بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب) http://www.mashregh54.ciooc.com/ فاطمه محسن زاده متولد یزد هستم ، 1تیر1354 ******************************* تمام مطالب این وبلاگ ، حاصل قلم ودغدغه های ذهنی بیابانی ای است که اندک مایه ای در ادبیات وپژوهش دارد و سعی کرده چون کویر بی ادعا باشد که :« آن ذره که در حساب ناید ماییم. » و قدردانی از دوستانی که در صورت استفاده از این مطالب ، امانتداری کرده وحتما به منبع ارجاع می دهند: http://www.mashregh54.ciooc.com/ ********************************** و اما حرف هایی هست برای "گفتن" ، که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم. و حرف هایی است برای" نگفتن"؛ حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن " فرود نمی آرند. حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند. و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر علی شریعتی» fa ciooc.com Wed, 10 Mar 2010 13:03:57 +0330 ... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-61167.html

]]>
Wed, 10 Mar 2010 13:03:57 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_61167.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-61167.html
زادروز صادق هدایت ( 2 ) http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60342.html


ازوقتی که او را گم کردم ، از زمانی که یک دیوار سنگین ، یک سدنمناک بدون روزنه به سنگینی سرب ، جلو من و او کشیده شد ، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده گم شده است .

 

بوف کور


تنهایی هدایت / مقاله ای از امیرحسن چهل / قسمت دوم


درد هدایت ، این کاشف تیزبین تاریکی های درون ما تنها از کهنه پرستان نبود ، بلکه متجددینی که از نوع شین . پرتو نیز عاجزاز درک نبوغش را تخطئه ی او را پیش گرفته بودند . جنتی عطایی از قول شین . پرتو می نویسد : هدایت نسخه ی خطی بوف کور را به من داد که بخوانم . آن را خواندم و به او گفتم که خوشم نمی آید . شاید بدانید که من عاشق زیبایی و زندگی هستم واز هرچه نومیدکننده و گمراه کننده باشد بیزارم.
هدایت ناچار به دوستی می نویسد : همه ی درها بسته است ، خودم را نمی خواهم گول بزنم .

انجوی شیرازی می نویسد : « در همان سالهایی که هدایت با بی اعتنایی و حتی دشمنی هیأت حاکمه ی ایران روبه رو بود ، صدها نفرافراد بی هنرمدال علمی و فرهنگی گرفتند، چندین نفر که صلاحیت علمی نداشتند و حتی زبان نمی دانستند ، مأمورامور فرهنگی ما دراروپا بودند ، گناه هدایت فقط یک چیز بود : مناعت و بزرگ منشی .» تعبیر هدایت ازاوضاع و احوالش البته این است : « همه چیز این مملکت مال آدمهای به خصوصی است ... نصیب ما این میان گند و کثافت و مسؤولیّت شد . مسؤولیّتش دیگر خیلی مضحک است .»
کار خفیف کردن نویسنده ی بزرگ ما به جایی رسیده بود که دکتر غنی ، حافظ شناس!، در یادداشت های روزانه اش او را " آن پسره صادق هدایت " می نامد . و تازه هدایت در اوج شهرت است که به دوستی می گوید : « همه اش مضحک است . اصل و پایه ندارد. آقای حجازی و دشتی خیلی بیشتر از من عزت و احترام دارند . »
نویسنده ی بزرگ ما در آخرین سال عمرش وقتی در دانشکده ی هنرهای زیبا کار می کرد ، اتاقی حتی مخصوص به خود نداشت ، در راهروی دانشکده پشت میزی می نشست و از بابت آن حقوق ناچیزی دریافت می کرد ، آن چنان که لحظه ی حقارت بار دریافت آن را دوستی چنین گزارش می دهد :« حرکات هدایت تند ولی منقبض بود و هنگام دریافت پول ، مثل کسی که بخواهد عمل خلافی انجام دهد ، یا به علتی نخواهد او را ببینند ، سینه اش را به پیش خان چسباند و اسکناس ها را هولکی توی کیف بغلی چرمیش چپاند .»
در نامه ای می نویسد : « اگر لوله هنگ دار مسجد آدیس آبابابودیم ، زندگی مان هزار مرتبه بهتر بود . »
او در جستجوی جهان امن تری بود ، جهانی مهربان تر ، صف طویل متوسط ها در همه عرصه ها ، از ادبیات گرفته تا سیاست ، هنر ، فرهنگ  ...، اقتصاد...با پوزخندتحقیر از برابرش می گذشت و او با بیچارگی تماما اعلام کرد : ... فقط روزها می گذرانم و هرشب ... خودرا به خاک می سپارم و یک اخ وتف هم روی قبرم می اندازم . اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم .
وفقط دو ماه قبل از مرگش به پدر می نویسد : « بسیارخسته و کسل هستم . تا ممکن است می خواهم عجالتأ گذشته ای که مرا به این به این کیفیت تحویل اروپا داده است ، فراموش کنم .» آیا فراموش کردن زندگی دهشت بار را فقط مرگ است که ممکن می کند؟
حالا دیگر نزدیک به نیم قرن از عمرش می گذرد . پیر پسری که تنها مأوای او در این جهان اتاقی در خانه ی پدری است و هنوز نمی داند شغلش چیست . فرزانه می گوید : یک روز غروب که در کافه کارفور سرمان به بازی شطرنج گرم بود، دو نفر کارآگاه وارد شدند و طبق آن زمان از تمام مشتریان ورقه ی هویت خواستند . ما سه نفرمحصل مقیم پاریس بودیم وبرگ اقامت خودمان را که روی آن قید شده بود " محصل " ارائه دادیم . هدایت گذرنامه اش را ازجیب درآورد. کارآگاه آن را بادقت بررسی  کرد و شغلش را پرسید. صورت هدایت سرخ شد. مدتی به ماسه نفرنگاه کرد و بعد مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد زیرلب گفت : « نویسنده » . بعد علت شرمندگیش را پرسیدم . هدایت گفت : من فقط برای خودم نویسنده ام ، وگرنه در پاسپورتم قید شده بود .
انگار سالها پیش ازآن هدایت از خودش دفاع می کند ، آنجا که می گوید : « کافکا ادعایی نداشته ، فقط می خواسته نویسنده باشد . »
احساس تلف شدگی و غبن در محیط نا امن و در میان آدمهای نااهل ، مایه ی آزاردائمی روح شکننده اوست . هدایت راجع به توپ مرواری ـ کتابی که در دست نوشتن داشت ـ به دوستی می گوید : هنوز کار دارد . فعلا ناقص است . شاید هم ناتمام ماند... مثل چیزهای دیگر .
دوستش می گوید : حیف است . هدایت پاسخ می دهد : خودما هم حیفیم !

