وقتی بانو کوچک بود ( 2 )

مدّت هاست برایت ننوشته ام فرازادم! امّا توی دلم هی یواشکی حرف هایم را برایت گفتم و گفتم.اول قراربود " هیچکس " باشی، تا آمدم بجنبم دیدم " هیچکس " خودم هستم و خودم! بعد فکر کردم بشوی همزادم !همان متولّد ماه تیر؟! نه ! چه فرق می کند ! امّا برای همزادم هم حرفی نداشتم ، انگار که به خودم می رسید و همان هیچکس. فیلم " سایه ی خیال " در مورد حسین پناهی و نازی اش و با بازیگری خود او،تو رابرایم " غلومی " کرد . واقعیّت داری . سایه ی خیال که نبودی ...نیستی ! من هم بازیگر نبوده ام ...نیستم ! همان هیچکسم و تو شدی " فرازادم " تا به بهانه ی توحرف ها ، خاطرات، تخیّلات ، حتّّی غر زدن هایم را بریزم توی جان واژه ها و بشوند " نامه هایی به فرازادم" و بگذارمشان اینجا ،توی خانه ی مجازی ام تا همه بخوانند و بدانند و تازه به خاطرت توبیخ هم بشوم که :« این بخش را حذف کن . بنویس! امّا برای خودت! خودت را عریان کرده ای!شرم کن!» عریان شده ام در این نامه ها و نمی دانم کدام عزیزی گفته بود: « من آنچه داشته ام به تماشا گذاشته ام ». تماشایی شده ام!
آن وقت ها گفته بودم: « عزیز دلم! دنیایم خیلی کوچک است .» و تو گفته بودی : « دنیا برای تو کوچک است . تو فراتر از این دنیای حقیری عزیز دلم!» دستم به تو نمی رسد. به خدای تو نمی رسد . به هیچکس نمی رسد. به خودم نمی رسد، اصلا قصّه هایمان هم تمام شد و کلاغمان استاد تمام نرسیدن ها!بانوی کویر؟ شهرزاد؟ دل به کدام قصّه خوش کرده ام؟
دستانم را بگیر تا آب توی دل سفالی ام تکان نخورد:« من می خوام برگردم به کودکی » 1. وقتی خواندن ونوشتن را آموختم، در جانم شور و شری به پاشد، بی کرانه !وهی مطربی و مطربی واژه ها و رقص قلم ! برایت نوشته بودم که کتاب ها مثل طوق نفرینی افتادند گردنم . فرزند پنجم خانواده ای مذهبی بودم، البتّه پنجمین فرزندی که زنده مانده بود تا روزی بمیرد!خانه مان پر بود از کتاب هایی که با انقلاب بعضی هایشان سوختند که یا خودشان بد بودند یا نویسندگانشان ، یکی که همان " تارزان " بود و آن میمون و آن دخترک !نام دیگری را به یاد نمی آورم ، فقط یکی از داستان هایش حکایت پسرک دانش آموزی بود که دل به خانم معلّمش بسته بود و بعد با تصادفی می مرد و معلّم می ماند و دسته گلی که آن روز پسرک برایش خریده بود . بقیّه را هم که اصلا به یاد نمی آورم،فقط به یادمی آورم که با سوختنشان دلم سوخت .
همان سال های تحصیلات ابتدایی " افسانه ی گیلگمش" را در سفری به تهران خواندم و چقدر برایم عجیب بود ، جذّاب و سنگین ، مثل قصّه ی " حی بن یقظان "! سال پنجم ما را به اردویی در یکی از ییلاقات یزد بردند، هوای خنک و رطوبت زمینش هنوزهم پوستم را قلقلک می دهد و کتابخانه ای در سالنی که شیشه هایش شکسته بود و من آن روز فقط نشستم و خواندم ؛ به خصوص داستان " پری دریایی "را با تصویرهایی زیباازآن پری باتنی چون ماهی و سر انسان . بعد یکی از آموزگارانی که همراهمان بود، گفت: « کتاب ها را که نخوانده اید؟ این کتاب ها هنوز وجین نشده اند.» وصدالبتّه که کارازکار گذشته بود؛ هرچند کمی دیرو در دوره ی راهنمایی ، ازدرس حرفه وفن ، یاد گرفتم که " وجین "یعنی چه !
