بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

تولّدت مبارک !

21 مرداد 1389 ساعت 01:51

 

محمود دولت آبادی

تولّد : دولت آباد سبزوار ، 10 مرداد 1319 ش.

 

 

پدر رفته بود و من دلتنگ دلتنگ بودم ... هستم. تماس گرفتم تا احوال پرسی کنم. گفتم پدر رفته است .توهم از دلتنگی هایت گفتی و دوستانی که در تمام این سال ها رفته اند و تو مانده ای با رنجی از خبرهای رفتنشان. چند نفری را نام بردی و بعد گفتی : « بگذار برایت از شاهنامه بخوانم . » صدای پر صلابتت در گوشم پیچید : «...اگر مرگ داداست بیداد چیست ؟/ زداد این همه بانگ و فریادچیست؟ /از این راز جان تو آگاه نیست / بدین پرده اندر تورا راه نیست /...». بغضم شکفته بود واشک آرام آرام روی گونه هایم می لغزید.خودم را سپرده بودمم به صدایت : « به رفتن مگر بهتر آیدش جای / چوآرام یابد به دیگر سرای ». دلآرامی ام دادی.

نخستین بار که صدایت را شنیدم ، آن سال های دور و دیر بود؛ بعد از گرفتن آن مدرک کذایی کارشناسی ارشد زبان و ادبیّات فارسی ، که نسخه ای از رساله ام با عنوان « مقایسه ی زبان داستان در آثار احمد محمود و محمود دولت آبادی » را برایت فرستادم که در آبان 1380 ش از آن دفاع کرده بودم؛ با نامه ای که با این مضمون به پایان رسیده بود:« مرا از نقد و نظر علمی و پویای خویش بهرمند سازید ، خوشحال می شوم .». مدّتی گذشت . عصری مست خواب بودم که همسرم صدایم زد : « پاشو...کسی تماس گرفته ، می گه دولت آبادی هست . » فکر کردم شوخی می کند یا نه! کسی قصد مزاح دارد.آن روزصدایت راشنیدم ."خوش حالم" کردی. گفتی:« دیدت به ادبیّات خوب است...معلوم است که با ادبیّات معاصر آشنایی داری » . گفتی : « به نظرم تو روح پاک و مهذّبی داری » . گفتم : « نظرلطف شماست». گفتی :« نه!اهل تعارف و اغراق نیستم.جنس واژه ها را می شناسم . این را هم ازنوشته ات فهمیدم ».

 آن روزها حرفت را نفهمیدم . این روزها ـ بعد از این همه سال کلنجار رفتن با واژگان و ویراستاری متن ها ـ جنس واژه هارا می شناسم ، امّا هنوز معتقدم پیرخوب ادبیّات معاصرمان به من لطف داشته است.آن روزبرایم از نویسندگی گفتی : « از هیچ جنبه ای سودمند نیست . ارزیابی که می کنیم هرکسی دنبال این کار رفته ، از آل احمد تا هدایت و...استغنا وقلندری در روحیّه اش بوده است .» آن روزاز حوزه ی روشنفکری گفتی...از نمایشی بودن رمان " مدار صفردرجه " ی احمد محمود...از دکترهای قالیچه ای ...از پدرت و مثالش که : « بلبل هفت تا تخم می گذارد ، امّا یکیش آوازه خوان می شود».

بعدها دلم می خواست رساله ام را منتشر کنم .چهارم خرداد 1383تو برایم یک صفحه نوشتی و فرستادی :« ارج نهادن به کوشش جوانان فریضه ای است که از نگاه بصیرت هیچ انسان مجرّب و کارآزموده ای پنهان نیست . اینجا در عرصه ی پژوهش و تحقیق ؛ به خصوص توجّه به کوشایی جوانان ، امری است که به الزامی اخلاق مانند است و هرگاه در جامعه ی انسانی به آن توجّه نمی شد ، جستجوی طریق درست از نادرست دیرممکن تر می شد. زیرااین جوانان هستند که نیروی بالنده ی خود را ـ چه نیکو ـ که درپژوهش و تحقیق کار پیشینیان کار برند ؛ و این کارآزمودگان هستند  که با توجّه منصفانه به کوشش های ایشان ، مسیر رشد و آشکارترشدن توانمندی های جوانان را فراهم کنند . بدیهی است در انجام ساده ترین امور هم ـ همواره ـ چون و چراهایی پدید توانند آمد ؛ و این چون و چراها یکسره هم منفی نیستند و چه خوب که باشند . زیرا خود نوعی نقد تلقّی می شوند درباره کاری که انجام گرفته است . خود نیز ، اگر بخشی از موضوع تحقیق بانو فاطمه محسن زاده هدشی نبودم ، ای بسا نگاهی انتقادی داشتم نسبت به کارب که انجام یافته است . امّا ـ انصاف را ـ باید بیاورم که تحقیق و پژوهندگی در ادبیّات معاصر ، آن هم بدین دقّت که فاطمه هدشی بکار بسته است چندان برخوداراز بار مثبت است ، و چندان نشان دهنده ی زحمت و تلاش پیگیر و صمیمانه است که ترجیح می دهم اگر هم نکته ای نارسا به نظرم می رسد ، واگذارم به دید ونگاه دیگران و احاله دهم به همان چون و چراهاکه آوردم. بلکه در نظر آورم دقّت و بردباری و جستجوی صمیمانه  یک پژوهشگر جوان را که به کارب در خورتأمّل دست یازیده است...» .

درگیر کار بودم و کار : " ابوالمشاغل " ! نویسندگی برای صدا و سیما و تدریس این جا و آن جا ، ویراستاری و مدیریّت پژوهشکده ای و بدتر از همه سفارش نوشتن کتاب به نام و کام دیگران ، که نامش را گذاشته ام : " خود فروشی محترمانه " ؛ هرچند از آن مرحله عبور کردم ودریک تصمیم انتحاری خودم را رهاندم از هر قید و بندی و دوسال تمام خانه نشین شدم تا با خودم باشم و فقط و فقط برای خودم وچه لذّتی داشت برایم این دوسال : یافتن بهترین آموزگارم ... وقتی در درونم بزرگ ترین تغییرات زندگی ام ، با شدّت بسیار و به سرعت اتّفاق افتاد و مرا از شرّ هرچه عادت بود؛ خلاص کرد؛ هرچند که درد داشت این تغییر...درد!کتاب چاپ نشد وهمان طور ماند ، امّا تو همچنان مثل رود جریان داشتی وهرمرتبه با اثری از تو مواجه می شدم ، تحسینت می کردم با همه ی وجودم ؛ هرچند دیگر نتوانستم تماس بگیرم ، چون از تو شرم داشتم و سرافکنده بودم از کاهلی ام که نوشته هایم تا مقطعی از فعّالیّت تو را در برگرفت و بعد تو جلورفتی و جلوتر و من همان جا که بودم ایستادم ...ماندم!استاد نرسیدن ها شده ایم استاد!

تولّدت بهانه قشنگی بود تا بنویسم ؛ اگرچه شاید هرگز این نوشته را نخوانی.تو از من دور بودی ، امّا آثارت که به من و ما نزدیک است .نگذاشتی این دوری  و فاصله را احساس کنم . صبورانه برایم حرف زدی و محبّـت کردی .فراموشت نمی کنم ، در خاطرم مانده ای، از همان روزها که رساله ام را می نوشتم و هرکجا از تو می گفتم و موضوع پایان نامه ام ، با این پرسش مواجه می شدم که : « همان که در کنفرانس برلین شرکت کرده است ؟ » و من آرام پاسخ می دادم : «  نه ! همان که کلیدر را نوشته است » .از آن هنگامه که رساله ام را با تمام خدمات پستی برای شرکت در جشنواره ی خوارزمی فرستادم و به راحتی گفتند : « پایان نامه ی شما گمشده است ! » و بعد ها خانمی از سازمان اسناد و مدارک علمی کشور تماس گرفت که  « رساله ی شما را کسی گذاشته روی میز من»!هرچه پرسیدم پاسخ قانع کننده ای نداد که چطور رساله ام از دبیرخانه ی جشنواره ی خوارزمی، سراز سازمان اسناد و مدارک علمی کشور درآورده است! که آن همه عکس و تصویر شناسنامه و ... کجاست ! که شماره ام را ازکجا آورده اید!شده بودم شبیه علامت سؤال ، امّا وقتی پایان نامه ام باجلد و شیرازه ای جدا شده ، صفحاتی بریده شده و ممهوربه مهر سازمان اسنادبه دستم رسید ، سراپا تعجّب شدم!!!برایت که گفتم ، برایم گفتی،باز هم دلآرامی ام دادی .

 تو " محمود دولت آبادی " هستی ، نویسنده ی کلیدر ، جای خالی سلوچ و...و...و برای من انسانی در خور احترام که سطرهایی زیبا در دفترخاطراتم نوشت تا یادم باشد که مرعوب کوتوله های فرهنگی نشوم ، وقتی چنان درگیر خودخواهی ها و خودپرستی هایشان هستند که گویی با خودشان هم سرجنگ دارند.

