بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

غربت / سیّد ابراهیم نبوی

26 مرداد 1389 ساعت 22:45

 

روزگار غریبی است نازنین !

 

می گویند غربت و تو می دانی که غربت چیست . زیستن در میان بخار تنفّرآمیر دهان های شوم و کثیف که هر یاوه ای را می گویند و ما را به تحمّل گفته هایشان وامی دارند. غربت یعنی اجباربه زیستن در میان جمعی که ترا خویشاوند خود یافته اند ، امّا وقتی خودت را ـ به همان گونه که هستی ـ در می یابند ترا نمی پذیرند . غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هرکس دشمن ترند . غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی ، هرچه می خواهی باش . غربت حکایت عاشقی است که از او می خواهند هرچه می خواهد بکند ، امّا عاشق نباشد.غربت یعنی دچار شدن به رخوت در حضور دیگران . غربت یعنی تکرار واژه های پست و تکراری و احمقانه و کسالت آور دیگران .غربت یعنی این که مجازباشی ساعت ها در مورد داروهای تقویت جنسی و ارتباط جنسی میان آدمها حرف بزنی و به قدرت مافوق بشری مردانی که با صدها زن می خوابند ، بخندی ، امّا با آن که دوستش داری مهربان نباشی . غربت یعنی این که " شما " بگویی و هرزگی کنی ، امّا تو نگویی و مهربان نباشی.غربت در دیاری که ما درآنیم زیستن عاشقان است در شهر کینه ها و مرگ . در این شهر شهوت مجاز است ، پلیدی رایج است ، دروغ واجب است ، خود نبودن مدال افتخار دارد ، هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است، امّا دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست واگذاشتن حرام است و ممنوع . چرا باید چنین کنی ؟ مگر سند مالکیّت تو را کس دیگری ندارد. مگر تو را با وجه رایج مملکت ایران نخریده اند. مگر داغ فلانی بر شانه ات نیست . خیانت ، خیانت و بعد سنگسار واژه های متعفّن دیگران است که بدشان نمی آید تو خیانت کنی و با هر کس و ناکس همخوابه شوی ، امّا نمی توانند تحمّل کنند دست های تو ، دست های کسی را که دوست دارد ، لمس کند .غربت یعنی این که تو با من باش و هرچه می خواهی بکن ، امّااگر در ته فلبت هم او را ـ فقط او را ـ دوست داری ، راهت را بکش و برو. می گوید : باشد ، برو ، چرا نمی روی حرف هایت را به فلانی بزنی ؟ آدم فهمیده ای است . با فلانی ، نه ، با او نه ، با هرکس می خواهی باش ، امّا با این یکی نه ، چرا ؟خب ، آخر ... او دوستت دارد. مگر چشمهایش را ندیده ای که وقتی نگاهت می کند چطور شکوفه می دهد؟ مگر ندیده ای که وقتی چشمش به تو می افتد ، شاد می شود.



ادامه مطلب

شمسی باید !

26 تير 1389 ساعت 01:09

 

دراینجامایلم شگردی را که شمس در مورد مولوی به کار برد، مورد بحث قرار دهم. در داستان ها گفته شده است که شمس تبریزی به دنبال مردی از مردان خدا می گشت ، یعنی طالب مستوران قباب غیرت الهی بود؛ یعنی کسانی که خدا آنها را پنهان کرده و به همه کس نشان نمی دهد و در این طلب مولوی را یافت.اینهاتفسیرالهی و عرفانی مسأله است.از دید دیگر که بنگریم ، شمس تبریزی وقتی که با مولوی برخوردکرد، چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده که دهانه ی آن بسته است، با عقابی روبرو گردیده که رشته ی تعلّقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته ها ی تعلّق را از دست و پای عقاب گشود،امّا البتّه به جای آن که بگوییم او این تعلّقات را از مولوی گرفت ، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد همین پاره کردن تعلّقات بودکه آن را از بالاترین سطح آغازکردتا به نازل ترین سطح آن رسیدودر این میان چیزی را فرو نگذاشت. شمس از مولوی ، خانواده و مطالعه ی کتاب و شغل اجتماعی و تدریس و افتاء و نشست و برخاست با شاگردان و دوستان وحتی پاره ای از قیود مذهبی جدا کرد و او را به صورت یک انسان برهنه رها نمود.

مسلما شخصیت فوق العاده نافذشمس توانست چنین تأثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.

در دیوان کبیر غزلی آمده که به ظنّ قوی ماحصل گفت و گوی شمس و مولوی است:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی در ابتدای این غزل سرّ جاودانگی خود را به وضوح و صراحت بیان می کند و می گوید که من قبلا مرده بودم ، امّا اکنون زنده شده ام ، گریه بودم ، اکنون خنده شده ام . این تعبیر " خنده شدن " تعبیر بسیار بلند و پرمغزی است که مطلقا غم را نمی شناخت و صریحا می گفت که:
باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون مابرغم حرام و خون غم بر ما حلال

هرغمی کوگردماگردید شد در خون خویش

در عرفان عاشقانه مولانا بر خلاف عرفان خائفانه ی غزالی " غم " جای ندارد. غزالی درآثار خود چهره ی فردی سراپا خائف را در برابر خداونند به جلوه می گذارد . مقام خوف ، البته مقام فوق العاده بلندی است ، ولی مولوی مقام بالاتری را نیز کشف کرد ؛ و آن مقام عاشقی بود. درعاشقی اگر غمی هم باشد ، از جنس غم های معمول و متعارف نیست؛ از این رو مولوی یک غزالی عاشق بود و غزالی یک مولوی بی عشق.

باغ سبزعشق کو بی منتهاست

جزغم و شادی دراو بس میوه هاست

عاشقی زین هردو حالت برتراست

بی بهار و بی خزان سبز و تر است*

 

____________________________________________

* سروش ، عبدالکریم : قمار عاشقانه  شمس و مولانا  (تهران : انتشارات صراط ، چاپ سیزدهم ، 1388) ، صص :10- 8 .

