پدر كنار حوض نشسته است و با شور و اشتياق ، چون كودكي كه تجربه اي تازه روحش را به تسخير در آورده ، ماجرا را تعريف مي كند . چين وچروك هاي صورتش پاك مي شود و صدايش به دل
مي نشيند :« پسركي هندو در نوجواني مي ميرد و طبق رسمشان جسدش را مي سوزانند ، اما با فروكش كردن شعله هاي آتش همه مي بينند كه سينه اش نسوخته است . تعجّب مي كنند و چون از مادرش
مي پرسند ، مي گويد : هر چه هست برمي گردد به سينه زني مسلمانان براي حسينشان ، چون فرزندم از كودكي به تماشاي آنها مي نشست وگاه همراه آنها سينه مي زد». از پس عينك ذرّه بيني اش چشم هايش را مي بينم كه در اشك محو مي شوند و فقط اشك مي شوند و اشك ، چشم هاي نازنينش !
توي حياط ، فوارة آب از ميان برگ هاي سبز درخشان و گل انار هاي تا دل آسمان مي رود و قطره قطره بر درختان فرو مي ريزد ، غبار از سر وتن هر چه سبز است و قرمز مي شويد و بر آب حوض موج هايي ايجاد مي كند ، كوچك وبزرگ ، موج در موج ! گل انار هايي مأيوسانه خود را از درختشان مي كَنند ، برايشان تفاوتي ندارد خواه تن به آب بسپارند ، يا بر خاك باغچه فرو غلطند ! گاه به لطف نسيم ، خنكاي قطرات بر گونه هايم مي نشيند ... آخ ! كه چه لذّتي دارد . نفس عميقي مي كشم ، حياط پر از عطر غروب است . وقت اذان مي رسد . پدر از جا بلند مي شود ، دست راستش را بالا مي برد و روي گوشش
مي گذارد. « ا..." اكبر ا... اكبر" به " اشهد ان عليا ولي الله» كه
مي رسد ، آهنگ صدايش رنگي ديگر مي گيرد و لحنش مي شود پر از عشق ، سرشار از صلابت ، لبريز از غرور و پايان اذان دعاي هميشگي :« الهي ؟ بر پدرم ، مادرم ، بر معلمان ، متعلمان ...» .
قيامت است و قامت مردان سياهپوش . دست ها ، سينه ها ، زنجير ها ، شانه ها ، علم وكتل ، پارچه هاي رنگا رنگ ، فانوس هاي خاموش ... نخل آينه گردان ... همه مي چرخند. و مي چرخند . عرق سردي بر پيشاني ام نشسته است ... اوست ... پير راست قامت ... مياندار هيأت ... چه مردانه بر سينه مي كوبد و چه مظلومانه مي گريد . اشك ، خيمه ها ، آتش ودود ! چشمهايم مي سوزد . بر سينه مي كوبم :« عشق حسين است چه ها مي كند .» خواهرم جيغ مي زند و ناگاه آرام مي شود . از حال رفته است . كاسة آب مي آورند . سكينه مي گويد :« مهر بياوريد ، مهر تربت» زني گوشة چادر را بادندان گرفته است كه از سرش نيافتد . زير چادر روسري ندارد . دستش را در آب فرو مي برد و با انگشتانش به صورت خواهرم آب مي پاشد . مهر
مي آورند . رويش نوشته :« تربت اعلا ، مال كربلا» سكينه مهر را در آب فرو مي برد و جلوي بيني خواهرم مي گيرد :« زهرا جان ، الهي قربانت بروم ، بو كن . بو كن .» زهرا چند نفس عميق مي كشد . سينه اش بالا و پائين مي رود . مژه هايش به هم چسبيده و پلك هايش پف كرده و فرو افتاده اند . چشم مي گشايد . خودش را جمع و جور مي كند و باز ديوانه وار با دو دستش بر سر وصورت مي زند . رد ناخن هايش سه خط باريك خون مي شود و از زير پوست گونه اش بيرون مي زند . زن به سمت زهرا خيز بر مي دارد . روي پاهايش
مي نشيند و دستانش را محكم مي گيرد و به سمت خود مي كشد :« نكن ، به خدا راضي نيست .» چادر از سر زن مي لغزد . گل هاي قرمز قالي سياه مي شوند . زنان زير چشمي به او نگاه مي كنند . سرش را نزديك صورت زهرا مي برد . صورت سفيد و گوشتالودش با انبوهي از موهاي آشفتّه ونامرتب خاكستري و سفيد پوشانده مي شود :« پدرت هميشه مي گفت : دعا كنيد كه افتاده و محتاج ديگران نشويم . به آرزويش رسيد .» آرزو جلوي چشمانم مي رقصد . روترش مي كنم . مادرش دستش را مي گيرد : بيا بنشين بچه . سرم نبض مي زند ، سنگين مي شود ، دارد حالم به هم مي خورد . چقدر سردم است ! دكتر آمپول را توي سطل آشغال مي اندازد . برو خانه استراحت كن . مست خوابم ، مست مست ! خدا كند بيدار نشوم . حتما يك كابوس بود ، درست مثل مرگ مادر .