نیمه شبی صدای پدر را می شنوم که اغلب زمزمه می کرد : « افتادگی آموز اگر طالب فیضی / هرگز نخورد آب زمینی که بلند است ».افتاده ام ! امّا در این برهوت لبی هم تر نکرده ام ! به قول تو: « تنهایی کویری ما آسان نیست » .*

__________________________

 

* کتاب دیدار با احمد محمود




یک آسمان پرنده در اثر

21 تير 1389 ساعت 14:24

 

 

داستان " یک آسمان پرنده " در پایگاه اینترنتی اثر :

 

 http://www.asar.name/1982/07/blog-post_3389.html



یک آسمان پرنده

28 ارديبهشت 1389 ساعت 01:15


 

پرنده ها ی بیچاره مردند ، از تشنگی ! اسیرشان کرده بودیم توی قفس . دلشان به آب و دانه ای خوش بود و وقتی از کنار قفسشان رد می شدیم ، سرو صدایی به راه می انداختند که هیچ وقت نفهمیدیم یعنی چه ! می گویم : « جایی خووندم دودانشمند مرد و زن ، دو میمون نر و ماده رو تو قفسی ، در منزلشون نگه داری می کردن ، وقتی مرد به قفس نزدیک می شده ، میمون نر شروع به سرو صدا می کرده و ماده رو به داخل جعبه ای که تو قفس گذاشته بودن ، می فرستاده ، نکنه این جوجوی فسقلی هم غیرتی میشه ، تو رو می بینه ؟ » برادرم می خندد : « نه ! منو دوست دارن از بس! ابرازاحساسات می کنن »  . دیروز پرنده ها راآزادکردیم ، هر دو توی اتاق ها پرواز می کردند و با شنیدن صدای گنجشک ها ی بیرون خانه ، آواز می خواندند .
من نشسته ام و دارم برای چندمین بار فیلم پرندگان هیچکاک را می بینم . ملانی داخل پرنده فروشی می شود و یک جفت مرغ عشق می خرد . چند سال پیش هم پرنده ای را نگهداری می کردیم . بیچاره مرد ، از سرما ! یخ زده بود ، بدنش چوب شده بود ، پدر به گلی گفت : « حواستون بهش نبوده ، در قفس باز بوده ، پرواز کرده و رفته  تو آسمونا. » نوه اش بود و از جان عزیزترو به قول خودش مثل قرآن پاک ! از آن روز گلی با آب و تاب برای همه تعریف می کرد : « حواسمون ن... بوده...در کفس باز بوده ، پرواز کرده و ...پرواز کرده و لفته  تو آسمونا.» همان روز ها نزدیک عید بود ، مثل این روزها که نزدیک عید است  ! پدر در کمال صحّت و سلامت رفت . شبش گفته بود : « تختم را بگذارید رو به قبله  و بروید » . گذاشته  بودند و رفته بودند  . صبح اول وقت هم لیوان آب پرتقالی گذاشته بود ند بالای سرش که : « پدر جان ! بلند شید! لیوان کنار دستتون هس ، نچرخید ، دستتون بخوره بهش ، بریزه » . برایش آبگوشت بلدرچین درست کرده بودم و برادرم برده بود آسایشگاه سالمندان بهار . رفته بود و لیوان آب پرتقال را دیده بود و پدری که رو به قبله شده ، بدنش چوب شده ، سرد شده بود .
 گلی بیقراری می کند ، پدر بزرگش را می خواهد . هنوز هم دلتنگش می شود : «  پدر بزرگ پرواز کرده ، رفته تو آسمونا » . می رود توی حیاط می ایستد و چشم می دوزد به آسمان و زیر لب چیزی زمزمه می کند . آن روزها که پرنده و بعد پدر پرواز کردند ... چوب شدند  ، گلی تب کرد  و مثل همیشه تبش شد شعر و تند تند از میان لب های کوچک  سرخش ریخت بیرون : « داله از آسمون بلف میاد، آقاجونم با بلفااا پایین میاد .» و چه آرزوی محالی که اشک می شد وبغض می شد و محکم گلویم را می گرفت و خفه ام می کرد . می مردم ، امّا با پررویی تمام زنده می ماندم و زنده سان توی قفس لعنتی زندگی که بعد از این که تو رهایم کردی و رفتی ، برایم تنگ تر شدو تنگ تر و ترق ترق هرروز استخوان هایم را خرد کرد و خاکشیر ، امّا من با پررویی تمام زنده ماندم و زنده سان توی قفس لعنتی زندگی که بعد از این که تو رهایم کردی و رفتی ، برایم تنگ شدو تنگ تر...
 نمی دانم توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک و آن صورت گرد و پوستی کشیده   برآن ، چون طبل  ، که مرا به یاد مغول ها می انداخت ، چه دیدی که رهایم کردی و رفتی . گفتی : « عاشق شعر و ترانه هایش شدم . » گفتی : « می خواااام آزاااد باشم . می فهمی ؟» می ترسیدم ، همیشه می ترسیدم ... عین سگ ! که تو را از دست بدهم . می خواستم از قلمروی خودم دفاع کنم ، امّا تو می خواستی آزاد باشی . تو را تور کرد . غارتم کرد ،  عشقم را یغما برد ، نه ! تو خودت خواستی اسیر او باشی . صدایت را روی گلبانویت بلند کردی و گفتی : « می خواااام آزاااد باشم . می فهمی ؟ » و من نفهمیده بودم ، هیچ وقت نفهمیدم ، نفهمم !می گویند آدم عاجز که می شود ، زبانش دراز می شود ، عاجز شدم ، زبانم دراز شد و هر چه از دهانم درآمد ، نثارت کردم ... بغض کردم ، خفه شدم واشک شدم و شدم خود شعر و هزار بار خودم را تقطیع کردم و تکّه تکّه  ، ولی در هیچ وزنی نگنجیدم! کسی گفته بود : « تنها صداست که می ماند . » 1و علمی اش هم ثابت شده که اصوات نابود نمی شوند ، می مانند توی هوا ـ توی فضا و دانشمندان دارند خودشان را جر می دهند که صوت داوود را از هوا بگیرند ـ از فضا . صدای ما هم مانده آنجا حتما ، وقتی که آرام توی گوشت می گفتم : « تو بهترینی . » و تو می گفتی : « بهترینم ، چون تو رو دارم . » حتما داد و بیدادهای من هم مانده آنجاها ، وقتی ترسیدم ، می ترسیدم همیشه که از دستت بدهم . عاجز شده بودم ، زبانم دراز . صدایت را برداشتی و بردی میان آن لب های باریک پراز ماتیک قرمز ، مخفی اش کردی و خودت را توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک  ، اسیر شعر و ترانه هایی که شأن نزولشان تن بود و تختخواب و تختخواب و تن... تن هایی که  وطنش شده بودند ، وطنت و صدایت حتما توی هوا ـ توی فضا ماند ه است ، وقتی داد می کشیدی بر سر گلبانویت که : « می خواااام آزااااد باشم . می فهمی ؟ » .
 امّا نه! قصّه این نبود ، دارم دروغ می بافم ، مگر نه این که شعر ها بزرگ ترین دروغ ها هستند ؟ می خواهم شعر شوم نازنین . برایت کم بودم می دانم ...ولی ببین ! " من بد بودم / امّا بدی نبودم " ! 1 هیچ وقت بدی نبودم . فقط مردها را نمی شناختم ، هنوز هم نمی شناسم . دیگر بیشتر راه را رفته ام ، عمرم هم کفاف نمی دهد که بشناسم ، بدانم . سردم شده است . دلم می خواهد چوب شوم . مرغ دریایی به پیشانی ملانی حمله می کند . بارها این فیلم را دیده ام . این  اوّلین نشانی حمله ی پرندگان است .
پرنده ها ی بیچاره مردند ، از تشنگی ! ظرف آب مخصوصشان ، ترک برداشته بود و آب تویش نمی ماند . این دست ، آن دست کردیم و برای این که از تشنگی نمیرند ، کاسه ی کوچکی را برداشتیم و برایشان پر آب کردیم . هر دو پریدند توی آب و بال هایشان که خیس خیس شد  ، بیرون رفتند و پرهایشان را تکان دادند و بعد هم کنار هم خوابیدند . همسایه امان می گفت : « پرنده ها هم غسل می کنن » ! غسل کرده بودند و کرده بودند و ما آن قدر درگیر کار های بهاری ـ خانه تکانی و خرید و خرید و خانه تکانی ـ  شدیم که چند روزی فراموششان کردیم . بیچار ها افتاده بودند توی کاسه ی کوچک  خشک و خالی از آب و هر دوچوب شده بودند ، مرده !
برادرم می رود بیرون تا یک جفت پرنده پیدا کند ، مثل همین ها ! گلی نباید بفهمد ، بفهمد عیدش خراب می شود . چشم هایم خیره مانده به کاسه ی کوچک خالی ازآب که پرنده ها از تشنگی توی آن چوب شده اند. یک تراژدی ، آن هم داخل آن قفس کوچک . حس می کنم قاتلم . شده ام یک شعر متعّفن . صدای زنگ هشدار همراهم مرا از این حسّ لجن می کشد بیرون ، پاکت را باز می کنم : « برایم شعر می فرستی ؟ » جمله برایم آشناست ، امّا شماره را نمی شناسم .  می پرسم : « شما ؟ » . نشانی ایمیلش را برایم می فرستد . دوست مشترکمان است ، قبل از آن که اسیر آن یک جفت چشم تنگ و کوچک شده باشی !

