بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

وقتی بانو کوچک بود ( 2 )

1 مرداد 1389 ساعت 04:56

 

 

مدّت هاست برایت ننوشته ام فرازادم! امّا توی دلم هی یواشکی حرف هایم را برایت گفتم و گفتم.اول قراربود " هیچکس " باشی، تا آمدم بجنبم دیدم " هیچکس " خودم هستم و خودم! بعد فکر کردم بشوی همزادم !همان متولّد ماه تیر؟! نه ! چه فرق می کند ! امّا برای همزادم هم حرفی نداشتم ، انگار که به خودم می رسید و همان هیچکس. فیلم " سایه ی خیال " در مورد حسین پناهی و نازی اش و با بازیگری خود او،تو رابرایم " غلومی " کرد . واقعیّت داری . سایه ی خیال که نبودی ...نیستی ! من هم بازیگر نبوده ام ...نیستم ! همان هیچکسم و تو شدی " فرازادم " تا به بهانه ی توحرف ها ، خاطرات، تخیّلات ، حتّّی غر زدن هایم را بریزم توی جان واژه ها و بشوند " نامه هایی به فرازادم" و بگذارمشان اینجا ،توی خانه ی مجازی ام تا همه بخوانند و بدانند و تازه به خاطرت توبیخ هم بشوم که :« این بخش را حذف کن . بنویس! امّا برای خودت! خودت را عریان کرده ای!شرم کن!» عریان شده ام در این نامه ها و نمی دانم کدام عزیزی گفته بود: « من آنچه داشته ام به تماشا گذاشته ام ». تماشایی شده ام!

آن وقت ها گفته بودم: « عزیز دلم! دنیایم خیلی کوچک است .» و تو گفته بودی : « دنیا برای تو کوچک است . تو فراتر از این دنیای حقیری عزیز دلم!» دستم به تو نمی رسد. به خدای تو نمی رسد . به هیچکس نمی رسد. به خودم نمی رسد، اصلا قصّه هایمان هم تمام شد و کلاغمان استاد تمام نرسیدن ها!بانوی کویر؟ شهرزاد؟ دل به کدام قصّه خوش کرده ام؟

دستانم را بگیر تا آب توی دل سفالی ام تکان نخورد:« من می خوام برگردم به کودکی » 1. وقتی خواندن ونوشتن را آموختم، در جانم شور و شری به پاشد، بی کرانه !وهی مطربی و مطربی واژه ها و رقص قلم ! برایت نوشته بودم که کتاب ها مثل طوق نفرینی افتادند گردنم . فرزند پنجم خانواده ای مذهبی بودم، البتّه پنجمین فرزندی که زنده مانده بود تا روزی بمیرد!خانه مان پر بود از کتاب هایی که با انقلاب بعضی هایشان سوختند که یا خودشان بد بودند یا نویسندگانشان ، یکی که همان " تارزان " بود و آن میمون و آن دخترک !نام دیگری را به یاد نمی آورم ، فقط یکی از داستان هایش حکایت پسرک دانش آموزی بود که دل به خانم معلّمش بسته بود و بعد با تصادفی می مرد و معلّم می ماند و دسته گلی که آن روز پسرک برایش خریده بود . بقیّه را هم که اصلا به یاد نمی آورم،فقط به یادمی آورم که با سوختنشان دلم سوخت .

همان سال های تحصیلات ابتدایی " افسانه ی گیلگمش" را در سفری به تهران خواندم و چقدر برایم عجیب بود ، جذّاب و سنگین ، مثل قصّه ی " حی بن یقظان "! سال پنجم  ما را به اردویی در یکی از ییلاقات یزد بردند، هوای خنک و رطوبت زمینش هنوزهم پوستم را قلقلک می دهد و کتابخانه ای در سالنی که شیشه هایش شکسته بود و من آن روز فقط نشستم و خواندم ؛ به خصوص داستان " پری دریایی "را با تصویرهایی زیباازآن پری باتنی چون ماهی و سر انسان . بعد یکی از آموزگارانی که همراهمان بود، گفت: « کتاب ها را که نخوانده اید؟ این کتاب ها هنوز وجین نشده اند.» وصدالبتّه که کارازکار گذشته بود؛ هرچند کمی دیرو در دوره ی راهنمایی ، ازدرس حرفه وفن ، یاد گرفتم که " وجین "یعنی چه !

  دوره ی راهنمایی اوج کتاب نوشی ام بود! عطشم تمامی نداشت.خانه مان پربود از کتاب های مذهبی واز آن میان" داستان راستان " شهید مرتضی مطهّری ؛" قصص قرآن از آدم(ع) تا خاتم(ص)"، نوشته ی آیت الله سیّد هاشم رسولی محلّاتی خیلی به دلم نشستند .دیگر"قصّه های خوب برای بچّه های خوب" ،اثر ماندگار مهدی آذر یزدی ،"بچّه های مسجد" راکه گویا از سوی حوزه هنری منتشر شده بود و...خواندمشان چندین و چند بار.
کتاب های: قلب سلیم و گناهان کبیره و صغیره ی شهیدآیت الله دستغیب را هم خواندم و فهرستی تهیّه کردم از رذایل و فضایل اخلاقی و با خود عهد کردم" آدم خوبه " باشم و بودم و گاهی هم که ضربه اش را خوردم ، هرگز پشیمان نشده و خوشحال بودم ، گذاشتم پای دنیای کوچک دیگران و ضعف هایشان ! وحتّی کینه ای هم ازشان به دل نگرفته ام... قرارم نبود بزرگ شوم و باکتاب ها ، افکار و اندیشه های فیلسوفی آشنا شوم که رذایل اخلاقی را ستوده است! بزرگ شدم...خواندمش...لذّت بردم...! امّا احمقانه و به طرز فجیعی همیشه ؛ اگرچه : « بد بودم، امّا بدی نبودم » 2. ما را به صداقت روستایی مان ببخشید!

کتاب های ژول ورن ، جک لندن ، ویکتورهوگوو... روزنامه ها و مجلّات هم که جای خودشان را داشتند؛ به خصوص بچّه مجلّه ای که وسط مجلّه ای بزرگ منگنه شده بود و من همیشه منتظر آمدنش بودم و کندن آن مجلّه ی کودکانه از دل مادرش ...یادم نمی آید کیهان بود ، رشد یا...؟!راستش وقتی توی  فصلنامه ای می خوانم : « من چیزهای گنگ و در هاله مانده ای از اولین ماه های تولدم را به خاطر دارم! زمانی که از غلاف نه چندان محکم قنداقم ، با تقلا ، می گریختم ، از آن توده ی سفید ، آن انبوه پیچیده ی پارچه ، آن گیر مزاحم و چسبناک ، چاردست و پا بیرون می آمدم و برای این کار سرزنش می شدم از آدم های بی چهره !...» 3از خودم ناامید می شوم که جنینی ام را در خاطر ندارم، همان وقت که خون مادرم را می مکیدم.

اینجا نمی توانم از "قصّه های ظهر جمعه " رادیو بگذرم که رضا رهگذر راوی شان بود و قصّه های شب!چقدر به گوشمان می چسبید!

 این را هم بگویم خانه ی عمّه ی بزرگ ازآن خانه های بزرگ قدیمی است که من همیشه عاشق حوض های مستطیلی شکل پر ازماهی اش بوده ام و زیرزمینی که پر ازکتاب های درسی بچّه هایش بود ... کتاب های درسی پیش از انقلاب و داستان های شاهنامه! رابین هود ، افسانه هایی با گرگ های سه سر و اژدهای ده سر که هر سرش را می زدند به جایش چندتا سبز می شد وچشم هایی حریص که ازآن همه تخیّل گرد می شدند و حتما گشاد! و رمانی برای بزرگ ترها ، پر از زن های بد و حرف های بد و باز همان چشم های گرد وگشاد!

جنگ که شد ، یزد پناهگاهی شد برای خیلی ها ، از شهرهای دیگر! در کوچه ی کناری مان که بعدها نام شهیدی بر خود گرفت، مردی تنها ساکن شده بود با کتاب خانه ای ، در همسایگی یکی از همکلاسی هایم . دخترک به او گفته بود که دوستم خوره ی کتاب است و مرد ی که هرگز ندیدمش به او گفته بود از من تعهّد بگیرد که کتاب هایش را صحیح و سالم پس می دهم تا هر بار کتابی بدهد و بخوانم.

 نوجوان بودم و نه در پی فرازادی، برخلاف دوستان و همکلاسی هایم که اولین روابط عاشقانه شان را تجربه می کردند؛ من عاشق کتاب ها شده بودم و بوی کتاب ها یی که در کنار تحصیل، شیطنت ها و بازی های بی زمان ،دیوانه ام می کردند؛ کاری که از دست هیچ پسری بر نیامد!

فرصت خوبی بود . رمان های ر.اعتمادی و از این دست ، کتابی در مورد مکاتب سیاسی که هنوز قسمت هایی از آن را که نوشته ام ، با آن دست خطّ موّاج ، در دفترم دارم.هربار کتابی و باز کتابی و نشریّات توفیق و آن طنزها و طنّازی هاشان و...در سه کنج اتاق پذیرایی ، معرکه ی دلنشینی بود که مردی میانسال به پا کرده بود از کوچه ی کناری مان ...مردی که هیچ وقت ندیدمش! دنیایم وسیع تر شده بود واولین نتیجه اش شکی زیبا بود که هیچ چیز مطلق نیست ...که از اندیشه ها بنوشم ، خوب ببینم ، خوب بشنوم ، یاد بگیرم و دنیای دوست داشتنی خودم را بسازم ، بی هیچ تعلّق و بند و حصاری! به دور از هر اسم و ایسمی ! تا وقتی کسی از من می پرسد: « کدام طرفی هستی؟ چپی یا راستی ؟ » ، بگویم : « علی صراط مستقیم ، من طرف فرشته ها هستم » !

فرازادم! آن وقت ها کتاب " امیر ارسلان نامدار" ممنوع شده بود . پدر دوستم که در همسایگی ما بودند ، این کتاب را داشت . می رفتیم کتاب را بر می داشتیم ، بی اجازه و می خواندیمش ، بخش بخش . اگر هم پدرش می رسید ، گوشه ای مخفی اش می کردیم و با قیافه ای متفکرّانه شروع می کردیم به خواندن مجلّه ی " مکتب اسلام " ؛ تا این که بالاخره روزی تمام شد ؛ کتابی با ورق هایی دندانه دندانه و زرد که پوستی نو برآن خودنمایی می کرد . مشتاق خواندنش شده بودم ، چون شنیده بودم : " هرکس داستان امیر ارسلان نامدار را بخواند ، دربه در می شود " !

 دلتنگم فرازادم ! چند سالی است که گمشده ای دارم از جنسی که نمی شناسمش ! احساس غربت می کنم توی این کویری که ازآب خبری نیست ، فقط اشکم کافیست نازنین! که آن هم به هیچ جهنّمی نمی بَرَدَم! نمی دانم تاوان چه چیز را پس می دهم ؟ شاید همه اش به خاطر بچّگی ام باشد وآن کتاب...امیر ارسلان را می گویم ....

 

 

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

    رهـــــایـــــــــم کـــــن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

  جــــدایـــــــــم کـــــن

 

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

 تو با خود آشنایم کن

 

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت

 

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

مـن از جهانی دگـرم 4

 

____________________________

 

1. حسین پناهی

2. شاملو

3. گفتگو با فیروززنوزی جلالی ، داستان نویس : ادبیات داستانی ، سال ششم ، زمستان 1376 ، شمار 45 ، 82

4. همای

 



نشانی اشتباه !

5 ارديبهشت 1389 ساعت 01:03
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمیان او که خدا آفریده است از هیچبه کام تا نرساند مرا لبش چون نایگدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیدلا منال ز بیداد و جور یار که یاربرو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ مرا فتاده دل از ره تو را چه افتادستدقیقه​ایست که هیچ آفریده نگشادستنصیحت همه عالم به گوش من بادستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادستاساس هستی من زان *خراب آبادستتو را نصیب همین کرد و این از آن دادستکز این فسانه و افسون مرا بسی یادست




* دیوان حافظ ، طبق نسخه ی تصحیح شده علّامه قزوینی ، امّا و گویا در بعضی نسخه ها " زین " آمده است !


 



زادروز یگانه بانوی فرخ زاد

8 دي 1388 ساعت 00:49


 

 

21 اسفند 1386 بود که با شعرسلام " بارویر سواک " ، شاعر ارمنستانی ،  و شعر " به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد" تولد دیگر تو ، خانه ی مجازی ام برای نخستین بار به روز شد .
 راستش آن روزها ، پلک چشمم هی نمی پرید  و کفش هایم  هی جفت نمی شدند و کور شوم اگر دروغ بگویم که در خواب هم نمی دیدم که کسی بیاید . فکر می کردم به آن جایی  که من ایستاده ام می گویند آخر خط  . درست همان جا و فقط من ! آخر خط بود و فقط من بودم و داشت به شکل زجرآوری پوستم کنده می شد ، امّامی بینی که هنوز هستم ؛ هرچند که خیلی درد داشت بانو! تغییر را می گویم ! پوستم کنده شد تا بعدها ورقی را سیاه کنم که : « به انتظار آمدن کسی نیستم  : / کسی که مثل هیچکس نیست / تو آمده ای / با صدای باران / و سهم مرا دادی / با واژگانی خیس از عطر حضورت / تا این کویر / میان پچ  و پچ گل های اطلسی / بزرگ تر شود ، بزرگ تر / که کسی آمده است : / در دلش ، در نفسش ، در صدایش بامن / در دلم ، در نفسم ، در صدایم : / هیچکس  ! » .
غروب دیروزبا برادرزاده ام رفتم از کتابفروشی ، چند کتاب خریدم .دنبال کتاب هایی در مورد تو می گشتم که مردی میانسال مرا به سمت قفسه ی کتاب های ادبی راهنمایی کرد و بعد هم کتاب  " نامه به پدر " ، نوشته ی فرانتس کافکا ، را داد دستم . پیش از این آنجا ندیده بودمش و بعد با نگاهی به کتاب هایی که  دستش بود ، حدس زدم که از اهالی ادبیّات است و وقتی پرسیدم ، دیدم یکی از شعرای خوب شهرم است که نمونه هایی ازشعرهایش را خوانده بودم .
بیرون که آمدیم برادرزاده ام خواست تا پسرک واکسی کفشش را واکس بزند . سیّد امین می گفت سه خواهر دارد ، پدرش معتاد است و مادرش بیمار و او نان آورخانواده . می گفت تا کلاس پنجم بیشتر نخوانده ام . می گفت  پدر و مادرش افغانی هستند و خودش متولّد یزد .من تکیه داده بودم به دیوار و خیره مانده بودم به دستانی کوچک که  تر و فرز ، فرچه را روی کفش می کشیدند .  گفت : « خودم متولّد یزدم . » و بعد دست نگه داشت و چشمان درخشانش را به ما دوخت : « چه فرق می کند که ایرانی باشم یا افغانی ... مهم این است که مسلمانم و شیعه و خدا را می پرستم .»
می دانی بانو ، گاهی بی قراری عجیبی  ، عین بختک ، روی روحم سنگینی می کند . دیروز غروب از آن گاهی ها بود . به خانه که رسیدم صفحه ی اول کتابم را امضا کردم و تاریخ زدم  : « هفت دی 88 . دلم می خواست از کتابفروشی که برگشتم ، تا صبح توی کوچه ، خیابان ها پرسه بزنم ... بروم ! » .
 به خانه که می رسیم ، عزیزی از تو می گوید * آخرش هم می خندد و رو به من می گوید : « همه ی شاعرها را باید به دریا بیاندازند ،  تو را هم با آنها .» باور می کنی من هم خندیدم  ؟ ! خندیدم : « من شاعر نیستم ، امّا دریا را موافقم  ؛ هرچند که توی این فصل سال و آن هم من سرمایی را به آب بیاندازند ، علّت مرگ را پیش از خفگی  ،  یخ زدن تعیین می کنند . » ! دلم هوای دریا کرده است .
هفتم دی هم می رود ، مثل تمام آن روزها و سال هایی که دیگر ندارمشان و برایم عجیب است وقتی کسی می پرسد: « چند سال دارید ؟ » . می گویم : « بپرسید چند سال را ندارم » !
 امروز  ازآن روزهای خاص ّخودکشی با کتاب بود و آن سرگیجه های سکرآورش . نامه های تو را خواندم به همسرت ، پرویز شاپور ، و در زاد روزت  گریستم . نامه های ژان پل سارتربه سیمون دوبووار را هم در کتاب " شاهدی بر زندگی من " خواندم . انگار روز ، روز ِنامه ها بود ودر تک تک واژه ها او بود ، بی من ، در من و با من !
دلم هوای دریا کرده است .

-------------------------------------

*
البتّه از جنس همان حرف های ناروایی که یک بار هم در جلسه ای که فقط دو نفر از زنان حضور داشتیم ، استاد ادبیاتی در مورد تو گفت و چه اهمیتی دارد ؟! تو رفته ای تا روز به روز ماندگارتر شوی  ، چه بخواهند و چه نخواهند.
 