زمزمه هاي پدر در گوشم طنين انداز مي شود . از همان روز كه مادرم را با دستان خويش در گور گذاشته بود ، گاه حزين و ملتمسانه مي خواند :« مرا ببر كه مقامات عالي ات بينم چه سان به خانه آيم و جاي خالي ات بينم» و اين اواخر : «عزيزم ، گفته بودي وقت گل مي آيي گل عالم تموم شد ، كي مي آيي ؟» فقط هفت روز ديگر به عيد نوروز مانده است. دستانش را بالا مي آورد و با انگشت هايش يكي يكي نام همدوره اي هايش را مي شمرد كه همه رفتند . بعد مي خندد :« طفلكي ها ! دفعه اولشان بود .» قيافه اي حق به جانب مي گيرد :« هي مي گويند مرگ ... مردن ... اين خبرها كه نيست . آدم كه نمي ميرد !» عجب حال و هوايي دارد ! حسّي مبهم در وجودش موج مي زند كه نمي شناسمش ، برايم تازگي دارد . مي گويد :« رختخوابم را رو به قبله بيانداز» بغض مي كنم . چشم هايم سرخ مي شود . به اتاق دخترم پناه مي برم . روبه رويم قابي است سياه . مردي سر در خود فرو برده و سيگاري در دستش دارد . خطّي قرمز انگار به زور ، سياهي را شكافته :« روزگار غريبي است نازنين . » پدر سيگار را در شصت سالگي ترك كرده است ، مي گويد :« اراده كردم و ديگر لب به سيگار نزدم ، از آن روز ده سال گذشته است . » قلبم از سينه بيرون مي پرد . بال بال زدنش تماشايي است . علي وارد اتاق مي شود . شكسته شكسته مي گويم « او ... او كه مريض نيست . اين چه حرفي است ديگر ؟!» علي مي خواهد آرامم كند :« بيخودي حسّاس شدي ، خب مي خواهد رو به قبله بخوابد چه اشكالي دارد؟ تشك را برايش پهن مي كنم ، رو به قبله مي گويد :« مادرت از من چيزي نخواست كه در توانم نبود برايش فراهم كنم ، مديون من هستي اگر از همسرت توقعات بيجا داشته باشي . »روي تشك
مي نشيند:« لا اله الا ا...» تكيه كلام هميشگي اش است . به علي مي گويد :« حساب و كتاب مالم را بكنيد . من طاقت ندارم آن دنيا نقره داغم كنند .» اموال يك كارگر ! حساب و كتاب مالش پاك پاك است .