 شنیده ام که تازه از بند آزاد شده با برچسب زندانی سیاسی و حتما به خاطر همین است که نامش را نمی گوید و احتیاط می کند؛ هرچندمسلّما هنوز هم توی تور امنیّتی است و می داند و نمی داند و من هم نمی دانم . برایش شعری از نیچه می فرستم : « چندی پیروی خود می کرد / چندی ملول از خود شد / چندیست راه های رفته را می جوید / و تازگی ها ، باز هم / شیفته ی نرفته ها شده !  » بلافاصله  پاکتی به دستم می رسد ، بازش می کنم : « از خودت لطفا » . هزاربارگفته ام دستی در نثر دارم و نقد ، از شعر نمی دانم ، امّا انگار او نمی خواهد بپذیرد . اوّلین طرحم را که تو ـ بهترین ـ با نشان دادن عکسی به من الهام کرده بودی ، برایش می نویسم : « (عنوان :  آخرین یادداشت یک مزرعه ) گناهم این بود : / دل ساده ام را به سادگی مترسک ها دخیل بستم / دریغ ! / نمی دانستم آنها دسیسه ی کلاغانند ..." شهرزاد" » . کلاغ ها به خانه ی  میچ حمله کرده اند . بلافاصله شعر دیگری را برایش می فرستم ، از فروغ فرّخ زاد : « پرواز را به خاط بسپار/ پرنده مردنی است . » بازصدای زنگ هشدار همراهم بلند می شود : « چه عجب خانومی ! یادی از ما کردی ؟! نه  عزیزم! پرواز را به خاطر نسپار ... پرواز را تجربه کن » . پیامک را اشتباه فرستاد ه ام برای استادآن سال های دور و دیرم که بارها دعوتم کرده بود بروم دفترش تا دمی باهم باشیم و من نرفته بودم و نمی خواستم که بروم ؛ چرا که تو برایم کافی بودی و هستی ، حتّی حالا که توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک اسیری ! گفته بودی او فروغ زمان ماست . می دانستم چقدر عاشق فروغ فرّخ زادی واحساس کرده بودم دارم تو را از دست می دهم  . هرچه بال بال زدم بی فایده بود ، شکستم و در خودم فرو ریختم . من می ترسیدم... همیشه می ترسیدم ، عین سگ ! که تو را از دست بدهم . گفتی : « به او حسادت می کنی ! » ومن در خودم شکستم ، چون فکر می کردم پاکی ام ، زلالی ام و عشقم ، یعنی خود زندگی ، یعنی همه ی شعرهای نگفته ی دنیا. خیلی وقت بود که تمام خودت را ازمن دریغ کرده بودی و گفته بودی : « حالم بد است » . تو را از دست داه بودم ، دیگر از دستم کاری بر نمی آمد . دستانم به شکل زجرآوری خالی ماند ه بودند ـ بوده اند ! مثل خودم !
 دوباره پاکتی از دوست مشترکمان می رسد . بازش می کنم . « مرسی ! آرومم کردی .»  ومن آرزو می کنم به جای تمام آن شب های ناآرامی و بی قراری ، شبی آرام داشته باشد و آرام باشد و آرام بگیرد .همراهم را خاموش می کنم ، بی همراه مانده ام .
 برادرم گشته است و گشته است و یک جفت پرنده ، مثل همان ها که داشتیم پیدا کرده است . می گذاردشان توی قفس ، انگار می خواهد قلب هایشان بیرون بپرد ، بالا و پایین می پرند و خودشان را به در و دیوار قفس می کوبند . چند دقیقه ی بعد آرام می گیرند . برادرم می گوید :« این شد ، دارن از هم نوک می گیرن .» ! لبخندم کمرنگ است ، اصلا دیده نمی شود . ما همه و همه ، فرزندان نامشروع  عادتیم و تکرار .
چند روز دیگر بهار می آید . تو نیستی... پدر نیست ... پرنده ها مرده اند ... من مرده ام  ...! فقط دلم می خواهدروزی آن یک جفت چشم سیاه تنگ کوچک را از حدقه درآورم و بگذارمشان توی دهان و مردمک هایشان را بمکم و تو را بمکم . پراززخمم ! قلبم دارد می ترکد. نفسم داردبند می آید .  پشت توری پنجره ی اتاقم می ایستم . یک پر ازآسمان تاب می خورد و آرام آرام پایین می آید . به آسمان نگاه می کنم . هیچ پرنده ای توی آسمان نیست . امسال از بهار، فقط سرو صدای گنجشک ها توی گوشم می پیچد ، امّا هیچ گنجشکی راتوی آسمان نمی بینم. حتما اینها  ـ همه ـ معجزه ی آسمان بی پرنده اند. بغض می کنم ، خفه می شوم واشک می شوم و می شوم خود شعر و هزار بار خودم را تقطیع می کنم و تکّه تکّه ، امّا در هیچ وزنی نمی گنجم . ملانی با میچ ، از میان پرندگان ـ از میان کلاغ ها ـ فرار می کنند . من تنها هستم  . دلم می ترکد ، حتما صدایش ، توی هوا ـ توی فضا برای همیشه ثبت می شود . کم کم بی وزن می شوم... سرد سرد...چوب می شوم !


*************

 

 دستم به دستگیره ی در چفت شده است . یک سالی می شود اینجا نیامده ام .اتاق خالی خالی است  ، فقط ساعت محکم  چسبیده به دیوار و عقربه هایش محکم چسبیده اند به عدد چهار . سینه ام تیر می کشد ، گنجشکی با شتاب خودش را پرت می کند توی اتاق ، می افتد روی زمین و می رود گوشه ی اتاق کز می کند . چند روز دیگر مانده است به سال نو .
سال پیش ، همین وقت ها بود که گفتی امسال از بهار ، فقط سرو صدای گنجشک ها توی گوشت می پیچد . وقتی به چیزی فکر می کردی ، چقدر زیبا می شدی ! زیبا شد ی و گفتی : « سروصداشون میاد ، امّا پرنده ای تو آسمون نیست ! » وقتی می خندیدی ، زیباتر می شدی . زیباتر شدی : « در عوض چقدر گربه ها زیاد شده اند ! » .
هر قدم که بر می دارم ، رد پایم روی گرد و خاک کفپوش می ماند . تپش قلب گنجشک را می توانم ببینم . گفتی : « قلبم مث قلب گنجشک می مونه . » هیچ وقت نفهمیدم شهاب چطور دلش آمد ناگهان رهایت کند و برود . چند بارپرسیدم : « شهرزاد ! نمی خوای بگی چرا شهاب...»  و تو هر بار فقط زیبا شدی و بعد زیباتر .دیگر از خیر این سوال گذشتم و گذاشتم جوابت بماند برای خودت  .
همسایه ها گفتند ساعت چهار بوده که تو رفتی ... که نخواستی بزنی به بچّه ی همسایه و منحرف شدی و خوردی به تیر چراغ برق و خلاص ! لیلی مثل غلتک این طرف و آن طرف می چرخید و به هرکس می رسید ، می گفت : « اونقدر سرعت داشت که انگار می خواست خودکشی کنه  . » عقربه های ساعت محکم چسبیده اند به عدد چهار . صدای فروغ فرّخ زاد با نسیمی  می آید : " زمان گذشت / زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت / چهار بار نواخت " .
 گنجشک همان طور کز کرده گوشه اتاق . ردپاهایم صاف آمده اند تا وسط اتاق و بعد دور خودشان تاب خورده اند . تاب می خوردی و موهای بلند و خرمایی رنگت درآسمان تاب می خوردند که گفتی : « اتّفاقی با شهاب آشنا شدم .»
مادرمان فوت کرده بود و پدر به خواست خودش رفته بود خانه ی سالمندان . برادر بزرگ تر بودم و مرد خانه ، قبل از آن که شهاب ناگهان بیاید و بشود مرد زندگی ات . آخرین بار که او را دیدم ، دلم می خواست خفه اش کنم ، امّا تو گفته بودی  :« نفسم با نفسش گره خورده است  » ، نه ! نوشته بودی ... نوشته بودی : «  مدیونم هستید نازک تراز گل به شهاب بگویید . » به شهاب نگفته بودیم ، امّا او اتّفاقی خبر را شنیده بود و آمده بود توی تمام مراسم هایت! سیاه پوشیده بود و گوشه ی آن مبل سفید که به سلیقه ی خودش  خریده بودید ، مثل نقطه ای مچاله شده بود و پشت سرهم سیگار می کشید ، اززنی می گفت با چشم های تنگ و کوچک : «  زل زد توی چشام و گفت : عاشق شعر و ترانه هایش شدم . گفت : می خوام آزاد باشم ، می فهمی ؟ فهمیده بودم ...خیلی وقت بود فهمیده بودم و عادت کرده بودم به بوی ادکلن های مردانه ای که وقتی از در وارد می شدم ، پیچیده بود توی راهروی خانه . » 
خواهرک بیچاره ام ! این همان رازی بود که تو به خاطرش اول زیبا می شدی و بعد زیباتر ؟!! خون توی رگ هایم منجمد شده وخطوط چهره ی شهاب در دود سیگارپیچیده بود که کاغذها را گذاشتم روی میز : « توی کشوی میزتحریرش ، چیزی حدود هزارصفحه شعر پیدا کردیم ، گفته بود ... نه ! نوشته بود تموم اونا رو بدیم به تو ! »  کاغذها را برد و گلی را هم . یادت هست اسمش را گذاشته بودی : " مردنابهنگام ؟ "
گنجشک  آرام نشسته کف دستم و نگاهم می کند . نوازشش می کنم و پروازش می دهد که برود ، امّا می خورد به توری پنجره و نقش زمین می شود ، درست همان جا که میز تحریرت بود . خواهرک بیچاره ام ! شهرزادم!
می خواهم دوباره گنجشک را بگیرم  . کاغذی توجّه ام را به خود جلب می کند . می گفتی : « قلم حرمت داره ... قلم قدرت داره » و می نوشتی و می نوشتی  و هروقت می پرسیدم :« چی می نویسی ؟ » ، اول زیبا می شدی و بعد زیباتر .
چقدر دلم می خواهد همه ی شعر های دنیا را بسوزانم ، امّا : «  نه عزیزم ! از چی ترسیدی ؟ » گنجشک کف دستم نشسته وبا ترس و لرز نگاهم می کند . کاغذ را بر می دارم . دست خطّ توست . حتما افتاده بوده پشت میز تحریرت که ندیدمش . آخرین بار که به اتاقت آمدم ، نوشته هایت را برداشتم و بردم و دیگر پایم را توی اتاقت نگذاشتم . نمی توانستم . حالا چند روز مانده به بهار... تمام این خانه بوی تو را می دهد ... نمی توانم اینجا بمانم . تو نیستی ... پدر نیست ...  گلی نیست ... پرنده ها راآزاد کردم ، باید بروم . به کارگرها گفتم تمام وسایل را بیاورند ، می خواستم بروم و پشت سرم راهم نگاه نکنم ، اما انگار دل من هم مثل گنجشک می ماند . بعد از یک سال ...