  



زادروز احمد محمود

4 دي 1388 ساعت 12:36


چهارم دی ماه 1310 در اهواز متولد شده ام ؛ درخانواده ای رشد کرده ام که هم واقعا زحمت کش بوده است و هم به برکت همین زحمت دستش به دهانش رسیده است . تحصیلات ابتدایی و متوسط را در اهواز گذراندم . یادم نمی رود که از ده _ دوازده سالگی ، تمام تعطیلات تابستان ها را کار کرده ام . همیشه حسرت به دل بودم که مثل کسانی از همکلاسان مرفه ، تابستان ها را _ اقلا یکی دو بار _ به سفر بروم و از کار و گرمای نفس بر اهواز راحت باشم که هیچ وقت نشد ! چرا ، یک بارشد . مرداد 20 با پدر رفتم مشهد . نفس کشیده ، نکشیده خبرآمد که متفقین خوزستان را تصرّف کرده اند و اهواز با خاک یکسان شده است . سفر زهرمان شد . با فلاکت برگشتیم . اهواز سرجایش بود ، امّا پاسبان ها با سربازان هندی جا عوض کرده بودند . پس این هم نشد سفر . امّا آنچه شد کار در تعطیلات تابستان با حرفه های مختلف آشنایم کرد . دبیرستان که تمام شد ، گرفتار سیاست شدم . آن سال ها همه جوانان و نوجوانان _ حتی پیران _ گرفتار سیاست بودن . به زندان افتادم . فرصت ادامه ی تحصیل از دست رفت . از زندان که آزاد شدم ، باید می رفتم سربازی . آن وقت ها دیپلمه ها می رفتند دانشکده ی افسری احتیاط را می گذراندند و می شدند ستوان سوم . گفتم افسر که شدم فرصت دارم ادامه تحصیل بدهم . این هم نشد . باز گرفتار زندان شدم ... *

-------------------------------------------------

*  سارک ، بابک و سیامک محمود : دیدار بااحمد محمود  ، چاپ اول ،  نشر معین ، تهران ، 1384 ، صص 125 _ 126 .



زادروز شاملو

22 آذر 1388 ساعت 13:50


او که در بیست و یکم آذرماه 1304 خورشیدی ، در یک خانواده نظامی به دنیا آمده ، به دلیل موقعیّت شغلی پدرناگزیر است از همان کودکی همراه خانواده اش از نقطه ای به نقطه دیگر جا به جا شود . شاعر از این جا به جایی های ناخواسته و از زندگی کردن در شهرک ها و ده کوره های پرت و دور افتاده و نیز بالیدن و رشد کردن در خانواده ای با روحیّه ی نظامی و کم توجّه نسبت به امیال و دل بستگی های کودک ، سخت ناخشنود و بیزار است . او این ناخرسندی را در بزرگ سالی و در مقاطع گوناگون تکرار کرده است ، ازجمله در پاسخ یک پرسشگر که از کودکی اش می پرسد ، با صراحت می گوید : " ... کودکی داغ ننگی است ، دوران بردگی ابدی خوردن از دست پدر و مادرانی است که خود کودکان سالمندی بیش نیستند ." و در جای دیگر می گوید : " ... محیطی که در آن رشد کرده ام شبانه روزی نکبت باری در شهر کوچک خاش که درآن تشک بچه ی بلوچ بینوایی که شب پیش در آستان مرگ از وحشت مردن به خود شاشیده بود _ منظره ی صبحگاهی همه روزهای هفته بود . آقا معلّم نفرت انگیز بیمار بدخلقی که پس از بیست وشش سال ، هنوز از به یاد آوردن ضربات شلّاقش درد به جان و دلم می پیچد . آبادی های بی درخت و صحراهای بی آب ، اشک های مادرم که می بایست جنازه ی فرزندان خود را به دست خود بشوید ، زمینه ی ادراکات من است . آینه ای که می باید هرآن چه را که از جهان خارج به درون من می تابد ، انعکاس دهد چنین چیزی است ..." و باز درجای دیگری می گوید :" ... وقتی فکر می کنم کودکی و نوجوانی من مصروف تحمّل چیزهای حقیرو مبتذل شده است ، عقم می گیرد . کودکی من برای من یک کابوس بود . نوجوانی نیز مثل یک کابوس گذشت ... گذشته ی من دردناک تر ازآن است که یارای بازگفتنش را داشته باشم . نمی دانی بر من چگونه گذشت ! زندگی پدر مشکلی را برایم حل نکرد ، مرگ او نیز نتوانست گره ای از این بغض پنجاه ساله را بگشاید . این بغض نیم قرن دندان بر گلوی من داشت ، تا این که آیدا پیدایش شد . دیدم حالا فرصتی است تا این سمج قدیمی را از ریشه بیرون بکشم . با وجود این گاه و بی گاه از راه می رسد و گلویم را مسدود می کند .شاملو هنوز کودکی بیش نیست که می نویسد و به رغم بی توجهی پدر و مادر و افراد خانواده ، شوق نوشتن در جانش شعله می کشد . او از همان کودکی فریاد عصیان خود را بر روی صفحه های سفید کاغذ می ریزد و در هر فرصتی با سیاه کردن ورق های کاغذ ، بار درون خود را سبک تر می کند : " ... من از نه سالگی می نوشتم ... می نوشتم ، اما پدرومادرم نه تنها تشویقم نمی کردند ، حتی نوشته هایم را نمی خواندند . تو سرم می زدند . منتها چون شوقش درجانم بود ، نمی توانستم از نوشتن خودداری کنم . با این که تا کلاس سوم بچه تیزهوشی بودم ، ناگهان خنگ شدم . به جای درس و مشق و حل مسأله حساب و پاک نویس دیکته ، یا روی پشت بام به پیانوی دخترهای همسایه گوش می دادم یا توی زیرزمین چیز می نوشتم . به قول جناب سرهنگ ابوی " هرچه کردیم آدم نشدی..." کارگری توی خانه داشتیم به اسم غضنفر ... نوشته های مرازیر سنگ هم قایم می کردم ، پیدا می کرد ، می آورد و می داد دست ناظم دبستان مان و می گفت : به جای درس خواندن این یاوه ها را می نویسد . مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید _ که روح مادرم هم خبر نداشت ... *

صدایت می زنم ، گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصارکشیده است
و من به تو نگاه می کنم ،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چراکه هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه ی تمام دریاهاست
انسان سرچشمه ی دریاهاست .