وقتی بانو کوچک بود ، 1 : ( بازی )

30 شهريور 1388 ساعت 22:36


سردم می شود ، انگار از استخوان هایم یخ می جوشد و آن وقت به یاد فروغ می افتم که : « من سردم است / من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد » * و بعد مثل گنجشکی که افتاده روی برف ها بدنم می لرزد و می لرزد و صدای حسین پناهی می پیچد توی گوشم : « سردمه ... سردمه ... مثل آغاز حیات گل یخ... صد لحافم کممه » ، با این دو دیگر لازم نیست دنبال واژه بگردم برای توصیف حال خودم که به هیچکس مربوط نیست و" کافی کفایت است " ** .
حالا باز تبی ملایم همه ی وجودم را درگرمی گنگ و خیسی چندش آور خود می گیرد . دیوان اشعار فروغ کنارم است و آن سوتر کتاب های مصطفی مستور ، قلعه ی حیوانات ، نامه های نیچه به مادرش و چند روزنامه . لباس هایم را از تن می کنم : « من عریانم ، عریانم ، عریانم / مثل سکوت های میان کلام های محبت / عریانم / و زخم های من همه از عشق است / از عشق ، عشق ، عشق / من این جزیره سرگردان را / از انقلاب / و انفجارکوه گذر داده ام / و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدّی بود / که از حقیرترین ذرّه هایش آفتاب به دنیا آمد » . چقدر بزرگ بودی بانوی فرّخ زاد ! و چه معصوم ! بانو ، دارنداز زندگی ات ، از مرگت داستان ها می بافند ، امّا باز هم این وسط رازی پنهان است که انگار تو آن را با خود برده ای تا کم کم بشود اسباب حدس وگمان و افسانه پردازی ها . دیوان را ورق می زنم و با صدای بلند و لرزان می خوانم : « کسی به فکر گل ها نیست / کسی به فکر ماهی ها نیست / کسی نمی خواهد / باور کند که باغچه دارد می میرد / که قلب باغچه در زیرآفتاب / ورم کرده است/ که ذهن باغچه دارد آرام آرام ازخاطرات سبز تهی می شود » ... چقدر گاهی تنهایی برای یک زن متأهّل نعمتی می شود تا بلند بلند شعرهای مورد علاقه اش را بخواند وگاه آرام ، آرام اشک بریزد ... قطعات موسیقی فیلمی مثل : آبی ، کلهر، لاچینی ، استاد شجریان و حتی آهنگ بلا چاو ( زیبا ، خداحافظ ) و... درو دیوار خانه را بلرزانند و کسی نگوید : « خانوم ! مستی یا عاشق ؟ ! » و عشقش پابرهنه ندود وسط خلوتش که : « مامان ... اینا چیه گوش میدی...؟! فقط سعید آسایش و ساسی مانکن! » و آن وقت بفهمد که باید کوچولویش را محکم " بخل " کند و " شفار " ش بدهد .
چشم هایم دارند توی تب می سوزند . بی رمق می روم سراغ قلعه ی حیوانات و یک بار دیگر هفت فرمان خوک ها را مرور می کنم ؛ قوانین هفت گانه : 1- هرموجودی که روی دو پا راه می رود ، دشمن است . 2 – هرموجودی که روی چهارپا راه می رود یا بال دارد ، دوست است ... 7. همه ی حیوانات با هم برابرند . کم کم خوک ها تمام این قوانین را به نفع خویش تغییر می دهند . جمله ای به ذهنم می رسد ، امّا یادم نمی آید از کیست که قانونگذاران خودشان اوّلین کسانی هستند که قوانین را زیر پا می گذارند ! دارم می سوزم ... می پرسم : « رنگ زرد برای طرح جلد کتاب زیباست ؟ مخصوصا که با حروفی درشت ، به رنگ سیاه رویش نوشته شده باشد : " استخوان خوک و دست های جذامی "؟ و ادامه می دهم : « دارم می سوزم ، نکنه آنفلوانزای خوکی باشه ؟ » چقدر خوک... ، حتما تجمّعشان اتفاقی نیست ! تو می خندی آرام ، خسته و غمگین : « نه ! نترس عزیزم ! احتمالا آنفلونزای شوتی باشه . کمی خودت را از این کتاب ها و نوشتن دور کن ، مثلا برو بیرون... برو بازار... » . قبلا هم گفته ای و رفته ام با دوستی از صبح تا ظهر:"رشته ای برگردنم افکنده دوست ، می کشد هرجا که خاطرخواه اوست ." وآخرش فکر کرده ام : عجب روز باطلی! اهل طلا نیستم ، اهل مد هم نیستم ، دنبال لوازم آرایش های آنچنانی هم نیستم ، جهیزیّه ام آن قدر است که تا پایان عمرم کافی باشد ، اهل عوض کردن کاسه کوزه های خانه هم نیستم تا مثلا یک روز آرکوپال باشد و روز دیگر ویکتوریا و ماه بعد زیرخاکی ! فقط گاهی چند تکّه سفال چشمم را می گیرد و چه لذتی دارد برایم استفاده از این ظروف ساده با آن نقش های ابتدایی .
گاهی هم سری می زنم به اسباب بازی فروشی ها!آخرین بار دیدم توی مغازه نوشته : " عروسک های زشت و بی تربیت موجود است " . چشم گرداندم ، عروسک های زشت را دیدم و همین طور نقاب هایی وحشتناک . در مورد یکیشان پرسیدم ، مغازه دار گفت : « این یه پمپ داره که خون رو تو صورتک می چرخونه ! » مایعی قرمزرنگ ... اغلب وقت ها که خواسته ام آزمایش خون بدهم ، رگم را پیدا نمی کنند... بی رگم! و بعد هم که خون می گیرند، از حال می روم! از سر و صورت صورتک خون می ریزد . هاج و واج مانده ام . می گویم : « ببخشید ... نوشتید زشت و بی تربیت . هر زشتی که بی تربیت نیست!» . لبخندی می زند ، دندان های زرد رنگ و نامرتبش صاف می زنند توی ذوقم ، عروسکی را از توی کارتنش بیرون می آورد : « به اینا میگن بی تربیت !» و بعد عروسک بی تربیتی می کند !
احساس می کنم از غاری پشت کوه قاف آمده ام ... آنجا ما خاله بازی می کردیم ، مهمون بازی ، معلّم بازی ، هفت سنگ ، لی لی ، گل یا پوچ ، نون بیار کباب ببر ، گرگم به هوا ، قائم موشک ، یه قل دو قل ، توپ بازی ( فوتبال ، والیبال ، وسطی ) ، دوچرخه سواری ، طناب زدن و ... . تازه ، عروسک هایمان هم نه زشت بودند و نه بی تربیت . تا آخر شهریور 59 که کم کم بازی ما دختربچّه ها هم شد جنگ و تفنگ بازی ، سنگر گرفتن ، کشتن و کشته شدن ! قلّک هایمان نارنجک و شعارهایمان درصبحگاه مدارس : " جنگ جنگ تا پیروزی " ، " راه قدس از کربلا می گذرد " ، " از خون جوانا ن وطن لاله دمیده " ، " مرگ بر صدّام " و مرگ بر موجودی به اسم منافق که من از صدّام هم بیشتر از آن می ترسیدم ، چون صدّام دور بود و منافق توی کوچه محلّه هایمان ! واین طور شد که خواب کودکانه مان آشفته شد و ما بزرگ شدیم ... خیلی زود بزرگ شدیم . سرودمان شد نوای آهنگران وآهنگمان مارش نظامی و آژیرهای قرمز ، زرد و سفید ، هوایمان با خبرحملات میگ های سردارقادسیّه به اهواز و دزفول ، در همان سال 59 ، ابری . فرهنگ لغت بچّگی هامان آشنا با شهید ، شهادت ، جانباز ، مفقود ، شیمیایی ، عملیّات ، حمله ، ترور، کومله و... و من چقدر از تانک می ترسیدم و نارنجک و مین !
فرازادم ! نمی دانم آسمان تو چه رنگی است ، همیشه یک رنگ است یا مثل آسمان کویررنگ به رنگ می شود؟ آخر می دانی آسمان اینجا گاه در غروب ودر میان گرد وغبار، سرخ می شود، سرخ سرخ . خوب به یاد دارم آن سال ها وقتی از مادرم دلیلش را می پرسیدم ، می گفت : « فرشتگان دارند خون گریه می کنند .» و من دلم به حال فرشتگان می سوخت که به خاطرما آدم ها خون می گریستند ، امّا وقتی باران می آمد با خودم فکر می کردم خداخوشحال است و حتما فرشتگان دارند حیاط خانه اش را آب پاشی می کنند !
کلاس پنجم که بودم ، گاه مدیربرای ساکت کردن یا تمرین دروس با بچّه ها مرابه کلاس های اوّل و دوّم می فرستاد . نماینده ی کلاس دوّمی ها دختر تپلی تو دل برویی بود به اسم " فرخنده ". با او دوست شدم ، گاهی گریه می کرد ... دلش برای پدرش تنگ می شد ، پدری که به او دروغ گفته بود... گفته بود می روم جبهه، برگشتم می رویم پارک و تفریح ، امّا دیگر نیامده بود و او و مادرش در سختی زندگی می گذراندند . روزی کارت های بازی ام که یک طرفش نقّاشی بود و طرف دیگرش ضرب المثل مربوط به آن نقّاشی و خیلی هم دوستش داشتم و مقداری لوازم التّحریر رابرداشتم و با یکی از دوستانم به خانه اشان رفتم که بزرگ بود ، امّا نیمه ساز و خالی از هر وسیله ای و فقط یک اتاقش فرش شده بود . مادرش زن جوان بسیارزیبایی بود که گفت همسرش مفقود شده وهنوز به فرخنده نگفتیم ... نتوانستیم بگوییم .
 چند سال پیش که ازآن حوالی می گذشتم ، دیدم تن آجری کوچه نام پدرفرخنده را برخود گرفته :" شهید ..." . می بینی ؟ ما از همان اوّل نسل بدی بودیم که هیچ سهمی نداشتیم ، نه جزء " نسل اوّل " انقلاب بودیم و نه جزء " نسل سوّم " . هیچ تئوریسینی از ما نگفت . هیچ خطّی از روزنامه و مجلّه ای را نگرفتیم . ما حلقه ی مفقوده ای بودیم که این وسط دیده نشدیم و خیلی هامان سوختیم . .. نسل سوخته !
حالااوّلین خبری که آخر شبی می خوانم ، این است : « سه بازی رایانه ای بسیج وارد بازارمی شود. » . پسر یکی از نزدیکانمان دارد با کامپیوتر ، همان رایانه ، بازی می کند ، یعنی یکی از استفاده های بسیارمفید ازتکنولوژی . شهروند آمریکایی مرتّب و اتو کشیده ای نشسته توی منزلش و روزنامه می خواند که چند تروریست با صدای الله اکبر می ریزند و اورا می کشند و درگیری و کشت و کشتار ... شلیک که می کند خون تمام مانیتور را می پوشاند ... ازآن طرف هم سارا و باربی دارند لباس و اندامشان را به رخ هم می کشند ، جنگ تن به تن ! چقدر ما بزرگ ترها بی رحمیم!... « چقدر باید پرداخت ؟ » .
انگورها را دانه دانه می گذارم توی دهانم ، سرد سردند ، دانه هایشان را زیردندان هایم له می کنم : قرچ ...قرچ ! بزرگ شده ام دیگر... بچّه که بودم از انگور دانه دار بدم می آمد ، نمی توانستم بخورمش ، دانه هایش توی گلویم گیرمی کرد .آن وقت هاعاشق طعم ترش بودم وشیرین ، این روزها مزّه ی تلخ و گس به مذاقم خوش می آید. بزرگ شده ام دیگر...بزرگ .
« ای هفت سالگی / ای لحظه ی شگفت عزیمت /................./ بعد از تو ما تمام یادگاری ها را / با تکّه های سرب وبا قطره های خون / منفجرشده ی خون / ازگیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای / کوچه زدودیم / بعد از تو ما به میدان ها رفتیم / و دادکشیدیم : / " زنده باد / مرده باد " ................./ بعد از تو ما قاتل یکدیگر بودیم / برای عشق قضاوت کردیم » .


-------------------------------------------

*
اشعار این متن از فروغ
فرخ زاد است .
** هنر نمایش نامه نویسی : برنارد گربانیه ، ترجمه ابراهیم یونسی ، چاپ اول ، نشر قطره ، 1383 ، ص411.



نگاه کن که در اینجا / زمان چه وزنی دارد

3 خرداد 1388 ساعت 21:06

به پیرزن ها و پیرمردها که نگاه می کنم ، توی ذهنم چین و چروک های صورتشان را پاک می کنم و آن وقت حوروپری هایی می بینم با شور و توان جوانی ! اگر به ما فرصتی داده شود و به پیری برسیم ، از جوانی خود، چه تصویری خواهیم داشت ؟ فقط قد و قامت استوار ؟ پوستی صاف و کشیده ؟ طراوت جسم ؟ غلیان شور و هیجان ؟... ؟! مبادا آن روز افسوس روحمان را بخوریم که به پشیزی فروختیم آن را ، دلی که مهمان عشقی واقعی نشد و حسرت لحظه هایی که از دستمان رفتند ، می روند ! مبادا...مبادا...مبادا!!!
مهربان ! دیروز 28 اردیبهشت بود ، روز بزرگداشت حکیم غوغایی ادب پارسی ، عمرخیّام ، در سکوتی تلخ! گفتم : « قرار است صدا و سیما فیلمی از خیّام بسازد » . تو آرام خندیدی :« بیچاره خیّام » ! وزمزمه ات پیچکی شد تا روحم ، مرا ، درآغوش بگیرد و با خود برویاند و از خود برهاند : « از دی که گذشته هیچ ازو یاد مکن / فردا که نیامده است فریادمکن / برنامده و گذشته بنیادمکن / حالی خوش باش و و عمر برباد مکن »

روزنامه ی جام جم را ورق می زنم . نگاهم به عکس پیرزنی گره می خورد ، دوست داشتنی است ، آن قدر که چروک های صورتش هم مانع آن نمی شودتا نگاه نافذش را نبینم : « مادر نجوم ایران در زندان سالمندی » ! همو که باخورشید نسبتی دارد و تو که فرزند آسمانی ، عاشقانه دوستش داری. قبلأ از بانو آلینوش طریان برایم گفته ای :« متولد 1299ش، دکترای فیزیک اتمسفر ، از دانشگاه علوم پاریس ، اوّلین فیزیکدان زنی که در ایران به مقام استادی رسید...بنیانگذاررصدخانه ی فیزیک خورشیدی...رییس گروه تحقیقات فیزیک خورشیدی مؤسّسه ی ژنوفیزیک دانشگاه تهران...» او که وصیت نامه ای تنظیم کرده تا پس از مرگ ، منزل مسکونی اش مورداستفاده ی ارامنه ی جلفا و دانشجویانی که محلّ اسکان مناسبی ندارند، قرار گیرد. بانویی که علاوه بر همه ی اینها عاشقانه زیسته است . از صدایت عطر بغضی نجیب استشمام می کنم : « ببین بانو! دکتر طریان در جوانی به مردی علاقمند بوده است، امّا مرگ او سبب  شد تا دکتر تصمیم بگیرد برای همیشه مجرّد باقی بماند. » این همان عشقی است که پیش تر گفته بودی در شرایط خاص ، خودش را نشان می دهد و چه شرایطی خاص تر از مرگ!
می خواهم از دکترطریان بیشتربدانم. همیشه خواندن زندگینامه ی بزرگان ، آنان که فارغ از های  و هوی زمان وزمین و به دوراز ملاک ها و معیار های معمول ما ، زیسته اند؛ برایم جذّاب بوده است ؛ آنها که خطّ خود را نوشته اند و حظّ خود را برده اند، هرکه می خواهد باشد :" هیتلر ، ناپلئون ، امیلی دیکنسون ، مادرترزا، ژاندارک ، تولستوی ، گوته ، بتهوون و ...!" وصدالبتّه خواندن در مورد زنان بزرگ ، برایم لذتی دو چندان دارد. لطفأ محکومم نکنید به هیچ چیز!
این بار شور و شوقم در چشیدن واژه هایی ناب ، به تلخکامی می انجامد. ماجراازاین قرار است که خانم مریم خبّاز برای دیدار با بانو آلینوش طریان به خانه ی سالمندان توحید می رود و از همان آغاز با برخورد نامناسب مسؤولان آنجا روبرومی شود:((دوباره اصرار می کنم : "فقط چنددقیقه ، اذیتشان نمی کنم " . رییس آسایشگاه بالاخره راضی می شود ، امّا زن سرمه ای پوش و پزشک دنبالم می آیند. حضورشان خیلی آزاردهنده است و فضای دم کرده ی خانه را برسرم می کوبد . زن دستش را به طرف پلّه ها می گیرد و علامت می دهد که باید بالا رفت . راه می افتیم ، دو ردیف پلّه را خیلی زودطی می کنیم و به دری آهنی می رسیم.اینجا طبقه ی دوّم ساختمان است که نورش از طبقه ی پایین بهتر است . داخل می شویم. به محض ورود بوی تعفنی شدید به صورتمان می خورد و تنفسّمان را مشکل می کند. دست را جلوی بینی می گیرم و به را می افتم. اینجا یک هال نسبتأ کوچک با چند اتاق است که تراکم جمعیّت درآن واقعأ آزاردهنده است .درجای جای این مکان دلگیرتخت های فلزی ای چیده شده است که به خاطر تراکم چیدمان ، فضای خالی کمی میان هرکدام است .ساکنان خیره به ما نگاه می کنند و مثل مسخ شده ها چشم را به اطراف می چرخانند. پرستار نمی گذارد زیاد اینجا بمانم و به اطراف بهترنگاه کنم . او پیشاپیش حرکت می کند و با پایین رفتن ازچند پلّه  به فضای کوچک دیگری می رود که چنداتاق دورآن است . به محض نزدیک شدن به اتاق سمت راست دکترطریان را می شناسم .بانوی نجوم ایران که این روزها درآستانه ی نود سالگی روزگار می گذراند. با دکترطریان سلام و احوالپرسی می کنم و او با خوشحالی پاسخم را می دهد. اوآنقدر سرحال به نظر می رسد که معلوم است دانسته های او حتی در دهه ی نهم زندگی اش ، اورا یک سروگردن از همقطارانش جلو انداخته است ، امّا پیرزن هم اتاقی در میان سلام وعلیک ما با ناله های ممتدش پرستارراصدا می زندو دکترطریان مثل این که به چنین صحنه هایی عادت داشته باشد، لبخندی به لب می آورد و سری تکان می دهد . صحبت با مادر نجوم ایران خیلی دلنشین است. او ازآن پیرزن های خوش اخلاق و خوش صحبتی است که آدم ازهمنشینی با او خسته نمی شود ، هرچند نگاه های تند وتیزپرستاران میان من و او ، فضای سنگینی را تحمیل می کند.)) سرانجام با دخالت پرستار ، زن سرمه ای پوش و پزشک به بهانه ی بیماری و آلزایمر بانو طریان ، ازادامه ی صحبت آنها ممانعت به عمل می آید : (( حرف های او کمی عجیب است ، چون دکترطریان از سلامت کاملش می گوید و این که همه چیز را به خوبی به یاد می آورد. او پس از گذشت نود سال از عمرش ، هنوز به زبان های فارسی ، ارمنی و فرانسه تسلّط دارد و زبان های ترکی و انگلیسی را خوب می فهمد . وقتی اینها را به پزشک می گویم ، او گفته هایم را رد واصرارمی کند دکترطریان پیرزنی آلزایمری است .)) صحبت با رییس آسایشگاه هم نتیجه ای ندارد، چون او می گوید:((وکیل دکترطریان ازاوخواسته است تا به کسی اجازه  ی حرف زدن با او را ندهند. ))!! وسرانجام : (( رییس آسایشگاه شروع به قدم زدن دراتاق خفه اش می کند.اوکه سعی در متقاعد کردن من برای خروج دارد ، ناگهان فریادی بلند می کشد و با فحّاشی مرا بیرون می راند. حالازن سرمه ای پوش هم مدافع او شده است و باحرکات دست مرا به خارج اتاق هدایت می کند. ولی او حق ندارد ملاقات کننده ای را بیرون بیاندازد.برای همین ایستادگی می کنم و مقابل فحّاشی هایش می ایستم. او مرا تهدید به کتک زدن می کندو باد ست هایش دهانم را نشانه می رود.))!*
نمی دانم چرا این جمله ی " میشل باروژ" پابرهنه دویده است توی ذهنم : آدمی میل دارد که ابدأ اسطوره ی زن وجود نداشته باشد، بل فقط گروهی از زن های آشپز – زن های خانه دار – دختران خوشی آفرین و خلاصه این که دارای نقش لذّت بخشیدن یا مفید بودن،باشند.**
حالا بااجازه ازتمام « آقایان » دلم برای « زنان » سرزمینم می سوزد.آتش شده ام ، امّا شگفت که :«من سردم است / من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد/ ای یارای یگانه ترین یار"آن شراب مگر چند ساله بود؟ " / نگاه کن که در اینجا / زمان چه وزنی دارد ...».***
 دلم گرفته است مهربان! نمی خواهم رنج های بی پایان درونی ام را به اجتماع فرافکنی کنم تا دستاویزی شود برای آن علم فضول دانای کل ، روانشناسی ! امّا خودت  می بینی که حتمأ باید نه مهر(روزسالمندان) باشد تا درمطبوعات و رسانه ی ملّی  ازسالمندان بگوییم و شعار بدهیم و آن هم آن قدر سطحی و قشری که به دلی ننشیند و بر وجودی تأثیری نگذارد. اینها سرمایه های معنوی ما هستند که چه ساده از کنارشان می گذریم ، می گذرندو از دستشان می دهیم؛ چه فرق می کند که در قانونمان نفقه ی "  ابوین " برعهده ی " اولاد و اولاد اولاد " باشد، وقتی چشم هایمان را نشسته ایم و دلهایمان تنگند و سنگ ؟ اینکه به سالمندانمان در سه بخش دولتی ، خصوصی و خیریه خدماتی ارائه می شود، جای تقدیر دارد ، امّا تکریم سالمندان نیاز به فرهنگ سازی و برنامه های مداوم در سطوح مختلف جامعه ، از خانواده تا تمام سازمان ها و نهادهای اجتماعی ، دارد واندک عنایت مسؤولین را می طلبد برای ارائه و انجام طرح هایی ماندگار، نظیر" طرح شهید رجایی" که خود شاهد بودم وقتی آن مبلغ ( که گویا هر سه ماه  یک بار به افرادی که بالای شصت سال باشند و بیمه نباشند ،حدود پنجاه هزارتومان داده می شود ) ، بین روستاییان توزیع می شد ، چگونه پیرمردی باچهره ای آفتاب سوخته که نقش قرنی زحمت و تجربه را برخود داشت ، آرام و با طمأنینه گفت : « خدا بیامرزدش!نوربه قبرش ببارد!».
دوست دارم بدانم حالا که تنور انتخابات گرم است واین قدرزنان و جوانان اهمیت یافته اند،جایگاه سالمندان این کهن مرز و بوم ، به خصوص  بزرگانی چون بانو طریان در برنامه های کوتاه مدّت و بلند مدّت  داوطلبان خدمتگزاری کجاست ؟ فقط در حد یک مراسم " چهره های ماندگار" ؟!!راستی بازنشستگان وسالمندانمان چه رنگی را دوست دارند؟ دریغا! کاشکی قضاوتی در کار بود!