سطرهای دست نوشته ات  از پشت اشک هایم محو و مات می شوند . واژه هایت با قطره قطره اشک هایم در هم می آمیزند و جوهر شان روی کاغذ پخش می شود :« پرنده های بیچاره مردند ، از تشنگی ! اسیرشان کرده بودیم توی قفس . دلشان به آب و دانه ای خوش بود و وقتی از کنارقفسشان رد می شدیم ، سر و صدایی به راه می انداختند که... »
سروصدای گنجشک ها می پیچد توی گوشم . می روم کنار پنجره می ایستم و گنجشک را پروازمی دهم . هیچ پرنده ای توی آسمان نیست . گربه ای روی دیوار لمیده  و خودش را کش و قوس می دهد .


1.فروغ فرّخ زاد
2. شاملو

 



سایت اثر

14 شهريور 1388 ساعت 10:54


داستان« یک شب از هزار و یک شب شهرزاد» در http://asar.name/1981/09/blog-post_05.html

یک شب از هزارویکشب شهرزاد

20 فروردين 1388 ساعت 04:00

چروکیده شدم و خمیده ولهیده و خوراک یک عالمه مار و مور.فقط لبخندم مانده است ، سرد وسرگردان ، درست مثل پوزخند ژوکوند ، وقتی نگاهش می کنی و توی ذهنت دنبال رمز و راز او که نه ، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آنها که آن قدر تاویل و تفسیرش کرده اند و باز هم می خندد ... باید بخندد...تا آخر دنیا! اما من انگار زنده بودم و چقدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد ؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت ؟! اما چرا... در تمام زندگی ام یکی گفت ساده ی ساده ای و دیگری گفت : خیلی پیچیده ای! بعد هر دو چشمان حریصشان را جا گذاشتند و رفتند . نطفه ی نگاهشان در وجودم پا نگرفت ، نگذاشتم ... نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توی وجود اسیدی ام خفه کردم . نگذاشتم ...نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمال خوی وخصلت های ناخواسته ی کریه ... تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند ، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند ، بشوند خودشان و صاحب اسم ورسمی ، اما بازهم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی ام را بمکند و ... نه نمی گذارم . تو راهم خودم خواستم ، خودم انتخابت کردم . حالا قهقهه می زنم ، مستانه ... دیوانه وار.خوشحالم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.
آن روزها گفته بودی:" انتظار سخت است بانو" !پس می دانی چقدر سختی کشیدم توی این روزها و شب های نیامدنت از پس آن یک شب و هی دیوار اتاقم روسیاه شد که انتظار کشنده است ، کشنده . از همان وقت که شمارش معکوس تو شروع شد ، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم . خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی :" آنجاها دنبال خودت نگردکه یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله !" بعد نوک انگشتانت روی صورتم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست : " راستی راستی حیف نیست  دیوانه ؟! حیف نیست این حجم سفید چروک بخورد و خمیده شودولهیده و خوراک یک عالمه مار ومور ؟!" چیزی در وجودم ذوب شد ، حتما به خاطر دل انگشتانت بود . زمین نگاهم می کرد و من لرزشش را زیر پایم حس می کردم . چقدر سست! دهان بازکرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار وموردلش . با انگشتانت چانه ام را لمس کردی و سرم را بالا آوردی : " می شه وقتی با تو حرف می زنم ، به من نگاه کنی؟ " نگاهت کردم ، آرام ومطیع : " چشم هایت تب دارند ، مردمک هایت می سوزند . دل انگشتانت داغ داغ بود. نبضت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی ات می درخشد ... تب داری؟!"می خواستم خودم را بزنم به اتش نگاهت که ناگهان چشم هایت را بستی : " تبه! فقط تب!" بعدآن تابلو را دادی دستم که توی روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه ام را به خود جلب کرد ، زیبا بود ، نخواندمش ، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم . بازهم چهره ی یک زن بود و امضایت:" تقدیم به بانو". انگشت اشاره ات را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردان توی خیابان ها ، هیچ رنگی نداشت و برق هم نمی زد و با نرمانرم نوازشت ، خودش را کاملا باخت وبی رنگ شد و محو محو ... درست مثل آن زن توی تابلو ... زنی که لب نداشت . گفتی : " چقدر من این طرح ساده را دوست دارم." لب نداشتم ، اما گفتم :" انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند." دستی به موهایم کشیدی : " بله بانو! زیبا هستند." شرم توی گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست .از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم،به جز کلیات نظامی گنجوی. دیگر از نان وشراب سیر شده بودم . نمی خواستم گرد شوم وبنشینم رویشان و به عشقشان لمس شوم.

شب اول است . گفته ای باید هزار ویک شب برایت قصه بگویم .غروبی همان لباس صورتی با بندهای نقره ای را که دوست داری می پوشم . می روم حیاط را می شویم . سنگ هایش برق می زنند . به برگ های درخت انگورآب می پاشم .گرد وغبار از تنشان شسسته می شود و بوی نم خاک در هوا می پیچد. به قول تو جنونم متبلور می شود : "
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه / در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم  / هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه "

از شعرهایی است که همیشه زمزمه می کنم و بعد صدایم را می برم بالاو واژه هاو صداها در حنجره ام می چرخند و آواز می شوند و پدر می گوید:" صدای قشنگی داری، اما یک غمی توش هست . خوب نیست عزیزم ، درست نیست. مگه چند سالته ؟!"  ناگهان صدایت مرا به خود می آورد: " خانوم خانوما شما اشاره کنید ، خیلی هاهستند شما را ببرند خونه شون ." برمی گردم طرفت ، کارتن انار را زمین می گذاری و در پاسخ سلامم ، انار درشتی را پرت می کنی توی آب حوض . انار پایین می رود و یک عالمه آب می پاشد توی سرو صورتم . هنوزانار سرخ دارد توی دل آب دست وپا می زند که دانه دانه انارها را پرت می کنی توی حوض و می خندی. خیس خیس شده ام. فرصت را از دست نمی دهم . شستم را روی دهانه ی شلنگ می گیرم . سرتا پایت خیس می شود.دستانت را به نشانه ی  تسلیم بالا می گیری و می گویی:"عفوبفرمایید بانو."عفو می فرمایم . دستی به موها و سر و صورتت می کشی . از مژه هایت آب می چکد.اشک است؟ آب است؟ پیراهنت را از تن درمی آوری... مجسمه ی برنزی!
من هستم وتو ودو استکان چای و کلیات نظامی، حیاطی پراز طراوت و حوضی ازآب وانارهای سرخ!می گویم :" چقدر حکایت خسرو شیرین زیباست." فراموش کرده ام که گفته بودی پرم از کتاب های نخوانده ، اما چشمانت می درخشد : " نکنه نخوانده باشمش ." برق نگاهت کافی است که بفهمم از آن وقت هایی است که داری دروغکی راستش را می گویی ! یعنی این که خسرو وشیرین را خوانده ای .عجیب است همیشه فهم تفاوت دروغ گفتن و راست نگفتن جزء بزرگ ترین معماهای زندگی ام بوده است.غافلگیرم می کنی :"حالا

به نظرت کدام صحنه اش قشنگ تر است ؟ " این بار لبخندت با درخشش چشم هایت همدست شده است. دستت را می خوانم :" صحنه ؟!" خودت این کلمه را یادم دادی ، آن روز که فیلم "آبی" كيشلوفسكي را آوردی ، گفتی : " یکی ، دو تا صحنه ی کوچولو داره." و من گفتم : " همه ی فیلم ها صحنه دارند!" تو لبخند زدی و گفتی : " بانو ... بااانو!چقدر بکری!"
می گویم : " قسمتی که شیرین در چشمه سار شنا می کند وخسرو او را می بیند و یک دل سیر نگاهش می کند ؛ همین که شیرین ، آن چشمه ی قند، خسرو را می بیند واز شرم بر خود می لرزد ، خسرو جوانمردی می کند و نگاهش را به جانبی دیگر می اندازد!!" بعد صدایم را بم می کنم ، دستم را در هوا تکان می دهم : "جوانمردی خوش آمد را ادب کرد / نظر گاهش دگر جایی طلب کرد " . می خندی و میان خنده هایت مرا می بوسی : " حالا خوبه گشت امنیت اجتماعی اونجا نبوده."!می خندم ، مثل همیشه نفس عمیقی می کشی :" فدای خنده هات !" و ادامه می دهی : " چقدر خنده زیباترت می کند!حیف که کم می خندی !"
هوا تاریک شده است . ستارگان توی آسمان کویر جلوه ای دیگر دارند . نگاهم به آسمان است . توی گوشم زمزمه می کنی :" هم نفس ، نفس بده "!نمی دانم باید چکار کنم ، یعنی باید تنفست کنم ، درست مثل یک هوای پاک وتازه؟!چه جوری؟ببویمت ؟!من که پرم از عطر حضورت ! باز آرام می گویی:" مهربون نفس بده!" کم آورده ام . این عبارت را هم از خودت یاد گرفته ام! همیشه هروقت کم آورده ام ، بوسیده امت ...حالا هم می بوسمت.
طبق معمول صبح زود بیدار می شوم . انگشتانت لا به لای موهایم است . نمی توانم تکان بخورم ...چشم هایم را می بندم . امروز وقتی بیدار شدی حتما از تو می پرسم نفس بده یعنی چه؟! تا وقتی دوباره نفسم را خواستی ، درمانده نشوم که چه جوری تنفست کنم، مثل یک هوای تازه؟!نزدیک های ظهر است. ملافه را کنار می زنم. چشم هایم را به سختی باز می کنم . صدایت می زنم. سکوت کرده ای.بلند می شوم . توی آینه ی بالای تخت موهایم را می بینم که چقدر آشفته شده اند. گوشه ی آینه یادداشتی چسبیده است :" زود برمی گردم ، زود زود!!"زن توی تابلو نگاهم می کند ، با لب هایی مات ، پوزخند می زند ، درست مثل پوزخند ژوکوند.

