بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

یک بغل نرگس باران خورده تقدیم تو باد !

30 بهمن 1388 ساعت 23:38





تولّد : 8 دی 1313ش

درگذشت : 24 بهمن 1345ش


و در شهادت یک شمع


راز منوّری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند


" فروغ فرّخ زاد "



تمام روز را درآینه گریه می کردم

12 دي 1388 ساعت 00:23


برای تو که گفتی وهم سبز فروغ را دوست داری



 

تمام روز را در آینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهائی یم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذی یم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و های هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ئی از نخ صعود می کردند

و باد، باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیره هم خوابگی نفس می زد

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه، دلم را به نام می خواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی یم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغ گویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

 

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ئی این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام های آفتابی تان تاب می خورند

 

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل

که از ورای پوست، سرانگشت های نازک تان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبان تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوش بختی-

و ای سرود ظرف های مسین در سیاه کاری مطبخ

و ای ترنم دل گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمامی عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرف تان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

تمام روز، تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشه ئی بر آب

به سوی سهم ناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشت خوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

«نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.»



یک بیت من / یک بیت تو

24 آبان 1388 ساعت 11:59
 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود...

جان من، اینهمه بی باک نمی باید بود...

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد ... هیچکس این همه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی،دل به تو دادن غلط است...بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است...روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو،ستادن غلط است...جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

 وحشی بافقی



ادامه مطلب

ترانه های خاموش

14 مهر 1388 ساعت 07:48

ترانه ای زیبا از آقای عبّاس استیری : http://www.3sepidar.ciooc.com/

يه مترسكم كه تنها وسط مزرعه مونده
باغبون پاهامو بسته چيزي از تنم نمونده

دو تا دستامو شكسته سوز سرد باد پاييز
ديگه تكراريه واسم غروباي سر جاليز

عمريه كه چشم خستم رنگ خواب خوش نديده
درد تنهايي و غربت منو از دلم بريده

واسه من فرقي نداره كي برام دلش مي سوزه
كي مي خواد پارگياي دل تنگمو بدوزه

كاشكي باغبون مي فهميد ديگه طاقتم تمومه
كلاغا دستمو خوندن رو سرم يه جغد شومه

خيلي وقته ديگه ابرام شوق باريدن ندارن
شايدم كه ابر و بارون مث من پشت حصارن

آره باغبونم امروز وقتي خوب منو نگاه كرد
يه مترسك جاي من ساخت منو با خودم رها كرد

اون مترسك حالا كارش شده پر دادن زاغا
اما من تو فكر اينكه چه شبيهم به كلاغا



دلم می خواهد ...

26 شهريور 1388 ساعت 20:54


دلم یک سیاهچاله ی فضایی می خواهد برای گم شدن...این روز ها " هیچ "می خواهم و چقدراین شعر، حرف دلم است :


دلم می خواهد / توی جایم / جا بمانم / از همه جا / و بیفتم جایی / که هیچ جا نباشد / برای جا شدن / برای جا دادن / برای جا گرفتن / برای جا خوردن / و من / بی جا شوم / بی جا کنم / به کجا / و ناکجا

دلم می خواهد / در خواب / ببینم / که خواب مانده ام / خوابی عمیق / عمیق تر از چاهی / که قطر زمین را / سوراخ کند / و خوابم بیندازد / مرا / در ته چاهی که ته اش / می خورد به سیاهچاله ای / در کهکشانی دور

دلم می خواهد دنیا را آب ببرد / و مرا خواب / خواب هزار پادشاه / و ازخواب که بیدار شدم / ببینم / دنیا را آب برده است / ومن / زیر پایم خالی ست / و بالای سرم خالی ست / و پشتم خالی ست / و جلو یم خالی ست / و دست چپم خالی ست / و دست راستم خالی ست / و خودم خالی ست / و خالی هم / از خودش / خالی ست

دلم می خواهد / دلم نخواهد / که دلم هیچ نخواهد / هیچ چیز / هیچ کس / هیچ وقت / هیچ جا / چون همیشه / هر چه دلم می خواهد/ برعکس اش می شود / مثل همین پریروز / مثل همین دیروز / مثل همین امروز / مثل همین فردا / مثل همین پس فردا / که برای آدم های معمولی / همیشه برعکس اش می شود / اما برای آدم های برعکس / که ایشان می باشند / نه خیر