دوربین مخفی نیست ، امّااین سطرهای آخر نوشته ام را شطرنجی کنید : گاهی که از خیابان نزدیک خانه عبور می کنم و پیرزن و پیرمردانی را می بینم که برای دریافت حقوق بازنشستگی در " بانک رفاه " مان تجمّع کرده اند ، ایستاده و نشسته و اغلب خسته و کلافه ، دلم می گیرد . دلم می گیرد وقتی سالخوردگی پدر و مادری ، دست مایه ی مضحکه و مسخره ی فرزندان و نوه ها می شود.دلم می گیرد وقتی جوانی با بی خیالی از کنار پیری رد می شود که دستان ناتوانش ، توان حمل کیسه های خریدش را ندارند . دلم می گیرد وقتی جوانانی از شهر به روستا می روند و خود را مالک بی چون و چرای باغ و مزرعه ی کشاورز سالخورده ای می دانند که با کد یمیمن و عرق جبین میوه ای به ثمر رسانده است و آنها بی اجازه و بی تفاوت از دسترنج او می خورند ومی برند و می خندند که :" باغ عمو است!" دلم...،امّا چه اشکالی دارد؟!آن جمله ی معروف " عروسی خوبان" مخملباف را که به یاد داری :  " بخورید ... حروم خوری خوشمزه است!"؟
بله عزیزم! دلم می گیرد ... می شکند وقتی خیلی چیزها را می بینم و مات و مبهوت می مانم که بر سر مردمان ایران زمین چه امده است؟ چراچنین؟!!

---------------------------------------------
* مریم خباز: " یک روزدر خانه ی سالمندان توحید،مادرنجوم ایران در زندان سالمندی"، روزنامه ی جام جم ، س 10،ش2563، 29اردیبهشت 1388.
* کیاندخت نورافروز : ناچیز شمردن زن در درازنای روزگار،تهران : نشردات ، چاپ اوّل ، 1384،ص74.
** فروخ فرّخ زاد



پیوند های مرتبط : آلینوش طریان ، نخستین بانوی استادفیزیک ایران - بانوی سالخورده ی نجوم ایران در بستر فراموشی -

ابرهای صورتی

5 ارديبهشت 1388 ساعت 00:54

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم . شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم .
 « جبران خلیل جبران »



















تولدت مبارک





هیچ کس باهیچ کس تنها نیست

19 فروردين 1388 ساعت 17:06
بارها گفته ای : « به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟ »
و من در برابر تو که عاشق « شبانه » هایی ، هیچ نداشتم جز سکوت. خودم را به صدایت سپرده ام ، چون می دانم تنها صداست که می ماند ، پس من هم ماندگار خواهم شد ، چون « با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام » .  راستی تو که صدایم را فراموش نمی کنی ؟
 « قصه نیستم که بگویی / نغمه نیستم که بخوانی / صدا نیستم که بشنوی / یا چیزی چنان که ببینی / یا چیزی چنان که بدانی .../ من درد مشترکم / مرا فریاد کن/ .......... / دستت را به  من بده / دست های تو با من آشناست / ای دیریافته با تو سخن می گویم / بسان ابر که با توفان / بسان علف که با صحرا / بسان باران که با دریا / بسان پرنده که با بهار / بسان درخت که با جنگل سخن می گوید / زیرا من ریشه های تو را دریافته ام / زیرا که صدای من / با صدای تو آشناست » .
" ما " ماندگاریم . " من " و " تو " .هزاربار خواندم برایت : « من بد بودم ، اما بدی نبودم /....../ تو خوبی / ومن بدی نبودم / تورا شناختم ، تورا یافتم ، تورا دریافتم وهمه ی حرف هایم شعر شد، سبک شد / عقده هایم شعر شد ، همه سنگینی ها شعرشد / ........./ دلم می خواهد خوب باشم / دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم / نگاه کن :  با من بمان!».
ما ایمان داریم :
« طرف ما شب نیست
صدا باسکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتراست... »



*تمام اشعارازاحمدشاملواست.

حق با لیلی است!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36




آسمان می بارد . قطرات بردل خاک می نشینند ، بوی معاشقه اشان لبریزم می کند از تو . همیشه از باران فراری بوده ام ، از وزش باد . سردم می شود ، به قول حسین پناهی :« سردمه !!!/ مثل آغاز حیات گل یخ! » و آن وقت صد لحاف ام کممه! می دانی که سرما را دوست ندارم . امروز دلم بارانی است ، امّا هیچ شانه ای تحمّل سنگینی سرم را ندارد. کجایی عشق من که به قول آن معلّم عزیز ، دکتر علی شریعتی ، خودرا به بودن نیالوده ای ؟! به همین زودی دلتنگت شده ام .
خودرا به باران می سپارم ، قطره قطره روی موهایم می نشیند ، نرم نرمک شانه ی عریانم را قلقلک می دهد وبه جسم و جانم فرو می رود. دارم باران می شوم ، می خواهم به جسم وجانت ببارم .
رعد وبرق می غرّد ودل آسمان را به بازی می گیرد . چه باک! آسمان دلش به جراحت این رعد وبرق ها عادت کرده است . می دانم که خودش بر زخم های خود ، مرهم می گذارد و دوباره دلش صاف می شود ، آبی و آفتابی !

دارد از موهایم باران می بارد، تنم خیس خیس شده است .همخانه ام از اتاق بیرون می آید : « امروزآسمون خودش رو اخم و تخم داره.» او همیشه می گوید که عاشق این جور هواست و من هم همیشه گفته ام که هوای این جوری را دوست ندارم ، دلم می گیرد! دروغ نمی گفتم و نمی گویم ، راست راست! امروزهم دروغ نگفتم که شدم باران ، نه فقط برای آن که با خاک درآمیزم که می خواهم لذّت یکی شدن با تورا ازآن خود کنم. همخانه ام نمی بیند باران شده ام ، می گوید :« بیاتو...لباست قرمزه ، رعد وبرق به تو می زنه .» باور نمی کنم . رعد وبرق چه می تواند با باران کند؟!می خواهم از دستش عصبانی باشم ! به یاد پرنده ی نیمه جانی می افتم که انداخته توی سطل آشغال ! می گوید : « چندروزبود که مریض بود ، نه می مرد ، نه خوب می شد . حوصله ام سررفت ، انداختمش سطل آشغال .» چند روزاست فکر می کنم آن پرنده ی بیچاره چقدر طول کشیده تا وسط آن همه آشغال جان بکند و جان بدهد!حکایت بسیاری از ما که نه می میریم و نه " خوب " می شویم وروزی هزاربار توی این دنیای  آشغال جان می کنیم وجان می دهیم. بی خیال! مگر حضرت دوست که ما را آفریده ، خودش نگفته : « خلق الانسان فی رنج » ...« خلق الانسان فی زجر» ؟! نگفته است؟
فکر و خیالت را برمی دارم و می آیم توی اتاق . پرشده ام ازلذّت معاشقه ی دلچسب خاک و باران ، لبریزم از تو!
امروز فردایی است که تا چشم به هم می زنیم می شود دیروز! حال است ، زندگی در اکنون ، بی گذشته وبی آینده ، ولی  دلم نمی آید برایت از باران دیروز نگویم واین که خودم را به آن سپردم و باران شدم و خواستم به جسم وجانت ببارم و پرشدم ازلذّت معاشقه ی خاک و باران و... نفس عمیقی می کشم و ازامروزهم می گویم که کویر حال و هوای دیگری دارد و زیبا شده است . از خنکای کوچه ها و عمارت های قدیمی با آن دیوارهای بلندکاهگلی باران خورده و بوی خاصّشان . می گویی : « من بودم که می باریدم . تو بارون رو دیدی ، کاش ابری هم که می بارید ، می دیدی . اون ابر من بودم ، امّا خب! بارون هم قطره ای از جنون من بود که برسقف خانه ات بارید . صدای پای منو شنیدی ؟ بایدم امروزکویر قشنگ شده باشه ، چون بارون اومده . اصلا من هم ابر بودم ، هم زاده ی این بارون ، پس عشق در این "شهر، زاد" ه ی بارونه  . من عاشقم ، عاشق این کویرشهربارون خورده . عاشق این شهری که زاده ی بارونه. » ذهنت را می خوانم ، می دانم حالا وقتش است که  بازبگویی : « تو مصداق این ترانه ای برایم » و بزنی زیرآواز : « باران که می بارد تو می آیی / بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر / باران ِمهر و ماه و آئینه /بارانِ شعر و شبنم و شبدر / باران که می بارد تو در راهی /از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری /از عطر عشق و آشتی لبریز/ با ابر و آب و آسمان جاری /غم می گریزد ، غصه می سوزد / شب می گدازد ،سایه می میرد / تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد.../ تا شعر باران تو می گیرد... / تا شعر باران تو می گیرد......» و بازلپ هایم گل بیاندازند و گل شوم و بشکفم با تو. صدایت مرا به خود می آورد :« تو مصداق این ترانه ای برایم » . دیوانه می شوم ، گل می شوم ، می شکفم با صدایت...
من : نارسیسم ؟
تو: نه! این جوری فکرنکن . من ازتموم این ایسم ها بیزارم !کاسه ی سرت رو خالی کن تا شراب الهی بریزند توش .
من: راست می گی . به قول حسین" فلسفه یعنی رنج ! / افتخاره که بگی رنجورم ؟ "
تو: آره به خدا !پناهی ...این بشر نه زندگیش مثل آدم بود ، نه مردنش .
من: فرشته بود.
تو : هین !سخن تازه بگو.  فرشته بود خیلی کلیشه ای شده دیگه .
من : خب! تو سخن تازه بگو ...چیزی جز فرشته بود.
تو : ب..لل..له ! یه بیت از مولوی مناسبه .[ساکت می شوی و فکر می کنی. ]
من : منتظرم .[ لب هایم را ور می چینم. دستم را می گذارم زیرچانه ام و زل می زنم به صورتت.]
تو: ب... ل...له ! مولوی یه بیت داره ، مصرع اوّلش ربطی به بحث ما نداره ، مصرع دوٌمش رو هم متأ سٌفانه فراموش کردم .
می خندم ، می گویم : « ببین ، اون بیت که فراموش کردی برای شیخ دوّم خردادی ها نبود؟ » . با تعجّب نگاهم می کنی . ادامه می دهم : « شیخ دوّم خردادی ها دیگه!حضرت اجلّ  سعدی!» چشم هایت راریز می کنی :« سعدی؟! » چشم هایم را درشت می کنم : « ب...لل...له! اون قبل از دوّم خردادی ها سیاست تساهل و تسامح رو کشف کرده بود . یکی به نعل می زنه... یکی به میخ : جزراست نباید گفت ، هرراست نشاید گفت ».
می خندی . فدای خنده هات! دستانت را در دستانم می گیرم .  باران می شوم .باران ... باز باران ... باز باران با ترانه ! و تو زمزمه می کنی : «  باران که می بارد تو می آیی / بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر /باران ِمهر و ماه و آئینه /بارانِ شعر و شبنم...تو واقعاً بارونی بانوبرای من کویری! » چشم هایم برق می زند . گل از گل تنم می شکفد . بلند می گویم : « کرتیم ! » .ده تا علامت تعجّب از چشم هایت بیرون می زند : « چی ؟!!!!» .با لبخندتکرار می کنم : « کرتیم دیگه! چمنتیم ! بند کفشتیم ... گره بزن تا خفه شیم ! زمین خوردتیم !». عین علامت تعجب شده ای! می گویم : « یالله! الآن باید یه چیزی بگی...زوووود ... جواب بده » .با نجابت می گویی: « مخلصیم ! شوما تاج سرمایی . »

باز یک روز دیگر! امروز، بازهمان فرداست ، دارم یک کتاب پانصد صفحه ای را ویراستاری می کنم ، نه ! دقیقاً پانصد و بیست و پنج صفحه .کمکم می کنی؟ با من بخوانش :« این مطلب بسی واضح که انسان است امام العالم و مقتدی الامم انسان است معشوق عالمیان و محبوب جهانیان انسان است ... » با خودکارآبی ویرایشش می کنیم : « این مطلب بسی واضح که انسان امام العالم ، مقتدی الامم ، معشوق عالمیان و محبوب جهانیان است... » . چقدر دنبال " آدم " خودمان گشتیم ؟ خوشحالم که یکدیگررا پیدا کردیم . همین که اما م ، مقتدی ، معشوق و محبوب هم هستیم ، کافی است .

چندصفحه ای را سیاه کرده ام که پشت برگه ها توجّه ام را به خود جلب می کند . ترانه هایی با عنوان " احساس های سربی" : من دختر زمینم / باآسمون غریبم /....
قسمت هایی از هرصفحه را می خوانم و بعد صفحه ی بعدی : سرزده از تو چشمات / برق دروغ و خوندم / تو کار خلقت تو / منم یه جوری موندم /...
سرم گیج می رود . هجوم این واژه ها خسته ام می کند : عروسک ، غم ، چشات ، دروغگو ، نارفیقی ، عشق ، آغاز، غریب ، آشنا ، اسیر ، یادگاری ، باختی ، قسم ، غرور ، التماس ، سنگ ، بیزار ، دل ، مد ، قیافه ، قصّه ، لیلی ، مجنون .قصّه ی لیلی و مجنون های امروزی ! دلم چنگ می خورد. به کارم نمی رسم . همین طور پشت برگه ها را مرور می کنم ، می رسم به یک داستان عاشقانه ، ازهمان ها که استاد ادبیّات معاصر می گفت : « از نظر نقد ادبی نمره اشان صفراست .» دلم می خواهد یکی ازهمان داستان های ضعیف دم دستم بود وبا حرص وولع تمام واژه هایش را می بلعیدم! دیوانه شده ام ، نه ؟!وقتی گفتم : « انگار از نوجوانی پرت شده ام به میانسالی ، انگاریک دوره از عمرم قیچی شده ، مثل این که جوانی ام را گم کرده ام...» تو هم ازتمام آن سال هایی برایم گفتی که از دست دادی و تأکیدکردی : « پانزده سال ! می فهمی ؟ کم نیست!» خوب است هیچ کداممان به آن یکی بدهکار نیست . اصلاً تو مقصّری که گفتی :« باهم برمی گردیم به چهارده ، پانزده سال پیش. با همان شور و نشاط و شیطنت ها و دیوانگی ها . »
به کارم ادامه می دهم ، با واژه ها کلنجار می روم ، از نو می سازمشان ، جابه جایشان می کنم ، دست و رویشان را می شویم ، آرایش و پیرایش ... گاهی زور آنها بیشتراست ، اندکی درمانده می شوم ، امّا آن هم شیرین است ، چون می دانم عاقبت خودم پیروز می شوم .
نثروموضوع کتاب ، سنگین است تا می رسم به این قسمت : « حسن بن علی (ع) به مجنون فرماید : حق با من است یابا معاویه ؟ مجنون گوید : حق با لیلی است . حضرت می فرماید : می گویم حق با من است یابا معاویه؟اسم لیلی راکه نبردم ! گفت : همان است که گفتم ، حق با لیلی است . حضرت فرماید : اگر غیرلیلی را می گفت ، عاشق نبود. عاشق غیراز اسم معشوق برزبان جاری نکند...»
با هم ادامه می دهیم ، هرجا لازم باشد برمی گردیم به عقب ، دلمان خواست مهمان آینده می شویم .دستت را به دستم بده .دیگرزمان را ازدست نخواهیم داد . مطمئنّم زمان هم مارا از دست نمی دهد.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/11/17 -

من آینه

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


دیروز جمعه بود ، 10خرداد1387ش، تصمیم گرفتم از خاطرات زندگی ام ، تلخ و شیرین ، برایت بگویم . غصّه هایش مال خودم و لذت و شادی اش سهم تو .* خوشحالم که این فکر به ذهنم رسید و بیشتر از آن شادم که تو را دارم ، مثل یک راز توی قلبم که با هر تپشش می دوی توی رگ هایم و تمام وجودم را ازآن خود می کنی.

