بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

گزیده ای از نامه های ویرجینیاوولف

7 مهر 1388 ساعت 14:00

28 مارس 1941 جیب های خود را پراز سنگ کرد ، خود را در رودخانه اوز غرق کرد و این گونه به زندگی خود خاتمه داد . در این روز دو نامه نوشت ، یکی برای لئوناردو و دیگری برای ونسا ، دو نفری که بیش از همه دوست داشت . در هر دو نامه توضیح داد که صداهایی می شنود و معتقد است که هرگز بهبود نخواهد یافت و نمی تواند به خراب کردن زندگی لئونارد ادامه دهد . *

- نامه ای درباره ی نویسندگی
آه ، من که محکوم به نوشتن هستم ، در حقیقت به گمانم همه ی ما محکوم هستیم . دیگر هرگز امکان پذیرنیست و نخواهد بود که بگوییم ادبیات را رها کنیم . و تازه اگر هم چینن بود ، این کناره گیری ها اثرمطلوبی بر ادبیات باقی نمی گذاشت . این نسل باید خود را قربانی کند تا راه را برای آیندگان هموار سازد. من در این موضوع با تو هم عقیده ام که دیگر کاری از نویسندگان نسل ما بر نمی آید . چرا ، شاید قطعه ای یا چند سطری یا خود چند صفحه ای ، اما نه چیزی بیشتر که مثلا راهگشا باشد. ... در نامه ات نوشته بودی احساس درماندگی می کنی ، این طور نیست ؟ شرح داده ای که دل و دماغ چندانی نداری و تمام شب را کتاب می خوانی و آثار قدما را مطالعه می کنی و بعد دمدمه های صبح ازجا بلند می شوی و به طلوع خورشید چشم می دوزی . اما نوشته ای که نومید هستی و هرچه راکه می نویسی پاره می کنی و گمان می کنی که پس از این هرگز چیزی نخواهی نوشت . تو مأیوس و دلتنگ شده ای ... به گمانم هر ده سالی ، زندگی یکی از آن نماد های ویژه اش را که به نظر من اکنون در نسل ما عمومیت یافته است ، به ارمغان می آورد . منظورم این است که زندگی را باید به مبارزه طلبید و با آن روبرو شد و دست و پنجه نرم کرد ، باید آن را پس زد و سپس براساس بینش های تازه با خوشی و خرّمی پذیرایش شد و همین طور با آن پیش رفت تا چهل ساله شوی ، آن وقت است که احساس می کنی باید هرچه محکم تر و محکم تر به ریسمان زندگی چنگ بزنی ، زیرا انگار خیلی زود از چنگت می گریزد و در این حال چه دلپذیر به نظر می آید. .. واما درباره نویسندگی ، من تا سی سالگی هنوزچیزهایی می خواندم و چیزهایی می نوشتم و آنها را عجولانه پاره می کردم . تا آن موقع حتی یک کلمه هم منتشرنکرده بودم ( به استثنای نقد کتاب ) شاید باید ناامید می شدم . چون اوج کارنویسندگی در حقیقت همین سن و سال است و پس از آن دیگر نمی توان چیز نوشت ، نه به خاطر تسلط نداشتن ، بلکه به این جهت که دیگر هدف بیش از حد به تو نزدیک است ، بیش ازحد گسترده .به گمان من شاید بیش ازآن که آدم قلم به دست بگیرد ، باید تکلیف هدف راروشن کرده باشد. به هرحال چه در بیست سالگی ، چه سی سالگی یا چهل سالگی ، حتی تا پنجاه و شصت و هفتاد سالگی هم ، کسی که توان ره پوییدن داشته باشد ، باید بکوشد . البتّه به نظر من این کار در سنین بالا خیلی دشوارتراست ، ولی نه تنها کاری شریف و متهوّرانه است ، بلکه می توان گفت که قابل ستایش است . باید تلاش کرد و چیزی نوشت ، اگرچه یک صفحه یا یک پاراگراف باشد ، همانطور که من در مورد خودم این موضوع را آزمایش کرده ام ، چون همه تمایلات من در نوشتن خلاصه شده است .زیرا نویسندگی به نابغه بودن یا قدیس بودن یا پیامبر بودن یا معصوم بودن نیازی ندارد ، بلکه همانطور که گفته اید باید فقط جوهر هنر در وجود آدمی باشد.1

