جنینی ام را در خاطر ندارم، همان وقت که خون مادرم را می مکیدم.

اینجا نمی توانم از "قصّه های ظهر جمعه " رادیو بگذرم که رضا رهگذر راوی شان بود و قصّه های شب!چقدر به گوشمان می چسبید!

 این را هم بگویم خانه ی عمّه ی بزرگ ازآن خانه های بزرگ قدیمی است که من همیشه عاشق حوض های مستطیلی شکل پر ازماهی اش بوده ام و زیرزمینی که پر ازکتاب های درسی بچّه هایش بود ... کتاب های درسی پیش از انقلاب و داستان های شاهنامه! رابین هود ، افسانه هایی با گرگ های سه سر و اژدهای ده سر که هر سرش را می زدند به جایش چندتا سبز می شد وچشم هایی حریص که ازآن همه تخیّل گرد می شدند و حتما گشاد! و رمانی برای بزرگ ترها ، پر از زن های بد و حرف های بد و باز همان چشم های گرد وگشاد!

جنگ که شد ، یزد پناهگاهی شد برای خیلی ها ، از شهرهای دیگر! در کوچه ی کناری مان که بعدها نام شهیدی بر خود گرفت، مردی تنها ساکن شده بود با کتاب خانه ای ، در همسایگی یکی از همکلاسی هایم . دخترک به او گفته بود که دوستم خوره ی کتاب است و مرد ی که هرگز ندیدمش به او گفته بود از من تعهّد بگیرد که کتاب هایش را صحیح و سالم پس می دهم تا هر بار کتابی بدهد و بخوانم.

 نوجوان بودم و نه در پی فرازادی، برخلاف دوستان و همکلاسی هایم که اولین روابط عاشقانه شان را تجربه می کردند؛ من عاشق کتاب ها شده بودم و بوی کتاب ها یی که در کنار تحصیل، شیطنت ها و بازی های بی زمان ،دیوانه ام می کردند؛ کاری که از دست هیچ پسری بر نیامد!

فرصت خوبی بود . رمان های ر.اعتمادی و از این دست ، کتابی در مورد مکاتب سیاسی که هنوز قسمت هایی از آن را که نوشته ام ، با آن دست خطّ موّاج ، در دفترم دارم.هربار کتابی و باز کتابی و نشریّات توفیق و آن طنزها و طنّازی هاشان و...در سه کنج اتاق پذیرایی ، معرکه ی دلنشینی بود که مردی میانسال به پا کرده بود از کوچه ی کناری مان ...مردی که هیچ وقت ندیدمش! دنیایم وسیع تر شده بود واولین نتیجه اش شکی زیبا بود که هیچ چیز مطلق نیست ...که از اندیشه ها بنوشم ، خوب ببینم ، خوب بشنوم ، یاد بگیرم و دنیای دوست داشتنی خودم را بسازم ، بی هیچ تعلّق و بند و حصاری! به دور از هر اسم و ایسمی ! تا وقتی کسی از من می پرسد: « کدام طرفی هستی؟ چپی یا راستی ؟ » ، بگویم : « علی صراط مستقیم ، من طرف فرشته ها هستم » !

فرازادم! آن وقت ها کتاب " امیر ارسلان نامدار" ممنوع شده بود . پدر دوستم که در همسایگی ما بودند ، این کتاب را داشت . می رفتیم کتاب را بر می داشتیم ، بی اجازه و می خواندیمش ، بخش بخش . اگر هم پدرش می رسید ، گوشه ای مخفی اش می کردیم و با قیافه ای متفکرّانه شروع می کردیم به خواندن مجلّه ی " مکتب اسلام " ؛ تا این که بالاخره روزی تمام شد ؛ کتابی با ورق هایی دندانه دندانه و زرد که پوستی نو برآن خودنمایی می کرد . مشتاق خواندنش شده بودم ، چون شنیده بودم : " هرکس داستان امیر ارسلان نامدار را بخواند ، دربه در می شود " !

 دلتنگم فرازادم ! چند سالی است که گمشده ای دارم از جنسی که نمی شناسمش ! احساس غربت می کنم توی این کویری که ازآب خبری نیست ، فقط اشکم کافیست نازنین! که آن هم به هیچ جهنّمی نمی بَرَدَم! نمی دانم تاوان چه چیز را پس می دهم ؟ شاید همه اش به خاطر بچّگی ام باشد وآن کتاب...امیر ارسلان را می گویم ....