چروکیده شده ام وخمیده ولهیده و...



خالق نیلوفر

19 فروردين 1388 ساعت 03:36




نفس عمیقی کشید ، نسیم در رگ هایش جاری شد ، آرامش بخش و ملایم . پلک هایش روی هم افتاد و موهایش مانند پرهای گشوده ی یک طاووس روی بالش رها شد ؛ همان طور که دراز کشیده بود، به کندی از سطح آب گذشت و رفت زیرآب . دست و پایش بسته بود انگار! می توانست گذر اشعه های آفتاب از پوست آب را ببیند و خط ظریفی که سطح آب و ذرات ریز و جسد حشرات کوچک جمع شده روی آن را از لایه ی زیرین جدا می کرد. هرچه پایین تر می رفت ، اطرافش شگفت انگیزتر می شد : مرجان ها ، شقایق ها ، عروس و ستاره های دریایی، ماهی های ریز و درشت ... آتش ماهی ها!اختاپوس ها و... دنیایی پرتحرک ، اما آرام و ساکت و وهم انگیز . نفس می کشید ، چشمانش به دنبال حباب هایی بود که از بینی اش خارج می شدند ، اوج می گرفتند و می ترکیدند . همچنان به پشت دراز کشیده ، آب را می شکافت و به اعماق دریا نزدیک تر می شد ، دیگر نوری نبود. طعم فرو رفتن را با تمام جسم و روحش می چشید ، حسی آمیخته از ترس و لذت ، درست مثل همان لحظه ای که استاد گفته بود : « دوستت دارم » و انگار که در رگ هایش آتش جاری شده باشد ، تمام وجودش گر گرفته بود و دهانش خشک خشک شده  و حرف هایش را ریخته بود توی نگاهش و نگاهش حرف هایش را ریخته بود روی زمین . تنش خیس عرق شد. احساس کرد فشار آب می خواهد استخوان هایش را بشکند . دیگر حباب ها را نمی دید ، داشت خفه می شد. تمام توانش را به کار گرفت تا فریاد بزند. خیلی تقلا کرد ، اما فایده ای نداشت . قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت:" آخرش یک شب توی خواب خفه می شوم ... توی همین دریای بیکران... باید فریا بزنم، باید..."
موهایش خیس بود، شوری آب روی تک تک سلول هایش نشسته بود . تنش داشت ترک می خورد، مثل کویری تشنه!انعکاس فریادش توی تمام سیاهچاله های زمینی پیچید. وحشت زده آرنجش را تکیه گاه تنش کرد . بیدار بود ونبود !نگاهش افتاد به چشمان پلنگی که بر پتو نقش بسته بود: زیبا ، قدرتمند و رام نشدنی!
تورادوست داشت، بیشترازآنچه که فکرش را بکنی .در تمام لحظه هایش جاری شده بودی، مثل یک حضور غایب . باطمأنینه و آن لحن دیوانه کننده ات پرسیده بودی :" عاشقم شدی؟" و او گفته بود:" اسمش عشقه ؟!!نمی دونم فقط خیلی دوستت دارم ، بیشترازاون که فکرشو می کنی" ودیگر به هیچ چیز فکرنکرده بود ، وقتی از دسته موی زنی گفته بودی که با پروانه ای به هم گیره شده بودند و داخل یک جعبه ی سیاه مستطیل شکل ، همراه با چندکتابی که مدّت ها به دنبالش بودی و یک یادداشت عاشقانه با عنوان " آغازی دیگر"  در بسته ای مرموز برایت ارسال شده بود !گفته بودی فرستنده را نمی شناسی ، جز در حدّ یک نام ، امّا هیجان کشف چنین رازها را دوست داری واو هیچ نداشت ، جزآن که آرزو کند آغاز خوب و شیرینی برای تو باشد .دلش می خواست خودش رابه آب بزند یاآتش تا برای همیشه رها شود، امّا تو هزار بارقصّه ی گل نیلوفر رابرایش گفته بودی :" یکی بود...هیچ کس نبود...نیلوفر توی مرداب ، وسط یک عالمه گل ولای ، قد کشید و کشید تا رسید به آقتاب " او یکی بود ... خودت هم می دانی ... تنهای تنها ، هم تو جمع ، هم تو تنهایی خودش.تو خودش گیرکرده بود و تو خندیده بودی که گرفتارت شده و گفته بودی :" دست از خودآزاری بردارتا منم این قدر اذیّت نشم ." و باز خندیده بودی : " سازوخیسم داری! چه می شود کرد؟" بعد با قیافه ای متفکّرانه گفته بودی:" سازوخیسم جدیده!ترکیبی از سادیسم و مازوخیسم  ، یه چیزی تو همون مایه های گذر از پس پسامدرنیسم که درآینده معنا پیدا می کنه!"
آن روز که رفت گفت :" می خواهم خودم را به آب بزنم یا آتش تا رها شوم." می گفت :" خیلی خسته ام...خسته ام!انگار یک قرن زندگی کرده ام ...فرتوت شده ام! دیگر هیچ چیزآرامم نمی کند، حتی اوکه بهترین لحظات را به من هدیه داد.اباید بروم...فقط برای عزیزترینم آغازی دیگر رقم بزن ، پرشور و هیجان ، پاک، زلال، دریاگون:عمیق، کریم، وسیع ." بعد قدم گذاشت توی آن قسمت قصّه که من ننوشته بودم : پاهای خوش تراشش را گذاشت روی آب راکد  مرداب وآرام آرام فرو رفت ،بدون هیچ داد وفریادی؛ تاآن که روی لجن ها فقط موهایش دیده شد که مانند پرهای گشوده ی یک طاووس، رها شده بودند. روی آخرین تارهای مویش پروانه ای زیبا نشست ؛ تنها توانستم آنها را برایت بفرستم ، همراه با کتاب ها یی که مدّت ها دنبالش بودی ویادداشتی عاشقانه تا تنها خواسته اش را برآورده کرده باشم : آغازی دیگر، خوب و شیرین برای عزیزترینش، تو! دیگر حتی منتظر رویشش هم نباش، آخر امسال سال قحطی نیلوفر است و هیچ شاخه ی ترد و ظریفی از دل این گل و لای ها عروج نخواهدکرد.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/11/10 -

عروس

19 فروردين 1388 ساعت 03:36

 
"عروس خانم رو آآوردن." صدای دف بلند شد . پیرزن محکم به دف می کوبید،انگار جوان شده بود!همه به طرف در هجوم بردند "عروس وداماد روآوردن،چادراتونوسرکن یی یی...د ." رقیه نگاهش رابه عروس خانم دوخت. باورش نمی شد کبری سیاه  اینقدرزیبا شده باشد . لب های خشک وتیره رنگ کبری ، مثل گل  سرخ شده بود وبرق می زد. رقیه سرتاپای کبری را ورانداز کرد. چقدر لباسش قشنگ بود! داماد دستش راانداخته بود دور کمرعروس. زن ها کل می زدند. رقیه صدای زری راشنید." می ترسه این پری زیبا ازدستش فرارکنه ... سرگشته ، همسر پیدا کرده . خدا دروتخته رو روهم جورمی کنه." زری وسارا، دوستان کبری کف می زدند ومی خندیدند. مادرسهیل باآرنج به پهلوی سیّده خانم زد وگفت:" الهی فداش بشم چقدر نازه! " سیّده خانم با کرشمه لبانش راورچید. چشمانش راریزکرد وسرش را تکان داد و گفت:" خدا پدرآرایشگروبیامرزه...چی ازآب درآورده! " مادر سهیل گفت:" گیجی هااااا!عروس آیندمو می گم...زری  ی ی آرایش کرده ی خداییه. "
داماد از جیبش یک مشت سکه ونقل بیرون آورد و ریخت روی سرعروس. افسر دستان گوشتالودش رابالا برد وفریاد زد :" به افتخارعروس وداماد. " پیرزن همین طور محکم به دف  می کوبید. عرق چین وچروک های صورتش را پر کرده  بود. زن ها برای جمع کردن پول ها تقلا می کردند:" قاطی پول خرجی هات باشه برکت میاره ". داماد مشتی ازنقل و سکه راپاشید طرف زن ها.رقیه خم شد تاسکه ها راازروی فرش برچیند. کف دستانش ازعرق خیس شده بود. پشت  سرهم ازبالا نقل وسکه می بارید. رقیه خیز برداشت وسط جمعیّت . دستانش راروی قالی کشید ، زیر دستش سکه ای رالمس کرد. انگشتانش راکمی جمع کرد. دردی شدید توی دستش تیر کشید. چشمانش روی پاشنه ی فلزی کفش افسر خیره ماند. با ناله ای خودش رااز میان جمع بیرون کشید. پوست انگشت اشاره اش به خاطر قالی بافتن نازک نازک شده بود  وحالا ازش  خون می ریخت. سعیده خودش را به او رساند:" بیا  این پولا هم مال تو. حالا می تونی اون جعبه ی مدادرنگی مغازه ی حاج  حسن روبخری ،اِ... چرا گریه می کنی؟! " و بعد پول ها راکف  دستانش جابجا کرد ودستش را به طرف رقیه  گرفت. رقیه دستش را جلوآ ورد . لبخند کم رنگی لبانش را پوشاند.هاله ای ازاشک  چشمان معصومش را گرفته بود ، سعیده سکه ها را کف دست رقیه ریخت :" خوشگل شدیا !آخ! د ستت چی شده؟ " رقیه خندید: " کفش افسر خانوووم .همونی که آرزوشو داشتم با پاشنه ی بلند فلزی!!! " دوتا یی خندیدند. رقیه از سعیده پرسید:" خودت چی؟ " سعیده ناشیانه به او چشمک زد :" بعد با هم حساب می کنیم ." رقیه لب هایش را روی هم چفت کرد وسرش راتکان داد : "به ارواح خاک بابام جبران می کنم ."

