غربت / سیّد ابراهیم نبوی
روزگار غریبی است نازنین !
می گویند غربت و تو می دانی که غربت چیست . زیستن در میان بخار تنفّرآمیر دهان های شوم و کثیف که هر یاوه ای را می گویند و ما را به تحمّل گفته هایشان وامی دارند. غربت یعنی اجباربه زیستن در میان جمعی که ترا خویشاوند خود یافته اند ، امّا وقتی خودت را ـ به همان گونه که هستی ـ در می یابند ترا نمی پذیرند . غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هرکس دشمن ترند . غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی ، هرچه می خواهی باش . غربت حکایت عاشقی است که از او می خواهند هرچه می خواهد بکند ، امّا عاشق نباشد.غربت یعنی دچار شدن به رخوت در حضور دیگران . غربت یعنی تکرار واژه های پست و تکراری و احمقانه و کسالت آور دیگران .غربت یعنی این که مجازباشی ساعت ها در مورد داروهای تقویت جنسی و ارتباط جنسی میان آدمها حرف بزنی و به قدرت مافوق بشری مردانی که با صدها زن می خوابند ، بخندی ، امّا با آن که دوستش داری مهربان نباشی . غربت یعنی این که " شما " بگویی و هرزگی کنی ، امّا تو نگویی و مهربان نباشی.غربت در دیاری که ما درآنیم زیستن عاشقان است در شهر کینه ها و مرگ . در این شهر شهوت مجاز است ، پلیدی رایج است ، دروغ واجب است ، خود نبودن مدال افتخار دارد ، هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است، امّا دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست واگذاشتن حرام است و ممنوع . چرا باید چنین کنی ؟ مگر سند مالکیّت تو را کس دیگری ندارد. مگر تو را با وجه رایج مملکت ایران نخریده اند. مگر داغ فلانی بر شانه ات نیست . خیانت ، خیانت و بعد سنگسار واژه های متعفّن دیگران است که بدشان نمی آید تو خیانت کنی و با هر کس و ناکس همخوابه شوی ، امّا نمی توانند تحمّل کنند دست های تو ، دست های کسی را که دوست دارد ، لمس کند .غربت یعنی این که تو با من باش و هرچه می خواهی بکن ، امّااگر در ته فلبت هم او را ـ فقط او را ـ دوست داری ، راهت را بکش و برو. می گوید : باشد ، برو ، چرا نمی روی حرف هایت را به فلانی بزنی ؟ آدم فهمیده ای است . با فلانی ، نه ، با او نه ، با هرکس می خواهی باش ، امّا با این یکی نه ، چرا ؟خب ، آخر ... او دوستت دارد. مگر چشمهایش را ندیده ای که وقتی نگاهت می کند چطور شکوفه می دهد؟ مگر ندیده ای که وقتی چشمش به تو می افتد ، شاد می شود.
ادامه مطلب




عکس از آیدا / ۱۳۵۵