 

 

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

    رهـــــایـــــــــم کـــــن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

  جــــدایـــــــــم کـــــن

 

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

 تو با خود آشنایم کن

 

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت

 

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

مـن از جهانی دگـرم 4

 

____________________________

 

1. حسین پناهی

2. شاملو

3. گفتگو با فیروززنوزی جلالی ، داستان نویس : ادبیات داستانی ، سال ششم ، زمستان 1376 ، شمار 45 ، 82

4. همای

 

]]>
Fri, 23 Jul 2010 04:56:17 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65453.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65453.html
سیب! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65429.html  

قرار بود دست هایم را پر از شکوفه های سیب کنی 

 

نگاه کن! دست هایم خالیست

 

فقط تنم بوی سیب می دهد

 

]]>
Thu, 22 Jul 2010 00:36:59 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65429.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65429.html
شمسی باید ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65345.html  

دراینجامایلم شگردی را که شمس در مورد مولوی به کار برد، مورد بحث قرار دهم. در داستان ها گفته شده است که شمس تبریزی به دنبال مردی از مردان خدا می گشت ، یعنی طالب مستوران قباب غیرت الهی بود؛ یعنی کسانی که خدا آنها را پنهان کرده و به همه کس نشان نمی دهد و در این طلب مولوی را یافت.اینهاتفسیرالهی و عرفانی مسأله است.از دید دیگر که بنگریم ، شمس تبریزی وقتی که با مولوی برخوردکرد، چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده که دهانه ی آن بسته است، با عقابی روبرو گردیده که رشته ی تعلّقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته ها ی تعلّق را از دست و پای عقاب گشود،امّا البتّه به جای آن که بگوییم او این تعلّقات را از مولوی گرفت ، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد همین پاره کردن تعلّقات بودکه آن را از بالاترین سطح آغازکردتا به نازل ترین سطح آن رسیدودر این میان چیزی را فرو نگذاشت. شمس از مولوی ، خانواده و مطالعه ی کتاب و شغل اجتماعی و تدریس و افتاء و نشست و برخاست با شاگردان و دوستان وحتی پاره ای از قیود مذهبی جدا کرد و او را به صورت یک انسان برهنه رها نمود.

مسلما شخصیت فوق العاده نافذشمس توانست چنین تأثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.

در دیوان کبیر غزلی آمده که به ظنّ قوی ماحصل گفت و گوی شمس و مولوی است:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی در ابتدای این غزل سرّ جاودانگی خود را به وضوح و صراحت بیان می کند و می گوید که من قبلا مرده بودم ، امّا اکنون زنده شده ام ، گریه بودم ، اکنون خنده شده ام . این تعبیر " خنده شدن " تعبیر بسیار بلند و پرمغزی است که مطلقا غم را نمی شناخت و صریحا می گفت که:
باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون مابرغم حرام و خون غم بر ما حلال

هرغمی کوگردماگردید شد در خون خویش

در عرفان عاشقانه مولانا بر خلاف عرفان خائفانه ی غزالی " غم " جای ندارد. غزالی درآثار خود چهره ی فردی سراپا خائف را در برابر خداونند به جلوه می گذارد . مقام خوف ، البته مقام فوق العاده بلندی است ، ولی مولوی مقام بالاتری را نیز کشف کرد ؛ و آن مقام عاشقی بود. درعاشقی اگر غمی هم باشد ، از جنس غم های معمول و متعارف نیست؛ از این رو مولوی یک غزالی عاشق بود و غزالی یک مولوی بی عشق.

باغ سبزعشق کو بی منتهاست

جزغم و شادی دراو بس میوه هاست

عاشقی زین هردو حالت برتراست

بی بهار و بی خزان سبز و تر است*

 

____________________________________________

* سروش ، عبدالکریم : قمار عاشقانه  شمس و مولانا  (تهران : انتشارات صراط ، چاپ سیزدهم ، 1388) ، صص :10- 8 .

  

]]>
Sat, 17 Jul 2010 01:09:01 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65345.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65345.html
تو ای پری ... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65326.html  

 

روزها آمدند و رفتند از پی هجدهم تیرماه 1388ش که « استاد مهدی آذر یزدی » را با خود برد پیش همان پری ...آشنای دیرینه اش! به گمانم بچّه های خوبی بودیم که با قصه های خوب او قد کشیدیم . قرارمان این بود که خوب بمانیم ، اما خب! بزرگ شدیم دیگر! استاد بر من و بسیاری از هم نسلان من حق دارد که در مکتب اوآموختیم وآموختیم؛ هرچند هیچ وقت طلبکار هیچکس نبود . دریغ!آن وقت که بود، کدام یک از ما دست دلش را گرفتیم تا در غربت این کویرنلرزد؟ چه تلخ است که برخی اگر هم قدمی برداشته ایم، حالا طلبکار او هستیم !چقدر دنیامان حقیراست ! بوسه می زنم بر دست های او وپری رؤیاهای پاک و صمیمانه اش .روحش شاد.