*****

خانم مدیراز دانش آموزان خواست هدیه هایشان را به دفتر تحویل  دهند. رقیه با خوشحالی پول ها را روی میزگذاشت. مدیر باتعجّب به رقیه نگاه کرد. خانم فلسفی جلوآمد. دستی به صورت رقیه کشید :" ببین دختر خوبم... کمک به ایتام اجباری نیست. ما می دونیم که خانواده ی شما وضع مالی خوبی ندارن... واین هم اصلا مهم نیست...مادر تو یه فرشته است. بهتره اگه... اگه  این پول رو بدون اجازه ی مادرت برداشتی ، ببری بذاری سر جاش ..." رقیه نگاهی به انگشتش انداخت. احساس کرد جای زخم زق زق می کند.خودش را دید که دارد روی سر عروس و داماد نقل و پول می ریزد. کودکی بالا می پرید وتلاش  می کرد تا پول ها را درهوا بقاپد. خانم مدیر صدایش رابلند کرد :"جواب بده ...لال که نیستی؟! " بغض گلوی رقیه را فشرد. اشک از چشمانش سرازیر شد. مائده با دسته گلی آمد تو دفتر. برگ های سبز شمشاد،دسته ای ازپیچک های رنگارنگ را در آغوش گرفته بودند.عطر پیچک ها در دفتر پیچید. رقیه به خانم فلسفی نگاه کرد:"به ارواح خاک بابام..." .       



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه 1387/08/20 -

پیمان شکست!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36




اگر ببیند او رادر" تابوت " گذاشتند و مردم جلو ودنبال اومی رفتند؛ به بزرگی وسروری می رسد ، ولی دیانتش عیب ونقص دارد و برخی گویند بر گروهی که نفراتشان به قدر کسانی است که دور جنازه ی او بودند ؛ فرمانروایی می کند . تعبیر خواب ابن سیرین را می بندم : «من اصلا نمی دونستم تشییع کیه؟ تو اون مراسم نبودم ، انگار فقط شاهد بودم ... نمی دونم چرا به اون تابوت سیاه اون قدر با عشق واحترام نگاه می کردم .
فضای اونجا مث کلیسا بود . اون دخترا ، همه ، پیرهن سورمه ای پوشیده بودند با پیش بند سفید ، مث خدمتکارا، اما انگار همه ی اونا رو از رو یکی کپی کرده بودند!!!همه شبیه هم بودند . یه عده از اونا که تابوت سیاه را به دوش گرفته بودند ، آروم و با ابهت ، از پله ها پایین اومدند و بقیه که پایین ایستاده بودند ، با اونا همراه شدند . یه مراسم باشکوه!»

- چه خواب عجیبی! توی اون تابوت سیاه من نبودم ؟

سگرمه هایم در هم می رود : « پیماااان! اصلا شوخی قشنگی نیست ... فقط یه خوابه... اگه بهت گفتم به خاطر این بود که قول دادم هر خوابی دیدم ، برات تعریف کنم . حالا تو بگو. »

گفته بودی می خواهی چیز مهمی را بگویی . نگاهت را از من می دزدی : « ممنونم که همیشه همراهم بودی ، تنهام نذاشتی... قول داده بودم اول به تو بگم ...» جمله ی آخرت زخم می شود و می نشیند روی دلم ، بغض می شود ومی خواهد گلویم را خفه کند. می خواهی بگویی فرشته ات را پیدا کرده ای .می گویی .طنین گرم صدایت دررگ هایم جاری می شود...آن دورترها گفته بودی که زیباترین تعبیرازعشق را از سهراب شنیده ای : « و عشق / صدای فاصله هاست . / صدای فاصله هایی که / - غرق ابهامند / - نه ، / صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند / وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر.» زمزمه کرده بودم : « همیشه عاشق تنهاست . » و صدایت گفته بود : « تعریفش را از عشق قبول دارم ، اما از عاشق... نمی دانم ، باید فکر کنم . »

برایت آینه قرآن می گیرم و توی لیوان آبی که قرار است پشت سرت بریزم ؛ یک شاخه یاس امامه ای می گذارم ، همان که می گفتی عطرش دیوانه ات می کند . نمی بینی دستانم می لرزند . شاخه ی یاس را بر می داری ، عاشقانه می بویی اش : « اون یه فرشته ی به تمام معناست ... شبیه هیچ کس نیست... ».



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : شنبه 1387/08/18 -

هر چه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ، به این ترتیب که : «باید یک ضرب المثل انتخاب کنید و در موردش یک خاطره یا داستان بنویسید و  شش نفر  از دوستانتان را به این بازی دعوت کنید.»  امید وارم آن شش نفر خودشان اعلام آمادگی کنند ، پس منتظرم ، اما :


اوایل کارم درمؤسسه ی فرهنگی ، پژوهشی بود  که فعالیت های جنبی دیگری هم دارد. آقای رئیس به نظرم آدم خوبی می آید.همیشه تسبیح در دست دارد ، نمازش را اول وقت می خواند و....

یک روز مردی به ما مراجعه کرد که یک صندوق همراهش بود . مرد  می گوید : " صاحب خانه جوابم کرده و نیاز به پول دارم و به ناچار می خواهم چند نسخه خطی که یادگار مادر بزرگم است را بفروشم و کرایه خانه ی این ماه را جورکنم."

نسخه ها را به رئیس نشان می دهم . می گوید :" بگو کارشناسمان گفته اول و آخر نسخه ها افتاده ، صفحاتش را هم که موریانه زده است! در ضمن چند تاش هم چاپ سنگی است که ارزشی ندارد و...نهایت صدو پنجاه تا دویست هزار تومان قیمت بده." آنچه را رئیس گفته ،به آن بنده ی خدا می گویم و او هم به صدو پنجاه هزار تومان راضی می شود و پولش را « نقد» می  گیرد و می رود؛ مردی که یک پایش هم می لنگد.

رئیس صدایم می زند که به اتاقش بروم . نسخه ای در دستش است. می گوید :" آفرین...حالا اگر گفتی قیمت این چقدر است؟ " می گویم : " نمی دانم ، من که نسخه شناس نیستم."رئیس می خندد:" این حداقل یک میلیون تومان قیمت دارد . " نگاهم روی بقیه ی کتاب های صندوق خیره می ماند. وجدانم درد گرفته است .از مؤسسه بیرون می دوم... اورفته است.اولین بار است که این طعم را می چشم : طعم این که پلی شوی تا دیگران از تو عبور کنند.

باز همان " گاهی " می شوم که به قول دوستانم :" مثل کوه روی سرآدم خراب می شوی !" بی اجازه وارد اتاق رئیس می شوم .هنوز دارد نسخه ها را برانداز می کند. می گوید : " چی شد؟ برقت گرفت؟!" چشم هایم را به گل های قالی چفت کرده ام . می گویم : " از این به بعد فقط  همان کارهای پژوهشی را انجام می دهم ، اگر نمی خواهید،بگویید همین الآن می روم ." آرام می خندد: " وقتی با من حرف می زنی ، نگاهت به من باشد . " می گویم : " نگفتید بمانم یا ...؟" باز حرفش را تکرار می کند. چشمانم با تأ نّی دل از گل های قالی می کنند و زل می زنند به چشم های رئیس که هی رنگ  به رنگ  می شوند : قهوه ای روشن، زیتونی ، قهوه ای روشن، زیتونی!نگاهم در هاله ای از اشک محو می شود ،ا ما غرورم اشک را به بازی می گیرد ونمی گذارد بر گونه ام بلغزد. رئیس زیرک است. مطمئنم « خشم ونفرت» را از نگاهم می خواند.می گوید :"تو نور چشم مایی!! خب باشه هر جور راحتی .حالا به خانم منشی بگو بیاد اینها رو فهرست کنه و بفرسته برای گنجینه". نسخه ها فهرست می شوند و اهدا به گنجینه ای که از سوی رئیس وقف بر حضرت زهرا (س) شده است .
من هنوز هم به آن حوالی که می رسم ، دنبال مردی می گردم که یک پایش می لنگد.

 

 

 



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/02/11 -

زنگ فرشتگان

19 فروردين 1388 ساعت 03:34

             پدر كنار حوض نشسته است و با شور و اشتياق ، چون كودكي كه تجربه اي تازه روحش را به تسخير در آورده ، ماجرا را تعريف مي كند . چين وچروك هاي صورتش پاك مي شود و صدايش به دل

مي نشيند :« پسركي هندو در نوجواني مي ميرد و طبق رسمشان جسدش را مي سوزانند ، اما با فروكش كردن شعله هاي آتش همه مي بينند كه سينه اش نسوخته است . تعجّب مي كنند و چون از مادرش

مي پرسند ، مي گويد : هر چه هست برمي گردد به سينه زني مسلمانان براي حسينشان ، چون فرزندم از كودكي به تماشاي آنها مي نشست  وگاه همراه آنها سينه مي زد». از پس عينك ذرّه بيني اش چشم هايش را مي بينم كه در اشك محو مي شوند و فقط اشك مي شوند و اشك ، چشم هاي نازنينش !

 

                  توي حياط ، فوارة آب از ميان برگ هاي سبز درخشان و گل انار هاي  تا دل آسمان مي رود و قطره قطره بر درختان فرو مي ريزد ، غبار از سر وتن هر چه سبز است و قرمز مي شويد و بر آب حوض موج هايي ايجاد مي كند ، كوچك وبزرگ ، موج در موج !  گل انار هايي مأيوسانه خود را از درختشان مي كَنند ، برايشان تفاوتي ندارد خواه تن به آب بسپارند ، يا بر خاك باغچه فرو غلطند ! گاه به لطف نسيم  ، خنكاي قطرات بر گونه هايم مي نشيند ... آخ ! كه چه لذّتي دارد . نفس عميقي مي كشم ، حياط پر از عطر غروب است . وقت اذان مي رسد . پدر از جا بلند مي شود ، دست راستش را بالا مي برد و روي گوشش

 مي گذارد. « ا..." اكبر ا... اكبر"  به " اشهد ان عليا ولي الله» كه

مي رسد ، آهنگ صدايش  رنگي ديگر مي گيرد و لحنش مي شود پر از عشق ، سرشار از صلابت ، لبريز از غرور و پايان اذان دعاي هميشگي :« الهي ؟ بر پدرم ، مادرم ، بر معلمان ، متعلمان ...» .