دیشب که آینه داشت نگاهم می کرد ، دیگر از دیدن موهایم که تندتند سفید می شوندو مش خدایی ، دلش نشکست ، تعجّب نکرد ، غصّه نخورد . فقط گفت : « فردا روز تولّدمه ! حالا بخند دیگه !» بعد نگاهمان ستاره باران شد ، جوان شدیم و باهم خندیدیم . من و آینه ...من آینه !

دیر وقت بود که رفتم و روی تخت دراز کشیدم . روتختی به رنگ آسمان است و پر از تگرگ های ریزو درشت . دوتا بالش با نقشی از کلبه های برف گرفته و چند آدم برفی . همیشه ی خدا، از سرما لرزیدم و لرزیدم ؛ درست مثل گنجشکی که روی برف در حال جان کندن باشد ، امّا دیشب اصلا سردم نبود . سرم را گذاشتم روی بازوی دست  راستم و چشم هایم رابستم . قرار بود صبح زود از خواب بیدار شوم تا به قرارمان برسم . وقتی نسیم چند بار با عجله از توری پنجره پرید تو اتاق خواب و با شیطنت نوازشم کرد ، چشم هایم را باز کردم ، امّا پلک هایم که انگار نمی خواستند مستی از سرشان بپرد ، فرو افتادند ... چندین و چند بار....نسیم دست بردار نبود، خمارآلود به پهلو گشتم، پاهایم خورد به کتاب های روی تخت : دیوان اشعار بانوی فرخ زاد ، هوای تازه ی شاملو، آدم زنده ی احمد محمود، حکمت شادان نیچه ، شرح اعلام مثنوی و... قوزک پای راستم درد گرفت ، حتماً خورده بود به کتاب سوٌم روزگار سپری شده ی مردم سالخورده ، پایان جغد!

 شیخ رندان کنارم بود.دیشب ازتو خواسته بودم تفألی به دیوانش بزنی ، گفتی : « عدد بده !» و من سی و پنج  را انتخاب کردم، رازش را می دانستی : « خراب عشق » و شروع کردی به غزلخوانی : « برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است / مرا فتاده دل از ره ... » با تو همصدا شدم : « تو را چه افتاده است / میان او که خدا آفریده است از هیچ / دقیقه ای است که هیچ آفریده  نگشاد است / به کام تا نرساند مرا لبش چون نای / نصیحت همه عالم به گوش من باد است » وباز زمزمه کرده  بودی : « به کام تا نرساند مرا...» و رسیدیم به : « اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی / اساس هستی من زان خراب آباد است  » اولین اختلاف اساسی و حیاتی از همین جا بین ((ما)) پیش آمد . تو خواندی :« اساس هستی من زین خراب آباد است » .گفتم : « زان درسته ، طبق نسخه ی تصحیح شده ی علامه قزوینی .» و تو اصرار که : « زییییییییین » ، وقتی گفتم: « من ویراستارم ، پس زان درسته . بحثی هم نداره .» دیوانگی ات را ثابت کردی و با خودکار آبی توی شناسنامه ی دیوان، اسمم را نوشتی : « ویراستار : بانو » و ادامه دادی : « دلا منال ز بیداد و جور یار که یار / تو را نصیب همین کرد و این از آن داد است » .

بالاخره از جایم بلند شدم ، با دست و روی نشـسته  از اول تا آخر غزل را خواندم . درود که غزلخوانم کردی عزیز. کاش بودی و با هم زمزمه می کردیم . دیوان را که بستم، نگاهم به عقربه های ساعت گره خورد . دو تا عدد کنار هم ایستاده بودند ، پا به پای هم ، هم قدّ و هم شکل هم ، هر دو یک . ساعت 11، روز شنبه یازدهم . باورشان نکردم ، به اتاق نشیمن رفتم . ساعت آن جا هم یازده بود . چقدر دل تمام ساعت ها با هم یکی است! حالا یک عذر خواهی درست وحسابی بدهکارت شدم . بد قولی ، آن هم روز اوّل قرارمان ! امّا خودمانیم ؛ بعد از مدّت ها ، خیلی راحت خوابیدم ، مثل خواب ...؟! نه! این بی انصافی است ، چیزی فراتر . نمی دانی چقدر سبک شده ام ، درست مثل یک پر.

راستی گفته بودم که « پر» مرا به یاد نوجوانی ام می اندازد؛ دوره ای که همه چیز به طرز عجیبی سبک بود و سیّال و جریان نرمانرمش ، مرا با خود روان می کرد . آن زمان که در مقطع راهنمایی بودم ، ذهنم گرفتار « در تنگ » و « مائده های آسمانی » آندره ژید بود و جادوی ژول ورن ، جک لندن ، چارلز دیکنز و ویکتور هوگو و... آن سال ها فقط دو، سه رمان  یا به عبارتی پاورقی عاشقانه خواندم از رجبعلی اعتمادی که کتاب هایش بین بچّه ها خیلی طرفدار داشت و چند رمان عاشقانه ی خارجی که به دلم نشست ، مثل: عروس زندان ( ؟) ، سقوط یک فرشته ، اثر هنری وود ؛ آزردگان داستایوفسکی ؛ پر ؛ گوژپشت نتردام . از این آخری یاد گرفتم که حتی زشت ترین آدم ها هم  می توانند بهانه ای زیبا باشند برای عاشق شدن یا معشوق بودن ، البتّه آن روزها نمی دانستم ایده آل گرایی یعنی چه! مقصّر اصلی  کولی های سر گردانی  بودند که خط ّ های زندگی را از کف دست می خواندند وبه من نگفتند : تو که آن قدر ها هم زشت نیستی و دل بسته ی تمام زیبایی ها یی ، فرصتی نخواهی داشت برای مزه مزه ی لحظه های ناب یک عاشق واقعی ویا یک معشوق واقعی ... هیچ کدام!
بله عزیزم ، آن کتاب ها نفرینی بودند که چنان طوق لعنتی بر گردنم افتادند و مرا دچار خود کردند . بگذار اعتراف کنم که از آن نفرین و طوق لعنت و دچارشدن ، هرگز پشیمان نیستم . درست است که جزئیّات بعضی از آن داستان ها و گاه  نام نویسندگان ومترجمان آنها را فراموش کرده ام ، امّا هنوز در اعماق وجودم که نه ابتدایش را می دانم ونه انتهایش را دیده ام ، لذت بلعیدن حریصانه ی واژه هایشان را احساس می کنم : شیرین ، گوارا و ماندگار.

سپاس از تو که طعمشان را به یادم آوردی . اگر عمری باشد و فرصت وفراغتی دست داد ، دوباره می خوانمشان ، در میانسالی!




* تقلب؟! آن هم در روز روشن؟!این طور سهم تو خیلی کمتر از من می شود.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : شنبه 1387/10/14 -

کودکانه!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


دارم یکی از دفترهای آن سال هایم را ورق می زنم ، سال 1367ش و من دختر نوجوانی که اخبار را درآن دفتر یادداشت کرده ام! تلویزیون از غزه می گوید و تصاویری که دل هر انسانی را به درد می آورد ، چه فرق می کند از چه نژادی باشی و برچه دینی؟! اما چرا ...انگار در عالم « بزرگ ترها» خیلی فرق می کند. در صفحه ای از دفتر نوشته ام :« یک استاد علوم سیاسی دانشگاه قاهره افشا کرد که طی هشت سال جنگ ایران وعراق ، رژیم مبارک 5 میلیارد دلار کمک نظامی در اختیار عراق قرار داده است .پرفسور حمید ربیع گفت : حمایت مصرازرژیم بعثی ، در طول جنگ اثرتعیین کننده ای داشت. پرفسورمصری همچنین گفت : مصرعلاوه بر آموزش پرسنل نظامی عراق و در اختیار گذاردن تخصص های نظامی ، از طریق اعزام دومیلیون کارگر مصری به عراق به اقتصاد این کشور کمک کرد...»
در آن دفتر از لبنان وفلسطین هم نوشته ام، بیش تر از لبنان ، یعنی ازآنچه اخبار گفته است و این جمله :« سازش عرفات مقاومت فلسطین را تضعیف می کند. » یاسرعرفات... همان که در برگی زرد از روزنامه ی کیهان که تایش را باز می کنی و بوی ماندگی مشامت را می آزارد ، شعری از "م.آزاد" با عنوان " یاسرخوش آمدی " به او تقدیم شده است : « ما سال های سال / در انتظار آمدنت بودیم / ما سال های سال / در سرزمین خویش /، غریبان / در غربتی که وطن نام داشت / زندانی / در سال های ظلمت / یاد تو شعله ور بود / در جان پاک یاران...» *پشت صفحه عکس هایی از اعدام شدگان نظامی چاپ شده است : " سرنوشت سیاه ژنرال ها"...دنیای سیاست است دیگر! یکی می آید و یکی می رود.

به هرحال سکوت امروز دولتمردان عرب ، تعجبم را بر نمی انگیزد ؛ چراکه بسیاری از آنها فقط در برابر ایران و ایرانی ، خود را مسوول دانستند و در سال های جنگ در کنار صدام، به وظیفه ی « ملی» شان خوب عمل کردند!حالا باید فلسطینیان خود ، به تنهایی، تقاص عملکرد« مذهبی » و « نژادی » صهیونیست ها را پس بدهند؛عمل صهیونیست ها به همان دستوراتی که در بخش هایی از کتاب " مبانی فراماسونری " نیز به آن اشاره شده است . جنگ های صلیبی  و جهانی را به یاد می آوری وجهان ... جهان گسستگی ها و پیوستگی ها ...جهان... جهان جنگ ها!!

انسانیت زمزمه می کند
- با آخرین نفس ها ، مجروح ، پرازاندوه _
« چقدر مرده ها آرامند! »
و ندایی شوم :
« آرامش آنها را برهم نزنید »
0
0
0
- باید اما در صور دمید
باید بر گورها آبی ریخت

---------------------------------------------------------------

*
کیهان / ش ۱۰۶۴۲/ سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۵۷ / ص ۶



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/10/10 -

اینجا...کویر!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


اینجا کویر است . هیچ چیزش حساب کتابی ندارد . انگار دو فصلی هستیم : تابستان و زمستان . یکی می گفت کولرها را خاموش می کنی ، باید بخاری را راه بیاندازی .شاید اغراق به نظر برسد ، اما چندان هم دور از واقعیت نیست. هوای کویر دیوانه است ...حتما به خاطر همین است که دچار جنون فصلی می شوم ! دیروز آسمان اخم کرده بود . سگرمه هایش را در هم کشیده بود . دلش بارانی بود حسابی ، اما با تعصب بغضش را نگه داشته بود و تا توانست نفرین سوز و سرمای استخوان سوزش را نثارمان کرد . سرد شدم و سردم شد و سرد سرد!
امروز هوا کاملا آفتابی است . نسیم ملایم و خنک بهاری می وزید! می خواهم این هوا راببلعم و ذخیره اش کنم برای این زمستان که پاییزمان را هم خراب کرده است! راه می افتم .خنکای دلچسب نسیم صورتم را نوازش می کند. پدر می گفت : " زن باید قدم هایش را محکم بردارد ، یعنی چه بعضی ها پاهایشان را خاک می کشند و با لوندی و کلش کلش راه می روند؟!یک قدمت را که به زمین سپردی ، قدم دیگر رابردار . سرت را همیشه بالا بگیر ، اما چشم هایت به زمین باشد." بدجوردلم هوایش را کرده است. در این حال وهوا زنی صدایم می زند : " خانم جان! خانم..." سبزه است ، زرد رو و بچه ای زار ونحیف در  آغوش گرفته است .اشک روی گونه هایش جو کشیده : " خانم جان ! فدایت شوم ..." گداست یا در راه مانده یا پول ندارد بیمارش را درمان کند یا معتاد است و می خواهد خرج موادش را درآورد یا ... راهت رابکش و برو ، مبادا به گدا پروری در جامعه ات دامن بزنی ! به صورتش زل می زنم . زیرآن رنگ زرد و لباس های مندرس ماه پاره ای را می بینم که التماس می کند : " تورا به هر کی دوستش داری کمکم کن تا از شهرتون برم! خانم جان قسمت می دم به جون عزیزترینت.... دیشب جایی نداشتم ...جوان های همشهری ات خیلی اذیتم کردند ...5000 بده ... اصلا وقت داری بیا ترمینال ..." احساساتی نمی شوم ، اما دلم می خواهد به بهانه ی عزیزترینم کمکش کنم . نگاهی به کیفم می اندازم . فقط3000تومان دارم . 1000تومان پول تمدید کارت کتابخانه ام می شود. بقیه اش را به او می دهم . باز دلم می خواهد که احساس شرمندگی کنم : " بیشتر ندارم"! دلم است دیگر .می خواهم به حرف دلم گوش کنم . پدر می گوید : " هرچه دلت بگوید ، همان درست است. دل آدم هیچ وقت به آدم دروغ نمی گوید ." یک نگاه به اطرافم می اندازم. پیاده رو خلوت است و صاحب مغازه ها هم از آنها نیستند که دم در مغازه می نشینند و انگار منتظرند از کنارشان رد شوی تا سان ببینند!
دوباره دارند سنگفرش های پیاده روی این منطقه را عوض می کنند .من که از معماری و مهندسی شهر سر در نمی آورم . حتما لازم است این کار برای هزارمین بار تکرار شود ؛ همان طور که لازم بوده مثلا نمای پیاده رو و دیوارهای مغازه های بین میدان میرچقماق و میدان شهید بهشتی ( مجاهدین سابق که عامه ی مردم به همین نام می شناسندش ) ؛ کاملا یک دست ویک رنگ و شبه سنتی شود و تو هر وقت ازآنجا رد شوی ، فکر کنی داری در یک شهرک سینمایی قدم می زنی. همان طور که زمانی لازم بود درهای مغازه های هر منطقه ای به رنگی باشد : یک جا آبی ... یک جا نارنجی و ...همان طور که لازم بود سنگ قبور شهدا تمامی عوض شود و همه به رنگ سیاه و یک دست و بدون هیچ نشانی از یادگاری ها و عکس ها یشان بر بالای مزارشان ... آن قدر که مجبور باشی نگاهت را به تاریخ ها بدوزی تا بفهمی آنجا حبیب بن مظاهری خفته یا قاسم و علی اکبری... چقدر ما عاشق یکسان سازی و شباهت هستیم... ما عاشق زیبایی هستیم ، قیمتی شدن ، سنتی شدن .
وارد معروف ترین کتابفروشی شهرم می شوم :" از ادبیات ملل چه کتاب هایی دارید؟"
- مثلا از کی؟
- گوته!
- چکاره بوده؟خودتون یه نگاهی بندازید، شاید باشه !
بی فایده است . به کتابخانه می رسم . شاهنامه چاپ مسکو نیست . .. یکی برده ! خانم کتابدار بسیار صبور و با احترام با مراجعین بر خورد می کند ... حالا که تا اینجا آمده ام ، پس  دو کتاب امانت می گیرم و می روم کنار خیابان می ایستم . ماشینی با شیشه های دودی می ایستد و بوق می زند .بلندی صدای آهنگش بند بند تنم را مرتعش می کند : خوشگلا باید برقصن...خوشگلا...
دوقدم به عقب می روم . دوباره بوق می زند . می روم آن طرف تر می ایستم . هوا آن قدر خوب است که دلم نمی خواهد اجازه دهم چیزی خلقم راتنگ کند .توی کیفم را می گردم ... فقط 3000تومان داشتم! یادم می آید. با خود می گویم :"خوب شد تاکسی نگرفتم ... حالا بر فرض هم می گرفتم ؛ نهایتش عذر خواهی می کردم و از راننده می خواستم تا من را به منزلم برساند و چند تومن هم بیشتر می دادم تا او هم راضی باشد و... اما خب شایدهم راننده از آن بدقلق ها باشد ... بی خیال ...حال و هوایت را خراب نکن !" چاره ای نیست باید تمام مسیر را پیاده بروم . به مغازه داری می رسم که مشتری شال و روسری و گل سرهایش هستم ، میانسال است و همیشه " دایی" خطابم می کند . دفعه ی آخر با همسرم بودیم ، شال زرشکی را انتخاب کردم . آینه را جلوی صورتم گرفت و گفت : " مبارکت باشه دایی ، رنگ زرشکی بهت میاد." هم سرا گفت : " خوب فک و فامیل به هم زدی!"
 دایی از صندلی دم مغازه اش بلند می شود . لبخند می زند ، سلام و احوال پرسی می کند : " کم پیدایی دایی؟ " نگاهش صاف و زلال است .آن قدر در متن این جامعه بوده ام که دیگر استاد تشخیص هویت چشم ها شده ام . گرفتاری را بهانه می کنم و می گویم : " حتما مزاحمتان می شوم ." و خدا حافظی می کنم . دلم می خندد : " چه مزاحمتی! پولش را می دهی." سبک قدم بر می دارم . وجودم سرشار ازآرامش است ...موجا موج خوشایند دلخوشی از داشتن یک راز که خود می دانم و خود خدا . از دکه ی آن نوارفروش کم بینا صدای چاووشی ، طنین انداخته است. صدای او ونامجو همیشه رهایم می کند ، مثل یک قاصدک بازیگوش که در هوا می چرخد و می چرخد ، می چرخم و می چرخم ... رقصم گرفته است...
 یک میدان را گذرانده ام . دارم به میدان بعدی می رسم . یکی دارد سنتور می نوازد ... سنتور ونسیم و و خنکای لذت بخش هوا و ... آخ! که دلم هوایت را می کند .وارد لوازم التحریری می شوم . جوان متوجه حضورم نمی شود. می نوازد و... با اشتیاق مضراب ها را فرو می آورد. موسیقی روحم را تازه می کند ، درست مثل یک شعر ناب ، یک ترانه ، معصومیت ، نجابت ، مثل کوه ، مثل یک رود جاری که دل سنگ ها را می شکافد و پیش می رود ، مثل باران ، مثل تمام سادگی ها و صداقت های کودکانه ... ، لبخند ی زیبا  ، مثل عطر دیوانه کننده ی نرگس های باران خورده ، مثل همه ی چیزهای خوب ... مثل تو! ناگهان صدا قطع می شود: " بفرمایید خانوم ، امری داشتید؟" می گویم : "یه دفتر سیمی لطفا!" چند نمونه از دفترها را می آورد و قیمت هایشان را می گوید . به دفترها نگاه می کنم : " اون وقت ها یه آقایی اینجا بودن ، اسمشون کورش بود . ازشون خواسته بودم چندتا بیت از حافظ را برام خوشنویسی کنن . این بیت رو نوشته بودن : ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند . خطشون حرف نداشت . اخلاقشون عالی بود. با دوستام مشتری همیشگی شون بودیم . قیمت هاشون کاملا منصفانه بود. " جوان می گوید : " ایشون عموی مرحومم بودن ." کورش زرتشتی بود و نیکی ها را دروجودش می شد دید و لمس کرد : پندارش نیک بود مسلما که گفتار و کردارش هم نیکو بود ... یک مومن واقعی . پسر ادامه می دهد : " تصادف کردند چند سال پیش ." می گویم : " از نیکان روزگار بود." از کتابفروشی بیرون می آیم جوان دانشجویی چند کتاب و جزوه در دست گرفته و با ولعی از سر کیف و حال سیگار می کشد . نگاهم به کتاب سبز رنگ اخلاق اسلامی معطوف می شود ، همان که خودم هم سال ها پیش به قول معروف " پاس کرده بودم."چشم هایم شروع می کنند به سوختن واشک آمدن . جوان دود سیگارش را فوت کرده توی صورتم!!! همین طور از چشم هایم اشک می آید که آبریزش بینی هم به آن اضافه می شود . چند لحظه ای روی نیمکت ایستگاه اتوبوس می نشینم . کمی قرار می گیرم . حتما چشم هایم سرخ شده  ... عابری ازکنارم رد می شود ونگاهم می کند. حتم دارم زاغ سیاه چشمان دربه درم را چوب می زد ! نمایشگاه بین اللملی کتاب  تهران به ذهنم می دود. آنجا هم پسری دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و آن قدر از چشم و بینی ام اشک وآب آمدکه مجبور شدم گوشه ای بنشینم . دوستم شده بود علامت سوال : " تو دیگه کی هستی ! صورتت متورم شده انگار و چشات سرخ سرخ . همه دارن به ما نگاه می کنن .آخه انگاری گریه کردی حسابی ." بعد دستم را می گیرد : " بلند شو بریم دستشویی یه آبی به سرو روت بزن ." چند نفر دم در دستشویی خواهران ایستادند . خیلی شلو غ است. اصلا نمی شود تکان بخوری . فقط چند نفری برای اجابت مزاج آمده اند ، هرکدام کاری می کند : یکی کرم مرطوب کننده را به صورتش می مالد ، رویش را با کرم روشن کننده می پوشاند و با دقت چند لایه پنکک روی آن می مالد . دیگری فرمژه می زند و دوستش با وسواس مژه هایش را ریمل می کشد . آن دیگری رژگونه می زند ... کنار دستشویی می ایستم . دخترکی با صابون آرایشی صورتش را شسته و به همراهش می گوید :" باید چند دقیقه ای کفا رو صورت بمونه ، بعد تجدید آرایش کنم . آخه آرایشای صبحی هنوز رو صورتم بود ... از ریخت افتاده بودم ." فرصت مناسبی است . صورتم را می شویم ...بیرون می آیم ، سوزش چشم هایم خوب شده ، اما دلم بدجور می سوزد و می سوزم و باید بسازی ....بساز.
به شهر گل می رسم که پراست از گل های طبیعی و مصنوعی ایرانی و خارجی . از پشت شیشه همه شان زیبا هستند و چشم نواز، اما می دانم وقتی بروی داخل مغازه و از نزدیک ببینی ، نظرت در مورد بعضی هایشان عوض می شود. چند دختر جوان وخوش اندام دارند از روبرو می آیند. شال هایشان را انداخته اند روی شانه هایشان . پوست گردنشان تیره است ، اما صورت هایشان سفید سفید!هرکدامشان جوری کلاه های لبه دارشان را روی سرگذاشته اند . پسر خوش تیپی از کنارشان رد می شود . دارد با همراهش حرف می زند . به دخترها نگاهی می کند و چیزی می گوید ، یعنی متلک ... همان که سهم همجنسانم است که چون جنس دومند ، پس حریمی ندارند و حرمتی که با متلک گفتن شکسته شود!حالا کاملا کنار آنها هستم که یکی از دخترها با آرامش تمام به پسر تیپا می زند و پسر پرت می شود جلو و سکندری می خورد و همان طورکه همراهش در دستش است بهت زده به عقب نگاهی می کند و راهش را می کشد و می رود.
به خانه می رسم. پستچی " گلستانه " را انداخته پشت در و رفته است. پاهایم درد می کند .می ترسم دوباره از درد پا به سرم بزند . دکتردیشب گفت :" مینسک پای راستت پاره شده ..."
لباسهایم راکنده ام . یک فنجان چای تازه دم و یک دانه رطب. گلستانه و شعری از شیمبورسکا : زندگی فی البداهه / نمایش بی تمرین / تنی بی پروا / سری بی تامل / از نقشی که بازی می کنم ناآگاهم / فقط می دانم که ازآن خودم است، غیرقابل تعویض/ موضوع نمایشنامه را / درست روی صحنه باید حدس بزنم / برای افتخار زندگی هنوزآماده نیستم / سرعت جریانی را که بر من وارد می شود، به سختی / تاب می آورم / بدیهه می سازم ، با آن که از بدیهه سازی بدم می آید / بر ناآگاهی ام در هرگام سکندری می خورم / رفتارم بوی شهرستانی بودن می دهد / غریزه هایم نشان از تازه کاری دارند / ترس صحنه ، علتی است برای تحقیر شدنم / به گمانم موجبات تخفیف ظالمانه است/ واژگان و حرکات غیرقابل پس گرفتن / ستارگان تا آخر شمرده نشده اند / شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه هایش را می بندم.....*