*****
ديشب اصلاًَََ نخوابيدم . دخترم روي سينة آقا جونش نشسته است : « يك قصّة ديگر . يكي ديگر .» معصومانه مي گويد :« من كه درس نخونده اّم ، فقط قصة مرد و نامرد را بلدم گل ناز خانم اصرار مي كند :« خب ! بگو ، يك بار ديگر» بعد صورت آقا جون را ميان دست هاي كو چكش مي گيرد . مي گويم :« آقا جون را اذيّت نكن " و كنار پدر مي نشينم تا با او حرف بزنم ، درد دل كنم ، و خودم را لوس كنم كه :« بابا مي گويند دعاي پدر در حقّ فرزند حتما اجابت مي شود ، برايم دعا كن . و او با دعايش ، مثل هميشه ، معجزه كند . گل ناز مي گويد :« آقا جون خودم هست !» پدر مي خندد ، گل ناز را روي سينه اش مي فشارد :« مثل اين كه قبل از اين كه آقا جون تو باشم ، باباي او بودم .» مي گويم :« بابا ... يادتون هست كه گفته بودم : تست بازيگري دادم ، قبول شدم ؛ حالا يك كار با حقوق عالي به من پيشنهاد شده است . نويسندگي و ويراستاري صرف نمي كند . ما هم كه پارتي نداريم ، نبايد اين موقعيّت را از دست بدهم لب تر مي كند . به پهلو مي چرخد و دستش را روي زنوانم مي گذارد « پارتي ما خداست ، اگر چشمت پيش خدا باشد ، همة كارهايت درست مي شود ، اما اگر چشمت به بنده خدا باشد ، كارت زار زاره .» مي گويم :« نمي دانم چه كار كنم ؟» « مي گويد :» هر كاري دوست داري بكن . دل آدم هيچ وقت دروغ نمي گويد ، ولي نويسندگي اگر هم چيزي نداشته باشد ، خيلي بهتر از بازيگري است . همه چيز كه در پول نيست ، تازه گاهي همين پول هاي كم بركتش بيشتر از در آمد هاي ميليوني است .« دلم آرام مي گيرد . آرام مي گيرم . دل آدم كه هيچ وقت دروغ نمي گويد . »
صداي زنگ مرا به خود مي آورد . دامادمان است . مي گويد آمده پدر را با خود ببرد . لب بر لب پدر مي گذارم . مي بوسمش . دستانش سرد است ، مثل يخ . اورا مي برد . ديگر نمي بينمش .
*****
مجلس عزاداري يكي از پير غلامان امام حسين (ع) است ، محمود آقا . او يك بار به من گفت : حاج آقا هر جا رفتم سر كار ، بيشتر از حقوقي كه به من مي دادند ، زحمت مي كشيدم تا پولي كه به خانه مي برم ، حلال حلال باشد . آي مردم ، لقمه حلال ... زهد با نيّت پاك است نه با جامة پاك اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد ... به ستون مسجد تكيه مي دهم . روضه خوان ها و مردم مي آيند و مي روند . بيشترشان را خيلي وقت مي شود كه نديده ام ، اصلا بعضي هايشان را به جا نمي آورم . آمدند ، حالا چرا ؟! نمي دانم نفر بعدي كيست كه غزل خداحافظي را بخواند و باعث شود همه دور هم جمع شوند و ديدارها تازه گردد !
دخترم در آتش مي سوزد . ناگهان از جا بلند مي شود . رمق راه رفتن ندارد :« آقا جون اينجا هستند » آرام او را در آغوش مي گيرم . مي سوزم . صورت كوچكش زرد زرد شده است ، پرندة كوچك من ! لب هايش خشكيده است :« آقا جون آمدند اينجا » نمي دانم چه بايد بگويم :« خب ؟» چشمانش را مي بندد : « گفتند من تا امروز سه تا قصة تازه ياد گرفتم .» سريع مي پرسم :« چه قصه هايي ؟ برايم تعريف مي كني ؟» اشك از چشمان ناز گل روي گونه هايش جوي مي كشد و در حالي كه آن را مزه مزه مي كند ، مي گويد : « نمي خواهم برو گمشو . »
سوم اوست و من سه روز است كه گمشده ام . پسرك خم مي شود . كف دستم را به طرفش مي گيرم . گلاب پاش سفيد است و رويش تصوير سه گل سرخ خود نمايي مي كند . گلاب از لاي به لاي انگشت هايم روي چادرم مي ريزد . دستم را روي سينه ام مي مالم . ريه هايم پر از گلاب مي شود . صحبت از سفارش سنگ است :« گرانيت با هواي يزد مي سازد ؟ مرمر چطور ؟ مي شكند ؟ قيمتش ؟ آبرومند باشد ....» او براي هميشه رفته است ، ديگر چه فرقي مي كند ؟ آقا مي آيد ، اسم دارد :« سيّد كاظم» ، ولي پدر« آقا» صدايش مي كرد و« سيدنا » . او عاشق سادات بود . آقا مي گويد :« آشنا دارم ، فقط نوشته روي سنگ را بايد آماده كنيد .» نگاه ها متوجّه من مي شود . كاش ادبيّات نخوانده بودم . انگار طوق لعنت است .
