بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

سه...دو... یک!

10 شهريور 1389 ساعت 23:48

 

21 اسفند 1386 ش بود که نخستین مطلب را در خانه ی مجازی ام درج کردم ، یعنی همان روزها که چندماهی بود پس از مدت ها کار و فعالیت در متن جامعه و آن هم در شهری کوچک و سنتی ، مثل یزد ، زنی که دست به قلم برده و نیز با سازمان ها و مراکز مختلف در زمینه های : تدریس ، ویراستاری و...همکاری کرده بود؛ ناگهان تصمیم گرفت خودش باشد و خودش و ارتباطش را باعالم و آدم قطع کرد و نشست توی خانه! فقط چون همیشه فکر می کرد چه تفکّر مسخره ای که زن نفقه بگیر مرد باشد ، گاهی کتابی را برای ویراستاری می پذیرفت و در منزل به انجامش می ساندو اندک درآمدی!دراین سال هااتفاقات زیبایی افتاد.چقدر مزه مزه کردنشان به جانش می نشیند. 

هرچند در این دو سال بارها دعوت به همکاری شد ، اما " نمی خواست" و " نپذیرفت" !پنج ماه پیش همزمان چند نفری آمدند و اصرار بر همکاری داشتند .جوابش منفی بود. یکی از آنها دو ماه رهایش نکرد که بیا و با من همکاری کن . بیا و برگرد. بیا تا به خیلی ها ، خیلی چیزها را ثابت کنیم. بیا برای خودت باش و برای خودت کار کن و... پاسخش منفی بود ، چون جدا شدن از فضایی که برای خودش درست کرده بود، سخت بود.دوماه طول کشیدو در نهایت حرف هایشان را در سه جلسه حضوری زدند و سنگ هاشان را واکندند در زمینه های مادی و معنوی.شرط ها و قول و قرارها. یکی که زن گفت از دروغ بیزارم! و او پذیرفت ؛ هرچند در جامعه ای که تار و پودش به دروغ آلوده شده ، این حرف ازآن حرف هاست!که امر و نهی را دوست ندارم ، چون آن قدر کار کردم که تشخیص بدهم چه باید کرد، که...و در قبال کار و خواسته های او هم پذیرفت که همراه باشد و همکار.

 

خب!از آن زمان تقریبا هفتاد روزی گذشته واتفاقات بسیاری با شتابی باور نکردنی افتاده است . در کارشان موفق بودند و زن وقتی بررسی می کند، می بیند به تعهداتش در حد توان خوب عمل کرده است، مثل همیشه.حتما او هم که ناگهانی آمد و  حتما باید می آمد، خودش را مورد قضاوت قرار داده است در این هفتاد روز! شاید! اما زن هنوز هم با خودش درگیر است .گاه دلش می خواهد باز بنشیند توی لانه اش!این سال ها هدیه های خوبی به او داد ؛ هرچند حدود هفت ماه آخرش همراه شد با انواع و اقسام بیماری ها وشدجامع الامراض در مقابل خیلی ها که جامع الاطراف می شوند! زن دلش  می خواهد "گیرنده" هم باشد و نه فقط "دهنده" .کسی که همیشه دوست داشته در مسیر "شدن" باشد ، نه "بودن"، نمی تواند به تکرارهای ملالت آور و چارچوب هایی که نظم و قاعده ی خودشان را دارند، تن در دهد.

 

گوشه ی چشم زن می پرید که حتما این اتفاق هم حکمتی داشته است، مثل تمام اتفاقات زندگی اش،مثل تمام آدم هایی که درعالم واقعی و یا فضای مجازی با آنها آشنا شد و حضورشان در مسیر زندگی اش حکمتی داشت تا اندکی یا بسیار بیاموزد . حالا که خوب نگاه می کند ، می بیند حتی از آنها که دانسته و ندانسته در حقش بدی کردند ، کینه ای به دل ندارد!همه را دوست دارد .

چند روزی گوشه ی چشمش می پرید که کسی می آید ، کسی که مثل هیچکس نیست. خوب که نگاه کرد،دیدنه ! باز خودش هست و خودش  ، همان هیچکس.رها!