واما از کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران: « ازناصر خسروشروع می کنم که با سفرنامه، سلوکی رادرعالم واقع شروع کرد که با زادالمسافرین در عالم اندیشه .اوروشنفکری است آشنا به سراسر مسائل دنیای معاصرخود که قدم گذاشته درراه نهضتی که درآن عهد مترّقی بوده و مبارزه می کرده است در راه بر انداختن ظلم و فقر و جهالت،امّا هنوززمینه برای مدعیّات آن آماده نیست .این است که به اجبار در یمگان می نشیند تا پس از مرگش برگوراوامامزاده ای بسازند واین یعنی مرد مبارز روشنفکری را به خاموشی عزلت سوق دادن و سپس برگورش بارگاه ساختن ، یعنی که حرفش را تا زنده است ، نمی شنویم تا بمیرد و بدل شود به پناهگاه خاموش و پذیرایی ـ همچو مستمسکی ـ برای ناتوانی ها مان.این همه مزار و امامزاده و بقعه و بارگاه را که بی خود نساخته ایم واین یعنی سراسر دستگاه شهید سازی برای ارضای شهید پرستی ما ایرانیان که از سر بند قضیه ی سیاوش تا کنون به چنین بیماری دچاریم. *»

 

*جلال آل احمد ، صص 177ـ178 .

]]>
Thu, 15 Jul 2010 23:52:15 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65326.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65326.html
یک آسمان پرنده در اثر http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65270.html  

 

داستان " یک آسمان پرنده " در پایگاه اینترنتی اثر :

 

 http://www.asar.name/1982/07/blog-post_3389.html

]]>
Mon, 12 Jul 2010 14:24:45 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65270.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65270.html
نیایش ... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65239.html  

روسو در زمينه ی مسائل سياسى ـ اجتماعى از برجستگى و شهرت ويژه ای برخوردار بود . او برخلاف معاصرانش بر اين باور بود كه انسان به خاطر رشدتمدّن غيرحقيقى و گرايش به اصالت عقل فاسد شده است. شارل بونه (1793 ـ 1720) در مقام خرده گيرى به روسو گفت:« اگر شايستگى و پذيرايى تكامل ، صفت طبيعى انسان است، پس جامعه ی متمدّن نيز طبيعى است.» ولتر هم هنگامی که (گفتار درباره ی اصلِ عدم مساواتِ) روسو به دستش رسيد، برآشفت. روسو در اين اثر عليه تمدّن و علوم و ادبيّات سخن گفته و بازگشت به وضع حيوانات و قبايل وحشى را توجيه كرده بود.
ولتر براى او نوشت: « آقاى من! كتاب شما را كه بر ضد ّنوع بشر نوشته بوديد، دريافت كردم. از اين بابت متشكّرم. هيچ كس مثل شما اين همه هوش و نكته سنجى براى چهارپا ساختن انسان به كار نبرده است. با خواندنِ كتاب شما، انسان دوست دارد چهارپا راه برود، ولى من شصت سال است عادت به دو پا راه رفتن كرده ام و متأسّفانه چهارپا راه رفتن برايم امكان ندارد.»
هنگامی که روسو در كتاب بعدى اش اين حرف ها را ادامه داد ، ولتر بار ديگر نوشت:«آقاى من! شما مى بينيد كه شباهت روسو به يك فيلسوف، مثل شباهت ميمون به انسان است. روسو سگ ديوجانى است كه هار شده است.»

ولتر کتاب " قرارداد اجتماعی" روسو را به شدّت مورد نقد قرار داد، امّا زمانی که متوجّه شد که مقامات سویسی، کتاب روسو رادرژنو آتش زده اند؛ بر اصل معروف خود وفادار ماند و به حمايت از روسو برخاست . او اين اصل را مرتّب تكرار مي كرد من يك كلمه از آنچه را تو مى گويى قبول ندارم، ولى تا دم مرگ براى اين كه تو حق ّ گفتن سخنان خود را داشته باشى، مبارزه خواهم كرد. »

 

_______________

 

در نیایشی از دکترعلی شریعتی می خوانیم : « ... خدایا! این کلام مقدّسی را که به روسو * الهام کرده ای ، هرگز از یاد من مبر که : « من دشمن تو وعقاید تو هستم ، امّا حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم. »

 

 

* در اصل متن هم چنین است.گویا اشتباه شده و منظور " ولتر " بوده است !

 



]]>
Sat, 10 Jul 2010 00:54:54 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65239.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65239.html
روزقلم http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65179.html  

 

مدّتهاست یک روز از تاریخ جلو هستم یا عقب ... هستیم ! دیروز " روز قلم " بود ... فقط همین !

 

اندیشه تان ناب ... قلمتان سبز !

]]>
Tue, 06 Jul 2010 23:39:40 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65179.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65179.html
باران http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65166.html  

شیشه شده ام

 

لطفا سنگ نزنید!

 

دلم فقط چند قطره باران می خواهد .

]]>
Tue, 06 Jul 2010 21:33:48 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65166.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65166.html
کمال ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65165.html  

سرنوشتش را هزار بار از سرنوشت ، امّا هیچ وقت به پی نوشت نرسید ! 

]]>
Tue, 06 Jul 2010 21:28:13 +0430 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_65165.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-65165.html