او مثل همه ی نفرین شدگان جوامع پیرامونی ، سراسرعمرمیان نیروی گریز از مرکز و نیروی جذب به آن سرگردان ماند . کوشش طاقت فرسای هدایت برای ایجاد موازنه میان این دو نیرونزدیک به پنجاه سال او را زنده نگهداشت و وقتی نیروی گریز از مرکز به اوج خود رسید ، ازآنجا که هیچ مأمن دیگری در جهان برای خودنمی شناخت ، به زندگیش ، چیزی که آن را « یک جور محکومیت قی آلود در محیط گند بی شرم » می دانست ، پایان داد . اماپیش از آن گفته بود : « زندگی من همه اش حراج دایمی مادی و معنوی بوده ، حالا هم دستم به کلی خالی ست ، با وجود کبر سن برای زندگی به اندازه ی طفل شیرخواری مسلح نیستم .»

بین هدایت و کسی که امروز می نویسد ، دو سه نسلی فاصله هست ، اما هیچ کس چون او به ما نزدیک نیست ! *

---------------------------------------

* چهل تن ، امیرحسن : " تنهایی هدایت " ، ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، شماره ی34 ، اردیبهشت 1382، صص 30 -31 .

]]>
Sat, 20 Feb 2010 19:43:17 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_60342.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60342.html
یک بغل نرگس باران خورده تقدیم تو باد ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60329.html



تولّد : 8 دی 1313ش

درگذشت : 24 بهمن 1345ش


و در شهادت یک شمع


راز منوّری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند


" فروغ فرّخ زاد "

]]>
Fri, 19 Feb 2010 23:38:19 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_60329.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60329.html
زادروزصادق هدایت http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60324.html  

صادق هدایت
تولد : تهران ، 28 بهمن 1281
درگذشت : پاریس ، 19 فروردین 1330

درزندگی زخم هایی است که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

 