_____________________________________________

 

امروز در تاریخ :

 

10 شهریور 1389
22 رمضان 1431
2010 September 1

- شب قدر، شب 23 سومین شب احیاء
- بانکداری
- سالگشت درگذشت فرانسوا موریاك روزنامه نگار، نویسنده و شاعر شهیر فرانسوی (1970)
- روزی كه جنگ جهانی دوم آغاز شد (1939)

 

دیشب مدام پیامک می رسید ، حتی آنها که به گونه ای وانمود می کردند که گویا اعتقادی ندارند، همه التماس دعا!و من چقدر دست هایم خالی بود و خودم در شرایط بد جسمی و معلق ماندن از نظر روحی، به نفس های گرم دیگران نیاز داشتم و دارم.

 

بعد از مدت ها مطلبی فرستادم برای سایتی خبری در یزد که درج شد ، شاید خواستم کمی از انزوای  دور شوم...شاید! نمی دانم!هیچ وقت تا این حد سر درگم و گیج نبودم. منگ!نشانی اش هم این است:

http://www.yazdfarda.com/news/25492.html

دیروز غروب بود که مطلب را فرستادم و امروز دیدم درج شده است. می شود آن را به اتفاقات تقویم امروز اضافه کنم.برایم مهم است، البته نه خیلی مهم ، مثل: جنگ جهانی، شب قدر، روز بانکداری ودرگذشت فرانسوا موریاک و هزاران اتفاق کوچک و بزرگ این عالم.

 

می خواهم اینجا از دوستانی سپاسگزاری کنم که در این فضای مجازی هدیه هایی ارزشمند بوده اند برایم و هر کدام به نوعی موثر و دوست داشتنی و بسیار قابل احترام. دوستانی به تمام معنا واقعی. حضرت حق را به خاطر این عنایت  شکر گزارم. دستانتان را می بوسم و بر اندیشه های بلندتان درود می فرستم . حرمت قلم هایتان ستودنیست

 

 



تو ای پری ...

24 تير 1389 ساعت 23:52

 

 

روزها آمدند و رفتند از پی هجدهم تیرماه 1388ش که « استاد مهدی آذر یزدی » را با خود برد پیش همان پری ...آشنای دیرینه اش! به گمانم بچّه های خوبی بودیم که با قصه های خوب او قد کشیدیم . قرارمان این بود که خوب بمانیم ، اما خب! بزرگ شدیم دیگر! استاد بر من و بسیاری از هم نسلان من حق دارد که در مکتب اوآموختیم وآموختیم؛ هرچند هیچ وقت طلبکار هیچکس نبود . دریغ!آن وقت که بود، کدام یک از ما دست دلش را گرفتیم تا در غربت این کویرنلرزد؟ چه تلخ است که برخی اگر هم قدمی برداشته ایم، حالا طلبکار او هستیم !چقدر دنیامان حقیراست ! بوسه می زنم بر دست های او وپری رؤیاهای پاک و صمیمانه اش .روحش شاد.

واما از کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران: « ازناصر خسروشروع می کنم که با سفرنامه، سلوکی رادرعالم واقع شروع کرد که با زادالمسافرین در عالم اندیشه .اوروشنفکری است آشنا به سراسر مسائل دنیای معاصرخود که قدم گذاشته درراه نهضتی که درآن عهد مترّقی بوده و مبارزه می کرده است در راه بر انداختن ظلم و فقر و جهالت،امّا هنوززمینه برای مدعیّات آن آماده نیست .این است که به اجبار در یمگان می نشیند تا پس از مرگش برگوراوامامزاده ای بسازند واین یعنی مرد مبارز روشنفکری را به خاموشی عزلت سوق دادن و سپس برگورش بارگاه ساختن ، یعنی که حرفش را تا زنده است ، نمی شنویم تا بمیرد و بدل شود به پناهگاه خاموش و پذیرایی ـ همچو مستمسکی ـ برای ناتوانی ها مان.این همه مزار و امامزاده و بقعه و بارگاه را که بی خود نساخته ایم واین یعنی سراسر دستگاه شهید سازی برای ارضای شهید پرستی ما ایرانیان که از سر بند قضیه ی سیاوش تا کنون به چنین بیماری دچاریم. *»

 

*جلال آل احمد ، صص 177ـ178 .