دوره ی راهنمایی اوج کتاب نوشی ام بود! عطشم تمامی نداشت.خانه مان پربود از کتاب های مذهبی واز آن میان" داستان راستان " شهید مرتضی مطهّری ؛" قصص قرآن از آدم(ع) تا خاتم(ص)"، نوشته ی آیت الله سیّد هاشم رسولی محلّاتی خیلی به دلم نشستند .دیگر"قصّه های خوب برای بچّه های خوب" ،اثر ماندگار مهدی آذر یزدی ،"بچّه های مسجد" راکه گویا از سوی حوزه هنری منتشر شده بود و...خواندمشان چندین و چند بار.
کتاب های: قلب سلیم و گناهان کبیره و صغیره ی شهیدآیت الله دستغیب را هم خواندم و فهرستی تهیّه کردم از رذایل و فضایل اخلاقی و با خود عهد کردم" آدم خوبه " باشم و بودم و گاهی هم که ضربه اش را خوردم ، هرگز پشیمان نشده و خوشحال بودم ، گذاشتم پای دنیای کوچک دیگران و ضعف هایشان ! وحتّی کینه ای هم ازشان به دل نگرفته ام... قرارم نبود بزرگ شوم و باکتاب ها ، افکار و اندیشه های فیلسوفی آشنا شوم که رذایل اخلاقی را ستوده است! بزرگ شدم...خواندمش...لذّت بردم...! امّا احمقانه و به طرز فجیعی همیشه ؛ اگرچه : « بد بودم، امّا بدی نبودم » 2. ما را به صداقت روستایی مان ببخشید!
کتاب های ژول ورن ، جک لندن ، ویکتورهوگوو... روزنامه ها و مجلّات هم که جای خودشان را داشتند؛ به خصوص بچّه مجلّه ای که وسط مجلّه ای بزرگ منگنه شده بود و من همیشه منتظر آمدنش بودم و کندن آن مجلّه ی کودکانه از دل مادرش ...یادم نمی آید کیهان بود ، رشد یا...؟!راستش وقتی توی فصلنامه ای می خوانم : « من چیزهای گنگ و در هاله مانده ای از اولین ماه های تولدم را به خاطر دارم! زمانی که از غلاف نه چندان محکم قنداقم ، با تقلا ، می گریختم ، از آن توده ی سفید ، آن انبوه پیچیده ی پارچه ، آن گیر مزاحم و چسبناک ، چاردست و پا بیرون می آمدم و برای این کار سرزنش می شدم از آدم های بی چهره !...» 3از خودم ناامید می شوم که جنینی ام را در خاطر ندارم، همان وقت که خون مادرم را می مکیدم.
اینجا نمی توانم از "قصّه های ظهر جمعه " رادیو بگذرم که رضا رهگذر راوی شان بود و قصّه های شب!چقدر به گوشمان می چسبید!
این را هم بگویم خانه ی عمّه ی بزرگ ازآن خانه های بزرگ قدیمی است که من همیشه عاشق حوض های مستطیلی شکل پر ازماهی اش بوده ام و زیرزمینی که پر ازکتاب های درسی بچّه هایش بود ... کتاب های درسی پیش از انقلاب و داستان های شاهنامه! رابین هود ، افسانه هایی با گرگ های سه سر و اژدهای ده سر که هر سرش را می زدند به جایش چندتا سبز می شد وچشم هایی حریص که ازآن همه تخیّل گرد می شدند و حتما گشاد! و رمانی برای بزرگ ترها ، پر از زن های بد و حرف های بد و باز همان چشم های گرد وگشاد!