تنهایی هدایت / مقاله ای از امیرحسن چهل / قسمت اول


" فکر وخیالات سابق کتاب نویسی را هم درست نفهمیدم ؛ چه کتابی چاپ کردم یا چه چیزی نوشتم ؟!از آن وقتی که به اروپا آمده ام ، به جز کاغذهایی که فرستادم ، چیز دیگری ننوشتم . "
این دروغ است و بخشی از نامه ای است که هدایت جوان در 25 دی ماه 1306 به پدرش ، اعتضادالملک ، می نویسد .
کتاب فوائد گیاهخواری ، نمایشنامه پروین دختر ساسان ، افسانه ی آفرینش و چهر نوول کوتاه از مجموعه ی زنده به گورحاصل اقامت چهارساله ی او در اروپاست وتا بی قراری روحی او را به پای عفریت نوشتن ننویسند ، ناچار بود تا می توانست از این تفنن بیهوده ـ از چیزی که لابد مخل پیشرفت  و سعادت به حساب می آمده است و شاید هنوز هم به حساب می آید ـ خود را برکنار بداند . بااین همه در نامه ای به دوستی می نویسد : « با همین پرت و پلاهاست که در قیدحیاتم » .
صادق هدایت به عنوان دانشجوی مهندسی و سپس معماری و بعد فلاحت و بعد تر طبیعیات و صنایع مستظرفه و حتی دندان سازی و ادبیات و همچنین به عنوان کارمند بانک ملی و به دنبال آن اداره ی کل تجارت و سپس آژانش پارس و بعد شرکت کل ساختمان و باردیگربانک ملی و بعد اداره ی موسیقی و بعدتر دانشکده ی هنرهای زیبا و همچنین به عنوان عضوی از خانواده ی جاسنگین و اعیان منش هدایت که همگی جداندر جد یا وزیر بودند یا وکیل یا امیر و نیز به عنوان نویسنده ای که عقیده داشت کسی آثارش را نمی خواند و قدرش را نمی شناسد ، مرتبا شکست می خورد و همین شکست ها بود که پیروزی بزرگ او را پس از مرگ فراهم آورد .
این است که در این جامعه آدم زنده ی پیروز نداریم . پیروزی همیشه پس از مرگ است که اتفاق می افتد .
انجوی شیراز ی از او نقل می کند که گفته است : « همه ی بدبختی هایم از همین خواندن و نوشتن است  ، اما دست آخر می بینیم که کار دیگری نمی توانم کرد » و هم در جای دیگری به دوستی می گوید :« مگر نمی دانی که در این مملکت چیز نوشتن کارحساب نمی شود  ؟ کاری که نان در نیاورد ، کار نیست » . به نظرآنها کتاب خواندن حتی یللی است .
نویسنده ی بزرگ ما شگفتی های نبوغ آمیز فراوانی داشت که یکی هم حفظ فاصله ی معقول او با " سیاست  " بود . کسانی که می خواستند به بهانه ی دوستی با نوشین یا بزرگ علوی ، او را وابسته به جریان سیاسی  خاصی بدانند ، اما نقد صریح او به رفتار مسلط سیاسی روشنفکران آن دوران راه را بر بزرگ نمایی هر احتمال ناچیزی می بست ؛ تا آنجا که آن جریان سیاسی خاص اورا نویسنده ای " مردم گریز " و " روشنفکری مأیوس " دانست . اما کم نیستند کسانی که نطق معروف مظفربقایی را در مجلس که بعد از واقعه ی  سوء قصد پانزده بهمن به محمدرضا پهلوی ایراد شد ، نوشته ی صادق هدایت می دانند . هدایت با اشاره به این ماجرا به دوستی می گوید : آنها که بلدند داستان جنایی بسازند ، فکر نکرده بودند که می شود مکانیزمش را واز کرد .
کوتوله های ادبی ، روزنامه چی های وامانده از خلق ادبیات ، سیاست پیشگان ، ادبیاتی که بر علیه ادبیات عمل می کرد ، بست سلرها ، ادبیات سانتی مانتال ، پاورقی هایی که ادبیات متفکر را پس می راند و حکومت وقت هم بر آن مهر تأیید می زد ، همه و همه او را به محاصره ی دائمی درآورده بودند . هدایت فریاد بر می دارد : « باید طی کنم . همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست » . اومجازات شد، کسی او را نپذیرفت و لاجرم برای همیشه از شادی محروم گردید . اگر بعد از مرگ راه برای افسانه پردازی و اسطوره سازی پیرامون شخصیت او هموار شد ، آن را باید حاصل یک واکنش غریزی درسطح ملی دانست ؛ ملتی که به علت طرد نخبگانش به عذاب وجدانی دائمی مبتلاست .
همه ی گناه هدایت این بود که با دیگران تفاوت داشت . خود در این باره می نویسد : «  چندین جا برایم پایش افتاد ، اگر کم ترین تملق یا چاپلوسی می کردم ، نانم توی روغن بود ، ولی نتوانستم ... دیدم مثل دیگران ساخته نشده ام . »
جمالزاده درنامه ای می نویسد : روزی دوستان که همه اهل فضل و کمال بودند ، مرا میهمان کرده بودند ، دیدم درآن مجلس ، هدایت را دعوت نکرده اند . پرسیدم چرا؟ صداها بلند شد که این جوان سواد ندارد ، عبارت راغلط می نویسد ، از صرف و نحو و دستور زبان خبری ندارد . با این همه برای هدایت نوشتن در واقع کوششی بود برای ایجاد تفاهم میان خود و جهانی که آن همه با او تفاوت داشت ، نوشته هایی بدون خواننده ، نوشته هایی که درک نمی شدند . بازهم نقل قولی از جمالزاده : آخرین بار که او را در تهران دیدم ... احوال خوشی نداشت و سخت مکدر و آشفته و عصبانی و حتی متشنج به نظر می رسید ... گفت فلان ناشر بدون خبر و اجازه کتاب هایم را به صورت مفتضحی به چاپ رسانده است ووقتی رفتم که اعتراض نمایم در مقابل جمع مشتریان و یاران به صراحت به من گفت : خوش حال باش که من لاطایلات تو را ( کلمه زشت تری استعمال کرد که کلمه ی دومش " گند " بود ) چاپ کرده ام و به مردم می دهم بخوانند و نویسنده را بشناسند... بیچاره سخت مستأصل مانده بود .
همان ناشر درباره اش می گوید : هدایت خیال می کند که حالا چون اسمی به هم زده کسی کتاب هایش را می خرد ، ولی ما دستمان درکار است ، نبض مشتری دست ماست  . بااین خرج چاپ و کاغذ باید سال ها بنشینی  تا پولمان برگردد...*


--------------------------------------------

* چهل تن ، امیرحسن : " تنهایی هدایت " ، ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، شماره ی34 ، اردیبهشت 1382، صص 30 -31 .