نیایش ...

19 تير 1389 ساعت 00:54

 

روسو در زمينه ی مسائل سياسى ـ اجتماعى از برجستگى و شهرت ويژه ای برخوردار بود . او برخلاف معاصرانش بر اين باور بود كه انسان به خاطر رشدتمدّن غيرحقيقى و گرايش به اصالت عقل فاسد شده است. شارل بونه (1793 ـ 1720) در مقام خرده گيرى به روسو گفت:« اگر شايستگى و پذيرايى تكامل ، صفت طبيعى انسان است، پس جامعه ی متمدّن نيز طبيعى است.» ولتر هم هنگامی که (گفتار درباره ی اصلِ عدم مساواتِ) روسو به دستش رسيد، برآشفت. روسو در اين اثر عليه تمدّن و علوم و ادبيّات سخن گفته و بازگشت به وضع حيوانات و قبايل وحشى را توجيه كرده بود.
ولتر براى او نوشت: « آقاى من! كتاب شما را كه بر ضد ّنوع بشر نوشته بوديد، دريافت كردم. از اين بابت متشكّرم. هيچ كس مثل شما اين همه هوش و نكته سنجى براى چهارپا ساختن انسان به كار نبرده است. با خواندنِ كتاب شما، انسان دوست دارد چهارپا راه برود، ولى من شصت سال است عادت به دو پا راه رفتن كرده ام و متأسّفانه چهارپا راه رفتن برايم امكان ندارد.»
هنگامی که روسو در كتاب بعدى اش اين حرف ها را ادامه داد ، ولتر بار ديگر نوشت:«آقاى من! شما مى بينيد كه شباهت روسو به يك فيلسوف، مثل شباهت ميمون به انسان است. روسو سگ ديوجانى است كه هار شده است.»

ولتر کتاب " قرارداد اجتماعی" روسو را به شدّت مورد نقد قرار داد، امّا زمانی که متوجّه شد که مقامات سویسی، کتاب روسو رادرژنو آتش زده اند؛ بر اصل معروف خود وفادار ماند و به حمايت از روسو برخاست . او اين اصل را مرتّب تكرار مي كرد من يك كلمه از آنچه را تو مى گويى قبول ندارم، ولى تا دم مرگ براى اين كه تو حق ّ گفتن سخنان خود را داشته باشى، مبارزه خواهم كرد. »

 

_______________

 

در نیایشی از دکترعلی شریعتی می خوانیم : « ... خدایا! این کلام مقدّسی را که به روسو * الهام کرده ای ، هرگز از یاد من مبر که : « من دشمن تو وعقاید تو هستم ، امّا حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم. »

 

 

* در اصل متن هم چنین است.گویا اشتباه شده و منظور " ولتر " بوده است !

 





روزقلم

15 تير 1389 ساعت 23:39

 

 

مدّتهاست یک روز از تاریخ جلو هستم یا عقب ... هستیم ! دیروز " روز قلم " بود ... فقط همین !

 

اندیشه تان ناب ... قلمتان سبز !



...

1 خرداد 1389 ساعت 18:07

28 ارديبهشت 1389 ساعت 01:32

دلم می خواست اینجا چندسطر فریاد بزنم ، امّا از آنجا که هیچ چیزم شبیه آدمیزاد نیست ، خفه شدم ... به همین سادگی! فقط باید سپاسگزاری کنم از کسی که از همان آغاز وبلاگ نویسی ام ـ پایان زمستان 1386 ـ آرام آمد و آرام نوشت و آرام رفت . شاید خیلی خوش شانس بودم . آمو ختم و آموختم از او و نیز از همه ی شما دوستان گرامی . دلم می خواست بگویم مدّتی نمی نویسم ... گفتم ... نوشتم ...



که آسیاب های بادی می پوسند !

3 ارديبهشت 1389 ساعت 11:47


نامت از کتاب شعر شاعران ایران و جهان حذف شد  . گفته اند : « به دلیل این که ما یک دیپلماسی فرهنگی و یک دیپلماسی دولتی داریم ... » ! امّا این روزها بیشتر نامت را می شنویم ... بلند آوازه تر شده ای بانو! توقّف برای تو معنا ندارد .