*ماهنامه ادبی ،هنری گلستانه / سال ۷/ شماره ۸۱/ تیر ۸۶




زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/08/29 -

راز

19 فروردين 1388 ساعت 03:36

می خواستم بروم چلّه نشینی ، بروم توی تنهایی های خودم ، یا راهم را پیدا می کنم یا برای همیشه گم وگور می شوم . گفتی : « هر جورراحتی ، من اصراری ندارم . » به همین سادگی ! و بعد ادامه دادی : « توی تنهایی ات چیزی پیدا نمی کنی . » باز هم به همین سادگی !صبرم لبریز شد ، گفتم : « باید بروم . دارم به تو وابسته می شوم . » چشم در چشم هایم دوختی و گفتی : « وابستگی بدیه ؟ » نگاهم را از نگاهت کندم و پخش زمینش کردم : « آره ، قرار نبود این جوری بشه . » قرار نبود ! یادت هست ؟ قرارمان این بود که عاشق هم نشویم ، نه این که این طور بی قرار هم شویم .خنده به لب هایت نشست ، یک جور خاص که فقط خاص ّ خودت است . یادت باشد فقط تو می توانی این جور ، خاص باشی ، فرازادم ... فراتر از تمام تنگناها  ومحدودیّت ها؛ مگرنه این که از قدرت انسان گفتی ؟ آن شعر منسوب به حضرت علی (ع) را برایت خواندم : « أتزعم جرم صغیر وفیک انطوی عالم الاکبروا »،گفتی :« فارسی بگو .»
- آیا فکر می کنی جرم کوچکی هستی ؛ در حالی که در تو جهانی بزرگ پیچیده شده است ؟!!
باز ناز ونوازش نگاهت...، آخر قصّه را می دانم ، آخرش دیوانه ی چشم هایت می شوم . باید یک روز بیایم و نگاهت را بقاپم تا با آن تمام زمستان هایم را گرم نگه دارم . خیالت راحت ! شاعر نشدم ، شاعر نبوده ام که بشوم و نخواهم شد . آسوده باش مهربان ، نگاهت را اسیر اوزان عروضی و ردیف و قافیه وبیت وسطر نمی کنم . قرارمان این بود که یکدیگر را برهانیم ، امّا رها نکنیم . یادت که هست ؟
چه بی پروا وناگهانی اعتراف کردی : « همیشه موهایت را شانه می زنم و هر شب سرت را می گذاری روی بازویم ، هزار بار می بوسمت و نوازشت می کنم تا چشم هایمان گرم شود و هرم نفس هایمان در هم گره خورد ویکی شویم ، حالا بگو کی به کی وابسته شده ؟ » این بار زمین نگاهم می کند و چشم از گونه هایم که گل انداخته اند ، بر نمی دارد . زبانم لال ، لال شده ام ! بعد چه بی پروا و ناگهانی مرا می بوسی . لب هایت یک سطر از بهارند .بارور می شوم . شکوفه می زنم ، حتماً در اوج رویشی بشکوه ، به تمام آدم  ها وحوّاها سیب خواهم داد و آن وقت تمام فرشته ها، می شوند هاروت وماروت ...خدا نکند که خدا تنها بماند!
فیلم بر فراز برلین را دیده ای ؟ دنیای خاکستری « دامیل» فرشته  با عشق رنگی می شود. او انسان بودن را بر فرشته بودنش ترجیح می دهد و ...می خواهم یک راز به تو بگویم ، بگذارش توی جعبه ی رازهایمان . من هم یک فرشته ی تبعیدی هستم ، همان طور که تو هستی . به نظرت چند نفر از این آدم هایی که عین بچّه ی آدم ، دور وبرمان زندگی می کنند ، همنوع « ما » هستند، از جنس من وتو !
من وتو که به گفته ات : « حرفمان از جنس تن نیست »! درست است که غریبی ، امّا غریبه که نیستی ، نفهمیدم این که گفتی « حرفمان از جنس حجم است .» ، یعنی چه؟ خودمانیم داری می شوی یک آدم به تمام معنا . آدم ها استاد بازی با کلمات هستند ، کلماتی که استاد ازل به « آدم » آموخت .



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/08/29 -

سکوت !

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


قرار بود فقط مطالب هنری و ادبی بنویسم ، امّا نشد ؛ هر چند این روزها خیلی ها رسالت ادبی اشان را  فراموش کردند ، من هم که دستم به جایی بند نیست می نویسم ، چون خود را مکلّف به وظیفه می دانم ، امّا وای به حال آنان که نه تنها مکلّف به وظیفه که مکلّف به نتیجه هم هستند . بدیهی است که اینان در « یوم الحساب » باید پاسخگو باشند که چرا « صمّ بکم»  نشستند وهیچ نگفتند و گامی مؤثر برنداشتند . آنها فردا جرعه های تلخ سکوت شیرین امروز را خواهند چشید و مسلماً دیگر پشیمانی سودی ندارد .
هر سال همایش هایی در مورد اعتیاد ، بررسی ابعاد آن و راه های مبارزه برگزار می شود و هر سال هم آمار اعتیاد به انواع  مواد مخدّر بالاتر می رود! دریغ که مدّتهاست آمارگرایی پیشه کرده ایم واز آرمان گرایی گریزانیم .
آمارهای مربوط به اعتیاد وحشتناک است ، امّا چون به شنیدنشان عادت کرده ایم ، اصلاً به روی مبارکمان نمی آوریم .حتماًاین خبر را خوانده اید، من هم دوباره آن را نقل می کنم ؛ اگر یک دقیقه سکوت دردی را دوا می کند ، چرا یک دقیقه ؛ بیایید یک عمر در قبال درد ورنج  و نابودی جوانانمان سکوت اختیار کنیم ؛ حتماً تمام دردهای لاعلاجمان ، علاج خواهد شد .
((مدیر کلّ امور فرهنگی و پیشگیری ستاد مبارزه با مواد مخدّر با اشاره به آخرین آمار جمع آوری شده از شمار معتادان ووضعیّت معتادان در ایران ، ابراز تأسّف کرد که علت 60 در صد کلّ اعتیاد های کشور به ویژه گرایش جوانان به اعتیاد، دوستان ناباب (!!!) هستند . هومان نارنجیها در گفتگو با ایسنا میانگین کنونی سنّ اعتیاد در کشورمان را 7/32 سال خواند. وی همچنین با اشاره به این که بر اساس آخرین آمار ، 45 درصد معتادان کشور کمتر از 30 سال سن دارند ، بودجه امسال پیشگیری از اعتیاد کشور را 13 میلیارد تومان دانست و یادآور شد: این بودجه نسبت به سال گذشته ، با رشد قابل توجّهی مواجه بوده که به اقدامات مورد نیاز با محوریّت برنامه های فرهنگی در راستای توسعه فرهنگ پیشگیری از اعتیاد اختصاص می یابد . مدیر کلّ امورفرهنگی وپیشگیری از اعتیاد ستاد مبارزه با مواد مخدّر در ادامه شمار دقیق (!!!) معتادان ایران را حداکثر یک میلیون و دویست هزار نفر برشمردوبیان کرد: 45درصد معتادان ایران کمتراز 30 سال سن دارند و این امر بزرگ ترین زنگ خطر بوده و مجهز شدن به برنامه های گسترده پیشگشری از اعتیاد در کشوررا می طلبد. نارنجیها در عین حال پیشگیری از اعتیاد و مصرف مواد مخدر راتحت پوشش 16اصل کلّی و محوری توصیف و اظهار کرد: عوامل فردی ، اجتماعی ، خانوادگی و اختلافات روانی از مهم ترین عواملی هستند که بستر وزمینه را برای گرایش افراد به ویژه جوانان به دام اعتیاد و مصرف مواد اعتیادآور فراهم می کنند .)) *


*آیینه یزد، س 2، ش88، 18تیر1387، ص 3.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/07/18 -

حرمت نگه دار ...

19 فروردين 1388 ساعت 03:36



حرمت نگه داردلم...گلم
کاین اشک خونبهای عمررفته ی من است
میراث من ، نه به قید قرعه ، نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو*


قرار بی قراری ها ... همزادم ... فرازادم ... آن قدر دوری که واژه ها را برای گفتن از تو گم می کنم و آن قدر نزدیکی که تمام لحظه هایم را از خود پر کرده ای . یادت هست که همان روز اول گفتیم عاشق هم نمی شویم... اسم رابطه مان را عشق نمی گذاریم؟ یادت هست که گفتم آن قدر دروغ شنیدم ، تظاهر و ریاکاری دیدم و...که دلم برای " آدم " تنگ شده است؟ وقرار شد که "آدم" هم باشیم . به شوخی گفتم : آن یک سیب هم مال من!همه اش را به تنهایی می خورم ! و تو خندیدی و دو رشته دندان صاف و مرتب که دوستشان دارم ، نمایان شدند! دلم را که با خنده ات بردی،گفتم :« نصف سیب مال تو و نصفش مال من» وتو سخاوتمندانه گفتی :« نصف بیشرش مال تو!» حالا می خواهم بگویم : «من به سهم خودم قانعم ، به همان نیمه سیب . فقط بگذار دلم خوش باشد که آدمم را پیدا کردم، فقط همین!» آدم هم شدیم باواژه هایی از جنس باران ورنگین کمان .هستی مان باران، نیستی مان رنگین کمان تاهمیشه باشیم وبمانیم . گفتی :« خدا دوستمان دارد وفرشته ها به ما حسادت می کنند.» مبادا واژه هایمان بی رنگ شوند!مباداصداقتمان پایمال سیاستمان شود!مبادا آدم غیری شویم و ما هم آدمخوار!