]]>
Thu, 18 Feb 2010 23:51:41 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_60324.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60324.html
من آمده ام! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60273.html

بلا از دوست عطاست و از بلا نالیدن خطاست .


الهی ! آتش دوری داشتی ، با آتش دوزخ چه کار داشتی ؟

الهی ! به بهشت و حور چه نازم ، مرا نظری ده که از هر نظر بهشتی سازم .

الهی ! همچون بید می لرزم که نباید به هیچ نیارزم .

الهی ! همه از تو ترسند و من از خود ، از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد .

انتظار را طاقت باید و مارا نیست ، صبر را فراغت باید و ما را نیست .

الهی ! در دل های ما جز تخم محبّت مکار و برتن و جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشته های ما جز باران رحمت خود مبار .

عیبی که در شماست ، دیگران را ملامت نکنید ، داد طاعت ناداده ، دعوی کرامت نکنید .

عذر بسیار خواستن بی مروّتی است ، عذر قبول ناکردن بی فتوّتی است .

دوستی را آن شاید که در وقت خشم بر تو ببخشاید .

محبّت در بزد ، محنت آواز داد ، دست در عشق زدم ، هرچه بادا باد !

دوستی او ما را مست کرد و رها کرد ، نشانی فراداد و نشانه بلا کرد .

زنده نشدم تا نسوختم ، دانی که این جامه نه من دوختم .

من چه دانستم که این دود آتش داغ است ! من پنداشتم که هرجا آتشی است ، چراغ است .

روزگاری او را می جستم ، خود را می یافتم . اکنون خود را می جویم ، او را می یابم ... *


----------------------------

-
 بهترین استادم مرا با دعا آشتی داد ، به هر زبانی و با هر بیانی ، این طور بذر یاد خود راتاابد در روحم کاشت . " هرکجا هست خدایا به سلامت دارش " .

* انصاری ، خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه ، تصحیح و مقابله : محمّد حماصیان ، کرمان : انتشارت خدمات فرهنگی ، چاپ دوم ، 1386.

]]>
Mon, 15 Feb 2010 02:27:18 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_60273.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60273.html
عید عشّاق ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60272.html  

منیژه این پیامک را برای یگانه عشقش ، خسرو ، فرستاد :
too see light look at sun , to  see love look at moon  , to see beauty look at nature , too see hope look at future , to see all of these look at the miror . HAPPY VALENTINE
چند دقیقه بعد عذرا این متن را دریافت کرد و در پاسخ برای خسرو نوشت : " اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي،  مطمئن باش سه چيز، هميشه مال تو هست : خداي مهربون، فکراي قشنگ و قلب کوچيک من".
زنگ هشدار همراه منیژه  به صدا در آمد، آن هم با صدای  لیلا فروهر : « به کوی تو مسافرم ... بذار مسافر بمونم  ». پیامک خسرو را خواند :" اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي ، مطمئن باش سه چيز هميشه ..."  لبخند زیباترش کرد ، به قول خسرو شد تنها فرشته ی زمینی .
صدای ناز ژولیت بلند شد : " اس ام اس دااالی " . بیژن سریع گوشی اش را برداشت . برای هزارمین بار به داشتن دوست دخترخوشگلی ، مثل منیژه به خودش افتخار کرد وپیامک دریافتی را پیش از حذف برای همسرش ، لیلی، فرستاد.
توی طبقه ی هفتم ، فرهاد از خوشحالی فریاد زد : " از شیرینمه ، عذرا ! " البتّه خوشحالی اش به برق چشمان شیرین نمی رسید که  با دیدن کادوهای خسرو ، بیژن، فرهاد و ... چنان انرژی گرفته بود که می توانست از فردا تمام شهر را روشن کند !
لیلی برای دخترش ، ژولیت ، لالایی می خواند و به حرف های دوستش فکر می کرد  : " ببین عزیزم ! یا باید جدا بشی یا بسوزی و بسازی . جدابشی دخترتو ازت می گیره که تو یکی طاقتشو نداری ، به  نظرم بهتره یه زندگی دوم  داشته باشی ، یه بوی فرند ... " .
لیلی به دخترش نگاه کرد ... توی خواب چقدر معصوم تر و زیباتر به نظر می رسید . عاشق این لحظه بود . با حرارت گونه های ژولیت را بوسید .
از آن اتاق صدای ناز دختر بچّه ای آمد : " اس ام اس دااالی "
.