تقريبا تمام كار هايم را انجام داده ام . همه جاي خانه برق مي زند ، اما باز هم سرم شلوغ است ! همه چيز بايد مرتب باشد . امسال خواهر و برادر بزرگ ترم گفتند كه سال تحويل پيش ما نمي آ يند . پدر هفتة پيش مي گفت :« چه خبر از خواهر ، برادرت ؟ مثل اينكه گفتند امسال به يزد نمي ايند .» . چشمانش پر از اميد است . دلم نمي آيد حرفش را تصديق كنم . نمي دانم چطور مي شود ، ناگاه مي گويم :« امسال همه اشان مي آيند .» در را باز مي كنم و قدم به حياط مي گذارم . يك دسته گنجشنگ ، كبوتر و فاخته به آسمان مي پرند . چقدر پير مرد دل نازك است ! هميشه براي پرنده ها دانه مي ريزد . بعدا از حرفي كه زدم پشيمان مي شوم : « اين چه حرفي بود ؟ مي داني كه نمي آيند !»
دو روز به سال جديد مانده است . زنگ تلفن رشتة افكارم را پاره مي كند . گوشي را بر مي دارم . شوهر خواهرم است :« بيا خانة بابا . » دلم هري مي ريزد . « ... تمام كردند . » صداي ناله ام بلند مي شود ، تمام ! دخترم از راه مي رسد . با خوشحالي مقوايي به دستم مي دهد :« مامان ، ببين خاله براي همه بچه هاي مهد از اينها داده ... عمو نوروزه .» عمو نوروز سر تا پا قرمز پوشيده و دست و صورتش را سياه سياه كرده ، يك دايره هم توي دستش است . نگاهم روي سفيدي چشم عمو نوروز خيره مي ماند . نمي توانم خودم را كنترل كنم . حالا با صورتي كه پر از اشك است ، مي خندم :« دست خاله درد نكند . چقدر قشنگه ! » دخترم متوجّه مي شود : « ماماني چرا گريه ، خنده مي كني ؟ » نمي دانم چرا هميشه عمو نوروز رقّت انگيز ترين جزء بهار ماست و چرا عمو نوروز اين قدر به نظرم تصنّعي مي رسد . مي گويم : « هيچي ! چيزي نيست . » صورت ناز دختركم پر از غصّه مي شود . او را در آغوش مي گيرم :« ببين ... عزيز دلم ... آقا جون حال خوبي ندارند ، بايد بروند بيمارستان . » مي دانم چقدرآقا جون را دوست دارد . به يا د حرف پدر مي افتم : « بچه ها پاكند ... كاري نكني كه اذيت بشود .» بغضم مي شكند . لباس مشكي ام را مي پوشم . چقدر از رنگ سياه متنفرّم ! نگاهم را به ساعت مي دوزم ، زمان كند مي گذرد . ده دقيقه بعد علي هم مي رسد . دخترم عمو نوروز را بر مي دارد و به طرف پدرش مي دود :« ... بابايي برويم لوازم هفت سين بخريم ... بابايي ... ماهي . » علي نگاهش به من مي افتد ، مات و مبهوت مي پرسد : « چي شده ؟ » انگار غصّه ها ي قرني را بر شانه هاي ناتوانم گذاشته اند . باز هم مي شكنم و در خود فرو مي ريزم . حالا ناله هاي علي :« بابا ... بابا » و فرياد دختركم در هم مي پيچد :« بابايي ... » .
به خانه پدر مي رسم : خانة كودكي هايم ، خانة بلوغ ، خانة عشق ، لحظه هاي ناب تكرار نشدني ، خانه اي كه درآن دوست داشتن را آموختم و دوستش دارم ؛ با آن حوض و درخت هاي انارش و تكّه اي از آسمان كه هميشه آبي آبي بوده است . پدر آرام رو به قبله خوابيده است . تصوير رؤيايي كه چند شب پيش ديدم بر ذهنم جان مي گيرد : پدر بر قلّه اي بلند و سر سبز در كنار تابوت مادر زانو مي زند ، دو دستش را بر لبة تابوت مي گيرد . صورتش را نزديك صورت مادر مي برد و آرام آرام با او حرف مي زند . حرف هايش خيلي طول مي كشد و من حتي يك كلمه اش را نمي فهمم .
