بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

زیبه اندیشان به زیبایی رسند

19 فروردين 1388 ساعت 03:36





نمی دانم زمانی که سهراب سپهری ، به دورازآن یأس و سرخوردگی اغلب شاعران و نویسندگان آن زمان ، در تابستان 1343ش ودرقریه ی چنار کاشان ، صدای پای آب را نثار شب های خاموش مادرش کرد و از« جنگ یک روزنه با خواهش نور/ جنگ یک پلّه با پای بلند خورشید / جنگ تنهایی با یک آواز/ جنگ زیبای گلابی ها باخالی یک زنبیل / جنگ خونین انار ودندان...» ، « حمله ی کاشی مسجد به دیوار سجود / حمله ی باد به معراج صابون / حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی دفع آفات / حمله ی سنجاقک به صف "کارگرلوله کشی" » ؛ «فتح یک قرن به دست یک شعر / فتح یک باغ به دست یک سار / فتح یک کوچه به دست دو سلام/ فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی » ؛ « قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر/ قتل یک قصّه سرکوچه ی خواب ، قتل یک بید ه دست "دولت"...» گفت ، در چه شرایطی بود ! دارم به این فکر می کنم که اگر در شرایط " تو " بودم ، واژه هایم چه رنگی می شدند؟ طعمشان چه جوری بود؟ معطر بودند یا متعفّن ؟ خوش آهنگ یا ناخوشایند ؟ پوستشان زبر و خشن بود یا لطیف وصیقلی ؟...؟؟؟
واژه هایت ازآن دست هستند که " آدم " را دگرگون کنند، اگر بخواهیم ! ازآن دست حرف هایی که به قول شیخ ابوسعید ابوالخیرآدمی را صید می کند. *

در نامه ای خطاب به خانواده ات می نویسی : « حتماً می خواهید بدانید که حالم چطور است و کجاهستم. در این صبح زودی که هنوزخورشید عالم تاب سربرنیاورده است ؛ صدای لک لک های جزیره در هم پیچیده است و گوش انسان را نوازش می دهد. هوای ملایمی که ازروی نیزارها بلند می شود؛ روح راطراوت دیگر می بخشد. روبروی من هورالهویزه است؛ تمام سطح آب را نیزارها پوشانده اند . گاهگاهی هم خمپاره ای به زمین می خورد و از صدای آن مرغابی ها از میان نیزارها به آسمان پرواز می کنند و تمام آسمان راسفید می کنند. به به! چه جای خوبی و چه منظره ی زیبایی ! واقعا ًکه جای شما خالی . روح هر انسان کسل وخسته ای با دیدن این منظره زیبای صبحگاهی زنده می شود. اکنون که صبح روزسه شنبه 19/12/64 است ؛ فعلاً دو روز است که درجزیره ی مجنون هستم . » 1  

******

روحانی شهید محمودرضا ساعتیان فرمانده گردان تیپ الغدیر یزد بود . او درجزیره ی مجنون به سبب اصابت ترکش به دست ها و پهلو به شدّت مجروح شد ودرتک عراق درمنطقه ی عملیّاتی پاسگاه زید به شهادت رسید . پیکرش را درگلزارشهدای یزد به خاک سپردند .
وی در وصیّت نامه اش می نویسد :« دنیا چون سایه انسان است که هرکس دنبال آن بدود به آن نمی رسد تا به ظلمات می رسد ، ولی مردان خدا که به سوی نور می روند دنیا چون سایه ای آنها راتعقیب می کند، ولی آنها ازآن گریزانند. من دوست نمی دارم که برادران وخواهرانم بعد از گذراندن دوران تحصیلی چنان سرگرم زندگی دنیوی شوند که هدف از خلقت انسان را فراموش کنند، مانندچارپایان که روزی داخل این دنیا می شوند و روزی از دنیا هجرت می کنند، بدون این که بفهمند هدف ازآفرینش آنها چه بوده...» 2

حکایت کن از آن بمب هایی که من خواب بودم ، وافتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و ترشد.
بگوچند مرغابی از روی دریا پریدند .
درآن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آوازخود را به پای چه احساس آسایشی بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد . **




* « وشیخ ما گفت که این سخن ما را صید کرد . » ( اسرارالتوحید )

1و2 – نقل قول مستقیم از دست نوشته های شهید ، بدون هرگونه ویرایشی .

** شعر به باغ همسفران ، سهراب سپهری



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/07/18 -

ای وای که یارانم ، گلهای بهارانم ، رفتند از این خانه ، رفتند غریبانه

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


اودر 4 فروردین 1364ش چنین نوشت : )) پاتک اول دشمن شروع می شود . بچه ها خوشحال وعاشقانه در مقابل آنها صف آرایی کردند . خمپاره ها مانند باران می بارید . ترکش ها زوزه کشان از بالای سرمان می گذشت و گاهی نفس را در سینه حبس می کرد. در این میان مجروحی می گفت :« مهدی آمد. » دیگری می گفت : « تا آخرین لحظات آنجا را حفظ کنید.» مجروحی دیگر در حالی که جان می داد عهد دوباره را به یادمان می آورد . همه ذکر خدا می گفتند . خدایا کمکمان کن! مجروحی خون ریزان در حالی که او را به پشت جبهه انتقال می دادند ، می گفت : « نگذارید خون این شهیدان پایمال شود. »  فرماندهی گردان شهید می شود . هر لحظه خبر شهادت یکی را برایم می آورند . با این حال اراده مان محکم تر و عزممان برای سرکوبی  دشمن بیشتر می شود . شهیدان زینت بخش محفلمان بودند ؛ آنها رفتند ، اما بار سنگین مقاومت و ایثار و از جان گذشتگی را بر دوشمان گذاشتند.
بوی باروت همراه با گوشت سوخته مشاممان را می آزرد، اما گویی از بوی عطر برایمان خوش تر ومعطرکننده تر بود . با هر گلوله ای که به زمین می خورد ، نفس ها بود که در سینه ها حبس می شد . یکی صلوات می فرستاد ، دیگری می گفت :« خدایا حالا دیگر خودت کمک کن .» همسنگر من با صدای بغض آلودی گفت : « خدایا! ما بدیم ، گناه کردیم ، تو خوب هستی ، کمک کن .» با هر گلوله ای که دیوار سنگر را می لرزاند ، صدای صلوات بود که بلند می شد و برای حرکت و جا به جایی « یا وجیها عند ا... ». شور وحال عجیبی بود . گلو له های دشمن را به جان خریدند و خود را مهمان خدا کردند . امام حسین (ع) ، مظلومیتش و تشنگی اش آنجا کاملا محسوس بود . آب در چند متری ، اما از شدت آتش بچه ها نمی توانستند از این آب استفاده کنند و با لب تشنه به شهادت می رسیدند . ))*