 اولین بارکه فهمیدم یک آدم می تواند آدم بخورد ، همان دوره ی نوجوانی ام بود که قبلاً هم توصیفش راشنیدی. دوره ای که کتاب ها مثل طوق لعنت به گردنم افتادند تا حدٌی که از روزنامه های چین وچروک خورده ای که سبزی فروش محلّه امان ، سبزی ها را لایشان می پیچید و مادر آنها را به خانه می آورد، نیزنمی گذشتم . من آن روزها مغازه ی سبزی فروش ها را دوست داشتم . طیف وسیع رنگ سبز ، بوی طالبی ها ، تاج با نمک گوجه فرنگی ها یا به قول ما " تماته " ها و....خلاصه توی آن مغازه ها همه چیز ساده ، خوش رنگ ومتناسب بود ومن از تمام آن چیزهای ساده به خدایم می رسیدم : او را می دیدم ، لمس می کردم ، می بوییدم ، می شنیدم ومی چشیدم.
یک روز که مادر مشغول پاک کردن سبزی ها بود ، روزنامه را برداشتم و چین وچروک هایش را پاک کردم .وقتی تیتر را خواندم ، نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم . رفتم تو اتاق خودم وبا چشمان از حدقه بیرون آمده ، چند بار مطلبش را خواندم . به گمانم کاسه ی چشمم از همان روز خالی ماند و شد یک چاه عمیق که گنجایش هر چیزی را داشته باشد و دیگر از دیدن هیچ چیز ، از حدقه بیرون نپرد .
مطلب این بود که  یک آدم ، البتّه از نوع آمریکایی اش ، چند آدم دیگر را خورده بود . آنها هم ملّت عجیبی هستند ، درست مثل خود ما، به هر طرف که بزنیم ،غوغا به پا می کنیم .* آن روز خیلی وحشت کرده بودم ؛ آن قدر که هنوزهم اسم آن آدم خوار یادم است : "جفری دامر "، البتّه یادم نمی آید که او بود یا کس دیگری که بعد ها تشخیص داده بود گوشت سیاهپوست ها خوشمزّه تر است !
می بینی یک آدم چقدر توانایی و استعدادبالقوّه دارد ؟ فقط کمی همّت لازم است تا شکوفا شود وبه بار بنشیند .این حقّ مسلّم آدم هاست که هر چیزی را بچشند! و گرنه به آزادی توهین می شود.خیلی ها را دیده ام که آدم دوست هستند و نمی توانند هم نوعشان را بخورند ، امّا برای پر کردن این خلأ حیاتی ، به تخیّلاتشان پناه می برند ویا از سفره ی سینمای وحشت ** ، خودشان را سیر می کنند. از تو چه پنهان حسّ فضولی ام باعث شد من هم یکی از آنها راببینم ، برای این که بد آموزی نشود و شیطان رجیم تو را قلقلک ندهد که بروی و آن راببینی ، اسمش را نمی گویم . قسم می خورم نیّتم خیر است و از خساستم نیست . باور کن فقط به منظور جلو گیری از اشاعه ی فحشاست ...باورکن ! اصلاً نمی دانم وبه من هم مربوط نیست که می توانی به مدد تکنولوژی ، از طریق رایانه ات ( کامپیوتر سابق ) و یا ماهواره ، نه تنها فیلم های کاملاً تخیّلی را ببینی که چشمت به جمال مستند هایش هم روشن شود و البتّه دست فروش محلّه هم که این الواح فشرده را در اختیار دارد ، گزینه ی بدی نیست ، خیلی هم مناسب است که یک بازی راه بیاندازند و دکّه ی محقّرش را پلمپ کنند تا پرچم امنیّت اجتماع بشری به اهتزاز در آید.
بگذاریم وبگذریم . مهم این است که امثال تو که نمی توانند آدم ها را بخورند و لذّت ببرند ، خدای ناکرده ، از این ضعف بزرگ وناتوانی لاعلاج خویش ، دچار عقده های روحی ، روانی نشوند و درآستانه*** نمانند . حیف نیست وجود به این نازنینی !گذشته از تمام اینها تو که چشم های نازت را هر روز با دو قطره شبنم صبحگاهی شستشو می دهی ، حتماً می بینی که هر روز چقدرآدم ها  به طرز نفرت انگیزی روح یکدیگر را نشخوار می کنند و سرشان را بالا می گیرند که جانشین خداییم در زمین ... خدایان حقیر! می دانم که می دانی آدم خوارها زیاد شده اند...فراموش نکردی که توراهم خورده بودند...مراهم! امّا« ما » ا آنهایی هستیم که هضمشان دشوار است ، برای همین بالا آورده اند و در هر بار قی کردن،گوشتمان تلخ شده است، زهر مارترتر ازهرزهرماری! مطمئنّم نسل من و توتلخ گوشت خواهند شد؛ آن وقت به کسی اجازه نمی دهند با خیال آسوده ، نشخوارشان کند. اصلاًهیچ کفتاری  نمی تواند به دندانشان بکشد. آنها هر روز صبح با دوقطره شبنم ،چشم هایشان را می شویند و به یکدیگر سیب تعارف می کنند.حالا بنشین،آرام چشم هایت راببند ،نیمه ی سیبت را بخورعزیزم ، من هم همین کاررامی کنم . نترس! این بار به بهشت تبعید می شویم .


آری گلم ... دلم حرمت نگه دار
کاین اشک ها خونبهای عمررفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود .
                                                                                   




* نمی دانم چرا حتی گاه در اوج جدیّت،ذهنم شیطنت می کند.مقصّر اصلی کودک درونم است که اصلا دلش نمی خواهد بزرگ شود. شاید هم به قول تو متولّدین تیرماه کلاً مجنون صفتند!!من از طرف تو از تمام متولّدین این ماه عذرخواهی می کنم وخوشحالم که خودت هم متولّد این ماه هستی(هرجنس سوی جنسش زنجیر همی درّد).
حالا هم به یاد مناجات نسیم شمال با قاضی الحاجات افتادم :« خداوندا جهان را آفریدی / زمین وآسمان را آفریدی / مکان ولامکان را آفریدی / تمام انس و جان را آفریدی / چرا ایرانیان را آفریدی ؟( کلیات جاودانه ی نسیم شمال ، به کوشش حسین نمینی ، انتشارات اساطیر ، چاپ دوّم ، 1371، ص265 ) .


** منظورم سینمای وحشت به مفهوم هنری اش نیست ، بلکه فیلم های خصوصی ترین لحظه های کسانی است که برخی خوراکشان است وبا تمام بی هنریشان (  اینجا هنر را به معنای فضیلت بخوانید ) آن را می بلعند واشتهای دوزخی اشان سیری ندارند . دریغ که قبح بسیاری ازرذایل برایمان شکسته شده است !

***بودن یا نبودن؟  /  ماندن یا رفتن؟           



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/07/18 -

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


می گویم : " کاش می شد مرگ ارادی را تجربه کنم . مثل آن پیر که با عطار روبرو شد و عطار را عطار کرد! " می گویی : " قصّه اش را بگو ." می دانم که قصّه اش را می دانی . می دانم که نمی خواهی قصّه بگویم تا چشم هایت گرم خواب شوند . می دانم که هیچ وقت قصّه هایم را نخواستی تا بهانه ای باشند برای زنده ماندنم که به قول خودت جریمه ام زندگی است . زنده بودن با زندگی کردن یک دنیا تفاوت دارد  . کتاب دوّم روزگارسپری شده ی مردم سالخورده را  باز می کنم ... برزخ خس : ((- نه! من نمی میرم ، نخواهم مرد . نباید بمیرم . چرا من باید بمیرم ؟ چرا باید از دنیا بروم ، پیش از آن که بدانم برای چه به دنیا آمد ه ام ؟ من یک میراثم ، یک میراث مهم ، می فهمی ؟! تو ... هیچ می دانی چرا ، چرا به دنیا آمده ای ؟ نه ، سهل است که پدر تو هم ندانست و نمی دانست . امّا من می خواهم بدانم ، کارهای فراوانی هنوز در این دنیا دارم ، یکیش هم دانستن همین است ، یافتن جواب همین چرا . یکی دیگر از آن کارها مرگ به اختیار است ، مرگ به اراده ی خود واین کارها مقدّ ماتی دارد ، مقدّماتی خواهد داشت . طرح ونقشه ای دارد ، افرادی لازم دارد . شرط و شروط دشواری دارد بود و نبود ....))

 در خود کز می کنم . سردم می شود : " امّا من می ترسم ... می ترسم  بمیرم پیش از آن که زندگی کرده باشم ، حتی برای یک روز ! " صدای نامجو پیچک می شود و روحم را در آغوش می گیرد : « عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم اندر امید واری » می خواهم زندگی کنم ، توی همین دنیا  ، نه دنیای دیگر. عمر دوباره  به چه کارم می آید و کدام درد لاعلاجم را علاج می کند. پوست هایم را می شکافم و دور می اندازم و می رسم به عمق قدرت تمام ناتوانی هایم :" من هم آآآآآآآآآد مممم   ... آدم ! می خواهم زندگی کنم .  مدینه ی فاضله ی شاملو خوب است و چقدر همه ی چیزهای خوب ، خوبند ... حتماً روزی کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد . من هم آرزوی آن روز را دارم ؛ روزی که هر انسان برای هرانسان برادری باشد ؛ روزی  که قفل افسانه ... من هم آن روز را انتظار می کشم ، امّا نه روزی که حتی دیگر نباشم ! می خواهم باشم وآن  روز را مثل یک لیوان شیر سر بکشم . توقّع زیادی دارم ؟ انتظارم بی جاست ؟ !! من هم آدمم ... آدم !"

چندین و چند روز است که زندگی نمی کنم ، فقط بین مرگ ارادی و زنده ماندن دست و پا می زنم . انگار رنج یک قرن را بر دوش های خسته ام می کشم ...عجیب است هیچ وقت حسّ اوج وعروج نداشته ام ؛ در عوض همیشه فکر می کنم دارم فرو می روم . فرورفتن درون یک حجم ناشناس بی قاعده!
 درویش وار، کشکولت - همان رنج یک قرن - را بر دوش بیاندازی  و کوچه به کوچه بروی  و پوسته ای را بشکافی  و در پوسته ای دیگر فرو روی و  درها را بکوبی و خودت را بکوبی و بگویی : « ید بیضا وعصایی به فروش آورده ام و دلی به حرّاج ! » نه حرّاج به معنای ایرانی اش ! بلکه با بیشترین قیمت... آخرین قیمت ... تازه با یک شرط اساسی  :« قیمتش هم دست آخرخودم تعیین می کنم.» ! چه شوووود!!مجنونی از راه می رسد ، نگاه عاقل اندر سفیهی به تو و کشکول پر از هیچت می اندازد و گردنش را کج می گیرد ، کف دستانش را به سمتت دراز می کند و ملتمسانه می گوید : « ذرّه ای لطف و صفا ... دو ، سه تا قرص ادب .»! یاحقی می گویی و آسمان یک جا توی چشمانت حلول می کند. بگذار یک حکایت برایت بگویم ، شهرزاد شده ام تا قصّه بگویم  و زندگی کنم ، نه  این که از ترس مردن قصه بگویم تا زنده بمانم . می دانی که از مرگ ترسی ندارم :(( وقتی حکیم محّمدزکریای رازی در راهی می رفت ، دیوانه ای پیش او درآمد ، در روی او بخندید . چون به خانه رسید ، شاگرد را گفت : مطبوخ افتیمون راست کن تا شربتی بخورم . شاگرد گفت : چون علّت جنون و مالیخولیا در توموجود نیست ، این دارو چرا می خوری؟! گفت : چون علّت جنون نبودی ، آن دیوانه در من نخندیدی ، امّا در من نوع جنسیتی دید که در روی من بخندید و حکما گفته اند که الطّیریطیرمع شکله  * )) حالا دستانم را به سویت دراز می کنم وملتمسانه می گویم : « ذرّه ای لطف و صفا ... دو ، سه تا قرص ادب .» !

 پرپر زدنم در اوج غرور همیشگی ام تما شایی است . باور نمی کنی دل به دل مرگ بدهم ، رفته ام ؟! باور نمی کنی فقط یک کرشمه کافی است ؟! مقصّرم می دانی که می خواهم متفاوت باشم ، یعنی نمی دانی  وقتی پا به این دنیا گذاشتم ، نیّت نکرده بودم که متفاوت باشم تا تنها بمانم ؟ متفاوت نیستم ، امّا تنها ماندم !! می گویی : " راه ساده ای را انتخاب کرده ای : اشک وبغض . تنبل شدی ! باید بجنگی!" جنگ ؟ نه  عزیزم ! من سرباز نیستم و فکرهم نمی کنم که این دنیا میدان رزم باشد. همه امان آمد ایم تا یک روز خوبی ها و بدی هایمان را برداریم و برویم : من ، تو ، او . خودت هم آن شب از مرگ نوشتی : "همه امان رفتنی هستیم . من ! تو ! هم سارا . بیچاره من ! بیچاره تو! بیچاره هم سارا " خودت فراموش کردی جلوی اسم سارا هم یک علامت تعجّب بگذاری ، امّا تمام  سارا برایم شد علامت تعجب !!!!

 یک روز من... یک روز تو... یک روز هم...سارا

بیچاره من ...بیچاره تو...بیچاره هم...سارا

مرگی سپید شاید سیاه فرقی ندارد...آه

یک آه...من یک آه...تو یک آه...هم ...سارا

یک دسته گل چند قطره اشک هنگام بدرودست؟

یک لحظه من یک لحظه تو یک لحظه هم...سارا..................

وبعد از داستان « عروس سبلان » گفتی واین شعر را خواندی :

 « و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست

برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست

حیاط آبزده تخت چوبی و من و تو

چه قدر بوسه چه عصری چه خانه ی خوبیست

قبول کن به خدا خانه ی شما سارا

برای فاخته ها آشیانه ی خوبیست

غروب اول آبان قشنگ خواهد بود

نسیم و نم نم باران نشانه ی خوبیست

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند

که چشم تو غزل عامیانه ی خوبیست

کرج؟ سوار شو آقا. صدای ضبط اگر...

نه خیر کم نکن آقا ترانه ی خوبیست

صدای شعله ور گلنراقی و باران

فضای ملتهب و شاعرانه ی خوبیست

مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز

قبول کن که زمانه زمانه ی خوبیست

به خانه باز رسیدیم و چای میخواهیم

برای بوسه گرفتن بهانه ی خوبیست » **

بیچاره تمام عروس های سبلان !من که بیچاره نیستم ، چون عروس سبلان نیستم و سارا!!!هم نیستم . فقط انگار با باد آمده ایم و با باد هم خواهیم رفت  .

اشک و بغض هم مهم نیست  ، مهمّ این است که بغضم در گلوست  ، نه در سینه ... دلم جای بغض  نبوده  و نیست . بگو خود آزاری ...تعادل فکری نداری ... بگو ! همه ی حرف هایت را با دل و جان می پذیرم  . مگر نه این که به تو ایمان آورده ام ؟ آن شب را که فراموش نکرده ای ؟ شب من وتو ، بی هیچ غیر و غریبه ای . شب  " ما " با تمام آرزوهایمان . چه فرق می کند نامش " لیله الرّ قائب " باشد یا " شب آرزوها " ؟! چه فرق می کند ما مسلمانی کافر باشیم یا کافری مسلمان ؟ مهم این بود که آن شب  ، شب ما بود : من ، تو ، او . عشق بازی سه نفره ! شادم ... شاد از آن که حالا او هم که ما را به بهانه ی سیبی از بهشت رامش و آسایش راند ، دلبسته ی دیوانگی هایمان کرده ایم . نگاه کن لبخندش چه زیباست  ! آرزو کن عزیزم ... آرزو . من که « می خواهم دل باشم ، مرز انسان » * **. تو چی ؟

- عطار پیش ازآن که ترک مال و هستی گوید و قدم در وادی سلوک نهد ، در دکان خویش نشسته بود ، درویشی بر وی گذر کرد و چیزی خواست ، عطار چیزی نداد . درویش پرسید : "خواجه چگونه جان به عزراییل خواهد داد ؟ " عطار پرسید :" تو جان خویش چگونه خواهی داد ؟ " درویش کاسه ای  چوبین در دست داشت ، آن را زیر سر نهاد وگفت « الله »  و جان داد . عطار متغیّرشد، هرچه داشت به فقرا بخشید و خود به خانقاهی رفت و عزلت گزید .

 می گویی : " افسانه است . دروغ! "
می گویم : " گاهی دروغ ها هم به دل می نشینند و باورپذیر می شوند ، مثل خیلی از دروغ هایی که هر روز می شنویم و از شنیدنشان لذت می بریم ."
می خندی : " تو که دشمن دروغ بودی ؟ حالا که به نفعت است قشنگ شد ؟!"
می خندم : " این روزها هر چیز که به نفعمان باشد ، قشنگ است !"
امّا تو باور نکن که بانو دل به دروغ ها ببندد . به زبان هم که نیاوری ، از چشمانت می خوانم که باید اعتراف کنم : " آخرین بار که دروغ گفتم ، کلاس دوّم دبستان بودم که کتاب ریاضی ام گم شد و... شاید از آن روز از حساب و کتاب و عدد ورقم بیزار شدم و آن شدم که هنوز هم هستم ! حالا در قبال این اعترافم ، یک قطعه از بهشت را به من ببخش . "
می گویی : " خودت بهشتی !  خوشحالم که خدا تو را به من داده است ." جدای از تمام دوست دارم ها ، این جمله باعث می شود احساس کنم بی همانندم و تو تنها دلبسته ی من شده ای ، با تمام خوبی ها و بدیهایم : " خدا تو را به من داده است . " می بینی واژه ها چقدر جادو می کنند و من چقدر غصّه می خورم که برای دوست داشتن هایمان ، مهرورزیدنمان ، آنکه حتی برای لحظه ای ما را به وجد می آورد ، لبخندی بر لبانمان می نشاند ، لذتی را دررگ هایمان می دواند و... واژه هارا گم می کنیم یا به هزار بهانه ی نادرست خساست به خرج می دهیم و کلامی از سر مهر بر زبان نمی آوریم . چرا محبّت و دوست داشتن را نیاموخته ایم ؟! یعنی این قدردشوار است ؟!
آرزو می کنم کاش همه یک هدیه ی الهی داشته باشند تا هیچ وقت " من " نشوند ، " تو " نشوند که تنها بمانند . من و تو اگر " ما " شویم ، زیباست !
حرفت را عوض می کنی : " افسانه هم باشد زیباست ، اصلاً هیچ کس به تنهایی کسی نشده است ... شمسی باید ، پیری باید ، عشقی باید ، بانویی ... و باید و باید !