چرا توقّف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است .
 همکاری حروف سربی
 اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله ی درختانم
تنفّس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که
پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها  پیوستن است ،
پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقّف کنم ؟

« فروغ فرّخ زاد »



پیوند های مرتبط : آفتاب -

جلوه هایی از مکاتب ادبی در زبان داستان احمد محمود و محمود دولت آبادی

1 ارديبهشت 1389 ساعت 07:12


نقد ادبی وداستان نویسی فارسی با پشت سر گذاشتن تجربه‌های مختلف می‌رفت تا با فاصله گرفتن از ادبیات قرن نوزدهم، خود را با رمان و داستان نویسی معاصر روزگار هماهنگ کند. در این زمان گروهی در گفته‌ها ونوشته‌ها یشان تلاش کردند تا ثابت کنند که روزگار رئالیسم به سر آمده است‌، امّا رمان «جای خالی سلوچ» و چند اثر دیگر ،از جمله رمان‌های احمد محمود این تصوّر نادرست را بر باد داد . ۱

   پایگاه ادبی متن نو :

http://www.matneno.com/?p=161



ادامه مطلب

پیوند های مرتبط : متن نو -

زادروز صادق هدایت ( 2 )

1 اسفند 1388 ساعت 19:43


ازوقتی که او را گم کردم ، از زمانی که یک دیوار سنگین ، یک سدنمناک بدون روزنه به سنگینی سرب ، جلو من و او کشیده شد ، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده گم شده است .

 

بوف کور


تنهایی هدایت / مقاله ای از امیرحسن چهل / قسمت دوم


درد هدایت ، این کاشف تیزبین تاریکی های درون ما تنها از کهنه پرستان نبود ، بلکه متجددینی که از نوع شین . پرتو نیز عاجزاز درک نبوغش را تخطئه ی او را پیش گرفته بودند . جنتی عطایی از قول شین . پرتو می نویسد : هدایت نسخه ی خطی بوف کور را به من داد که بخوانم . آن را خواندم و به او گفتم که خوشم نمی آید . شاید بدانید که من عاشق زیبایی و زندگی هستم واز هرچه نومیدکننده و گمراه کننده باشد بیزارم.
هدایت ناچار به دوستی می نویسد : همه ی درها بسته است ، خودم را نمی خواهم گول بزنم .

