در تذکرة الاولیای عطار ، در توصیف پایان کار "حلاج" و اجرای حکم او آمده است :
نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که : « عشق چیست ؟» گفت :« امروز بینی و فردا و پس فردا. » آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سیوم روزش به باد بر دادند ؛ یعنی عشق این است .
*****
پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصورآهی کرد. گفتند : « از این همه سنگ چرا آه نکردی؟ از گلی آه کردن چه سرّ است ؟» گفت : « از آن که آنها نمی دانند معذورند؛ از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت .»
پس دستش جدا کردند، خند ه ای بزد . گفتند: «خنده چیست ؟ »گفت : « دست آدمی بسته جدا کردن آسان است . مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد – قطع کند. » پس پایها ببریدند . تبسمی کرد و گفت : « بدین پای سفر خاک می کردم . قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند ؛ اگر توانید آن قدم را ببرید.» پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد. گفتند : « چرا کردی ؟ »گفت :«خون بسیار از من رفت ، دانم که روی زرد شده باشد ؛ شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی می مالم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است .» گفتند : « اگر روی به خون سرخ کردی ، ساعد را باری چرا آلودی ؟» گفت : « وضو می سازم .» گفتند : « چه وضو ؟» گفت : « رکعتان فی العشق ، لا یصح وضوء هما الا بالدم .» در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید ؛ الا به خون . پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند ، گفت : « چندانی صبر کنید تا سخنی بگویم .» روی سوی آسمان کرد و گفت : « الهی بر این رنج که از بهر تو می دارند ، محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. »
زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه
1387/02/23 -