]]>
Mon, 15 Feb 2010 01:04:47 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_60272.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-60272.html
آتش ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59815.html

 



یزد. چم تفت . جشن سده . جمعیّتی باورنکردنی . پذیرایی با سوروک * ، آش و چای !
غزلیات شمس که وای ! وای ! در هوایی دلچسب  و معطّر... صدای دف و غزلیّات شمس  و شور شیرینی در روحت : « گرجان عاشق دم زند ، آتش درین عالم زند / وین عالم بی اصل را چون ذرّه ها بر هم زند / عالم همه دریا شود ، دریا زهیبت " لا " شود / آدم نماند وآدمی ، گر خویش با آدم زند /....../ نی قوس ماند نی قزح ، نی باده ماند نی قدح / نی عیش ماند نی فرح ، نی زخم بر مرهم زند » .
صدای مجری از آقای " سیاوش ناظری " و گروهش تشکّر می کند و می گوید رایگان برای اجرای برنامه آمده اند . نیایش موبدان . چهره ها و دل هایی شاد . زرتشتی و مسلمان . جا به جا پرچم ایران خودنمایی می کند . آتشی که افروخته  می شود و جمعیّت که برای تماشا و گرفتن عکس و فیلم دورش را گرفته اند ، ناگهان با حرارت دلچسبش  به عقب می راند . چه گرمای لذّت بخشی گونه هایت  را نوازش می کند !همزمان نورافشانی ... جمعیّت " ای ایران " را می خواند و بعد دست ها بالا می رود : یار دبستااانی من ...

جشن را نمی دانی ، امّا آتشش به دلت می چسبد ... آتشی این روزها و چقدرخنده هایت  توی صورتت زار می زند ! زار می زنی ! امروز که از آن روزها بود ، رسما مُردی ! تولّدت مبارک !
درزادروز آتش  ، داری از سرما می لرزی ...


----------------------
* نان روغنی محلٌی

]]>
Sat, 30 Jan 2010 20:38:10 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_59815.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59815.html
... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59801.html
من سرباز نیستم . یک لشکر شکست خورده ام گویا !
]]>
Fri, 29 Jan 2010 22:15:30 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_59801.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59801.html
نشانه شناسی و نماد درآثار احمد محمود http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59561.html  

مقاله را اینجا بخوانید : http://www.shereno.ir/news2.php?id=7504

]]>
Tue, 19 Jan 2010 20:51:04 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_59561.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-59561.html
احمق مردا که دل درین جهان بندد ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-56093.html
کافی است که ببینی امروز در تاریخ  روز قتل جعفر برمکی و انقراض دولت برامکه  ( 189ق ) است و به یاد " بیهقی " بیفتی  و" قصّه ی جعفر برمکی " در تاریخ بیهقی .

انشای تاریخ بیهقی را دوست داری و جدا از تمام ویژگی های خاصّ این کتاب ،  " صداقت " بی نظیری که درآن موج می زند ، به وجدت می آورد  ، شاید به این دلیل که همیشه  صداقت انسان هاست که مفتون و مبهوتت می کند و دریغ که چه متاع کم بهایی شده است این روزها ! باید درسوگ سیاوش هایی نشست که  شجره نامه شان درآتش دروغ هایشان ، سوخته است ... سوخته اند ... می سوزانند ! آدمک های خوش آب و رنگ کاغذی !
بهتر است هیچ نگویی ، وقتی که واژه هایت را که نه ، روح واژه هایت را گم کرده ای  ... مسخ شد ه ای ، معلّق و رها ! دیگر درانتظار اتّحاد  با هیچ روحی در درونت نیستی و فقط دلت ـ دلی که مثل دل گنجشک می ماند ـ می خواهد اگر دوباره به خلعت گرانبهای حیات  مشرّف شدی ،  در تن نحیف یک گیاه حلول کنی ... فارغ از های و هوی این عالم و آدم ها ... فقط همین ! که به قول بیهقی : « احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند . »

و امّا  :
چنان خواندم در اخبار خلفا که یکی از دبیران می گوید که بوالوزیر، دیوان صدقات و نفقات به من داد ؛ در روزگار هرون الرّشید یک روز ، پس از برافتادن آل برمک ، جریده کهن تر باز می نگریستم در ورقی دیدم نبشته : بفرمان امیرالمؤمنین نزدیک ِ امیر ابوالفضل جعفر بن یحیی البرمکی ، ادام الله لامعه ، بُرده آمد از زر چندین و از فرش چندین و کسوت و طیب و اصناف نعمت چندین وزجواهر چندین ، و مبلغش سی بار هزار هزار درم 1. پس به ورقی دیگر رسیدم ، نبشته بود که اندرین روز اطلاق کردند بهای بوریا و نفط تا تن جعفر برمکی را سوخته آید ببازار ، چهار درم 2و چهار دانگ و نیم  ...


----------------------------------------------------

1. بهای این کالا به سی میلیون درم می رسید .
2. به کسر اول و فتح دوم ، سکه ی سیم به وزن تقریبی چهار گرم ـ دانگ یک ششم درم بوده است .

* خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر : تاریخ بیهقی ، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر ، انتشارات مهتاب ، چاپ ششم ، جلد اول ، صص 241 .

