بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

ایزدت عاشق کناد ...!

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


« رابعه » معاصر رودکی بود ودر شمار عارفان بزرگ و نخستین زن شاعر فارسی زبانان . حارث ، برادر او، غلامی داشت به نام « بکتاش » که عشقش در دل رابعه افتاد و به همین دلیل برادر، رابعه را به زندان افکند . به گفته ی  رابعه : « عشق او باز اندر آوردم به بند » وگویا سرانجام برادرش  او را کشت ! رابعه با خون خود بر دیوار زندان این رباعی را نوشت  و با فروتنی برادر را چنین دعا کرد :

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن

تا بدانی دردعشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه 1387/03/06 -

حلاج نشانیم که از دار نترسیم........مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


در تذکرة الاولیای عطار ، در توصیف پایان کار "حلاج"  و اجرای حکم او آمده است :

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که : « عشق چیست ؟» گفت :« امروز بینی و فردا و پس فردا. » آن روز بکشتند  و دیگر روز بسوختند  و سیوم روزش به باد بر دادند ؛ یعنی عشق این است .

*****

 پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصورآهی کرد. گفتند : « از این همه سنگ چرا آه نکردی؟ از گلی آه کردن چه سرّ است ؟» گفت : « از آن که آنها نمی دانند معذورند؛ از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت .»
پس دستش جدا کردند، خند ه ای بزد . گفتند: «خنده چیست ؟ »گفت : « دست آدمی بسته جدا کردن آسان است . مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد – قطع کند. » پس پایها ببریدند . تبسمی کرد و گفت : « بدین پای سفر خاک می کردم . قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند ؛ اگر توانید آن قدم را ببرید.» پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد. گفتند : « چرا کردی ؟ »گفت :«خون بسیار از من رفت ، دانم که روی زرد شده باشد ؛ شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی می مالم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است .» گفتند : « اگر روی به خون سرخ کردی ، ساعد را باری چرا آلودی ؟» گفت : « وضو می سازم .» گفتند : « چه وضو ؟» گفت : « رکعتان فی العشق ، لا یصح وضوء هما الا بالدم .» در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید ؛ الا به خون . پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند  و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند ، گفت : «  چندانی صبر کنید تا سخنی بگویم .» روی سوی آسمان کرد و گفت : « الهی بر این رنج که از بهر تو می دارند ، محرومشان مگردان  و از این دولتشان بی نصیب مکن. »



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه 1387/02/23 -