اشرف مخلوقات
سیاهی لشکر مضحکه ی آفرینشم
در پس این سیاه بازی می گر یم .
سیاهی لشکر مضحکه ی آفرینشم
در پس این سیاه بازی می گر یم .
دلسرد از رسولان آیه های یأس
پسرک روزنامه فروش جار می زد :
« منجی کمی دیرکرده است » .
تمام زیبایی ها
تو را تداعی می کنند
و تو ، تمام زیبایی ها را
بیچاره دلم که دلداده ی این تسلسل شده !
وقتی برای تو مرده ام ،
چگونه دل خوش دارم به رستاخیز ؟!
تراژدی باران
تعفن بود،
چون برمزبله بارید.
ازپنجره های مشبّک
وتنگنای شیشه های مشجّر
کوچه ای را می نگرم
که عبوررا فراموش کرده
وعاشق شده است ،
به تمام بن بست های متروک!
گناهم این بود:
دل ساده ام را
به سادگی مترسک ها دخیل بستم .
دریغ !
نمی دانستم آنها دسیسه ی کلاغانند.

دلت را به خون کشیدند
نقاشان تردست نیرنگ باز
.
.
.
دلم
.
.
.
دلت
.
.
.
بأیّ ذنبٍ قتِلت ؟!
شاعری شعرش را به زنی تقدیم کرد
یعنی بهانه ای برای زیستن
شانه ای برای گریستن
آیدا!
ازعهد ستیز هابیل وقابیل
بانویی محکوم به واژه های بی بهانه
دار معشوقگی
- این میراث گرانسنگ مادران سرزمینش -
رابر دوش گرفته
ونمی اندیشد به عروج
حتی تاآسمان اول
چراکه همیشه سوزن خیاطی اش را همراه دارد!
با تاجی از خار
در تمام مصایبش
- او مادراست -
- او همسر است -
- او عادت است –
معصو مانه هر روز مصلوب می شود
و دلش خوش است به شور وشعور ایرج میرزاها
عطر تنش
شراب نگاهش
جعد گیسویش
لعل لبش و...و...و....
اصلا غلط می کند بانوی فرّخ زاد
که از« گناه » می گوید
تا برسد به فصل سرد
وتولدی دیگر!
مگر او چکاره است؟
که دلش برای باغچه می سوزد!
به او چه مربوط که حیات خانه ی ما تنهاست؟!
همان بهتر که چراغ های رابطه تاریک باشند
و پرنده فقط یک پرنده ی مردنی!
مهمانی مهتاب هم ارزانی تان
بانو تنها ستاره ای است
که از شب بیزار است

توفان ویرانگر در راه است
ودل من
ـ کهنه درختی ـ
که دگر تاب ندارد.
پری لب فروبست
پایان معامله با شیطان دریا
فروش کلام بود
در ِازای عشقی محال
اینک!
زنان زیبای لال
از نسل آن پری اند
که از افسانه ها ی دوردور
تا حال
این حال محسوس
تکرار می شوند
تکرار!