------------------------------------------------

* بنی اسدی ، رحمت : توالی فاجعه ( زمینه ی اجتماعی شعر شاملو ) ، شیراز ، ناشر : راهگشا ، چاپ اول : 1383. صص 20 _ 22 .



حکمت درد

13 آذر 1388 ساعت 11:30


حکمت دردکمترازلذت نیست . درد نیز مانند لذت ، یکی از نیروهای بنیادین بقای نوع است ، زیرا اگر غیر از این بود ، نیروی درد مدت ها قبل از بین رفته بود . جانکاه بودن درد دلیلی علیه آن نیست ، بلکه عین ذات آن است . من در درد آن فرمان کاپیتان کشتی را می شنوم که می گوید : " بادبان ها را جمع کنید ! " . انسان ، این جسور دریانورد ، باید به هزارطریق یادگرفته باشد که چگونه بادبان ها ی خود را تنظیم کند ؛ وگرنه سرنوشت او به انتها می رسید و اقیانوس او را زودتر از اینها می بلعید . ما باید بیاموزیم که چگونه با نیروی کم زندگی کنیم ، به محض آن که درد ، علامت هشدار می دهد ، ما باید در همان لحظه از نیروی خود بکاهیم . این هشدار آن است که خطری بزرگ ، یک طوفان ، در راه است و باید ما کاری کنیم که حدّ اقل ِ " سطح " ممکن را در برابر این طوفان داشته باشیم تا کمتر صدمه ببینیم .
امّا مردانی وجود دارند که با فرارسیدن درد بزرگ ، درست خلاف فرمان کاپیتان را می شنوند و با درگیری طوفان ، مغرورترین ، جنگجوترین و شادترین لحظات عمر خود را به وجود می آورند. در واقع این خود درد است که عالی ترین لحظات عمر را به وجود می آورند . در واقع این خود درد است که عالی ترین لحظات را فراهم می کند . این مردان همان قهرمانان ، همان مهم ترین " پیامبران درد " بشریت هستند ، همان افراد انگشت شمار و نادری که باید از آنها به اندازه ی خود درد تجلیل کرد و درد را نباید ازآنها دریغ نمود . آنها برای بقا و توسعه ی انواع موجودات ، عظیم ترین نیروهای بنیادین محسوب می شوند ، حتی اگر لااقل در برابر راحت طلبی و رفاه مقاومت کرده باشند و انزجار خود را نسبت به این نوع سعادت و خوشبختی پنهان نکرده باشند. *


--------------------------------------------------

* فریدریش نیچه : حکمت شادان ، مترجمین : جلال آل احمد ، سعید کامران ، حامد فولاد وند ، انتشارات جامی ، چاپ چهارم : 1385 ، صص 280 - 281 .





فرانتس کافکا

10 آبان 1388 ساعت 19:27

حقیقت راجع به سانچوپانسا

سانچو پانسا ، بی آن که بلافد ، در طی سالها موفق شد که به یاری خوراندن داستانهای فراوان شوالیه ها و ماجراجویان به خودش غروبگاهان و شامگاهان ، اهریمنش را که بعداً آن را دن کیشوت نامید ، ازخود واگرداند . این اهریمن بی درنگ پس از آن پی دیوانه وارترین دلاوریها را گرفت که به سبب نبودن هدفی مقدّرکه می بایست خود سانچو پانسا می بوده باشد ، به کسی آسیب نمی رساند .سانچو پانسا ، رها شده ، فیلسوفانه دن کیشوت را در جهادهایش دنبال می کرد ، شاید از روی مسؤولیت وتاآخر عمرش تفریح بزرگ و آموزنده ای برای خود فراهم کرد.1


پرومتئوس

چهار افسانه درمورد پرومتئوس هست :

افسانه ی یکم می گوید که پرومتئوس چون رازایزدان را برای انسانها گشود ، ایزدان اورا بر صخره ای در قفقاز بستند و عقابهایی را فرستادند تا جگرش رابخورند واین جگر همواره نو می گردید.
افسانه ی دوم می گوید که پرومتئوس ، انگیخته به درد ِ پدید آمده ازمنقارهای درّان ، چنان به ژرفی خودش را درصخره فشرد که سرانجام با آن یکی گشت.
افسانه ی سوم می گوید که خیانتش درطی هزاران سال فراموش شد : ایزدان و عقابها و خودش فراموشش کردند.
افسانه چهارم می گوید که همه کس ازآن شکنجه ی بی معنا خسته شدند . ایزدان خسته شدند ، عقابها خسته شدند ، زخم با خستگی جوش خورد.
مانند توده ی توضیح ناپذیر ِ صخره . افسانه کوشید توضیح ناپذیر را توضیح بدهد.ازآنجا که افسانه از زیر لایه  ای از حقیقت می آمد ، می بایست به نوبه ی خود به توضیح ناپذیر بینجامد. 2


-----------------------------------------------

1.اعلم ، امیرجلال الدّین : مجموعه داستانها ( فرانتس کافکا ) ، تهران ، چاپ چهارم ، 1386 ، ص504.
2. همان ، ص ص 506-507.





توالی فاجعه

19 فروردين 1388 ساعت 03:37

عکس از آیدا / ۱۳۵۵


کتاب توالی فاجعه(زمینه ی اجتماعی شعر احمدشاملو ) ، نوشته ی رحمت بنی اسدی ، را خواهرزاده ی عزیزم ، مهدی ، به من هدیه داده ، سپاس اورا که همیشه سبز سروده است مرا !
« دریغا که اگر عشق به کار می بود ، / هرگز ستمی در وجود نمی آمد ... » .