انجوی شیرازی می نویسد : « در همان سالهایی که هدایت با بی اعتنایی و حتی دشمنی هیأت حاکمه ی ایران روبه رو بود ، صدها نفرافراد بی هنرمدال علمی و فرهنگی گرفتند، چندین نفر که صلاحیت علمی نداشتند و حتی زبان نمی دانستند ، مأمورامور فرهنگی ما دراروپا بودند ، گناه هدایت فقط یک چیز بود : مناعت و بزرگ منشی .» تعبیر هدایت ازاوضاع و احوالش البته این است : « همه چیز این مملکت مال آدمهای به خصوصی است ... نصیب ما این میان گند و کثافت و مسؤولیّت شد . مسؤولیّتش دیگر خیلی مضحک است .»
کار خفیف کردن نویسنده ی بزرگ ما به جایی رسیده بود که دکتر غنی ، حافظ شناس!، در یادداشت های روزانه اش او را " آن پسره صادق هدایت " می نامد . و تازه هدایت در اوج شهرت است که به دوستی می گوید : « همه اش مضحک است . اصل و پایه ندارد. آقای حجازی و دشتی خیلی بیشتر از من عزت و احترام دارند . »
نویسنده ی بزرگ ما در آخرین سال عمرش وقتی در دانشکده ی هنرهای زیبا کار می کرد ، اتاقی حتی مخصوص به خود نداشت ، در راهروی دانشکده پشت میزی می نشست و از بابت آن حقوق ناچیزی دریافت می کرد ، آن چنان که لحظه ی حقارت بار دریافت آن را دوستی چنین گزارش می دهد :« حرکات هدایت تند ولی منقبض بود و هنگام دریافت پول ، مثل کسی که بخواهد عمل خلافی انجام دهد ، یا به علتی نخواهد او را ببینند ، سینه اش را به پیش خان چسباند و اسکناس ها را هولکی توی کیف بغلی چرمیش چپاند .»
در نامه ای می نویسد : « اگر لوله هنگ دار مسجد آدیس آبابابودیم ، زندگی مان هزار مرتبه بهتر بود . »
او در جستجوی جهان امن تری بود ، جهانی مهربان تر ، صف طویل متوسط ها در همه عرصه ها ، از ادبیات گرفته تا سیاست ، هنر ، فرهنگ  ...، اقتصاد...با پوزخندتحقیر از برابرش می گذشت و او با بیچارگی تماما اعلام کرد : ... فقط روزها می گذرانم و هرشب ... خودرا به خاک می سپارم و یک اخ وتف هم روی قبرم می اندازم . اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم .
وفقط دو ماه قبل از مرگش به پدر می نویسد : « بسیارخسته و کسل هستم . تا ممکن است می خواهم عجالتأ گذشته ای که مرا به این به این کیفیت تحویل اروپا داده است ، فراموش کنم .» آیا فراموش کردن زندگی دهشت بار را فقط مرگ است که ممکن می کند؟
حالا دیگر نزدیک به نیم قرن از عمرش می گذرد . پیر پسری که تنها مأوای او در این جهان اتاقی در خانه ی پدری است و هنوز نمی داند شغلش چیست . فرزانه می گوید : یک روز غروب که در کافه کارفور سرمان به بازی شطرنج گرم بود، دو نفر کارآگاه وارد شدند و طبق آن زمان از تمام مشتریان ورقه ی هویت خواستند . ما سه نفرمحصل مقیم پاریس بودیم وبرگ اقامت خودمان را که روی آن قید شده بود " محصل " ارائه دادیم . هدایت گذرنامه اش را ازجیب درآورد. کارآگاه آن را بادقت بررسی  کرد و شغلش را پرسید. صورت هدایت سرخ شد. مدتی به ماسه نفرنگاه کرد و بعد مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد زیرلب گفت : « نویسنده » . بعد علت شرمندگیش را پرسیدم . هدایت گفت : من فقط برای خودم نویسنده ام ، وگرنه در پاسپورتم قید شده بود .
انگار سالها پیش ازآن هدایت از خودش دفاع می کند ، آنجا که می گوید : « کافکا ادعایی نداشته ، فقط می خواسته نویسنده باشد . »
احساس تلف شدگی و غبن در محیط نا امن و در میان آدمهای نااهل ، مایه ی آزاردائمی روح شکننده اوست . هدایت راجع به توپ مرواری ـ کتابی که در دست نوشتن داشت ـ به دوستی می گوید : هنوز کار دارد . فعلا ناقص است . شاید هم ناتمام ماند... مثل چیزهای دیگر .
دوستش می گوید : حیف است . هدایت پاسخ می دهد : خودما هم حیفیم !

او مثل همه ی نفرین شدگان جوامع پیرامونی ، سراسرعمرمیان نیروی گریز از مرکز و نیروی جذب به آن سرگردان ماند . کوشش طاقت فرسای هدایت برای ایجاد موازنه میان این دو نیرونزدیک به پنجاه سال او را زنده نگهداشت و وقتی نیروی گریز از مرکز به اوج خود رسید ، ازآنجا که هیچ مأمن دیگری در جهان برای خودنمی شناخت ، به زندگیش ، چیزی که آن را « یک جور محکومیت قی آلود در محیط گند بی شرم » می دانست ، پایان داد . اماپیش از آن گفته بود : « زندگی من همه اش حراج دایمی مادی و معنوی بوده ، حالا هم دستم به کلی خالی ست ، با وجود کبر سن برای زندگی به اندازه ی طفل شیرخواری مسلح نیستم .»

بین هدایت و کسی که امروز می نویسد ، دو سه نسلی فاصله هست ، اما هیچ کس چون او به ما نزدیک نیست ! *

---------------------------------------

* چهل تن ، امیرحسن : " تنهایی هدایت " ، ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، شماره ی34 ، اردیبهشت 1382، صص 30 -31 .