جنگ که شد ، یزد پناهگاهی شد برای خیلی ها ، از شهرهای دیگر! در کوچه ی کناری مان که بعدها نام شهیدی بر خود گرفت، مردی تنها ساکن شده بود با کتاب خانه ای ، در همسایگی یکی از همکلاسی هایم . دخترک به او گفته بود که دوستم خوره ی کتاب است و مرد ی که هرگز ندیدمش به او گفته بود از من تعهّد بگیرد که کتاب هایش را صحیح و سالم پس می دهم تا هر بار کتابی بدهد و بخوانم.
نوجوان بودم و نه در پی فرازادی، برخلاف دوستان و همکلاسی هایم که اولین روابط عاشقانه شان را تجربه می کردند؛ من عاشق کتاب ها شده بودم و بوی کتاب ها یی که در کنار تحصیل، شیطنت ها و بازی های بی زمان ،دیوانه ام می کردند؛ کاری که از دست هیچ پسری بر نیامد!
فرصت خوبی بود . رمان های ر.اعتمادی و از این دست ، کتابی در مورد مکاتب سیاسی که هنوز قسمت هایی از آن را که نوشته ام ، با آن دست خطّ موّاج ، در دفترم دارم.هربار کتابی و باز کتابی و نشریّات توفیق و آن طنزها و طنّازی هاشان و...در سه کنج اتاق پذیرایی ، معرکه ی دلنشینی بود که مردی میانسال به پا کرده بود از کوچه ی کناری مان ...مردی که هیچ وقت ندیدمش! دنیایم وسیع تر شده بود واولین نتیجه اش شکی زیبا بود که هیچ چیز مطلق نیست ...که از اندیشه ها بنوشم ، خوب ببینم ، خوب بشنوم ، یاد بگیرم و دنیای دوست داشتنی خودم را بسازم ، بی هیچ تعلّق و بند و حصاری! به دور از هر اسم و ایسمی ! تا وقتی کسی از من می پرسد: « کدام طرفی هستی؟ چپی یا راستی ؟ » ، بگویم : « علی صراط مستقیم ، من طرف فرشته ها هستم » !
فرازادم! آن وقت ها کتاب " امیر ارسلان نامدار" ممنوع شده بود . پدر دوستم که در همسایگی ما بودند ، این کتاب را داشت . می رفتیم کتاب را بر می داشتیم ، بی اجازه و می خواندیمش ، بخش بخش . اگر هم پدرش می رسید ، گوشه ای مخفی اش می کردیم و با قیافه ای متفکرّانه شروع می کردیم به خواندن مجلّه ی " مکتب اسلام " ؛ تا این که بالاخره روزی تمام شد ؛ کتابی با ورق هایی دندانه دندانه و زرد که پوستی نو برآن خودنمایی می کرد . مشتاق خواندنش شده بودم ، چون شنیده بودم : " هرکس داستان امیر ارسلان نامدار را بخواند ، دربه در می شود " !
دلتنگم فرازادم ! چند سالی است که گمشده ای دارم از جنسی که نمی شناسمش ! احساس غربت می کنم توی این کویری که ازآب خبری نیست ، فقط اشکم کافیست نازنین! که آن هم به هیچ جهنّمی نمی بَرَدَم! نمی دانم تاوان چه چیز را پس می دهم ؟ شاید همه اش به خاطر بچّگی ام باشد وآن کتاب...امیر ارسلان را می گویم ....
من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن
رهـــــایـــــــــم کـــــن
نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن
جــــدایـــــــــم کـــــن
تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد
تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد
تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم
تو با خود آشنایم کن
اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خـدا اینجاست خـدا در قـلب انسان هـاست
بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی خـدا در خـویشتـن پیـداسـت
همـای از دست ایــن عـالـم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم همایم کن
نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن
جــــدایـــــــــم کـــــن
مـن از جهانی دگـرم 4
____________________________
1. حسین پناهی
2. شاملو
3. گفتگو با فیروززنوزی جلالی ، داستان نویس : ادبیات داستانی ، سال ششم ، زمستان 1376 ، شمار 45 ، 82
4. همای