***

در بخش آغازین کتاب با عنوان " شعر به چه دردمی خورد ؟ " می خوانیم : این یک پرسش قدیمی است که ممکن است در هر لحظه و در هرکجا مطرح شود ؛ از جمله هنگامی که به مناسبت هفتادمین سال تولد " اکتاویوپاز " ، شاعر و نویسنده ی بزرگ مکزیکی ، مراسمی در مکزیکو برگزار شد ، این پرسش باردیگر به میان آمد . در یکی از نشست ها ، " شعردرآمریکای لاتین " مورد بحث و گفت و گوی حاضران قرار گرفت . از میان انبوه حاضران در جلسه ، ناگهان یک نفربرخاست وپرسید : " شعر به چه درد می خورد ؟ دراین دنیای پراز نفرت ، گرسنگی ، فقر، بیماری ، جنگ ، بی عدالتی ، ستم ، شکنجه ، تجاوز و مرگ ، شعر به راستی به چه درد می خورد ؟ "
" آلواروموتیس " ، شاعرکلمبیایی ، که جلسه را اداره می کرد ، در پاسخ گفت : " در برابر تمامی آن چه گفتید ، اجازه بدهید تا بگویم که من به شخصه چیزی نمی شناسم و راهی نمی یابم به جزآن که هرروز شعرتازه ای بنویسم ."
احمدشاملو شاعر ، نویسنده و هنرمند بزرگ ایرانی نیز آن چنان که زندگی فرهنگی پنجاه و چندساله اش نشان داد شعر را برای زندگی و تغییر جنسیت زمان برگزید. او دررویارویی و ستیز دایم با فقر، بی عدالتی ، ستم و رنج چاره ای ندارد به جزآن که هرروز شعر تازه ای بنویسد و هردم فریادخویش را بلندتر کند. شعر برای شاملو یک سرگرمی ساده نیست . " خود زندگیست ، بزرگ ترین زندگی ها " .
شاملو را می توان " اورفه
 "روزگار ما نامید که تنها یک جرم دارد و آن " نافرمانی " است . اورفه براساس یک اسطوره کهن یونانی ، شاعر و موسیقی دانی بود که چنگ نیز خوب می نواخت . هنگامی که همسرش " اوری دیس " براثرنیش زهرآگین ماری جان سپرد ، توانست با جادوی شعر ، آواز و موسیقی ، خدایان مرگ را راضی کند و راهی به سوی همسرش بیابد...اما این امریک شرط داشت و آن این که : اورفه می بایست پیشاپیش همسرش راه برود و در دالان های دوزخ سرش رابرنگرداند.پس اورفه  چنگ برگرفت وآوازخوان به دوزخ فروشد ، اما درمیانه راه نافرمانی کردو سرش رابرگرداند.پس به پاس این نافرمانی اوری دیس را از دست داد و خود نیز برای همیشه دردوزخ سرگردان ماند.
شاملو نیز شاعری نافرمان است که برای یافتن چراغ زندگانی و جوهر حقیقت تا اعماق دوزخ فروشد و بیش از پنجاه سال فریاد عدالت خواهی و آزادی اش راازدرون این دوزخ کوروبی روزن به گوش رساند ." مرگ ناصری " زندگی خودشاعراست ." او خودنمی خواست ، ورنه می توانست ... "  *

شعرشاملو شعرغریبی است : شعرانسان برخاسته از میان خاکسترخویش است واز سوی دیگرپرپرشدن وتاراج امیدهاست. شعرتضادهاست : شعرتاریکی و روشنایی ، یأس و امید ، مرگ وزندگی ، رنج و شادی ، اسارت و آزادی ، شب وروزبرآمدن و فروریختن است .شاملو خودآمیزه ای از این تضادهاست .نه یأس او به یأس می می ماند و نه امید او به امید . هر بیت و هربنداز شعرش ، ازهزارتوی امیدها و نومیدی ها می گذرد وباردیگرازراه دیگر ودیگر تا ...
شعرشاملو حکایت غریب انسان ایرانی درپایان یک قرن و شروع هزاره جدید است. راستی از کدام قرن وهزاره می گوییم؟انسان ایرانی در کدام قرن وهزاره ایستاده است؟ مشکلات ودردهایش چیست ؟ برای حل آنها چه کرده است؟ باکدام عینک به همسایه وبه جهان می نگرد؟ سهم اوازاین جهان چقدراست؟شعرشاملو حکایت این دردها و پرسش هاست.**

دهه ی چهل در ایران آغاز شکل گیری مبارزه در قالب تازه ای است. گروهی از جوانان که بیشترشان دانشجویان یا فارغ التحصیلان دانشگاهی هستند ، مصمم می شوندتا حاکمیّت سکوت را درهم بشکنند.اینان با جمع بندی از شرایط گذشته و حال ایران و با الهام از نوع مبارزه درکشورهای آمریکای لاتین ، کشورهای آفریقایی و جنوب آسیا شکست شب و سکوت رادرپژواک گلوله های تفنگ خود می بینندو به این ترتیب تئوری مبارزه قهرآمیزبا رژیم دیکتاتوری شاه تدوین می شود. مبارزه ی قهرآمیز برضدرژیم دیکتاتوری شاه درمحافل وشنفکری که تشنه آزادی بودند ، به سرعت رنگ حماسی می گیردو مبارزان آن به صورت قهرمانان حماسی درمی آیند. کم نیستند شاعران ونویسندگانی که خود به این راه می روندوازطریق قدم و قلم ، این راه راتأیید می کنندو با زیباترین واژگان ، ستایش گرراه وزندگی ومرگ این مبارزان می شوند.
شاملو که بیش از دیگران از سکوت و یکنواختی شب به جان آمده است ، دراین دوره به شدت مجذوب این جان برکفان است .پس اواگر چه شاعر تلخ ترین شعرهای این زمانه است ، شاعرستیزنده ترین شعرها نیز می شود . اوتیره ترین شعرهای زمانه رابا شعرمقاومت جوش می دهد .ستیزنده ترین شعرها را درتاریک ترین روزگاران می نویسد.شعرمقاومت اودریک دوزخ تمام عیارنوشته شده است .....
دلم کپک زده ، آه
که سطری بنویسم ازتنگی دل ،
هم چون مهتاب زده ای ازقبیله ی آرش برچکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش
به رهاکردن فریادآخرین..."مدایح بی صله – یک مایه در دومقام "
...........
بچه های اعماق
بچه های اعماق...
برجنگل بی بهارمی شکفند
بردرختان بی ریشه میوه می آورند،
بچه های اعماق
بچه های اعماق
باحنجره ی خونین می خوانند وچون ازپادرآمدند
درفشی بلند به کف دارند
کاوه های اعماق
کاوه های اعماق." ترانه های کوچک غربت – بچه های اعماق "***



*بنی  اسدی ، رحمت : توالی فاجعه ( زمینه اجتماعی شعراحمدشاملو ) ، انتشارات راهگشا ، چاپ اول ، شیراز، 1383، ص7-8.