دلم می خواهد / نه دل باشد / نه خواستن / نه داشتن / تا دنیا / هر شکلی که / خودش دلش می خواهد / باشد / چه قشنگ / چه بدَنگ / چون هرچه قسمت باشد / همان می شود / و هر چه می شود / همان قسمت است *


----------------------------------------------

 * شعر دلم می خواهد از رمزانه آباپای / ماهنامه هنری ، ادبی ، فرهنگی عروسک سخنگو ( سخن گوی ادبیّات مدرن کودکان ایران ) ، س 20 ، ش214 ، شهریور 88 .



شمسی باید !

6 شهريور 1388 ساعت 19:07
غزلیّات شمس را دوست دارم ... شمس را ... مولوی را... آرامم می کنند ! رهایم می کنند از خود... رها از تمام عالم وآدم و عاشق بر همه عالم و آدم !!

هستی ام !

دل به رؤیایت که می سپارم ،

نیست می شوم .

" تو" می شوم!


دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران نرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس ترا ، زو(1)ره زند هرکس
یکی قلبی بیاراید(2)، تو پنداری که زر دارد
ترا بر در نشاند او به طراری  که می آیم
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد (3)
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، از یرا ناله ی مستان
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی، که اندر چشمه ی سوزن(4)
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار ، به زیر دامنش می دار
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد(5)، درخت سبز را مانی
که میوه یُ نو دهد، دایم درون دل سفر دارد

-----------------------------------------------------------

1 . زو : زود
2 . قلبی بیاراید : سکّه ی تقلّبی را به جای سکّه  ی درست و بی غش عرضه کند .
3. همان " دو دره " کردن امروزی ها!
4 . چشمه ی سوزن : سوراخ سوزن 
5 . آب بر ( یا در ) جگر داشتن : کنایه از استطاعت مالی داشتن




زمستان

3 شهريور 1388 ساعت 15:06



  مهدی اخوان ثالث
  تولد :مشهد،اسفند 1307
  درگذشت: تهران، 4شهریور1369




سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آي …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!                                                            
منم من! ميهمان هر شبت. لولي‌وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است. *

یادش گرامی

-----------------------------------------------------------

* اين شعر را مهدی اخوان ثالث در زمستان ۱۳۳۴  به احمد شاملو تقديم کرده‌است. شعر را باصدای اخوان ثالث دانلود کنید  ، اینجا :

http://www.4shared.com/file/18987211/498f3b85/akhavan-zemestan.html



پیوند های مرتبط : زندگینامه ی مهدی اخوان ثالث - امسال به مناسبت بزرگداشت نوزدهمين سال‌روز درگذشت مهدي اخوان ثالث، برنامه‌اي برگزار نمي‌شود. -

تقدیم به دکتر آلینوش طریان

13 خرداد 1388 ساعت 21:21


شعری از آقای کیوان اصلاح پذیر :


http://www.kariz55.blogfa.com/



 

 

 

 

 

 

 


 

 

 



شعری از محمدعلی شاکری یکتا

17 ارديبهشت 1388 ساعت 14:38



دست بردم.

 
گل نیلوفر مرداب

مرا چید و به یاد تو سپرد.

 



پیوند های مرتبط : دینگ دانگ -

مرگ اگرلب های تو را داشت

23 فروردين 1388 ساعت 05:18


تمام شب کنار برج ها منتظر مى مانم
صندلیهاى شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت مى کنم
نمى خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفى سراغ ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
یا تا سپیده به تو چشم بدوزم
و نترسم که از شب چیزى کم شود
تو از نزدیک ترین کهکشان به فکر منى
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود میان دستهاى تو پیر شوم
دلم مى خواست خطوط تنت را
با پلکهاى بسته نوازش کنم
از رگ هاى برآمده ی پیشانى ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سینه ات که آشناست
به دستها برسم که پشت کمر از یاد برده اى
چرا باید نامت را می پرسیدم
پیش از آنکه به بوى پیراهنت خو کنم؟
مرگ اگر لب هاى تو را داشت
شاهرگ هاى مرا
زودتر از اینها به بوسه اى مى گشود
بعد سرخ ترین گل هاى جهان را تا ابد
کنار تخت خالى من نگه مى داشت.

