
می گویم : " کاش می شد مرگ ارادی را تجربه کنم . مثل آن پیر که با عطار روبرو شد و عطار را عطار کرد! " می گویی : " قصّه اش را بگو ." می دانم که قصّه اش را می دانی . می دانم که نمی خواهی قصّه بگویم تا چشم هایت گرم خواب شوند . می دانم که هیچ وقت قصّه هایم را نخواستی تا بهانه ای باشند برای زنده ماندنم که به قول خودت جریمه ام زندگی است . زنده بودن با زندگی کردن یک دنیا تفاوت دارد . کتاب دوّم روزگارسپری شده ی مردم سالخورده را باز می کنم ... برزخ خس : ((- نه! من نمی میرم ، نخواهم مرد . نباید بمیرم . چرا من باید بمیرم ؟ چرا باید از دنیا بروم ، پیش از آن که بدانم برای چه به دنیا آمد ه ام ؟ من یک میراثم ، یک میراث مهم ، می فهمی ؟! تو ... هیچ می دانی چرا ، چرا به دنیا آمده ای ؟ نه ، سهل است که پدر تو هم ندانست و نمی دانست . امّا من می خواهم بدانم ، کارهای فراوانی هنوز در این دنیا دارم ، یکیش هم دانستن همین است ، یافتن جواب همین چرا . یکی دیگر از آن کارها مرگ به اختیار است ، مرگ به اراده ی خود واین کارها مقدّ ماتی دارد ، مقدّماتی خواهد داشت . طرح ونقشه ای دارد ، افرادی لازم دارد . شرط و شروط دشواری دارد بود و نبود ....))
در خود کز می کنم . سردم می شود : " امّا من می ترسم ... می ترسم بمیرم پیش از آن که زندگی کرده باشم ، حتی برای یک روز ! " صدای نامجو پیچک می شود و روحم را در آغوش می گیرد : « عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم اندر امید واری » می خواهم زندگی کنم ، توی همین دنیا ، نه دنیای دیگر. عمر دوباره به چه کارم می آید و کدام درد لاعلاجم را علاج می کند. پوست هایم را می شکافم و دور می اندازم و می رسم به عمق قدرت تمام ناتوانی هایم :" من هم آآآآآآآآآد مممم ... آدم ! می خواهم زندگی کنم . مدینه ی فاضله ی شاملو خوب است و چقدر همه ی چیزهای خوب ، خوبند ... حتماً روزی کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد . من هم آرزوی آن روز را دارم ؛ روزی که هر انسان برای هرانسان برادری باشد ؛ روزی که قفل افسانه ... من هم آن روز را انتظار می کشم ، امّا نه روزی که حتی دیگر نباشم ! می خواهم باشم وآن روز را مثل یک لیوان شیر سر بکشم . توقّع زیادی دارم ؟ انتظارم بی جاست ؟ !! من هم آدمم ... آدم !"
چندین و چند روز است که زندگی نمی کنم ، فقط بین مرگ ارادی و زنده ماندن دست و پا می زنم . انگار رنج یک قرن را بر دوش های خسته ام می کشم ...عجیب است هیچ وقت حسّ اوج وعروج نداشته ام ؛ در عوض همیشه فکر می کنم دارم فرو می روم . فرورفتن درون یک حجم ناشناس بی قاعده!