- نامه به شاعری جوان
ونکته ی دیگرکه سخت مهم است . بیشتر کم و کاستی ها در شعرهایی که خوانده ام ، ناشی ازضرب و زورمنتشرکردن شعر بوده است ؛ درحال که این شاعران آنقدر جوان بوده اند که تاب تحمّل این فشارها را نداشته اند. سادگی بیش ازحد عاطفه و احساس و خامی دربیان شعرها را چروک کرده است ، و این صرفا به دلیل جوانی نیست . شاعرباید عمیق شعربنویسد ، برای چشم های تیز و آدم های باهوش شعر بنویسد ، شاعرجوان بهتراست ده سالی قید این چشم و گوش ها را بزند و شعرهایش را درگنجه خود نگه دارد! سال های بیست تا سی سالگی ( اجازه بده به نامه ات رجوع کنم ) سال های هیجان است .باان می بارد ، پرنده می پرد ، کسی می گذرد – متداول ترین و دم دست ترین صداها و تصاویری که همه می توانند ابرازکنند و من می توانم شور و عمق ناامیدی این سال ها را با یاد آورم . اگر زندگی واقعی تا این حد سخت است ، نقب زدن به زندگی خیالی بسیار راحت تر است . آن وقت بنویس . فعلا شما جوان هستی ، ورق کاغذ را بیهوده مصرف نکن . احمق باش ، احساساتی باش ، با شلی درهم بیامیز ، با سموئل اسمایلز محشورشو ، افسار رهاکن ، از اشتباه در هر سبکی نترس ، سلیقه و نحوکلام ؛ جاری باش ، جست و خیز کن ، به خشم بیا ، عشق و سرخوشی با هر کلامی که به چنگت می آید ، تمرین کن ، خلق کن ، با هر معیاری ، به نثر ، به شعر ، قلمبه سلمبه گویی کن . به این ترتیب می توانی یاد بگیری که بنویسی. امام اگر آنها را منتشر کنی ، آزادی شما محدود می شود ، فکر خواهی کرد که مردم چه خواهندگفت و ناچار می شوی به عوض آن که برای دل خودت بنویسی ، برای دل دیگران بنویسی . و چه نکته ی مهمی در این سیلاب وحشی مهملات خودانگیخته ست که جزواستعدادالهی شما به شمارمی آید و شما را وادار می کند این شعرهای تجربی رادرکتاب های کوچک منتشرکنی ؟ پول ؟ که بهتر است حرفش را نزنیم . نقد آثار؟ اما دوستان شما آن چنان چاشنی ای به نوشته های شما می زنند که بیشتر در تمجید شعرهای شماست تا نقد و بررسی آنها . شهرت ؟ ببین من وسط این همه آدم مشهور دارم به شما التماس می کنم ، فریب نخور ، ببین دچار چه کسادی و کسالتی هستند . جاه و جلال آنها ، حال و هوای پیامبرانه ی آنها وام دارشاعران بزرگی است که مهجورو ناشناس مانده اند ، یادت باشد شکسپیرمطلقا اعتنایی به شهرت نداشت ، دان شعرهایش رادرسطل زباله می ریخت ، او فقط یک رساله نوشت و برای همیشه در زمره ی نویسندگان مدرن انگلیسی ماندگارشدو تحسین همه را برانگیخت و باز یادت باشد که این دلالان خطوط و روزنامه نگاران و مراسم شام و ناهار و مجالس تجلیل و یاد بود است که جامعه ی انگلیسی را مرعوب می کند و مخاطبان را بهت زده می کند... 2


------------------------------------
* هر وقت زندگینامه ی ویرجینیا وولف را می خوانم ، به یادداشت ها و آخرین نامه هایش که می رسم و جیب هایی پرازسنگ ، انگار از درون تهی می شوم ، خدانکند صبح باشد که روزم خراب می شود ، حالی شبیه ویار سه ماهه ی اول بارداری !
1. علی دهباشی : شناختنامه ی ویرجینیا وولف ( موسسه انتشارات نگاه ، چاپ اول ، تهران :1388 ) ، ص 208 و210. 
2. همان : 266- 267.



قسمت هایی از نامه های فروغ به گلستان

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


تا به خود آزاد و راحت وجدا از همه ی خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کامل در اختیار آن نیروی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ...
هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن می شود .

*****

خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم . دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود ؛ هرچند سی و دو ساله شدن ، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن وبه پایان رساندن ، امّا در عوض خودم را پیدا کردم .

*****

ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است و از تما شاچی بودن دیگر خسته ام ، به محض این که به خانه بر می گردم وبا خودم تنها  می شوم ، یک مرتبه احساس می کنم که تمام روزم را به سر گردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند ، گذشته است ....

*****

بدیهای من چه هستند ، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن ، جز ناله ی اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند ، دیوار است ودیواراست و جیره بندی آفتاب است وقحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .

******


این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خویش را روی تنه ی درخت بکند ؟ آیا این خیلی خودخواه نیست و آن آدم های دیگر ، آدم های شریف و نجیب تری نیستند که می گذارند بپوسند ، بی آن که در یک تار مو  ، حتی یک تار مو ، باقی مانده باشند ؟

*****

چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم  و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .

*****

همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم ؛ در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام ...ما فقط می توانیم حسّی را زیر پایمان لگد کنیم ، ولی نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم .

*****

نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که  همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .

*****

اگر « عشق » ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .







زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/03/07 -