ماناآقایی
تاملی دراشعارماناآقایی :http://www.ketabeshear.com/Tazeh/rahimi-mana8.htm



سلام! بابایی

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


پوریا میررکنی ( نبراس )
تولد : یزد ، ۱۵اسفند۱۳۶۱ش
اشعارش بیشتر در قالب های : غزل ، شعر محاوره ای نیمایی و غزل ـ مثنوی و با درونمایه های اجتماعی است . شعرواکس او را اینجا بخوانید :نشسته‌بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس...

( مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی
بزن بخوان دوتاآدم تماشایی
صدای تق تق سنگی مدام می آمد
وزیر سقف نفسگیرتق تق پایی)
درست مثل توزیباست ، مثل من هم زشت
فرشته ایست پرازشهوت هیولایی
وخسته ازهمه وقتی به خانه می آیم
لبالب از سرطان زنان هرجایی
نشسته است لب حوض کوچک خانه
و می دود طرف من : سلام، بابایی!
چقدر بدکه نباشی کناربالینش
چقدر بدکه نخوانی براش لالایی
چقدربدکه بخوابد کنارعکسی سرد
کنارخیره ترین مادر مقوّایی
( ترانه خواندنشان را گلوله باران کرد
صدای مبهم و ناجورراهپیمایی)
به خانه می روم ، اما کدام خانه ؟ بگو!
که سوخت خانه درآن دادگاه صحرایی
هنوزمی شنوم خاطرات آن شب را
فرودبمب میان سه استکان چایی
فرار من ، وتو، حتی زتانکهای خودی
ومرگ نخل تو با زلفهای خرمایی
کدام دخترکوچک درانتظار من است؟
که جاگذاشته ازخودفقط دودمپایی
زمانه ریشه ی شب را نمی کند هرگز
وگورسگ پدران دهات بالایی
چقدرخوب که این جنگ هرسه مان را کشت
سه قبرپشت سرهم ، چقدررؤیایی!



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/12/14 -

می آیم ، اما کی...

19 فروردين 1388 ساعت 03:36





 نقطه سر سطر ، بچه ها بنویسید!

با خط درشت ، عشق را بنویسید

تکلیف شب شماست در دفتر دل

صد مرتبه از روی خدا بنویسید*

******

واران(گزیده اشعارجلیل صفر بیگی) ، ص۱۷۴



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/09/06 -

از میان تمام پرندگان عاشق عقابم !

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


گويند زاغ سيصد سال بزيد و گاه سال عمرش از اين نيز درگذرد..........عقاب را سي سال عمر بيش نباشد. (خواص الحيوان )

  گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دوربه انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ازوحشت پر ولوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد ورميد
دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ وآزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ وآزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها ا زكف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سا لها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده زگند و مردار

بر سر شاخ  ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ اي ديده زما بس بيداد
با تو امروزمرا كارافتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

گفت : ‹‹ ما بنده ي درگاه  توييم
تا كه هستيم هوا خواه  توييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آيد كه زجان ياد كنم ››

اين همه گفت ،ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون

ليك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است برآب

راست است اين كه مرا تيزپراست
ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب ازدرودشت
به شتاب ايام ازمن بگذشت

گر چه ا زعمر، ‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

زاغ گفت : ‹‹ ارتودراين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گركه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين زشماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخرا زاين همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس ا زسيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزند ست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ، ‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ارگشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردارخوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ، ‌ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش برافلاك مجوي

ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››

****

آن چه زآن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر راديده به زير پر خويش
حيوان راهمه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر

فروآزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود

بال بر هم زد و بر جست ا ز جا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني

گر دراوج فلكم بايد مرد
عمردرگند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه‎ يي چند بر اين لوح كبود
نقطه ‎يي بود و سپس هيچ نبود *



*پرویز ناتل خانلری



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/06/24 -

نیلوفر

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


عشق نیلوفری پنهان در گل است.
نیلوفر از گِل زاده می شود.
ولی تو این گل را تحقیر نمی کنی که چرا از گل زاده شدی؟
نه ، تو این گل را کثیف یا گل آلود نمی خوانی!
عشق از کشش جنسی زاده می شود
و سپس خدا با نیایش به سوی تو می آید.
بال می گشایی و اوج می گیری
بالاتر وبالاتر و بالاتر.