**همان ، ص11.

*** همان ، ص83و86-87.

-برای کسب اطلاعات بیشتر بنگرید به : ع. پاشایی : نام همه ی شعرهای تو (زندگی و شعراحمد شاملو )، دوجلد، نشرثالث ، چاپ دوّم ، تهران ، 1382. ونیز : نوری زاد : چهارافسانه ی شاملو ،نشردنیای نو ، چاپ اول ، تهران ، 1380.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1388/01/11 -

گزیده هایی از رمان کیمیاگر / پائولوکوئیلو

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


وقتی آدم عاشق است ، همه چیز بیشتر معنا دارد.

*****
اگردرزمان حال باشی ، زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود ، به عیدی بزرگ چون همیشه در لحظه ای که در آن زندگی می کنیم ، جریان دارد و فقط در آن لحظه .

*****
خود را در قلب عظمت و اقتدار عناصر طبیعت غرق کنیم . گاهی تماشای طبیعت بهتر از خواندن یک کتاب است .

*****
در پی ایجاد شباهت خود با دیگران نباشیم .

*****
نمی بایست از مرگ بترسد ، چون روح جهان وجودداشت و به زودی به آن می پیوست و فردا هم بخشی از آن خواهد شد.

*****
نباید کاملاً به خودمان عادت کنیم .

*****
تصمیمات فقط آغاز یک ماجرا هستند.

*****
این همان اصلی است که همه چیز را به حرکت در می آورد ودر کیمیا به آن « روح جهان » می گویند. وقتی انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند به « روح جهان » نزدیک تر است و روح جهان نیرویی همواره مثبت است. روح در اعضای آدمیان نیست و هرآنچه که روی زمین یافت می شود، روح دارد ، خواه سنگ باشد، خواه گیاه ، خواه حیوان یا حتی اندیشه .

*****
من کاری را شروع کرده ام که می توانستم ده سال پیش شروع کرده باشم ، ولی خوشحالم که بیست سال دیگر صبر نکردم.

*****
مردن فردا با مردن روزهای دیگر فرقی نداشت . هر روز برای زندگی کردن ساخته شده بود ویا برای ترک کردن دنیا .

*****
هرگز از رؤیاهایت چشم پوشی نکن ،منتظر نشانه ها باش.

*****

وقتی انسان واقعاً چیزی را بخواهد، همه ی دنیا به نفع او همدست می شوند.

*****

به طورکلی سعی کن خودت تصمیم بگیری.

*****
وقتی همه ی روزها به هم شبیه هستند ، انسان دیگر متوجه پیش آمدهای خوبی که در طی روز اتفاق می افتد ، نمی شود .

*****
هرچیز در زندگی بهایی دارد .

*****
روح جهان از سعادت آدمیان تغذیه می شود یا از بدبختی ، حسرت و حسادت آنها .تحقق افسانه ی شخصی تنها وظیفه ی انسان است . همه چیز در خدمت یک چیز است . وقتی تو چیزی را می خواهی همه ی جهان دست به یکی می کند تا تو آرزویت را محقق کنی.

*****

ناتوانی انسان ها در انتخاب سرنوشتشان بزرگ ترین گزافه و دروغ دنیاست . این بزرگ ترین گزافه ی عالم است : در زندگی ما لحظه ای فرا می رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس ، سرنوشت بر هستی ما مسلط می شود.

*****
گوسفندان نمی فهمند که هرروز مسیر جدیدی را طی می کنند ، نمی فهمند که چراگاه ها عوض می شوند یا فصل ها با هم فرق دارند ، چون جزیافتن آب وعلف مشغولیت دیگری ندارند .شاید برای همه همین طور است.

*****
چیزهای ساده خارق العاده ترین چیزها هستند و خردمندان می توانند آنها را ببینند.

*****
هنگامی که ما دائماً در اطراف خود افراد مشخصی راببینیم ، احساس می کنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند ، سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند واگر آن طوری که آنان آرزو دارند ، نباشیم ؛ از ما ناراضی می شوند . هرکسی گمان می کند که دقیقاً می داند که ما باید چگونه زندگی کنیم ، ولی هیچ کس هرگز نمی داند که چگونه باید زندگی خاص خودش رابکند.

*****

افسانه ی شخصی آن چیزی است که ما همیشه آرزو داریم ، انجام دهیم . هر یک از ما از ابتدای جوانی می داند که افسانه ی شخصی اش چیست . در آن سن وسال همه چیز امکان پذیر است وآدم نمی ترسد که خیالبافی کند وآرزو کند، اما با گذشت زمان ، نیرویی اسرارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق « افسانه ی شخصی » محال است . نیروهایی که به نظر شر می آیند ، ولی در واقع به تو می آموزند چگونه «افسانه ی شخصی ات » را متحقق کنی ، زیرا یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد : تو هرچه باشی و هرچه کنی ، وقتی واقعاً چیزی را بخواخی این خواست در« روح جهان » متولد می شود واین مأموریت تو درروی زمین است.