درویش وار، کشکولت - همان رنج یک قرن - را بر دوش بیاندازی و کوچه به کوچه بروی و پوسته ای را بشکافی و در پوسته ای دیگر فرو روی و درها را بکوبی و خودت را بکوبی و بگویی : « ید بیضا وعصایی به فروش آورده ام و دلی به حرّاج ! » نه حرّاج به معنای ایرانی اش ! بلکه با بیشترین قیمت... آخرین قیمت ... تازه با یک شرط اساسی :« قیمتش هم دست آخرخودم تعیین می کنم.» ! چه شوووود!!مجنونی از راه می رسد ، نگاه عاقل اندر سفیهی به تو و کشکول پر از هیچت می اندازد و گردنش را کج می گیرد ، کف دستانش را به سمتت دراز می کند و ملتمسانه می گوید : « ذرّه ای لطف و صفا ... دو ، سه تا قرص ادب .»! یاحقی می گویی و آسمان یک جا توی چشمانت حلول می کند. بگذار یک حکایت برایت بگویم ، شهرزاد شده ام تا قصّه بگویم و زندگی کنم ، نه این که از ترس مردن قصه بگویم تا زنده بمانم . می دانی که از مرگ ترسی ندارم :(( وقتی حکیم محّمدزکریای رازی در راهی می رفت ، دیوانه ای پیش او درآمد ، در روی او بخندید . چون به خانه رسید ، شاگرد را گفت : مطبوخ افتیمون راست کن تا شربتی بخورم . شاگرد گفت : چون علّت جنون و مالیخولیا در توموجود نیست ، این دارو چرا می خوری؟! گفت : چون علّت جنون نبودی ، آن دیوانه در من نخندیدی ، امّا در من نوع جنسیتی دید که در روی من بخندید و حکما گفته اند که الطّیریطیرمع شکله * )) حالا دستانم را به سویت دراز می کنم وملتمسانه می گویم : « ذرّه ای لطف و صفا ... دو ، سه تا قرص ادب .» !
پرپر زدنم در اوج غرور همیشگی ام تما شایی است . باور نمی کنی دل به دل مرگ بدهم ، رفته ام ؟! باور نمی کنی فقط یک کرشمه کافی است ؟! مقصّرم می دانی که می خواهم متفاوت باشم ، یعنی نمی دانی وقتی پا به این دنیا گذاشتم ، نیّت نکرده بودم که متفاوت باشم تا تنها بمانم ؟ متفاوت نیستم ، امّا تنها ماندم !! می گویی : " راه ساده ای را انتخاب کرده ای : اشک وبغض . تنبل شدی ! باید بجنگی!" جنگ ؟ نه عزیزم ! من سرباز نیستم و فکرهم نمی کنم که این دنیا میدان رزم باشد. همه امان آمد ایم تا یک روز خوبی ها و بدی هایمان را برداریم و برویم : من ، تو ، او . خودت هم آن شب از مرگ نوشتی : "همه امان رفتنی هستیم . من ! تو ! هم سارا . بیچاره من ! بیچاره تو! بیچاره هم سارا " خودت فراموش کردی جلوی اسم سارا هم یک علامت تعجّب بگذاری ، امّا تمام سارا برایم شد علامت تعجب !!!!
یک روز من... یک روز تو... یک روز هم...سارا
بیچاره من ...بیچاره تو...بیچاره هم...سارا
مرگی سپید شاید سیاه فرقی ندارد...آه
یک آه...من یک آه...تو یک آه...هم ...سارا
یک دسته گل چند قطره اشک هنگام بدرودست؟
یک لحظه من یک لحظه تو یک لحظه هم...سارا..................
وبعد از داستان « عروس سبلان » گفتی واین شعر را خواندی :
« و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست
برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
حیاط آبزده تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه چه عصری چه خانه ی خوبیست
قبول کن به خدا خانه ی شما سارا
برای فاخته ها آشیانه ی خوبیست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم نم باران نشانه ی خوبیست
بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانه ی خوبیست
کرج؟ سوار شو آقا. صدای ضبط اگر...
نه خیر کم نکن آقا ترانه ی خوبیست
صدای شعله ور گلنراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانه ی خوبیست
مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز
قبول کن که زمانه زمانه ی خوبیست
به خانه باز رسیدیم و چای میخواهیم
برای بوسه گرفتن بهانه ی خوبیست » **
بیچاره تمام عروس های سبلان !من که بیچاره نیستم ، چون عروس سبلان نیستم و سارا!!!هم نیستم . فقط انگار با باد آمده ایم و با باد هم خواهیم رفت .