]]>
Sat, 16 Jan 2010 17:38:38 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_56093.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-56093.html
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس ! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-55209.html ]]> Fri, 15 Jan 2010 04:54:30 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_55209.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-55209.html ساز پشت پرده ... واقعا چرا ؟! http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-54771.html مطلب را اینجا بخوانید : http://psmv.blogfa.com/post-217.aspx]]> Wed, 13 Jan 2010 23:23:45 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_54771.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-54771.html ... http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53945.html  

]]>
Wed, 06 Jan 2010 07:50:01 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53945.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53945.html
وهم سبز http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53763.html


-  از دروغ بدم میاد  ، همیشه صداقتم کار دستم داده. 
چشم های  درشت مینو ، گرد شدند : «  یه بارم دروغ نگفتی ؟! »
- چرا اتفاقا دروغگوی قهّاری هستم ، البتّه مهارتم روفقط توی خواب نشون می دم.
پاکت پفک توی دستان مینو بود و خطّی نارنجی روی لب هایش . شوری لب هایش را مکید : « چه جوری ؟! »
- خب ! وقتی خوابم اگه کسی صدام بزنه ، می شینم و حق به جانب وبا اعتماد به نفس چیزی می گم تا طرفم متقاعد بشه و دوباره می خوابم ، مثلا روز کنکور وقتی مادرم صدام زد ، گفتم امروز که امتحان نیست و خوابیدم ، اگه دوستم نرسیده بود ، حتما خواب مونده بودم !

مینو نگاهی به کارتن پفک ها انداخت : مینو نمکی ! از همان روز که تو آمدی و آنها را با خودت آوردی واز خودت گفتی ، دیگر به آنها لب نزد . امروزهفت روز می شود که تو رفته ای . نه ! نرفته ای ... دو نفرمأمورآمدند وتو را بردند و هیچ کس هم ازت خبری ندارد. این روزها تنها آرزوی  مینواین است که تمام این مدّت خواب باشی تا هر وقت صدایت می کنند ، بنشینی و حق به جانب و با اعتماد به نفس دروغ بگویی .

]]>
Sat, 02 Jan 2010 21:33:24 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53763.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53763.html
تمام روز را درآینه گریه می کردم http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53715.html


برای تو که گفتی وهم سبز فروغ را دوست داری



 

تمام روز را در آینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهائی یم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذی یم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و های هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ئی از نخ صعود می کردند

و باد، باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیره هم خوابگی نفس می زد

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه، دلم را به نام می خواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی یم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغ گویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

 

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ئی این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام های آفتابی تان تاب می خورند

 

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل

که از ورای پوست، سرانگشت های نازک تان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبان تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوش بختی-

و ای سرود ظرف های مسین در سیاه کاری مطبخ

و ای ترنم دل گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمامی عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرف تان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

تمام روز، تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشه ئی بر آب

به سوی سهم ناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشت خوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

«نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.»

]]>
Sat, 02 Jan 2010 00:23:51 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53715.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53715.html
زادروز یگانه بانوی فرخ زاد http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53515.html

 

 