زادروزصادق هدایت

29 بهمن 1388 ساعت 23:51

 

صادق هدایت
تولد : تهران ، 28 بهمن 1281
درگذشت : پاریس ، 19 فروردین 1330

درزندگی زخم هایی است که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

 

تنهایی هدایت / مقاله ای از امیرحسن چهل / قسمت اول


" فکر وخیالات سابق کتاب نویسی را هم درست نفهمیدم ؛ چه کتابی چاپ کردم یا چه چیزی نوشتم ؟!از آن وقتی که به اروپا آمده ام ، به جز کاغذهایی که فرستادم ، چیز دیگری ننوشتم . "
این دروغ است و بخشی از نامه ای است که هدایت جوان در 25 دی ماه 1306 به پدرش ، اعتضادالملک ، می نویسد .
کتاب فوائد گیاهخواری ، نمایشنامه پروین دختر ساسان ، افسانه ی آفرینش و چهر نوول کوتاه از مجموعه ی زنده به گورحاصل اقامت چهارساله ی او در اروپاست وتا بی قراری روحی او را به پای عفریت نوشتن ننویسند ، ناچار بود تا می توانست از این تفنن بیهوده ـ از چیزی که لابد مخل پیشرفت  و سعادت به حساب می آمده است و شاید هنوز هم به حساب می آید ـ خود را برکنار بداند . بااین همه در نامه ای به دوستی می نویسد : « با همین پرت و پلاهاست که در قیدحیاتم » .
صادق هدایت به عنوان دانشجوی مهندسی و سپس معماری و بعد فلاحت و بعد تر طبیعیات و صنایع مستظرفه و حتی دندان سازی و ادبیات و همچنین به عنوان کارمند بانک ملی و به دنبال آن اداره ی کل تجارت و سپس آژانش پارس و بعد شرکت کل ساختمان و باردیگربانک ملی و بعد اداره ی موسیقی و بعدتر دانشکده ی هنرهای زیبا و همچنین به عنوان عضوی از خانواده ی جاسنگین و اعیان منش هدایت که همگی جداندر جد یا وزیر بودند یا وکیل یا امیر و نیز به عنوان نویسنده ای که عقیده داشت کسی آثارش را نمی خواند و قدرش را نمی شناسد ، مرتبا شکست می خورد و همین شکست ها بود که پیروزی بزرگ او را پس از مرگ فراهم آورد .
این است که در این جامعه آدم زنده ی پیروز نداریم . پیروزی همیشه پس از مرگ است که اتفاق می افتد .
انجوی شیراز ی از او نقل می کند که گفته است : « همه ی بدبختی هایم از همین خواندن و نوشتن است  ، اما دست آخر می بینیم که کار دیگری نمی توانم کرد » و هم در جای دیگری به دوستی می گوید :« مگر نمی دانی که در این مملکت چیز نوشتن کارحساب نمی شود  ؟ کاری که نان در نیاورد ، کار نیست » . به نظرآنها کتاب خواندن حتی یللی است .
نویسنده ی بزرگ ما شگفتی های نبوغ آمیز فراوانی داشت که یکی هم حفظ فاصله ی معقول او با " سیاست  " بود . کسانی که می خواستند به بهانه ی دوستی با نوشین یا بزرگ علوی ، او را وابسته به جریان سیاسی  خاصی بدانند ، اما نقد صریح او به رفتار مسلط سیاسی روشنفکران آن دوران راه را بر بزرگ نمایی هر احتمال ناچیزی می بست ؛ تا آنجا که آن جریان سیاسی خاص اورا نویسنده ای " مردم گریز " و " روشنفکری مأیوس " دانست . اما کم نیستند کسانی که نطق معروف مظفربقایی را در مجلس که بعد از واقعه ی  سوء قصد پانزده بهمن به محمدرضا پهلوی ایراد شد ، نوشته ی صادق هدایت می دانند . هدایت با اشاره به این ماجرا به دوستی می گوید : آنها که بلدند داستان جنایی بسازند ، فکر نکرده بودند که می شود مکانیزمش را واز کرد .
کوتوله های ادبی ، روزنامه چی های وامانده از خلق ادبیات ، سیاست پیشگان ، ادبیاتی که بر علیه ادبیات عمل می کرد ، بست سلرها ، ادبیات سانتی مانتال ، پاورقی هایی که ادبیات متفکر را پس می راند و حکومت وقت هم بر آن مهر تأیید می زد ، همه و همه او را به محاصره ی دائمی درآورده بودند . هدایت فریاد بر می دارد : « باید طی کنم . همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست » . اومجازات شد، کسی او را نپذیرفت و لاجرم برای همیشه از شادی محروم گردید . اگر بعد از مرگ راه برای افسانه پردازی و اسطوره سازی پیرامون شخصیت او هموار شد ، آن را باید حاصل یک واکنش غریزی درسطح ملی دانست ؛ ملتی که به علت طرد نخبگانش به عذاب وجدانی دائمی مبتلاست .
همه ی گناه هدایت این بود که با دیگران تفاوت داشت . خود در این باره می نویسد : «  چندین جا برایم پایش افتاد ، اگر کم ترین تملق یا چاپلوسی می کردم ، نانم توی روغن بود ، ولی نتوانستم ... دیدم مثل دیگران ساخته نشده ام . »
جمالزاده درنامه ای می نویسد : روزی دوستان که همه اهل فضل و کمال بودند ، مرا میهمان کرده بودند ، دیدم درآن مجلس ، هدایت را دعوت نکرده اند . پرسیدم چرا؟ صداها بلند شد که این جوان سواد ندارد ، عبارت راغلط می نویسد ، از صرف و نحو و دستور زبان خبری ندارد . با این همه برای هدایت نوشتن در واقع کوششی بود برای ایجاد تفاهم میان خود و جهانی که آن همه با او تفاوت داشت ، نوشته هایی بدون خواننده ، نوشته هایی که درک نمی شدند . بازهم نقل قولی از جمالزاده : آخرین بار که او را در تهران دیدم ... احوال خوشی نداشت و سخت مکدر و آشفته و عصبانی و حتی متشنج به نظر می رسید ... گفت فلان ناشر بدون خبر و اجازه کتاب هایم را به صورت مفتضحی به چاپ رسانده است ووقتی رفتم که اعتراض نمایم در مقابل جمع مشتریان و یاران به صراحت به من گفت : خوش حال باش که من لاطایلات تو را ( کلمه زشت تری استعمال کرد که کلمه ی دومش " گند " بود ) چاپ کرده ام و به مردم می دهم بخوانند و نویسنده را بشناسند... بیچاره سخت مستأصل مانده بود .
همان ناشر درباره اش می گوید : هدایت خیال می کند که حالا چون اسمی به هم زده کسی کتاب هایش را می خرد ، ولی ما دستمان درکار است ، نبض مشتری دست ماست  . بااین خرج چاپ و کاغذ باید سال ها بنشینی  تا پولمان برگردد...*