خودم را در آغوشش مي اندازم ، ضجّه ميزنم :« بابا ... منم ، مخمل بابا» ، هميشه با اين عبارت صدايم مي كرد . بالاي سرش تصويري از قبرستان بقيع است . لب بر لبانش مي گذارم و مي بوسمش . صداي خواهرم مي آيد :« همه ديشب تا يازده و نيم اينجا بودند ... خودش خواست جايش را رو به قبله پهن كنند ، امروز صبح هم كه من آمدم ....» خرد مي شوم .
خواهر و برادرم هم به يزد مي آيند . صحبت از كفن است . يكي مي گويد : « در سفرم به كربلا براي آقا محمود ، يك كفن با تمام لوازم آن آوردم ...» تابوت را به خانه آوردند و در جايي كه پدر خوابيده بود مي گذارند ، رو به قبله . دنيا تيره و تار مي شود . انگار يك نفرسريع و محكم مرا به عقب مي كشد . ميان جمعيت به زمين مي خورم . يكي بازوهايم را مي گيرد ، تكيه گاهم مي شود و بلندم مي كند . خواهر زاده ام است . نبايد چشمهايم تيره و تار شوند . بايد از اين آخرين فرصت ديدار استفاده كنم . مي بوسمش :« چه سان به خانه آيم و جاي خالي ات بينم » او را مي برند ؛ همان طور كه مادر را بردند . به دنبالشان مي دوم . ديشب تا صبح باران مي آمد . زمين خيس خيس است . او را مي آوردند در ميان كفني از كربلا . مي خواهند به خاك بسپارندش ، نزديك مادر . از خاكيم و به خاك باز مي گرديم ، نه ... از اوييم و به سوي او باز مي گرديم : «منزل نو مبارك » . مي خواهم بمانم ، اما نمي گذارند . زني نزديك من مي آيد ، نفرينم مي كند : « هر چه خا ك اوست ، عمر شما باشد . » !
شب اول است . در جاي خواب پدر پار چه اي سفيد مي گسترند . عكس او ، آينه ، دو شمع روشن و يك رحل قرآن . مي گويند رو حش امشب به اين جا مي ايد . بي تابم و بيقرار ، حتما به ديدار مان مي آيد . حالا فقط شانه عريان و دست چپم است ،مهتابي رنگ و صداي زنگ فرشتگان و ديگر هيچ ! حضور دارم ، اما نيستم !
دختركم صندلي را زير پايش مي گذارد ، در يخچال را باز مي كند : « آقا جون هميشه اين جا برايم كيك مي گذارد . » نشسته ام ، توان بلند شدن ندارم : « ببين ! گفتم كه آقا جون را بردند به بيمارستان.» كيك را به من نشان مي دهد :« دروغگو ! ديدي كه بود .» مات ومبهوت مي مانم .
يك هفته مي گذرد . گل ناز هنوز بي تابي مي كند . ديگر فهميده است كه آقا جون پيش خدا رفته است . به گفتة روانشناس به او مي گويم : " آقا جون تو آسمان است و ما را مي بيند ؛ مي تواني كارهاي هر روز ت را برايش تعريف كني . " حالا گاهي اوقات مي رود توي حياط و به آسمان زل می زند.
*****
چهلم اوست . هوا ملايم و آسمان صاف است ، اما برف مي بارد . درختان شكوفه داده اند . رگه هاي صورتي، هنرمندانه بر برگ هاي سپيدنشسته اند نشان از حياتي دوباره دارند . طبيعت سرمست از بهار است . گل ناز مي گويد :« ماماني آقا جون همراه برف ها پائين مي آيد ؟» اشك در چشمانم حلقه مي زند . صداي زنگ فرشتگان در گوشم مي پيچد .
******
هفت ساله هستم ، تقريبا هم سن گل ناز :« بابايي چيزي توي گوشم صدا مي كند .» دستش را نرم نرم روي آبشار موهايم مي كشد و انگار كه مي خواهد رازي را فاش كند ، آرام و آهسته مي گويد : «قديم قديم ها فرشتگان با آدم ها حرف مي زدند و خيلي چيزها را به آنها مي گفتند . بعضي از آدم ها شروع كردند به سو ء استفاده از حرف هاي فرشته ها . حالا هر وقت فرشتگان با آدم حرف مي زند ، ما صدايشان را اين طورمي شنويم ، مثل زنگ ... " .