((اشو/آفتاب در سایه ))


زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/05/09 -

زندگانی شعله می خواهد

19 فروردين 1388 ساعت 03:35

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!»*

« آرش کمانگیر، از سیاوش کسرایی »



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/05/02 -

تک بیت هایی از صائب تبریزی

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


به هیچ جا نرسد هرکه همتش پست است .................پر شکسته خس وخار آشیانه شود

*****

کمال مردی و مردانگی است خود شکنی......ببوس دست کسی را که این صنم شکند

*****

خودنمایی کارما را درگره انداختست.....قطره چون برداشت دست ازخویش دریامی شود

*****

وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست.......همیشه پاک بود هر که این وضو دارد

*****

انتقام هرزه گویان را به خاموشی گذار................تیغ می گوید جواب مرغ ناهنگام را

*****

هر که را برخاک بنشانی به خاکت می کشد.......شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد

*****

صائب ازقید تعلق فرد شو،آزاد باش.......باغ چون بی برگ شد،خواب فراغت می کند

*****

بوی خون می آید از تیغ زبان اعتراض........خرده گیری عاقبت تخم عداوت می شود

*****

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را.........در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

*****

اظهار عجز پیش ستمگر روامدار..............اشک کباب باعث طغیان آتش است

*****

شبنم به آفتاب رسید از فتادگی.......................بنگر که از کجا به کجا می توان شدن



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/03/07 -

ومن آن روز را...

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

*

روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .

روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

*

ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم . *

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*
شاملو





زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه 1387/03/06 -

صدای پای آب

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیّت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ *

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
* سهراب سپهری



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/03/05 -

غربت آشنایی

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


آشنا !
یعنی همخانه ی"من" در دیار"تنهایی"
هم میهن من در سرزمین غربت.


******

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظارآمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرادوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد من آغاز شدم.
وچه سخت است .
تنها متولدشدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن است.

******

پربودم وسیربودم وسیراب
ولذتم تنها این که...
آری کارم سخت است ودردم سخت
وازهرچه شیرینی وشادی وبازی است محروم
اما...
این بس که می فهمم!
خوب است...

احمق نیستم.

******

اما باز نگشتم،

به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم!
استوار ماندن وبه هربادی به باد نرفتن
دین من است.
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند وپاسداران شب.

******

عشق تنها کار بی چرای عالم است،
چه آفرینش بدان پایان می گیرد
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به " بودن" نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود

******

چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود
واین هردو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
ودریغ که راه سومی هم نیست!

******

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود
وخواهیم ماند،

جاویدان جاویدان،
تا ابد

******
 من با عشق آشنا شدم
وچه  کسی آن چنین آشنا شده است ؟
نه گرم آتش،روشن از آتش
بلکه عاشق خاطره ی گرما،
شیفته ی یاد روشنایی!
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود،
هنگامی لب به زمزمه گشودم
که مخاطبی نداشتم
وهنگامی تشنه ی آتش شدم
که در برابرم دریا بود ودریا ودریا...!

******

انسان بیش از یک زندگی است.
آن جا که هستی پایان می یابد،
او ادامه می یابد.

(دفترهای سبز،مجموعه اشعار ونثرهای شاعرانه ی دکترعلی شریعتی)








زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/01/20 -

تولدی دیگر

19 فروردين 1388 ساعت 03:34

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي  لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان 
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر می گردد
و بدينسانست 
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي  صيد نخواهد  كرد
من
پري كوچك غمگيني را  
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد
وسحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

(فروغ فرخزاد)



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/01/15 -

حرف

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


حرف ها برسردلم عقده کرده است.

شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم.

می خواهم گوشه ای بنشینم وکمی تنها باشم،

حرف بزنم،بنویسم،بگویم.

انگشت هایم خمیازه می کشند.

باید بنویسم.

این حرف ها را نمی شود تحمل کرد.

بیشترازاین در دل نگه داشت،

ورم می کند و رنجم می دهد.

می روم.