سیدمحمد رضوی کوشکویی در زمستان 1343ش در یزد به دنیا آمد و در بهار 1367ش در عملیات بیت المقدس 4 ، در منطقه ی شاخ شمیران به خیل جاویدالاثرها پیوست . پیکرش در 15آذر1370ش پیدا و پس از شش ماه در یزد به وسیله ی یکی از همرزمانش شناسایی شد .
هنگامی که این موضوع را به خانواده ی شهید اطلاع دادند ، استاندار محبوب یزد ، مرحوم عبدالعلی حمیدیا ، به منزل آنها رفت و گفت : « اگر می شود روز تشییع را عقب بیاندازید تا من هم در این مراسم شرکت کنم .» پس از چند روز تاخیر پیکر استاندار یزد **همراه با پیکر شهید سید محمود رضوی کوشکویی و شهید مهدی حسینی  ، دایی سید محمود رضوی در مراسمی باشکوه بر دست های مردم یزد تشییع شد .

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*یادداشتی است از شهید ، بدون هرگونه ویرایشی

**حمیدیا در حالی که برای انجام ماموریتی عازم تهران بود ، در بیست کیلومتری جاده ی قم - تهران بر اثر سانحه ی تصادف درگذشت .



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/03/02 -

سه نما

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


نمای اول


حتما شنیده اید که :"خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو" همرنگی چیست؟ در کتاب روان شناسی اجتماعی آمده است:همرنگی را می توان تغییری دررفتار یا عقاید شخصی در نتیجه ی اعمال فشار واقعی یا خیالی از طرف فردی دیگریا گروهی از مردم تعریف کرد. (الیوت ارونسون ، ص21) ما بسیاری از مواقع از آن جهت با دیگران همرنگ می شویم که رفتار آنها تنها راهنمای ما برای عمل مناسب است.خلاصه آن که ما برای تعیین واقعیت امور به دیگران متکی هستیم.چنین همرنگی را در لطیفه ی زیر می توانیم ببینیم:

فردی سرش را بالا گرفته بود و به آسمان نگاه می کرد؛ به تدریج پشت سر او ، صفی تشکیل شد از آدم هایی که همه به آسمان نگاه می کردند . ناگهان نفر اول متوجه جمعیت پشت سرش شد، یکی از او پرسید : ببخشید آقا ، قرار است اتفاقی بیافتد؟ آن فرد متعجبانه گفت: چه اتفاقی؟!! از دماغم خون می آمد ، سرم را بالا گرفتم تا خونش بند بیاید!

 

******

 

نمای دوم

 

سخندانی گفته است:« همرنگ جماعت شدن از رسوایی است

 

******

نمای سوم

شهید حاج مهدی فرودی ، در یادداشت هایی قبل از آخرین عزیمتش می نویسد:«تحمل انسان در درون شهر بسیار مشکل است. از خانه که بیرون می روی ، آن یکی می گوید : « بچه هایم شب ها سرما می خورند ، جایی آشنا ندارید تا شیشه بگیرم؟»
آن دیگری می گوید:« در آستان قدس ، شناسی نیست تا فلان کار را - که بدون  آشنا نمی شود - درست کند؟»
عیال خودم به بیمارستان می رود تا نوبت بگیرد ، می گویند : « تا آشنا نباشد...».
بیچاره همسایه ها خیال می کنند من هم کاره ای هستم و می پندارند که اگر آشنایی هم داشته باشم ، به آنها سفارش می کنم. خدا لعنت کند آنهایی که این روش ها را بعد از انقلاب هم ادامه دادند و گویی دیگر فرهنگ مردم شده که باید "پارتی بازی" باشد و"رابطه" باشد! همه هم از وجود آن رنج می برند ، ولی در موقع گرفتاری از آن استفاده  می کنند. با این سیر خدا به خیر کند... و ما نباید داخل این تورها بیفتیم . خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو!

واین رسوایی را ما از دل وجان پذیراییم. »

 

******

اواخرسال1386 ش است ، از دوستی می پرسم : « به نظرت کدام یک از این سه نما بهتر است؟» بلافاصله می گوید :« خب، هر سه!!» فکر می کنم متوجه نشده است، تکرار می کنم :« منظورم این سه گزینه است: خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو یا همرنگ جماعت شد...ن....» نمی گذارد کلام منعقد شود!! می گوید:« فهمیدم عزیزم ، گفتم که هر سه ؛ البته هر کدام در جای خودش!!».دلم می گیرد ،آن قدر که به قول آن شاعر: ابرهای همه عالم شب وروز، دردلم می گریند.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/02/06 -