*****
میل به تسخیر دنیا روحش را می ا نباشت .

*****
ناگهان این احساس به او دست داد که هم می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده ی بدبخت نگاه کند و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج . پیش از آن که از شدت خستگی به خواب برود ؛ فکر کرد : من ماجراجویی در جستجوی گنج هستم .به جای این که احساس تأثرکند ، احساس خوشبختی کرد ، دیگر مجبور نبود به دنبال آب وعلف برای حیوانات باشد .او می توانست به جستجوی گنج برود. حالا یک شاهی در جیب نداشت ، ولی به زندگی ایمان داشت.

*****

پادشاه پیر به او گفته بود: به خاطر داشته باش که همیشه باید بدانی که چه می خواهی .

*****
آینده را« الله» نوشته بود و هر چه بود درجهت خیر انسان بود . پس جنگجویان در زمان حال زندگی می کردند ، چون زمان حال سرشار از اتفاقات غافلگیرکننده بود و....

 *****
اکثرآدم ها دنیا را چیز تهدید کنند ه ای می بینند و به همین دلیل هم دنیا برای آنها تهدید کننده می شود.

*****
قبل ا ز تحقق یک رؤیا « روح جهانی » می خواهد هرآنچه را که در مسیر فراگرفته ای ارزیابی کند . اگر این کار را می کند از روی بدخواهی نیست ، برای این است که ما بتوانیم همزمان با تحقق رؤیاهایمان برآنچه که در این مسیر آموخته ایم ؛ مسلط شویم واین جایی است که خیلی ها منصرف می شوند.

*****
شجاعت بزرگ ترین فضیلت برای کسی است که در جستجوی زبان جهان است.

*****
هیچ کس نباید از ناشناخته بترسد ، چون هر انسانی می تواند آنچه را که می خواهد به دست آورد و آنچه را که لازم دارد ، فراهم کند. تنها ترس ما این است که آنچه را داریم از دست بدهیم ، اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم داستان زندگی ما و داستان جهان ، هر دو را، یک دست رقم زده است.

*****

اساسی ترین و استادانه ترین بخش زبانی را که دنیا به آن سخن می گفت ، درک کرد. زبانی که همه ی موجودات زمینی با قلبشان آن را می شنوند ونام آن عشق بود : چیزی قدیمی تر از انسان و صحرا که قدرت خود را نشان می داد ، وقتی که دو نگاه با هم تلاقی می کردند ...این زبان خالص جهان بود ، بدون هیچ توضیحی ، زیرا که جهان برای ادامه ی راهش این فضای بیکران نیاز به توضیح ندارد.

 



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/12/01 -

من : رنج ما قوی تر ازمشروبه ! +

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


پیشگفتار آلبر کامو بر رمان بیگانه

دیرگاهی است پیش بیگانه را درجمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع
 است:« در جامعه ی ما هر آدمی که در سر خاک مادرش نگرید ، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود.» مرادم ازآن گفته جزاین نبود که قهرمان کتاب محکوم می شود ، زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند. بدین معنی او با جامعه ای که درآن می زید بیگانه است. در حاشیه ، در کناره ی زندگی خصوصی ، منزوی و لذت جویانه پرسه می زند . برای همین است که برخی خوانندگانش وسوسه شده اند که او را انسانی وازده بشمرند، ولی اگر از خودش بپرسد که مورسو* از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی کند ، تصویری دقیق تر از منش او، یا به هرحال تصوری سازوارتر با نیت های نویسنده اش ، حاصل می کند. پاسخش ساده است : مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند . دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوییم . بلکه همچنین و به ویژه آن است که چیزی راراست ترازآنچه هست بگوییم و در مورد دل انسان، بیشتر ازآنچه احساس می کنیم بگوییم. این کاری است که همه مان هرروزمی کنیم تا زندگی را ساده گردانیم. مورسو به خلاف آنچه می نماید ، نمی خواهد زندگی را ساده گرداند. مورسو می گوید که او چیست ، از گنده جلوه دادن احساس هایش سرباز می زندو جامعه بی درنگ احساس خطر می کند، مثلا از او می خواهند که بنا بر ضابطه ی متعارف بگوید از جرمش پشیمان است ، پاسخ می دهد که در این باره بیشتر احساس دلخوری می کند تا پشیمانی حقیقی و همین تفاوت مختصر محکومش می کند.
پس به دیده ی من مورسو آدمی وازده نیست ، بلکه انسانی است بیچاره و عریان و دلباخته ی خورشید که سایه به جا نمی گذارد. مورسو نه همان بی بهره از حساسیت نیست ، بلکه اشتیاقی ژرف – ژرف ازآن رو که خاموش است – به او جان می بخشد : اشتیاق به مطلق و راستی .این راستی هنوز منفی است ، راستی ِ بودن و راستی ِ احساس کردن، ولی بدون آن هیچ فتحی بر خود وبرجهان هرگزشدنی نیست.
بنابراین آدمی چندان برخطانیست که دربیگانه سرگذشت انسانی را بخواند که بدون هیچ گونه نگرش قهرمانانه می پذیرد که جانش رابرسر راستی بگذارد. همچنین گفته ام و بازهم به وجهی شگفت نما و خارق اجماع ، که کوشیده بودم در وجود شخصیت قهرمانم ، یگانه مسیحی راکه سزاوارش هستیم بنمایانم.پس از توضیحاتم ، فهمیدنی است که این سخن را بی هیچ آهنگ توهین به مقدّسات گفته ام و تنها با محبّتی اندک طعنه آمیز که هنرمند حق دارد به شخصیت های آفریده ی خویش احساس کند. **

پاریس / 8ژانویه 1995



+ من و نازی ، حسین پناهی، شعرشبُ نازی ، من ُ تب

* نام قهرمان رمان بیگانه

**بیگانه  / اثرآلبرکامو / ترجمه ی امیرجلال الدّین اعلم/ انتشارات نیلوفر / چاپ چهارم / تهران / 1380



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/11/01 -

صادق هدایت (بوف کور )

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


در زندگی زخم هایی است که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این  دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند.