کجا بروم؟

کجا بروم که از شر احوال پرسی در امان باشم؟

(دکترعلی شریعتی)



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/01/13 -

دکتر مجید پویان

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


دکتر مجید پویان، تولد : یزد،۱۳۵۲ش

فرياد...

 

با يك نگاه ، يك هيجان،يك صدا كه من

فرياد مي زنم كه بگويم تو را... كه من،

در بغض شهرزاد گلويم نشسته است

در انفجاري از خفقان پادشا كه من،

هي خيره مي شوم به تو و تو به دوردست...

هايي كه گم شده است در اين ناكجا كه من

مي خواهم از خودم بگريزم به سوي تو

از هر طرف كه مي نگرم مارها كه من،

كز مي كنم و مي رسد از دورِ دورِ دور

كم كم صداي مبهم يك آشنا كه من

گل مي كند شكوفه ي آوازخواندنم

ها ها هها هها ههها ها هها كه من

كفرانه مي سرايم و ترجيح مي دهم

حالا در اين ميانه تو باشي خدا كه من

ابليس هاي شهر مرا سجده مي كنند

تف بر وجود شيطان!دور از شما!كه من،

وقتي ميان باور و ترديد مانده ام

ديگر به تو چگونه بگويم بيا كه من،

كه آيداي شعر مني بانوي غزل

شعري بخوان براي دل من كه ما كه من!

 

در باد...

 

ديرگاهي است كه بر چوبه ي دارم در باد

متلاشي شده ذرات غبارم در باد!

بغض از حنجره ي من فوران خواهد كرد

صبحگاهي كه سر از خاك برآرم در باد!

اي كه يك باغچه يك مزرعه داري در آب*

هستي ام را بنگر دار و ندارم در باد!

رهگذر!رهگذرِ خسته ي اين شهر غريب

تو بمان با من!تنها نگذارم در باد!

من از آن روز كه طوفان غم آوارم كرد

خشك و سرگردان چون بوته ي خارم در باد

خاطراتم همه در دست فراموشي و باز

عكس بي رنگ تو افتاده كنارم در باد!

گفت:"مي آيي!" عمري است مردد هستم

پلك بر هم بگذارم،نگذارم در باد!

برگ برگِ تنم از عشق فرو خواهد ريخت

و گل سرخ تو و شمع مزارم در باد!...

 

 * اشاره اي به غزل ا.دريانورد با مطلع:

              نه فقط باغچه يك مزرعه دارم در آب        و در انديشه كه جز خود چه بكارم در آب

 



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/01/06 -

سید محمدآتشی

19 فروردين 1388 ساعت 03:34

 

سید محمد آتشی٬تولد :ابرکوه،۱۳۵۴ش

آثار :
کاشی های ساده ـ( مجموعه ی شعر ـ انتشارات آدنا ـ تهران ـ ۱۳۷۸ )

رودخانه ی اشیا ـ ( مجموعه ی شعر ـانتشارات نقش خورشید - اصفهان ـ۱۳۸۱ )

یادهای شعله ور ـ (مجموعه ی نثر ادبی ـ انتشارات نقطه ـ یزد ـ ۱۳۸۱ )

از جبهه ی گل سرخ ـ (مجموعه ی شعر - انتشارات خورشید باران ـ تهران ـ۱۳۸۳ )

عطر سنجد ـ ( مجموعه ی داستان ـ انتشارات علم نوین ـ یزد ـ۱۳۸۳ )

می گوید:«دوست دارم شنونده دست دراز کند ومیوه های شعرم را بچیند.»

گفتگوی گل

 

تابهار

آغوش بگشاید

 

ازنگاهت

روشنی می گیرم و

ازدل سنگت

گفتگوی گل.

 

 

وقتی آمدی 

 

وقتی رفتی 

برکت نان روی میز هم رفت.

 

وقتی آمدی اما 

خداوند قرص نانی روی میز نهاد.

 

 

تنبورزن

 

از این دریا به آن دریا

دربازی موج و طوفان

آمیزه ی عشق و نفرت بود.

 

راستی تنبور زن

شادمانیت کی خط خورد؟

*******

 

کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است

سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!

 

همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا

کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است

 

غروب جاده های ده برای من تکیده اند

نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است

 

به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام

دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است

 

سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام

سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!




زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1386/12/28 -