* کند همجنس با همجنس پرواز / دفتر نخست کتاب پزشکی در ادبیّات ایران زمین .
دردفتر دوم مثنوی نیز آمده است : « خوب خوبی را کند جذب این بدان / طیّبات الطّیبین بر وی بخوان //  در جهان هرچیز چیزی جذب کرد / گرم گرمی را کشید و سرد سرد // قسم باطل باطلان را می کشند / باقیان از باقیان هم سر خوشند // ناریان مر ناریان را جاذب اند / نوریان مر نوریان را طالب اند »

** حسن صادقی پناه

*** کتاب فریاد روزها ، اثر محمّد رضا حکیمی .
 


زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/06/21 -

روز هشتم با طعم اشک

19 فروردين 1388 ساعت 03:35




دارم تمرین می کنم دست خدا را بگیرم. روی نوک انگشتان پا می ایستم . این طوری قدم بلندتر می شود، اصلاً این طوری بزرگ تر می شوم. دستانم را تا جایی که می توانم می کشم به سمت آسمان. این طوری می شود دست خدا را گرفت:« خدااجووووون..نم ...خدااا!» می گویم :« تو رو به خدا کاری بکن ...چه نشسته ای ؟! خدایی کن . » دستم را که رها می کند ، ریه هایم پر می شود از دود سیگار وتوی رگ هایم  قهوه ای تلخ جاری می شود . همه ی جانم تلخ می شود. آهای! الآن چند نفر مثل من دلتنگند ؟چند نفر مثل من اسیرند ؟ چند نفر دلشان می خواهد خدایی کنند ؟ دست ها بالا! فراموش کرده ایم که او در جسم هایمان  از روح خود دمیده است ؟ روح خود...روح او! اصل وجودمان همین است ... همه ی اصالتمان . چرا در خودخزیده ایم؟ بی روح نباشید، سرها بالا !
چقدر شب ها به قصّه ی رانده شدنمان از بهشت ، سرمان را به بالش بچسبانیم و معصومانه اشک بریزیم و در فاصله ی جان کندنی که اسمش را گذاشتیم زندگی ، دلمان خوش باشد به بهشتی که وقتی مردیم ، با حساب و کتاب و ماست و مو را از هم کشیدن ، سندش را به ناممان می زنند ؟ آغازمان یک حکایت است با هزار و یک روایت : آدم و حوّا ، مهری و مهریانی یا مشی ومشیانه و... . مگر تاوان خوردن یک سیب چقدر است ؟ بهانه ای بی حساب و کتاب برای هبوط که بدویم و بدویم و آخر قصّه اگر « آدم خوبه » باشیم، با کلّی حساب وکتاب و معیار و مقیاس به بهشت برویم وداد دل از حور وغلمان بستانیم . سیب بهانه ی قشنگی است برای هبوط تا برسیم به اوج وعروج ؟ مگر الآن حور وغلمان نیستیم ؟ مگر « آدم » نیستیم ؟ این حسّ گناه چیست که همیشه در اوج رویشی سبز معنا می یابد ؟ چیست ... چیست ...چیست؟! چقدر این « چیستی » ها لحظه هامان را به نابودی می کشانند. وزن چیست ها وچیستی ها چقدر سنگین است ! من یکی که نمی توانم ... شانه هایم طاقتش را ندارند ... دیگر نه ! ...نمی توانم ...ن...می...ت...وانم . این روزها وزن اینها ، از آن امانت الهی هم سنگین تر شده است . همان باری که به قول خودش آسمان و زمین و کوه ها از پذیرفتنش سر باز زدند ، من با دل وجان پذیرفتم ، عشق من! قاموس عشقبازی و ناز کردن و منّت کشی ؟! هرگز! گفتی ظلوم وجهولم؟* معادل امروزی اش می شود : شیطون بازیگوش!کلامی که وقتی توی دلمان از شیطنت کسی لذت می بریم ...وقتی احساس دوست داشتن معصومیت کودکانه اش تمام وجودمان را قلقلک می دهد ، بر زبانمان جاری می شود.
این که عاشقت شدم ، به خودم ظلم کردم ؟ تو نام عشقبازی مان را « جهالت » نمی گذاری! بد خوانده ایم...بد نوشته ایم...بد برایمان تعبیر کرده ا ند عزیزم! بد! رهایم نکرده ای که رهایت کنم . چطور فراموشت کرده ام ، وقتی در منی ...با منی! روحت را در وجودم به ودیعت نهاده ای . گفتی سرم را بالا بگیرم...دست هایم را به دستت بسپارم... گفتی دلم به آسمان سر می ساید . تو خودت دلم را به دلم خوش کردی. کار دل عشق ورزیدن است ، چرا می گویند: عاشقی ممنوع؟!! چرا برای یک کلمه ی  « دل » این همه حرف وحدیث درآوردند و هی شرح دادند وتفسیر کردند وتأویل ها فرمودند که دل چیست ؟ عشق کدام است ؟ انواع عشق، اقساط دل ، اسقاط عشق... اقساط دل ! مگر حرف دل چیست ؟ مگر چند حرف دارد ؟ این همه شرح و تفصیل ...این همه تألیف و تحریر؟! دل که فقط دو حرف داشت ، چه ساده زیر تلمبار نظریات نظریه پردازان و فضله ی فاضلان گم شد! تو بزرگی ...بزرگ ترازآن که به بهانه ای ما را ازبهشت خود برانی وبا بهانه ای ما را به عذاب الیم یا رضوانی نعیم دچار سازی! تو بزرگی...بزرگ تر از آن که بر عشق دو مشت خاک به هم غیرت بورزی ، ما حقیریم! دنیامان کوچک است، چشمهامان تنگ...دست هامان کوتاه. تو برایمان سنگ تمام گذاشتی و شگفتا که ما تمامی سنگ شدیم . مجسّمه های سنگی هیچ وقت عاشق نمی شوند!
عجیب است مهربان!قدمت واژه ی « هوس » هم به اندازه ی « عشق » است . نمی دانم کجای آفرینشت را غلط خواندیم که به هوس عشق ، به لجن زار هوسبازی افتادیم و عشقبازی را از یاد بردیم ؟ دلم...روحم...همه ی وجودم ... این روزها آن قدر با چشمانمان هوس بلعیدیم ، با گوشمان هوس شنیدیم ، با رغبت واشتهایی سیری ناپذیر هوس را مزه مزه کردیم و با پوستمان هوس را لمس کردیم که چشمهامان کور شده ، گوشمان کر ، چششمان مختل و پوستمان روسپی!
عزیزم  « مهری » و« مهریانی » ها دیگر یکدیگر را هم نمی بینند ، یکدیگر را نمی خواهند ، چه برسد به تو ! آنها فقط خودشان را می خواهند و دیگری را هم برای خود!مالکیّت ؟! می بینی چقدر خودخواهند ! تازه این روزها زیرک هم شده اند. بحث « تقابل عقل وعشق » نیست که گروهی به دام اوّلی گرفتار شدند و گروهی به نام دوّمی. هر دو گروه غلط کردند . بحث معامله است ومعادله و بازارگرمی و گرمی بازار از ظواهر وقشر وتن ...بالاتنه و پایین تنه که تنها تن تتن تتن های اوزان ( وزن ها) و عروض( عرض ها ) و قافیه ها ( قیافه ها ) تن ها را مورمور می کنند و موس موس مثلاً عشق که حال « آدم » ها را به هم می زند. های هوی مستانه ی گربه های اسفندی برای آنی های های! داشتن سیاست و نه صداقت که دارندگی و برازندگی.

*****
می بینی سعید...من نگاهم را در زلال چشمان تو شست وشو دادم ، آن روز که به محلّ کارم آمدی. زیبایی ات چیزی نبود که به چشم نیاید. قامتی بلند... آن موهای خرمایی رنگ که چون آبشاری بر شانه های مردانه ات ریخته بودند . مردمک هایی به رنگ عسل و مژه های بلند وبرگشته ات که گویی خالق با دقّت وظرافت آنها را بر پلک هایت نشانده بود. اشاره می کنم که بنشینی . می گویی : « با اجازه » و می نشینی و کیفت را هم می گذاری روی پاهایت . خودت را معرّفی می کنی . نام خانوادگی ات هم مثل اسمت ، مثل ظاهرت متناسب است ، زیبا و نیک! دلم می خواهد بپرسم در کدام روز آفرینش خدا هنرنمایی کرده و به خود " تبارک ا..." گفته وتو را آفریده است . نمی پرسم ، فقط لبخند می زنم و تا می آیم حرفی بزنم یک دسته کاغذ از کیفت بیرون می آوری و می گذاری روی میزم :« می شه به اینا نگاهی بندازید . شنیدم شما وارد هستید . شاید بتونید کمکم کنید .» تعدادصفحات نوشته ات زیاد است ، می گویم : « اگه امکان داره مختصری توضیح بدید تا بعد این نوشته ها رو سر فرصت بخوونم . » آرنج هایت را روی کیفت می گذاری . دست هایت را طوری بالا می گیری که انگار داری دعا می کنی . نیم رخت را می بینم . با خود فکر می کنم می خواهی چیزی را به یاد بیاوری . انگشت های ظریف و کشیده ات را در هم گره می زنی و باز سکوت ! این قدر آدم های عجیب وغریب دیده ام که دیگر از دیدن هیچ چیز تعجّب نمی کنم . منتظر می مانم . ناگهان بلند می شوی، نزدیک ترین صندلی به میزم را بر می داری و می چرخانی و می نشینی درست روبه روی من . طعم چشم هایت شیرین است . می پرسی : « تصویر ذهنی شما از خدا چیست ؟» می گویم :« تصویر ذهنی من از خدا ؟!» می گویی : « خب ، آره» لحن واژه هایت چقدر معصومانه است . کاغذها را مرتّب می کنم و می گذارم روی میز. شده ام شبیه علامت تعجّب ! نمی دانم چه بگویم . بهتراست بگویم خیلی وقت است به این چیزها فکر نمی کنم و خودم را راحت کنم . هنوز منتظر پاسخم هستی. همکارم می آید ، نامه ها می گذارد روی میز . برخلاف همیشه نمی خوانمشان ، فقط امضا می کنم و توی ذهنم دنبال خدا می گردم . می رود ، دم در می ایستد ، پشت سر تو ، به تو اشاره می کند و با چشم و ابرو و دست ودهان می پرسد : « این کیه ؟» می گویم : « حواست باشه نامه ها را مثل دفعه ی قبل ، بدون تاریخ و ثبت تو دفتر ، نفرستی بره » می رود . او همیشه می گوید : « بیست بیستی ، امّا لب خوونیت صفره !» مطمئنّم باز هم صفر گرفتم . نمی دانم از کجا دعای جوشن کبیر به ذهنم می رسد که آن وقت ها می خواندم و وقتی به این قسمتش می رسیدم که : (( یا نورالنّور یا منوّر النّور یا خالق النّور یا مدبّرالنّور یا مقدّر النوریا نور کلّ نور یا نورا قبل کلّ نور یا نور بعد کلّ نور یا نور فوق کلّ نور یا نور لیس کمثله نور )) تقلّب می کردم و یک بار که نه ، ده بار تکرارش می کردم و همه به پایانش می رسیدند و من جا می ماندم ! خوشحالم که جواب را پس از سال ها غبار پیدا کرده ام. برگ برنده ام را رو می کنم : « نور ». خیره مانده ای به نقطه ای روی شیشه ی میز. مدیر مسؤول " روزی نامه " می آید و در آستانه ی در می ایستد . سلام واحوال پرسی می کند و ادامه می دهد :  « این آقا سعید ، مطالبی نوشتند در مورد خدا ، یک نسخه اش را هم به من دادند . گفتم شما مدیر پژوهشکده هستید ، از شما راهنمایی بگیرند. تو این فاصله نوشته هاشون رو خووندم ، حرف نداشت . » وبعد به سیگارش پک می زند و آن یکی دستش را بالا می برد نزدیک سرش و انگشت اشاره اش را می چرخاند . دود سیگار مثل مه لبخندش را می پو شاند .
تو همان طور نشسته ای و خیره مانده ای به شیشه ی روی میز . مغزم به گوشه های لبم دستور می دهد که از دو طرف کشیده شوند وتصنّعی  بخندند . می دانم دو باره صفر می گیرم ، امّا می گویم : « ممنون . لطف کردید ! » باز دستش را می آورد بالا ، حتماً می خواهد تأکید کند که تو کم داری ... بالا خانه ات را اجاره داده ای ... قاطی کرده ای ... دیوانه ای ، امّا نه . این بار کف دستش را نشانم می دهد ، موذیانه می خندد و می گوید : « یا حق !دست خدا را هم بگیرید . » و محکم به سیگار پک می زند و حلقه های دود سیگارش را جا می گذارد و می رود . بعد صدایش را از راهرو می شنوم که « لااله الاالله !حیف از این جوون ! » کاغذها را بر می دارم . تکان نمی خوری . صفحه ی اوّل : « ما روح خداییم. ما روح خداییم. ما روح خداییم . ما روح خداییم .ما روح خدا...ما روح ... ما...» صفحه ی دوّم رامی خوانم :« با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها بماند. با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها بماند . با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها .... با خدا....» نگاهت می کنم. به چه خیره مانده ای آخر؟ چند صفحه را جا می اندازم :« دست خدا را بگیریم... دست خدا رابگیریم ... دست خدا را بگیریم ...دست خدا را... » هر صفحه را پر کرده ای از یک جمله ی تکراری . از بالا تا پایین صفحه ، فقط یک جمله تکرار شده است ! مانده ام چکار کنم . چند بار به نام خانوادگی ات صدایت می زنم . مردمک های عسلی یک جا ایستاده اند . کاش لااقل پلک می زدی ! می ترسم اتفاقی بیافتد . می روم از آبدارخانه برایت چای می ریزم . دلم می خواهد گریه کنم . خیلی وقت ها دلم می خواهد کاری کنم که نباید بکنم! استکان چای و قندان را می گذارم کنار دستت :« آقا سعید... آقا سعید ... » دستم را به آرامی جلوی چشمانت تکان می دهم . بی فایده است. با ناامیدی دستم را می گذارم روی همان نقطه که تو به آن خیره مانده ای . نمی فهمم چه می بینی . اصلاً چیزی هست که ببینی ؟ همکارم به بهانه ای می آید . نمی گذارم بیش از این انرژی اش را مصرف کند . حسّ کنجکاوی اش را ارضا می کنم : « حالش خوب نیست !» بین انگشت شصت و اشاره اش را گاز می گیرد و می گوید : « استغفرالله ! استغفرالله ! خدا نصیب نکنه ...استغفرالله ! » دلم می خواهد آن گلدان بلوری روی فایل را که رئیس ار خانه اش برای اتاقم آورده است ، بردارم ومحکم بکوبم توی سرش ، امّا نباید... نمی دانم چه کسی گفته بود آدم ها قاتلان بالفطره هستند . از استغفارش که فارغ می شود ، بازویم را می گیرد و سرش را می آورد در گوشم : « می خواهی به آقای ایمانی بگم بیاد بندازدش بیرون؟ » می گویم : « نه!» دلخور می شود :« بیخودی وقتت رو می گیره . اصلاً از کجا معلوم صدمه ای بهت نزنه ؟» چشم هایم را می بندم ، نفس را توی سینه ام حبس می کنم ، لب هایم را روی هم فشار می دهم : « گفتم که ... نه !» سرش را زیر می اندازد و می رود بیرون . سرت تکانی می خورد . پلک می زنی . چای را می گذارم جلوی رویت : « آقا سعید ... چای می خوری ؟» می گویی: « شما گفتید خدا نور است .» می گویم : « راستش یک لحظه به ذهنم رسید .» انگشتت را آرام می کشی روی استکان ، از بالا به پایین . بعد با ناخنت به آن دو، سه ضربه می زنی : « پس تصویری نداشتید؟ » از خودم بدم می آید . اصلاً یادم نمی آید دفعه ی آخری که به او فکر کردم ، کی بود !! می خواهم اعتراف کنم که می پرسی : « چهره ی خودتون رو تو این شیشه دیدید؟ » به شیشه ی روی میز نگاه می کنم . هر روز نشسته ام پشت این میز ، امّا هیچ وقت خودم را ندیده ام . هستم ونیستم ، امّا کاملاً مشخّص است که خودم هستم . استکان را می گذاری کنار : « من چای نمی خورم. » به دستور دلم می خندم : « باشه... خودم می خورم ... من از اون چای خورای حرفه ای هستم . » می خندی و یک حبّه قند بر می داری و می گویی : « بفرما » قند را می گذارم تو دهنم . یک  حبّه قند دیگر بر می داری و می دهی دستم : « من بیشتر وقت ها دم لونه ی مورچه ها قند می گذارم .» می گویم : « راستی چند صفحه ازنوشته هایت را خواندم . خیلی خوب بود ، البته اگر بخوای درست وحسابی نظر بدم ، باید همه ش رو بخوونم .» چشمهایت روشن می شود . می گویی : « اون آقا هه که طبقه ی بالا بود خیلی لطف کرد که شما رو به من معرّفی کرد .اون باید آدم خوبی باشه . » چهره ی مدیر مسؤول را همیشه پشت دود سیگار دیده ام . سرم را به علامت تأیید حرفت تکان می دهم. انگار تو هم زبان اشاره را نمی فهمی ، درست مثل من. می پرسی : « آدم خوبیه نه ؟ » لبخند از صورتم محو نمی شود : « آره ! خیلی ... خیلی خوبه !» کاغذهایت رابر می داری . می گویی : « من تو این نوشته ها خواستم بگم خدا دور نیست ! می توانیم ببینیمش... می توونیم دست همدیگه رو بگیریم . خدا مثّ مامان می موونه. من هر چی فکر می کنم نمی فهمم چطور ممکنه اون که ماها روآفریده ، دلش بیاد ما رو ببره جهنّم... بیخودی ما رو می ترسونن .حتماً شما هم مامانتون رو دوست دارید. » بعد کاغذ هایت را بر می داری و می گذاری توی کیفت . داری می روی . می روی تا دم در . از جایم بلند می شوم تا بدرقه ات کنم . بر می گردی : « حرفام درسته ؟ » کف دستم خیس عرق شده است : « بله درسته . خدای تو مهربوونه ، زیباست ، مث مادر می مونه . نترسی ها ... جهنّمی در کار نیست .» یک لحظه لبخند از صورتت محو می شود . می آیی نزدیکم ، صورتت را می آوری نزدیک صورتم : « خدای شما چی ؟ » دلم هوای مادرم را می کند، چندین سال است دلخوشی ام شده است غربت غروب های روزششم هفته که اسمش را گذاشته اند پنج شنبه  ! قلبم باز دستور ضربانش را فراموش می کند وبی قانون می زند . چشم هایم را می بندم. نفس هایم تند شده است و سینه ام را با خود بالا وپایین می برد. لب هایم را روی هم فشار می دهم .نفست روی صورتم می لغزد . چشم هایم را که باز می کنم ، طعم اشک گرفته اند . می گویم : « اوونم مهربونه !» همراهت تا دم در می آیم . خداحافظی می کنی و می روی . قند توی دستم آب شده است . هفت روز می گذرد . دیگر از تو خبری ندارم . گاهی دم لونه ی مورچه ها قند می گذارم.
روز هشتم است. خانمی با من تماس می گیرد ، احوال پرسی گرم وگیرایی می کند ، انگار سال هاست که مرا می شناسد: « سر کار خانم ، من مادرسعید هستم. ازتون ممنونم . اون کلّی از شما برام تعریف کرد ، می خوام اگه اجازه می دید گاهی تلفنی با شما حرف بزنه . می گفت شما نوشته هاشو فهمیدید. آخه بعضی ها دستش میندازن... بعضی ها اصلاً تحویلش نمی گیرن ... بعضی ها هم مث پسر عمّه ش نشستن تو گوشش خووندن که اینا چیه می نویسی ، کفره. آخه بچّه ی من که نمی فهمه کفر چیه . سعید من بی آزاره ، به کسی صدمه ای نمی زنه ...فقط کمی ...» نمی گذارم ادامه دهد ، می گویم « سعید از خیلی از آدم هایی که ادّعای  عاقل بودن دارند ، عاقلتره . هر وقت دلش خواست می توونه زنگ بزنه .» دلم می خواهد بگویم از طرف من دست هایش راببوسید ، امّا نباید بگویم! فقط سفارش می کنم : « به سعید بگید فلانی هم داره تمرین می کنه تا دست های خدا رو بگیره!»


*سوره  احزاب/آیه ی ۷۲



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : چهارشنبه 1387/05/09 -

حکمت های کودکانه

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


دوستی می گفت :« ما نسل بدی بودیم ، وقتی بچّه بودیم ، پدر سالاری بود و حالا که خودمان صاحب فرزند شدیم ، فرزند سالاری مد شد، ما هیچ وقت سالار نبودیم !»