*****

زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد ، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد -  بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را دائماً استعمال می کنند که طبیعتاً چرک می شود و چین و چروک می خورد . این دسته صرفه جو هستند  -  دسته ی دیگر صورتک های خودشان را برای زاد ورود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ، ولی همین که پا به سن گذاشتند ؛ می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود ، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/03/05 -

چنین گفت زرتشت

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


تورابه عشق وامیدی که به تو دارم،سوگند می دهم،مبادا قهرمانی نهفته در درونت را وا نهی.زیرا باید بلندترین آرزوهایت را پاک بشماری.

******

شما را به دوستی با دلی سرشار از  راستی توصیه می کنم. امّا  کسی که می خواهد بر چنین دلی چیره گردد،باید  مانند اسفنج بتواند مایع روان و جهنده را بمکد.
شما را به دوستی توصیه می کنم که روحش دنیایی است.او همان دوست نوآفرینی است که می تواند این جهان را همیشه پیشکشتان  کند و تجربه های  بسیار خود را به شما  ارزانی دارد.آن گاه خواهید دید که بدی ها چگونه نیک  می شوند  و چگونه رویدادی شما را به ساحل آرام غایاتتان  می برد.

******

اگر دوستی به تو بدی کرد،به او بگو: من گناهت را در حق خود نادیده می گیرم،امّا چگونه خواهم توانست آنچه را که در حق خود کرده ای ببخشایم؟

******

خواسته های جمعی پیشتر از خواسته های فردی است.اگر بهترین نهفته ها آن باشد که انبوهی در دل دارند،بدترین هایش همان است که در انسان دارای منیّت  نمود  می یابد.

******

حقاکه من فریبکار فارغ از عشق ،منی است که غایتش بهره جستن از نیکی اکثریت است و این نمایه ی فنا شدن جمع است،نه آغاز هستی اش.

******

تن درست ،کامل، استوار، پاک تر سخن می گوید، آن هم سراسر درباره ی زمین.

******

هان!خواردارندگان تن،من گام در راه شما نمی گذارم که گذرگه منتهی به انسان برتر را در شما نمی بینم.

******

نوشته ها را دیده ام،همه .اما روانم تشنه ی واژگانی است که انسان آن را با قطره های خون نوشته باشد.پس به خون بنویس و بدان که خون جان است.

******

شما باید آفرینش چیزی را آغاز کنید که از پیش آن را جهان می نامیدند و جهانتان باید از اندیشه و تصور واراده و عشق شکل پذیرد.ای دانایی جویان ،این است رمز نیکبختی شما.

( چنین گفت زرتشت،فریدریش ویلهلم نیچه)


زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/01/15 -

هیچ کس (گزیده هایی از کتاب نامه های طلایی)

19 فروردين 1388 ساعت 03:33

عشق چیست؟چیزی که هیچ کس نمی داند.درعشق با دورترین گوشه های روح ما سخن می گوید٬باکسی که درکناری ترین گوشه های روح ما ٬بدون چهره است٬وبی شکل٬بی نام:هیچ کس.
*****
اگراین قدردوست دارم برای تو بنویسم٬برای شنیدن پچ پچه ی آن درون خودم است٬در یک جمله٬درون چین خوردگی های سکوت به زندگی ام از هرسونگریسته ام٬چیزی برای نگاه داشتن این باخت ندیده ام.دوست داشتن کسی٬باخبرکردن او از روح خودش٬وامکان پذیراست٬بازبودن او از خویشتن است که چیزها می آموزد.روح او چقدر بزرگ است و تمام ناشدنی وروشن.ماهمه از این رنج می بریم که :به اندازه ی کافی ربوده  نشده ایم....ماهیچ نیستیم عشق همه چیز است.نسبت مابا عشق مثل رابطه ی نور با سایه است:من خویش را از بین می برد و از آن تغذیه می کندتا ذات خودراتغییردهد ـ که هیچ نیست ـ درقبال ذاتی دیگر ـ که همه چیز است ـ عشق ناب است٬مانند آسمانی که می گویند روشن است.تازه است٬مثل نور سپیده که از هیچ کجا می آید سرزنده  است٬مانندشفافیت روز که دورها را به هم نزدیک می کند که ـ هرروز صبح درون کارگاهش ـ تاریخ کهن جهان را باز می آفریند.
*****
روزی در زندگی خود سیر می کردم٬ خیال تو را در میان بازوانم گرفتم٬احساس کردم این عشق برای من خیلی بزرگ است و آن را نثار تو کردم.از آن زمان با آن هر کاری که می خواهی می کنی.چیز دیگری درباره ی برخورد خودمان نمی دانم.در عشق آغازی نیست.نه ساعتی و نه فصلی .درزندگی اساس همیشه بستگی به یک جزء دارد.خصوصی ترین بخش وجودما همیشه با هیچ آغاز می شود.عزیزترین چیز ما ـ تا حد اشتباه گرفتن با زندگی غایب ماـ ازبیرون می رسد٬در دیداری اتفاقی برای هیچ عاشق تو شدم.برای سوختگی صدای تو.
*****
شادی در عشق به ما داده شده ٬همان گونه که روز را به ما می دهند٬همان گونه که مرگ را هدیه می کنند٬همان گونه که تمام درها رابه روی دیوانگی سپیده دم با یک فشار ناگهانی باز می کنند٬شادی عشق از تن می آید٬ازژرفای خون بر زمین ریخته  می آید.با همان حدت است که جهان را به ما می بخشند وما را از آن جدا می کنند.نه می توان آن را بیان کرد نه می توان سکوت کرد.جز تردید میان این دو خواهش کاری نمی توان کرد.خواهش سکوتی بی نقص٬وسخنی بدون فراموشی واز این تردید٬ماده ی اصلی انتخاب را ساختن : آواز خواندن و نوشتن.
*****
در کتاب ها فقط زمان حاضروجود دارد٬یک احساس که به تدریج مصرف می شود٬بدون این که خاکستری بر جای گذارد.کتاب ها در شبهای من این گونه اند.