اشک و بغض هم مهم نیست ، مهمّ این است که بغضم در گلوست ، نه در سینه ... دلم جای بغض نبوده و نیست . بگو خود آزاری ...تعادل فکری نداری ... بگو ! همه ی حرف هایت را با دل و جان می پذیرم . مگر نه این که به تو ایمان آورده ام ؟ آن شب را که فراموش نکرده ای ؟ شب من وتو ، بی هیچ غیر و غریبه ای . شب " ما " با تمام آرزوهایمان . چه فرق می کند نامش " لیله الرّ قائب " باشد یا " شب آرزوها " ؟! چه فرق می کند ما مسلمانی کافر باشیم یا کافری مسلمان ؟ مهم این بود که آن شب ، شب ما بود : من ، تو ، او . عشق بازی سه نفره ! شادم ... شاد از آن که حالا او هم که ما را به بهانه ی سیبی از بهشت رامش و آسایش راند ، دلبسته ی دیوانگی هایمان کرده ایم . نگاه کن لبخندش چه زیباست ! آرزو کن عزیزم ... آرزو . من که « می خواهم دل باشم ، مرز انسان » * **. تو چی ؟
- عطار پیش ازآن که ترک مال و هستی گوید و قدم در وادی سلوک نهد ، در دکان خویش نشسته بود ، درویشی بر وی گذر کرد و چیزی خواست ، عطار چیزی نداد . درویش پرسید : "خواجه چگونه جان به عزراییل خواهد داد ؟ " عطار پرسید :" تو جان خویش چگونه خواهی داد ؟ " درویش کاسه ای چوبین در دست داشت ، آن را زیر سر نهاد وگفت « الله » و جان داد . عطار متغیّرشد، هرچه داشت به فقرا بخشید و خود به خانقاهی رفت و عزلت گزید .
می گویی : " افسانه است . دروغ! "
می گویم : " گاهی دروغ ها هم به دل می نشینند و باورپذیر می شوند ، مثل خیلی از دروغ هایی که هر روز می شنویم و از شنیدنشان لذت می بریم ."
می خندی : " تو که دشمن دروغ بودی ؟ حالا که به نفعت است قشنگ شد ؟!"
می خندم : " این روزها هر چیز که به نفعمان باشد ، قشنگ است !"
امّا تو باور نکن که بانو دل به دروغ ها ببندد . به زبان هم که نیاوری ، از چشمانت می خوانم که باید اعتراف کنم : " آخرین بار که دروغ گفتم ، کلاس دوّم دبستان بودم که کتاب ریاضی ام گم شد و... شاید از آن روز از حساب و کتاب و عدد ورقم بیزار شدم و آن شدم که هنوز هم هستم ! حالا در قبال این اعترافم ، یک قطعه از بهشت را به من ببخش . "
می گویی : " خودت بهشتی ! خوشحالم که خدا تو را به من داده است ." جدای از تمام دوست دارم ها ، این جمله باعث می شود احساس کنم بی همانندم و تو تنها دلبسته ی من شده ای ، با تمام خوبی ها و بدیهایم : " خدا تو را به من داده است . " می بینی واژه ها چقدر جادو می کنند و من چقدر غصّه می خورم که برای دوست داشتن هایمان ، مهرورزیدنمان ، آنکه حتی برای لحظه ای ما را به وجد می آورد ، لبخندی بر لبانمان می نشاند ، لذتی را دررگ هایمان می دواند و... واژه هارا گم می کنیم یا به هزار بهانه ی نادرست خساست به خرج می دهیم و کلامی از سر مهر بر زبان نمی آوریم . چرا محبّت و دوست داشتن را نیاموخته ایم ؟! یعنی این قدردشوار است ؟!
آرزو می کنم کاش همه یک هدیه ی الهی داشته باشند تا هیچ وقت " من " نشوند ، " تو " نشوند که تنها بمانند . من و تو اگر " ما " شویم ، زیباست !
حرفت را عوض می کنی : " افسانه هم باشد زیباست ، اصلاً هیچ کس به تنهایی کسی نشده است ... شمسی باید ، پیری باید ، عشقی باید ، بانویی ... و باید و باید !
* کند همجنس با همجنس پرواز / دفتر نخست کتاب پزشکی در ادبیّات ایران زمین .
دردفتر دوم مثنوی نیز آمده است : « خوب خوبی را کند جذب این بدان / طیّبات الطّیبین بر وی بخوان // در جهان هرچیز چیزی جذب کرد / گرم گرمی را کشید و سرد سرد // قسم باطل باطلان را می کشند / باقیان از باقیان هم سر خوشند // ناریان مر ناریان را جاذب اند / نوریان مر نوریان را طالب اند »
** حسن صادقی پناه
*** کتاب فریاد روزها ، اثر محمّد رضا حکیمی .