دخترم هشت سال دارد . او از من خواسته در موردش مطلبی بنویسم . فکر کردم ، دیدم بد هم نمی گوید ، وقتی خیلی ها ، این طور جدّی و از سر سوز وبا تمام احساسات ، وقت وانرژی شان را صرف می کنند تا خانه های مجازی شان ، رنگ وبوی معشوق و مطلوبشان رابگیرد ، چرا من از یگانه عشقم ننویسم.

پدر ، مادرها * همین که نوزادشان دهان باز می کند وبا تقلا ، نخستین واژه های نامفهوم را ادا می کند ، به همه ی عالم خبر می دهند که چه نشستید ، بچّه ی ما « حرف » می زند !

حالا چند جمله ی قصار ازایشان :
- سه ساله بود حدوداً که پرسید : « مامانی چرا هیچ کس کلاغ رو تو قفس نگه نمی داره ؟ » ومن به یاد سهراب افتادم :« چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست ؟» کاش می دانستم سهراب چه پاسخی برای پرسشش پیدا کرده بود !

 - در همان سال ها که به آیین پیشینیان ، به طور عجیبی عاشق خورشید بود و می خواست حتی اگر با بالا رفتن از تنه ی درخت انگور هم است ، برود لب دیوار و خورشید را بکند وبیاورد به سقف اتاقش آویزان کند ، فکر می کرد رنگ ها مزّه دارند : « زرد : بی مزّه ؛ سبز : خوش طعم ؛ آبی : شیرین ؛ سیاه : شور ؛ سفید : خوش طعم ! ( و صدالبته  قشنگ ) ؛ بنفش : نمی دونم ! ( لوس و ناز ) ؛ قهوه ای : تیز ؛ نارنجی : ترش ، یعنی مزّه ی مورد علاقه اش . »

- حالا دیگر" بزرگ " شده است و گاهی از ما می خواهد از خاطرات " کودکی " اش برایش بگوییم !

- او فکر می کند وقتی ما کسی را دوست داریم ، در واقع آن فرد را به دنیا می آوریم .

- می گوید :« به نظرمن ، آدم ها تا شش سالگی بنده ی خدا هستند و از شش سالگی به بعد ، بختک خدا .» **

- و...........

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*اگر سایه ی رحمتشان بر سرتان است ،فرصت را از دست ندهید ، بی بهانه و با بهانه دست هایشان را ببوسید و بگویید که چقدر دوستشان دارید ....

** یادت می آیدچقدر به این جمله خندیدی ؟



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1387/03/07 -

واقعیت یا واقعیت نمایی؟

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


آن چیزی که ادراک می کنیم در تلویزیون ، در ویدئو، در پهنه ی تکنولوژی اطلاعات، از طریق واکمن و نوار کاست هایی که در ماشین هایمان به آن گوش می دهیم ، در آگهی ها و در افزایش عظیم مجلات مردمی که می خوانیم ؛ عبار ت است از بازنمایی ها و عمدتا ایماژ ها. امروزه  ادراک ما  همان قدر که متوجه "واقعیت " است ، متوجه  باز نمایی ها نیز هست. این بازنمایی ها به بخش بزرگی از واقعیت مدرک ما تبدیل شده اند و یا ادراک ما از واقعیت ، بیش از پیش از طریق بازنمایی ها صورت می گیرد.(جامعه شناسی پست مدرنیسم ، اسکات لش ).

گاه نا خواسته به سبب عدم توکل به حق ، ترس و ساده لوحی فریب واقعیت نمایی ها را می خوریم و در پی اندیشه ی کسی یا چیزی می رویم که واقعی نیست و فقط واقعیت نماست.

داستان" سارازین" بالزاک سرشار از مفاهیم ناب است. سارازین پیکرتراش عقاید حاکم در جامعه اش  را که ازراه رمزگان فرهنگی تثبیت شده اند با واقعیت ؛ به گونه ای نادرست یکی می پندارد و این تراژدی اوست.او دلباخته ی زامبی نلا می شود ؛ چرا که او را زنی می پندارد دارنده ی تمام صفات زنی آرمانی، اما سارازین ندانسته است که در ایتالیای دورانش ، در نمایش ها نقش زنان را مردانی جوان ، مشهور به " کاستراتو" اجرا می کنند ؛ بدین سان سارازین نمی فهمد که زن هنر پیشه ای که به او دلباخته است ، زن نیست ، بلکه مردی جوان است . او می کوشد تا پیکره ای از" زن زیبا" بسازد ، اما به دست نوکران کاردینال چیکونا کشته می شود ، زیرا کاردینال دلباخته ی " مردجوان" است. سارازین به سبب نادانی و بی اطلاعی از شیوه ی دیگران در نشانه گذاری ، رمز گذاری و موقعیت جنسی زنان و"کاستراتو" ها در جامعه اش کشته می شود.

بارت در مورد این داستان می نویسد :" سازارین به دلیل جای خالی در سخن دیگران کشته می شود." سارازین مجسمه ای" از زن جوان" ساخته بود. او به خیال خود از" واقعیت " تقلید ی می کند، اما واقعیت چنانکه خود رابه او می نماید ، راست نیست. آنچه وی دیده است ؛ واقعیت ندارد. پس از کشتن سارازین ، کاردینال مجسمه را از کارگاه او می رباید. سال ها بعد مجسمه اساس کاریک نقاش می شود و او "کاستراتو"را تصویر می کند؛ چنانکه درزمینه ی فرهنگی جامعه معنا دارد، معنای نشانه ای ، نه مفهوم واقعی که تقلید از طبیعت – یا در واقع تقلید از آنچه طبیعت به ظاهر می نماید – محسوب می شود. موضوع پرده مردی جوان وزن نماست. سارازین راز جنسیت زامبی نلا را از راه نسخه برداری  و تقلید از آنچه "واقعیت نما"ست در نمی یابد ، زیرا واقعیت این است که زامبی نلا اصلا زیبایی زنانه ندارد.

ژاک لاکان معتقد بود که کودک در شش ماهگی از راه دیدن تصویر خویش در آینه ، وارد جهان نمادها می شود. پله ای که لاکان آن را " مرحله آینده " خوانده است : دیدن خویشتن ،  بدن خویش که در یک آن هم تصویری است از دیگری و هم از خویشتن.

از کودکی می گذریم وبزرگ می شویم و بزرگ تر ، خوشبخت انسانی است که جور دیگر دیدن را تمرین کند وبه چنان بصیرتی دست یابد که بتواند معانی باطنی و نهفته درداستان زندگی را درک کند. حقیقت این است که درک ودریافت باطن نمادها و واقعیت نمایی ها انسان ساز است. کنش ما در برابر بازنمایی های طبیعت و دیگران ، گاه با تقلیدی ناساز همراه می شود و عمر گرانمایه را از ما می گیردو روزی فرا می رسد که تاسف خوردن سودی ندارد.

برای نخستین بار ، شاید با زایش هیجانی ساختگی ، ناشی از آمیزش ترس و تاریکی بود که دانستم کنش انسان ناآگاه در مقابل واقعیت نمایی و یا حقیقتی مصنوعی – هرچندکه ناچیزباشد – چقدر مضحکه آمیز است. در نوجوانی" ترس" از تاریکی وتنهایی مرا به وحشت می انداخت .شبی ناگهان برق منزل قطع شد . خواستم وارد اتاقم بشوم. نور اندک ماه به داخل تابیده بود و من ناگاه مردی تنومند را دیدم که در گوشه ای ایستاده بود . فریاد کشیدم وبیرون دویدم. مادر سراسیمه آمد. بلند بلند ونفس زنان آنچه را دیده بودم ، گفتم . مادر آرام ، متین و با یقین گفت : " برو خدا خیرت بدهد ، با سروصدایت ما را هم ترساندی. هرچه در روشنایی می بینی ، در تاریکی هم همان است." مادرآن شب با حرفش ، بذر فهم قاعده ی « این همانی » را در ذهنم کاشت . سرانجام وقتی به مدداختراع  ادیسون روشن شد، با دیدن آن مرد تنومند ازته دل خندیدم! پدر کلاهش را روی جالباسی گذاشته بود.

امروز باوردارم که دیدگان ترسیده ، همه چیز را بزرگ می بینند.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/02/13 -

جیرینگ...جیرینگ

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


جیرینگ، جیرینگ...شایدصدای پای کوفتن دخترکی باشد که شلوارک پوشیده وبه سنت گذشتگان ،خلخال به پایش بسته است.شاید هم صدای النگوهای زنی باشد که هر روز چون روحی سر گردان به بازار زرگران سر می زند و با حرص و ولع با چشمانی از حدقه بیرون زده،به زرق و برق زیورآلات زرد،سرخ وسفید می نگرد تا آنچه در مالکیّت دیگری دیده است ؛ برای خود نیز تهّیه کند،حالا او دستش را بالا برده است ،با افاده آن را تکان می دهد و می گوید:« قیصریه کدوم وره؟ » انگار اوست که می خواهد آنجا را به آتش بکشد!
جیرینگ، جیرینگ...این بار مردی ، میان ماشین ها می گردد و آواز می خواند: «حاجی فیروزه....سالی یه روزه....!!» فرزندت می گوید :«عمووو نوورووزز»!عمو نوروز سر تا پا قرمز پوشیده  و دست و صورتش را سیاه سیاه کرده ،یک دایره هم توی د ستش است . نگاهت با سماجت می چسبد به سفیدی  چشم عمو نوروز.نمی دانی چرا عمو نوروز رقت انگیزترین جزء بهار ما ست و چرا این قدر به نظرت تصنعی می رسد.حالا خیّری از پشت شیشه ی دودی ماشین و عینک آفتابی اش،سیاهی را در لباسی قرمز می بیند  که دایره می زند وسر و گردن تکان می دهد، آن وقت ترحم راننده گل می کند و آقامنشانه پول خردی به او می بخشد.

جیرینگ...جیرینگ...یک نفردارد ،لبخند بر لب سکه های طلایش را که ازراه  نزول جمع کرده است، می شمارد.شاید صدای زنجیرهای  دست بند یک زندانی باشد که بر گردنش پلاکی نقره ای آویخته اند.شاید هم این صدا را در ترکیبی از چند صدای ناخوشایند و گوش خراش  دیگر در تصادفی ،شنیده باشی  و سپس به شکرانه ی آن که کسی صدمه ای ندیده،نوایی از نایی نشنوی و ناگهان گوشت پر از فحش و ناسزا می شود و و می بینی  که چگونه با هم گلاویز می شوندو....

******

یاد گرفته ای در میان زشتی ها به دنبال زیبایی هم  بگردی ، ببینی ،بشنوی ،لمس کنی و بچشی؛ هر چند گاه غباری از بی رحمی  روی دیدگانت می نشیند، امّا تو که قلبت را به ساده دلی زده ای؛ فکر می کنی این زیبایی ها هستند که کمرنگ شده اند؛وگرنه نگاه تو همیشه زلال است!چاره ای نیست باید غبار را بزدایی، نگاهت را صیقل دهی و زیبایی ها را نصب العین کنی یا چون گوشواری برگوش آویزی« زبیه اندیشان به زیبایی رسند ».در میان تصویر های واقعی انباشته در ذهنت دختر کوچک مرد کارگری را می بینی که  پول تو جیبی اش را در قلک نارنجکی شکلش می ریزد و لحظه ها را می شمارد تا روزی پر شود و آن را برای کمک  به جبهه ها به دفتر دبستان تحویل دهد.حالا فرزندش قلک کوچک کمیته امداد  را در اتاقش گذاشته  و شادمانه سکّه هایش  را داخل آن می ریزد.فرزندش را دیده ای، دختری شیرین که هر وقت به منزلشان می روی ،گنجش را می آورد تا تو ببینی ،صندوقچه ی  خاتم بسیار ظریف و زیبا ، قفلش را به آرامی باز می کند و تو برای چندمین بار، امّا با همان شور وشوق  نخستین مرتبه ، داخل آن را می نگری. با طراوتی کودکانه می گوید :«گنج من است.»جیرینگ...جیرینگ...گنج او تعدادی سکه های پنجاه تومانی است  که آنها را جمع کرده تا در ایام عید به هر کس که به منزلشان می آید«عیدی»بدهد،چند آویز کریستال که آن را از شمعدانی  آینه شان جدا کرده است ،یک جعبه ی خیلی کوچک که داخل آن پلاک طلاست ونامش روی آن حک شده  و دو تا گردوی بسیار کوچک که آنها را کف دستش می گذارد و باخنده ای شیطنت  آمیز می گوید:«اینها ناقصند، بزرگ نشده اند!» با خود فکر می کنی :«به راستی دنیا مثل همین گنج کودکانه است.»،که بعضی از ما برای تصاحبش از هیچ کاری فروگذار نیستیم، از هیچ کاری  و این قصه عجب سر دراز دارد!
خوشا به سعادت انسان هایی که به مرتبه ای والا دست یافتند واین  صدا را جور دیگر شنیدند و چنین سرودند:«جرس فریاد بر می دارد که بربندید محملها» کاش همه به یاد داشتند که آمده ایم تا روزی هر چه داریم ، بگذاریم و اعمالمان را بر داریم و برویم ،مثل تمام آنها که رفتند .همه می دانیم آن روز  حتما خواهد آمد، امّا انگار فقط  برخی باورش دارند.

******

خواستم با ضربا هنگ خطوط  و واژه ها روزنه ای باز کنم برای جور دیگر دیدن و اصل مطلب … اصل مطلب« جیرینگی»  است که نزد خداوند بسیار ارزش دارد! بارها و بارها این صدا را شنید ه ای .این صدا صدای خلخال، دایره ،برخورد سکه ها با هم، بانگ جرس ، چه گوش نواز باشد وچه دلخراش نیست! این صدا صدای شکستن و فروریختن یک قلب است. متاسفانه چه بسیارند کسانی که گوش باطن حقیقت جویشان کرشده  و قادر به شنیدن این صدا نیستند.

******
مشتری دل های شکسته فقط خداوند است وبس  و در مقابل ، دل خرمن سوختگان، در هر جایگاه و موقعیت اجتماعی که باشند،فارغ از های و هوی دیگران، فقط خدایی می شود وبس.« آن بود دل که وقت پیچاپیچ ……………جز خدا اندرو نیابی هیچ» دل لطیفه ایست ربّانی و نظرگاه سبحانی  و دل های پر درد و صافی نزد حق عزیزترند.
درمثنوی مولوی، در حکایت معروف «موسی و شبان»، هنگامی که موسی به لحن شبان در گفتگو با حضرت دوست اعتراض می کند و شبان رنجیده خاطر آه می کشد و سر در بیابان می نهد ؛ موسی مورد عتاب حق قرار می گیرد:
«ما زبان را ننگریم وقال را…………ما درون را بنگریم وحال را
ناظر قلبیم  اگر خاشع  بود……………گر چه گفت لفظ نا خاضع رود
زآنک دل جوهر بودگفتن عرض……….پس طفیل آمدعرض جوهرغرض
چندازاین الفاظ واضمارومجاز………..سوز خواهم سوزبا آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان برفروز……….سر به سر فکر وعبارت را بسوز
موسیا  آداب دانان  دیگرند……….….سوخته جان  و روانان  دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزید نیست……..بر ده ویران خراج وعشر نیست
گرخطا گوید ورا  خاطی  نگو………ور بود پرخون  شهیدان را مشو
خون شهیدان را زآب اولی تر است….این خطااز صد صواب اولی تراست»

******

دل یگانه گوهر گرانبهایی است که خدا در وجود انسان به ودیعه نهاده است. چه نیکوست بیاندیشیم با این دردانه ی وجودمان در وجود خویش ودیگران چه کرده ایم؟مبادا بر آن زنگاری نشسته باشد.مبادا با بی انصافی وجفاکاری،چهره ی  این ودیعه ی الهی را بخراشیم که جرمی است نابخشودنی.

«دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق………ویرانه، فیض می برد از ماه بیشتر»

جیرینگ شکستن یک دل ، فروریختن انسان از درون است؛ کاش به گوش باطنمان بیاموزیم  با حساسیت  وبه خوبی بشنود ،کاش…!!



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/01/15 -

او

19 فروردين 1388 ساعت 03:33

تا به حال  فقط می دانستم  عاشق نوشتن هستم وشوریدگی من با رقص نرم نرم قلم بر تن صاف و سپید صفحه ای جان می گیرد.اکنون می دانم اگر روزی قلم را از من بگیرند٬می میرم.دوست دارم پس از مرگ تنم را باکاغذی خط خطی بپوشانند.خطاهایم راباتکه پاک کنی کوچک پاک کنند و به ازای گناهانم٬کریمانه بهشت جاودان را به من ببخشند! وصیت کرد ه ام به جای سنگ قبر روی گورم ٬آینه ای نصب کنند.آرزو کرده ام کاش تنم از جنس بلور بود که با تلنگر مرگ٬در صدایی ناگزیر٬متبلور می شد و نوازنده ای با تکه پاره های وجودم ٬ازنو٬ «مرا » می نواخت.
آهای...!شما که واژه های نابم  را٬تکه های روحم٬ را نوشید ه اید ٬گوارای وجودتان! اینک در نوشته هایم دیگر حرف « نام » و « نان» نیست. حرف دلم از جنس «او» است که در وجودم جوانه زد٬مرا رویاند٬به آسمان برد و به خورشید سپرد. وای! چقدر ستاره در پس آسمان روز هایم٬منتظرم بوده اند تا شب هایم را زیبا کنند و مرازیباتر ٬چنان زیبا که روحم در اوج بلوغی پر از طعم رخوتناک لذت ٬با دم مسیحایی او٬ هزار هزار حرف نگفته ام را در هزار توی وجودش بپروراند و در زایشی سخت و رنج آور «مرا» چنین نغز وزیبا به دنیا آورد.
اکنون این منم : پاره ای آتش٬ شعله ای سرکش ٬توفانی بی قرار٬ چشمه ای خروشان٬ دریایی بی کران ٬اقیانوسی عمیق٬ نسیمی لطیف٬ کوهی استوار٬ جنگلی انبوه و....من همان بهارم که به یمن خواست «دوست» در بغض پاییز شکفتم و واژه ای شدم بلورین٬آن قدر شفاف و زلال که می توان در من «آن سو ها»را نیز به تماشا نشست.
حال سر ارادت من وآستان دوست که هدیه ی او ثمر ه ی ناب پیوند آب وآیینه است.سپاس و درود« او »را که چنین سبز سرود مرا.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : دوشنبه 1386/12/27 -