 

                        قيامت است و قامت مردان سياهپوش . دست ها ، سينه ها ، زنجير ها ، شانه ها ، علم وكتل ، پارچه هاي رنگا رنگ ، فانوس هاي خاموش ... نخل آينه گردان ... همه مي چرخند.  و مي چرخند .  عرق سردي بر پيشاني ام نشسته است ... اوست ... پير راست قامت ... مياندار هيأت ... چه مردانه بر سينه مي كوبد و چه مظلومانه مي گريد . اشك ، خيمه ها ، آتش ودود ! چشمهايم مي سوزد . بر سينه مي كوبم :« عشق حسين است چه ها مي كند .» خواهرم جيغ مي زند و ناگاه آرام مي شود . از حال رفته است . كاسة آب مي آورند . سكينه مي گويد :« مهر بياوريد ، مهر تربت» زني گوشة چادر را بادندان گرفته است كه از سرش نيافتد . زير چادر روسري ندارد . دستش را در آب فرو مي برد و با انگشتانش به صورت خواهرم آب مي پاشد . مهر

 مي آورند . رويش نوشته :« تربت اعلا ، مال كربلا»  سكينه مهر را در آب فرو مي برد و جلوي بيني خواهرم مي گيرد :« زهرا جان ، الهي قربانت بروم ، بو كن . بو كن   زهرا چند نفس عميق مي كشد . سينه اش بالا و پائين مي رود . مژه هايش به هم چسبيده و پلك هايش پف كرده و فرو افتاده اند . چشم مي گشايد . خودش را جمع و جور مي كند و باز ديوانه وار با دو دستش بر سر وصورت مي زند . رد ناخن هايش سه خط باريك خون مي شود و از زير پوست گونه اش بيرون مي زند . زن به سمت زهرا خيز بر مي دارد . روي پاهايش

 مي نشيند و دستانش را محكم مي گيرد و به سمت خود مي كشد :« نكن ، به خدا راضي نيست .» چادر از سر زن مي لغزد . گل هاي قرمز قالي سياه مي شوند . زنان زير چشمي به او نگاه مي كنند . سرش را نزديك صورت زهرا مي برد . صورت سفيد و گوشتالودش با انبوهي از موهاي آشفتّه ونامرتب خاكستري و سفيد پوشانده مي شود :« پدرت هميشه مي گفت : دعا كنيد كه افتاده و محتاج ديگران نشويم . به آرزويش رسيد .» آرزو جلوي چشمانم مي رقصد . روترش مي كنم . مادرش دستش را مي گيرد : بيا بنشين بچه . سرم نبض مي زند ، سنگين مي شود ، دارد حالم به هم مي خورد .  چقدر سردم است ! دكتر آمپول را توي سطل آشغال مي اندازد . برو خانه استراحت كن . مست خوابم ، مست مست ! خدا كند بيدار نشوم . حتما يك كابوس بود ، درست مثل مرگ مادر .

زمزمه هاي  پدر در گوشم طنين انداز مي شود . از همان روز كه مادرم را با دستان خويش در گور گذاشته بود ، گاه حزين و ملتمسانه مي خواند :« مرا  ببر كه مقامات عالي ات بينم      چه سان به خانه آيم و جاي خالي ات  بينم»   و اين اواخر : «عزيزم ، گفته بودي وقت گل مي آيي  گل عالم تموم شد ، كي مي آيي ؟» فقط هفت روز ديگر به عيد نوروز مانده است. دستانش را بالا مي آورد و با انگشت هايش يكي يكي نام همدوره  اي هايش را مي شمرد كه همه رفتند . بعد مي خندد :« طفلكي ها ! دفعه اولشان بود .» قيافه اي حق به جانب مي گيرد :« هي مي گويند مرگ ... مردن ... اين خبرها كه نيست . آدم كه نمي ميرد !»  عجب حال و هوايي دارد ! حسّي مبهم در وجودش موج مي زند كه نمي شناسمش ، برايم تازگي دارد . مي گويد :« رختخوابم را رو به قبله بيانداز» بغض مي كنم . چشم هايم سرخ مي شود . به اتاق دخترم پناه مي برم . روبه رويم قابي است سياه . مردي سر در خود فرو برده و سيگاري در دستش دارد . خطّي قرمز انگار به زور ، سياهي را شكافته :« روزگار غريبي است نازنين . » پدر سيگار را در شصت سالگي ترك كرده است ، مي گويد :« اراده كردم و ديگر لب به سيگار نزدم ، از آن روز ده سال گذشته است . » قلبم از سينه بيرون مي پرد . بال بال زدنش تماشايي است . علي وارد اتاق مي شود . شكسته شكسته مي گويم « او ... او كه مريض نيست . اين چه حرفي است ديگر ؟!» علي مي خواهد آرامم كند :« بيخودي حسّاس شدي ، خب مي خواهد رو به قبله بخوابد چه اشكالي دارد؟ تشك را برايش پهن مي كنم ، رو به قبله مي گويد :« مادرت از من چيزي نخواست كه در توانم نبود برايش فراهم كنم ، مديون من هستي اگر از همسرت توقعات بيجا داشته باشي . »روي تشك

 مي نشيند:« لا اله الا ا...»  تكيه كلام هميشگي اش  است . به علي مي گويد :« حساب و كتاب مالم را بكنيد . من طاقت ندارم آن دنيا نقره داغم كنند .»  اموال يك كارگر ! حساب و كتاب مالش پاك پاك است .

***** 

 

         ديشب اصلاًَََ نخوابيدم . دخترم روي سينة آقا جونش نشسته است : « يك قصّة ديگر . يكي ديگر .» معصومانه مي گويد :« من كه درس نخونده اّم ، فقط قصة مرد و نامرد را بلدم   گل ناز خانم اصرار مي كند :« خب ! بگو ، يك بار ديگر»  بعد صورت آقا جون را ميان دست هاي كو چكش مي گيرد . مي گويم :« آقا جون را اذيّت نكن " و كنار پدر مي نشينم تا با او حرف بزنم ، درد دل كنم ، و خودم را لوس كنم كه :« بابا مي گويند دعاي پدر در حقّ فرزند حتما اجابت مي شود ، برايم دعا كن . و او با دعايش ، مثل هميشه ، معجزه كند . گل ناز مي گويد :« آقا جون خودم هست !» پدر مي خندد ، گل ناز را روي سينه اش مي فشارد :« مثل اين كه قبل از اين كه آقا جون تو باشم ، باباي او بودم .» مي گويم :« بابا ... يادتون هست كه گفته بودم : تست بازيگري دادم ، قبول شدم ؛ حالا يك كار با حقوق عالي به من پيشنهاد شده است . نويسندگي و ويراستاري صرف نمي كند . ما هم كه پارتي نداريم ، نبايد اين موقعيّت را از دست بدهم  لب تر مي كند . به پهلو مي چرخد و دستش را روي زنوانم مي گذارد « پارتي ما خداست ، اگر چشمت پيش خدا باشد ، همة كارهايت درست مي شود ، اما اگر چشمت به بنده خدا باشد ، كارت زار زاره .» مي گويم :« نمي دانم چه كار كنم ؟» « مي گويد :»  هر كاري دوست داري بكن . دل آدم هيچ وقت دروغ نمي گويد ، ولي نويسندگي اگر هم چيزي نداشته باشد ، خيلي بهتر از بازيگري است . همه چيز كه در پول نيست ، تازه گاهي همين پول هاي كم بركتش بيشتر از در آمد هاي ميليوني است .« دلم آرام مي گيرد . آرام مي گيرم . دل آدم كه هيچ وقت دروغ نمي گويد . »

  

           صداي زنگ مرا به خود مي آورد . دامادمان است . مي گويد آمده پدر را با خود ببرد . لب بر لب پدر مي گذارم . مي بوسمش . دستانش سرد است ، مثل يخ . اورا مي برد . ديگر نمي بينمش .


*****

 

          مجلس عزاداري يكي از پير غلامان امام حسين (ع) است ، محمود آقا . او يك بار به من گفت : حاج آقا هر جا رفتم سر كار ، بيشتر از حقوقي كه به من مي دادند ، زحمت مي كشيدم تا پولي كه به خانه مي برم ، حلال حلال باشد . آي مردم ، لقمه حلال ... زهد با نيّت پاك است نه با جامة پاك     اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد ...  به ستون مسجد تكيه مي دهم . روضه خوان ها و مردم مي آيند و مي روند . بيشترشان را خيلي وقت مي شود كه نديده ام ، اصلا بعضي هايشان را به جا نمي آورم . آمدند ، حالا چرا ؟! نمي دانم نفر بعدي كيست كه غزل خداحافظي را بخواند و باعث شود همه دور هم جمع شوند و ديدارها تازه گردد !