21 اسفند 1386 بود که با شعرسلام " بارویر سواک " ، شاعر ارمنستانی ،  و شعر " به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد" تولد دیگر تو ، خانه ی مجازی ام برای نخستین بار به روز شد .
 راستش آن روزها ، پلک چشمم هی نمی پرید  و کفش هایم  هی جفت نمی شدند و کور شوم اگر دروغ بگویم که در خواب هم نمی دیدم که کسی بیاید . فکر می کردم به آن جایی  که من ایستاده ام می گویند آخر خط  . درست همان جا و فقط من ! آخر خط بود و فقط من بودم و داشت به شکل زجرآوری پوستم کنده می شد ، امّامی بینی که هنوز هستم ؛ هرچند که خیلی درد داشت بانو! تغییر را می گویم ! پوستم کنده شد تا بعدها ورقی را سیاه کنم که : « به انتظار آمدن کسی نیستم  : / کسی که مثل هیچکس نیست / تو آمده ای / با صدای باران / و سهم مرا دادی / با واژگانی خیس از عطر حضورت / تا این کویر / میان پچ  و پچ گل های اطلسی / بزرگ تر شود ، بزرگ تر / که کسی آمده است : / در دلش ، در نفسش ، در صدایش بامن / در دلم ، در نفسم ، در صدایم : / هیچکس  ! » .
غروب دیروزبا برادرزاده ام رفتم از کتابفروشی ، چند کتاب خریدم .دنبال کتاب هایی در مورد تو می گشتم که مردی میانسال مرا به سمت قفسه ی کتاب های ادبی راهنمایی کرد و بعد هم کتاب  " نامه به پدر " ، نوشته ی فرانتس کافکا ، را داد دستم . پیش از این آنجا ندیده بودمش و بعد با نگاهی به کتاب هایی که  دستش بود ، حدس زدم که از اهالی ادبیّات است و وقتی پرسیدم ، دیدم یکی از شعرای خوب شهرم است که نمونه هایی ازشعرهایش را خوانده بودم .
بیرون که آمدیم برادرزاده ام خواست تا پسرک واکسی کفشش را واکس بزند . سیّد امین می گفت سه خواهر دارد ، پدرش معتاد است و مادرش بیمار و او نان آورخانواده . می گفت تا کلاس پنجم بیشتر نخوانده ام . می گفت  پدر و مادرش افغانی هستند و خودش متولّد یزد .من تکیه داده بودم به دیوار و خیره مانده بودم به دستانی کوچک که  تر و فرز ، فرچه را روی کفش می کشیدند .  گفت : « خودم متولّد یزدم . » و بعد دست نگه داشت و چشمان درخشانش را به ما دوخت : « چه فرق می کند که ایرانی باشم یا افغانی ... مهم این است که مسلمانم و شیعه و خدا را می پرستم .»
می دانی بانو ، گاهی بی قراری عجیبی  ، عین بختک ، روی روحم سنگینی می کند . دیروز غروب از آن گاهی ها بود . به خانه که رسیدم صفحه ی اول کتابم را امضا کردم و تاریخ زدم  : « هفت دی 88 . دلم می خواست از کتابفروشی که برگشتم ، تا صبح توی کوچه ، خیابان ها پرسه بزنم ... بروم ! » .
 به خانه که می رسیم ، عزیزی از تو می گوید * آخرش هم می خندد و رو به من می گوید : « همه ی شاعرها را باید به دریا بیاندازند ،  تو را هم با آنها .» باور می کنی من هم خندیدم  ؟ ! خندیدم : « من شاعر نیستم ، امّا دریا را موافقم  ؛ هرچند که توی این فصل سال و آن هم من سرمایی را به آب بیاندازند ، علّت مرگ را پیش از خفگی  ،  یخ زدن تعیین می کنند . » ! دلم هوای دریا کرده است .
هفتم دی هم می رود ، مثل تمام آن روزها و سال هایی که دیگر ندارمشان و برایم عجیب است وقتی کسی می پرسد: « چند سال دارید ؟ » . می گویم : « بپرسید چند سال را ندارم » !
 امروز  ازآن روزهای خاص ّخودکشی با کتاب بود و آن سرگیجه های سکرآورش . نامه های تو را خواندم به همسرت ، پرویز شاپور ، و در زاد روزت  گریستم . نامه های ژان پل سارتربه سیمون دوبووار را هم در کتاب " شاهدی بر زندگی من " خواندم . انگار روز ، روز ِنامه ها بود ودر تک تک واژه ها او بود ، بی من ، در من و با من !
دلم هوای دریا کرده است .

-------------------------------------

*
البتّه از جنس همان حرف های ناروایی که یک بار هم در جلسه ای که فقط دو نفر از زنان حضور داشتیم ، استاد ادبیاتی در مورد تو گفت و چه اهمیتی دارد ؟! تو رفته ای تا روز به روز ماندگارتر شوی  ، چه بخواهند و چه نخواهند.
 

]]>
Tue, 29 Dec 2009 00:49:50 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53515.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53515.html
عادت http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53424.html
از آن دنیا هم فقط جهنّم را می خواهم ، ترک عادت موجب مرض است !

]]>
Sat, 26 Dec 2009 01:11:27 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53424.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53424.html
زادروز احمد محمود http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53396.html
چهارم دی ماه 1310 در اهواز متولد شده ام ؛ درخانواده ای رشد کرده ام که هم واقعا زحمت کش بوده است و هم به برکت همین زحمت دستش به دهانش رسیده است . تحصیلات ابتدایی و متوسط را در اهواز گذراندم . یادم نمی رود که از ده _ دوازده سالگی ، تمام تعطیلات تابستان ها را کار کرده ام . همیشه حسرت به دل بودم که مثل کسانی از همکلاسان مرفه ، تابستان ها را _ اقلا یکی دو بار _ به سفر بروم و از کار و گرمای نفس بر اهواز راحت باشم که هیچ وقت نشد ! چرا ، یک بارشد . مرداد 20 با پدر رفتم مشهد . نفس کشیده ، نکشیده خبرآمد که متفقین خوزستان را تصرّف کرده اند و اهواز با خاک یکسان شده است . سفر زهرمان شد . با فلاکت برگشتیم . اهواز سرجایش بود ، امّا پاسبان ها با سربازان هندی جا عوض کرده بودند . پس این هم نشد سفر . امّا آنچه شد کار در تعطیلات تابستان با حرفه های مختلف آشنایم کرد . دبیرستان که تمام شد ، گرفتار سیاست شدم . آن سال ها همه جوانان و نوجوانان _ حتی پیران _ گرفتار سیاست بودن . به زندان افتادم . فرصت ادامه ی تحصیل از دست رفت . از زندان که آزاد شدم ، باید می رفتم سربازی . آن وقت ها دیپلمه ها می رفتند دانشکده ی افسری احتیاط را می گذراندند و می شدند ستوان سوم . گفتم افسر که شدم فرصت دارم ادامه تحصیل بدهم . این هم نشد . باز گرفتار زندان شدم ... *

-------------------------------------------------

*  سارک ، بابک و سیامک محمود : دیدار بااحمد محمود  ، چاپ اول ،  نشر معین ، تهران ، 1384 ، صص 125 _ 126 .

