داستان راخواندم ؛ مثل اين كه در ظلمات پي سوزي روشن كنم و تو را در انتهاي ظلمت ببينم ، تنها هاله اي برایم روشن شد. خب! اين هم از ويژگي كويري هاست ، زن كوير اگر هم بخواهد ، نمي تواند خود را به شفافي به تصوير در آورد ، او همه راز است و رمز ، رمز است و راز ... براي همين است كه اشاره به داوينچي اشاره ی مناسبي بود به خودت ، بي شك بهترين نماد را به كار بردي و لبخندت هم هر چه تلخ ، اما به زيبايي لبخند ژوكوند هست و آن نگاه عميق به مخاطب كه ...
پس این زن نياز به تعبير ندارد، چون تعبير براي كسي كه خودش را پشت لايه هاي ذهني پنهان كرده ، مثل ورق زدن لايه هاي پيازمی شود براي ديدن پياز...من تلاش نكردم در اين داستان نویسنده را پيدا كنم كه گم نشده است!داستانت برشي شيرين از عشق است كه وقتي دوره اش مي كردم ؛ انگار معصوميت را دوره كردم ، صفا ، صداقت و سادگي را در داستان لمس نمودم ؛ چراکه سر انجام خيلي از عشق هاي شيرين و ابدي است ...اين كه معشوقی بخواهد دلبركي نباشد و جايگاه رفيع و قديس را داشته باشد ؛هم اشاره به جايي بود، اما براي عشق ورزيدن بايد بهايي پرداخت و اگر بهايي پرداخته نشود چروكيده و خميده و لهيده نمي شوي ... يعني زندگي چنان بي معناست كه حدي ، حدودي ندارد .
داستانت بوي صميميت مي دهد و مخاطب از كودكي ناب تو لبريز می شود ، چقدر زیباست اگر درخاطرو خاطراتمان چنين سكانس هایي هم باشد. من در تخيلم چنين عشقي را تصورکردم ، عشقي كه برايش مردمك هايمان بسوزند!
" آبي" « كيشلوفسكي » اشاره ی بسيار زيبايي بود ؛ چرا كه كيشلوفسكي در نوشته هاي خود آن را براي ستايش عشق ساخته و تم فيلم نيز ما را به عشق هاي كور زندگي هوشيار مي كند ، عشق هايي كه هستند و شايد روزي بيدار شود ... كيشلوفسكي در فيلم " قرمز" و" سفيد" اين باور را كمال بخشيد و اميدوار بودم كه رد آن دو را نيز در داستان مي ديدم ، اما نبود ؛ شايد آنها را باور نداشتي!
اشاره به خسر و شيرين مرا به ديدار" مارال" و" گل محمد" در« كليدر» برد كه مارال در آب چشمه تن مي شست و گل محمد او را جانانه مي نگريست وتمام داستان نيز جاي خالي سلوچ را تداعي مي كرد كه باز هم برايم شيرين بود .
در كل فضاي داستان چون قصه هاي" ژان لوك گدار" پر از رمز و راز عشق است ؛ عشق نه به معناي فرويدي طبق نگرش عده ای ! ژان لوك گدار فضاي شاعرانه اي را هميشه متصور مي شود و در نهايت اين فضا به اتفاقي كدر شده و جز خاطره اي از آن باقي نمي ماند .
عشق يعني ايستگاه متروك بين راه ( به نقل از يك نويسنده سورئال ).
افتخار بزرگي بود كه داستاني به اين زيبايي و تعمق را خواندم ...
حسن نقاشی