       دخترم در آتش مي سوزد . ناگهان از جا بلند مي شود . رمق راه رفتن ندارد :« آقا جون اينجا هستند » آرام او را در آغوش مي گيرم . مي سوزم . صورت كوچكش زرد زرد شده است ، پرندة كوچك من ! لب هايش خشكيده است :« آقا جون آمدند اينجا » نمي دانم چه بايد بگويم :« خب ؟» چشمانش را مي بندد : « گفتند من تا امروز سه تا قصة تازه ياد گرفتم .»  سريع مي پرسم :« چه قصه هايي ؟ برايم تعريف مي كني ؟» اشك از چشمان ناز گل روي گونه هايش جوي مي كشد و در حالي كه آن را مزه مزه مي كند ، مي گويد : « نمي خواهم برو گمشو . »

 

          سوم اوست و من سه روز است كه گمشده ام . پسرك خم مي شود . كف دستم را به طرفش مي گيرم . گلاب پاش سفيد است و رويش تصوير سه گل سرخ خود نمايي مي كند . گلاب از لاي به لاي انگشت هايم روي چادرم مي ريزد . دستم را روي سينه ام مي مالم . ريه هايم پر از گلاب مي شود . صحبت از سفارش سنگ است :« گرانيت با هواي يزد مي سازد ؟ مرمر چطور ؟ مي شكند ؟ قيمتش ؟ آبرومند باشد ....»  او براي هميشه رفته است ،  ديگر چه فرقي مي كند ؟ آقا مي آيد ، اسم دارد :« سيّد كاظم» ،  ولي پدر« آقا»  صدايش  مي كرد  و« سيدنا » .  او عاشق سادات بود . آقا مي گويد :« آشنا دارم ، فقط نوشته روي سنگ را بايد آماده كنيد .»  نگاه ها متوجّه من مي شود . كاش ادبيّات نخوانده بودم  . انگار طوق لعنت است .

 

       تقريبا تمام كار هايم را انجام داده ام . همه جاي خانه برق مي زند ، اما باز هم سرم شلوغ است ! همه چيز بايد مرتب باشد . امسال خواهر و برادر بزرگ ترم گفتند كه سال تحويل پيش ما نمي آ يند . پدر هفتة پيش مي گفت :« چه خبر از خواهر ، برادرت ؟ مثل اينكه گفتند امسال به يزد نمي ايند .» . چشمانش پر از اميد است . دلم نمي آيد حرفش را تصديق كنم . نمي دانم چطور مي شود ،  ناگاه مي گويم :« امسال همه اشان مي آيند .» در را باز مي كنم و قدم به حياط مي گذارم . يك دسته گنجشنگ ، كبوتر و فاخته به آسمان مي پرند . چقدر پير مرد دل نازك است ! هميشه براي پرنده ها دانه مي ريزد . بعدا از حرفي كه زدم پشيمان مي شوم : « اين چه حرفي بود ؟ مي داني كه نمي آيند !»

                     دو روز به سال جديد مانده است . زنگ تلفن رشتة افكارم را پاره مي كند . گوشي را بر مي دارم . شوهر خواهرم است :« بيا خانة بابا . » دلم هري مي ريزد . « ... تمام كردند . »  صداي ناله ام بلند مي شود ، تمام ! دخترم از راه مي رسد . با خوشحالي مقوايي به دستم مي دهد :« مامان ، ببين خاله براي همه بچه هاي مهد از اينها داده ... عمو نوروزه .»  عمو نوروز سر تا پا قرمز پوشيده و دست و صورتش را سياه سياه كرده ، يك دايره هم توي دستش است . نگاهم روي سفيدي چشم عمو نوروز خيره مي ماند . نمي توانم خودم را كنترل كنم . حالا با صورتي كه پر از اشك است ، مي خندم :« دست خاله درد نكند . چقدر قشنگه ! » دخترم متوجّه مي شود : « ماماني چرا گريه ، خنده مي كني ؟ » نمي دانم چرا هميشه عمو نوروز رقّت انگيز ترين جزء بهار ماست و چرا عمو نوروز اين قدر به نظرم تصنّعي مي رسد . مي گويم : « هيچي ! چيزي نيست . » صورت ناز دختركم پر از غصّه مي شود . او را در آغوش مي گيرم :« ببين ... عزيز دلم ... آقا جون حال خوبي ندارند ، بايد بروند بيمارستان . » مي دانم چقدرآقا جون را دوست دارد . به يا د حرف پدر مي افتم : «  بچه ها پاكند ... كاري نكني كه اذيت بشود .»  بغضم مي شكند . لباس مشكي ام را مي پوشم . چقدر از رنگ سياه متنفرّم ! نگاهم را به ساعت مي دوزم ، زمان كند مي گذرد . ده دقيقه بعد علي هم مي رسد . دخترم عمو نوروز را بر مي دارد و به طرف پدرش مي دود :« ... بابايي برويم لوازم هفت سين بخريم ... بابايي ... ماهي . » علي نگاهش به من مي افتد ، مات و مبهوت مي پرسد : « چي شده ؟ » انگار غصّه ها ي قرني را بر شانه هاي ناتوانم گذاشته اند . باز هم مي شكنم و در خود فرو مي ريزم . حالا ناله هاي علي :« بابا ... بابا » و فرياد دختركم در هم مي پيچد :« بابايي ... »  .

                      به خانه پدر مي رسم : خانة كودكي هايم ، خانة بلوغ ، خانة عشق ، لحظه هاي ناب تكرار نشدني ، خانه اي كه درآن  دوست داشتن را آموختم و دوستش دارم ؛ با آن حوض و درخت هاي انارش و تكّه اي از آسمان كه هميشه آبي آبي  بوده است . پدر آرام رو به قبله خوابيده است . تصوير رؤيايي كه چند شب پيش ديدم بر ذهنم جان مي گيرد : پدر بر قلّه اي بلند و سر سبز در كنار تابوت مادر زانو مي زند ، دو دستش را بر لبة تابوت مي گيرد . صورتش را نزديك صورت مادر مي برد و آرام آرام با او حرف مي زند . حرف هايش خيلي طول مي كشد و من حتي يك كلمه اش را نمي فهمم .

                   خودم را در آغوشش مي اندازم ، ضجّه ميزنم :« بابا ... منم ، مخمل بابا» ،  هميشه با اين عبارت صدايم مي كرد . بالاي سرش تصويري از قبرستان بقيع است . لب بر لبانش مي گذارم و مي بوسمش . صداي خواهرم مي آيد  :« همه ديشب تا يازده و نيم اينجا بودند ... خودش خواست جايش را رو به قبله پهن كنند ، امروز صبح هم كه من آمدم ....» خرد مي شوم .

           خواهر و برادرم هم به يزد مي آيند . صحبت از كفن است . يكي مي گويد : « در سفرم به كربلا براي آقا محمود ، يك كفن با تمام لوازم آن آوردم ...» تابوت را به خانه آوردند و در جايي كه پدر خوابيده بود مي گذارند ، رو به قبله . دنيا تيره و تار مي شود . انگار يك نفرسريع و  محكم مرا به عقب مي كشد . ميان جمعيت به زمين مي خورم . يكي بازوهايم را مي گيرد ، تكيه گاهم مي شود و بلندم مي كند . خواهر زاده ام است . نبايد چشمهايم تيره و تار شوند . بايد از اين آخرين فرصت ديدار استفاده كنم . مي بوسمش :« چه سان به خانه آيم و جاي خالي ات بينم » او را مي برند ؛ همان طور كه مادر را بردند . به دنبالشان مي دوم . ديشب تا صبح باران مي آمد . زمين خيس خيس است . او را مي آوردند  در ميان كفني از كربلا . مي خواهند به خاك بسپارندش ، نزديك مادر . از خاكيم و به خاك باز مي گرديم ، نه ... از اوييم و به سوي او باز مي گرديم : «منزل نو مبارك » . مي خواهم بمانم ، اما نمي گذارند . زني نزديك من مي آيد ، نفرينم مي كند : « هر چه خا ك اوست ، عمر شما باشد . » !

               شب اول است . در جاي خواب پدر پار چه اي سفيد مي گسترند . عكس او ، آينه ، دو شمع روشن و يك رحل قرآن . مي گويند رو حش امشب به اين جا مي ايد . بي تابم و بيقرار ، حتما به ديدار مان مي آيد . حالا فقط شانه عريان و دست چپم است ،مهتابي رنگ و صداي زنگ فرشتگان و ديگر هيچ ! حضور دارم ، اما نيستم  !

               دختركم صندلي را زير پايش مي گذارد ، در يخچال را باز مي كند : « آقا جون هميشه اين جا برايم كيك مي گذارد . »  نشسته ام ، توان بلند شدن ندارم : « ببين ! گفتم كه آقا جون  را بردند به بيمارستان.» كيك را به من نشان مي دهد :«  دروغگو ! ديدي كه بود .»  مات ومبهوت مي مانم .

 

                يك هفته مي گذرد  . گل ناز هنوز بي تابي مي كند . ديگر فهميده است كه آقا جون پيش خدا رفته است . به گفتة روانشناس به او مي گويم : " آقا جون تو آسمان است و ما را مي بيند ؛ مي تواني كارهاي هر روز ت را برايش تعريف كني . " حالا گاهي اوقات مي رود توي حياط و به آسمان زل می زند.

*****

 

                 چهلم اوست . هوا ملايم و آسمان صاف است ، اما برف مي بارد . درختان شكوفه داده اند . رگه هاي صورتي، هنرمندانه بر  برگ هاي سپيدنشسته اند  نشان از حياتي دوباره دارند . طبيعت سرمست از بهار است . گل ناز مي گويد :« ماماني آقا جون همراه برف ها پائين مي آيد ؟»  اشك در چشمانم حلقه مي زند . صداي زنگ فرشتگان در گوشم مي پيچد .

******

           هفت ساله هستم ، تقريبا هم سن گل ناز :« بابايي چيزي توي گوشم صدا مي كند .» دستش را نرم نرم روي آبشار موهايم مي كشد و انگار كه مي خواهد رازي را فاش كند ، آرام و آهسته مي گويد :  «قديم قديم ها فرشتگان با آدم ها حرف مي زدند و خيلي چيزها را به آنها مي گفتند . بعضي از آدم ها شروع كردند به سو ء استفاده از حرف هاي فرشته ها . حالا هر وقت فرشتگان با آدم حرف مي زند ، ما صدايشان را اين طورمي شنويم ، مثل زنگ  ... "  .

 

 

 



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/01/18 -