]]>
Fri, 25 Dec 2009 12:36:12 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53396.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53396.html
سایت جایزه ی ادبی http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53297.html
مقاله ی نثر گفتاری  :

http://jayezeyeadabi.com/index.php?option=com_content&Itemid=37&task=view&id=144]]>
Mon, 21 Dec 2009 20:48:29 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53297.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53297.html
زادروز شاملو http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53028.html
او که در بیست و یکم آذرماه 1304 خورشیدی ، در یک خانواده نظامی به دنیا آمده ، به دلیل موقعیّت شغلی پدرناگزیر است از همان کودکی همراه خانواده اش از نقطه ای به نقطه دیگر جا به جا شود . شاعر از این جا به جایی های ناخواسته و از زندگی کردن در شهرک ها و ده کوره های پرت و دور افتاده و نیز بالیدن و رشد کردن در خانواده ای با روحیّه ی نظامی و کم توجّه نسبت به امیال و دل بستگی های کودک ، سخت ناخشنود و بیزار است . او این ناخرسندی را در بزرگ سالی و در مقاطع گوناگون تکرار کرده است ، ازجمله در پاسخ یک پرسشگر که از کودکی اش می پرسد ، با صراحت می گوید : " ... کودکی داغ ننگی است ، دوران بردگی ابدی خوردن از دست پدر و مادرانی است که خود کودکان سالمندی بیش نیستند ." و در جای دیگر می گوید : " ... محیطی که در آن رشد کرده ام شبانه روزی نکبت باری در شهر کوچک خاش که درآن تشک بچه ی بلوچ بینوایی که شب پیش در آستان مرگ از وحشت مردن به خود شاشیده بود _ منظره ی صبحگاهی همه روزهای هفته بود . آقا معلّم نفرت انگیز بیمار بدخلقی که پس از بیست وشش سال ، هنوز از به یاد آوردن ضربات شلّاقش درد به جان و دلم می پیچد . آبادی های بی درخت و صحراهای بی آب ، اشک های مادرم که می بایست جنازه ی فرزندان خود را به دست خود بشوید ، زمینه ی ادراکات من است . آینه ای که می باید هرآن چه را که از جهان خارج به درون من می تابد ، انعکاس دهد چنین چیزی است ..." و باز درجای دیگری می گوید :" ... وقتی فکر می کنم کودکی و نوجوانی من مصروف تحمّل چیزهای حقیرو مبتذل شده است ، عقم می گیرد . کودکی من برای من یک کابوس بود . نوجوانی نیز مثل یک کابوس گذشت ... گذشته ی من دردناک تر ازآن است که یارای بازگفتنش را داشته باشم . نمی دانی بر من چگونه گذشت ! زندگی پدر مشکلی را برایم حل نکرد ، مرگ او نیز نتوانست گره ای از این بغض پنجاه ساله را بگشاید . این بغض نیم قرن دندان بر گلوی من داشت ، تا این که آیدا پیدایش شد . دیدم حالا فرصتی است تا این سمج قدیمی را از ریشه بیرون بکشم . با وجود این گاه و بی گاه از راه می رسد و گلویم را مسدود می کند .شاملو هنوز کودکی بیش نیست که می نویسد و به رغم بی توجهی پدر و مادر و افراد خانواده ، شوق نوشتن در جانش شعله می کشد . او از همان کودکی فریاد عصیان خود را بر روی صفحه های سفید کاغذ می ریزد و در هر فرصتی با سیاه کردن ورق های کاغذ ، بار درون خود را سبک تر می کند : " ... من از نه سالگی می نوشتم ... می نوشتم ، اما پدرومادرم نه تنها تشویقم نمی کردند ، حتی نوشته هایم را نمی خواندند . تو سرم می زدند . منتها چون شوقش درجانم بود ، نمی توانستم از نوشتن خودداری کنم . با این که تا کلاس سوم بچه تیزهوشی بودم ، ناگهان خنگ شدم . به جای درس و مشق و حل مسأله حساب و پاک نویس دیکته ، یا روی پشت بام به پیانوی دخترهای همسایه گوش می دادم یا توی زیرزمین چیز می نوشتم . به قول جناب سرهنگ ابوی " هرچه کردیم آدم نشدی..." کارگری توی خانه داشتیم به اسم غضنفر ... نوشته های مرازیر سنگ هم قایم می کردم ، پیدا می کرد ، می آورد و می داد دست ناظم دبستان مان و می گفت : به جای درس خواندن این یاوه ها را می نویسد . مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید _ که روح مادرم هم خبر نداشت ... *

صدایت می زنم ، گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصارکشیده است
و من به تو نگاه می کنم ،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چراکه هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه ی تمام دریاهاست
انسان سرچشمه ی دریاهاست .

------------------------------------------------

* بنی اسدی ، رحمت : توالی فاجعه ( زمینه ی اجتماعی شعر شاملو ) ، شیراز ، ناشر : راهگشا ، چاپ اول : 1383. صص 20 _ 22 .

]]>
Sun, 13 Dec 2009 13:50:18 +0330 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_comments/post_53028.html mashregh54 http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post-53028.html