کریستین بوبن( و:۱۹۵۱/نویسنده ی فرانسوی)



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1386/12/24 -

گزیده هایی ازکشف الاسرار

19 فروردين 1388 ساعت 03:33

ابوالفضل رشیدالدین احمدمیبدی،فرزندجمال الاسلام ابی سعیدمحمدبن مهریزد،درمیبدمتولد شد.اوازمفسران برجسته ی اواخرسده ی پنجم وسده ی ششم ق است .مشهورترین اثراو تفسیربزرگ «کشف الاسراروعدة الابرار» است.وی از 520ق نگارش این اثرراآغازکرد.میبدی در این تفسیرآیات قرآنی رانخست ترجمه  وسپس دردومرحله تفسیرکرده است :اول به شیوه ی مفسران عادی ومرتبه ی دوم بر طبق مشرب عارفان.گزیده ای از این اثر :
[مصطفی(ع)]گفت : این دنیا ملعون است،سرای بی نوایی وبی دولتی،طبل میان تهی وبساط فرومایگی.ربّ العزّه تا دنیا رابیافریددرآن ننگرسته ،وآن رالعنت کرده ودشمن داشته،وهرچه درآن به لعنت کرده،مگرسه چیز: ذکرخداوندجلّ وجلاله که دردنیاست ونه ازدنیاست.دیگرمردعالم که مسلمانان راچون روشن چراغ است وبردل شیطان داغ است.سیوم کسی که جوینده ی علم است،ودرراه دانش اندرمنزل طلب است...این کس هم دردنیاست ونه ازدنیا.
*****
گفته اند که یوسف را دوچیزبود برکمال : یکی حسن خلقت ،دیگرعلم وفطنت.حسن خلقت جمال صورت است وعلم وفطنت کمال معنی. پس رب العزّه تقدیرچنان کردکه جمال وی سبب بلاگشت وعلم وی سبب نجات،تاعالمیان بدانند که علم نیکو به از صورت نیکو.
*****
گویند که: مردی برزنی عارفه رسید،وجمال آن زن،دردل مرداثرکرد. گفت : کلّی بکلّک مشغول(سراپای وجودم به تومشغول است)ای زن من خویشتن رااز دست بدادم درهوای تو.زن گفت :چرانه درخواهرم نگری که از من باجمال تراست ونیکوتر؟گفت :«کجاست آن خواهرتوتاببینم؟»زن گفت :«بروای بطّال،که عاشقی نه کار توست،اگردعوی دوستی مات درست بودی،توراپروای دیگری نبودی.»
*****
دوستی سه منزل است:هوی صفت تن،محبت  صفت دل ،عشق صفت جان.هوی به نفس قائم،محبت به دل قائم،عشق به جان قائم.
*****
مردی را زنی بودودرکارعشق وی نیک رفته بود،وآن زن را سپیدیی در چشم بود ومردازفرط محبت ازآن عیب بی خبربود.تاروزی که عشق وی روی درنقصان نهاد،گفت کاین سپیدی درچشم تو کی پدیدآمد؟زن گفت :آنگه که کمال عشق تورانقصان پدیدآمد . مصطفی فرمود:حبّ الشّی یعمی ویصم.دوستی مرمرد را ازدیدن عیب محبوب نابینا کند وازملامت شنیدن کرگرداند،تا نه عیب دوست بیندنه ملامت دردوستی وی شنود.
*****
شوریده ای به درکلبه ی خمّارشد.درمی داشت به وی داد،گفت :«به این یک درم مرا شراب ده،خمّارگفت :«مرا شراب نماند.»آن شوریده گفت :«من خود مردی شوریده ام،طاقت حقیقت شراب ندارم،قطره ای بنمای تا ازآن بویی به من رسد،بینی که ازآن چند مستی کنم،وچه شورانگیزم! »
*****
شیخ الاسلام انصاری- قدس الّله روحه- گفت :«من چه دانستم که مادر شادی رنج است،ودرزیر یک ناکامی هزارگنج است؟من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبار است که لطف ومهربانی اوگنهکاررا بی شماراست؟ من چه دانستم که آن ذوالجلال چنان بنده نواز است،ودوستان رابراوچندین نازاست؟من چه دانستم که آنچه من می جویم میان روح است،وعزّوصال تو مرافتوح(گشایش روحی)است؟
*****
بشرحافی گفت: دربازاربغدادمی گشتم.یکی راهزارتازیانه بزدند که آه نکرد،آنگه اورا به  حبس بردند.از پی وی برفتم،پرسیدم  که: این زخم بهرچه بود؟گفت :ازآنکه شیفته ی عشقم.گفتم : چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟گفت : ازآنکه معشوقم به نظاره بود،به مشاهده ی معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.گفتم : ولو نظرت الی المعشوق الاکبر،وگردیدارت بردیدار دوست مهین آمدی خودچون بودی ؟ قال : فزعق زعقة ومات،نعره ای بزدوجان نثاراین سخن کرد.
*****
وسیرت وطریقت جوانمردان آن است که مصطفی(ص)باعلی گفت :یاعلی!جوانمرد راستگوی بود،وفاداروامانت گزار و رحیم دل،درویش دارو پرعطاومهمان نوازونیکوکاروشرمگین.
وگفته اند سرورهمه ی جوانمردان یوسف صدّیق بودعلیه السلام،که ازبرادران به وی رسید آنچه رسیدازانواع بلیّات .آنگه چون برایشان دست یافت گفت :«لاتثریب علیکم الیوم»(برشماسرزنشی نیست امروز)
*****
به داوود پیامبروحی آمد که :یا داوود!خانه ای که میدان مواصلت ما را شاید پاک کن،وازغیرما با ما پرداز.داوود گفت :خداوندا!وآن کدام خانه است که جلال وعظمت توراشاید؟گفت : دل بنده ی مؤمن.یا داوود!اناعندالقلوب المحمومه.(من نزدسوخته دلانم)هرکجاخرمن سوخته ای را بيني درراه جست وجوی ما،که باسوزعشق مارا مي جويد آنجاش نشان ده که خرگاه قدس ما جز به فناء دل سوختگان نزنند . دل بنده ی  مؤمن خزینه ی بازار ماست،منزلگاه اسرار ماست، معدن دیدار ماست . هر چیز که بسوزد بی قیمت گردد و دل که بسوزد قیمت گیرد .

*****

 



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1386/12/22 -