--------------------------------------------

* چهل تن ، امیرحسن : " تنهایی هدایت " ، ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، شماره ی34 ، اردیبهشت 1382، صص 30 -31 .




آتش !

10 بهمن 1388 ساعت 20:38

 



یزد. چم تفت . جشن سده . جمعیّتی باورنکردنی . پذیرایی با سوروک * ، آش و چای !
غزلیات شمس که وای ! وای ! در هوایی دلچسب  و معطّر... صدای دف و غزلیّات شمس  و شور شیرینی در روحت : « گرجان عاشق دم زند ، آتش درین عالم زند / وین عالم بی اصل را چون ذرّه ها بر هم زند / عالم همه دریا شود ، دریا زهیبت " لا " شود / آدم نماند وآدمی ، گر خویش با آدم زند /....../ نی قوس ماند نی قزح ، نی باده ماند نی قدح / نی عیش ماند نی فرح ، نی زخم بر مرهم زند » .
صدای مجری از آقای " سیاوش ناظری " و گروهش تشکّر می کند و می گوید رایگان برای اجرای برنامه آمده اند . نیایش موبدان . چهره ها و دل هایی شاد . زرتشتی و مسلمان . جا به جا پرچم ایران خودنمایی می کند . آتشی که افروخته  می شود و جمعیّت که برای تماشا و گرفتن عکس و فیلم دورش را گرفته اند ، ناگهان با حرارت دلچسبش  به عقب می راند . چه گرمای لذّت بخشی گونه هایت  را نوازش می کند !همزمان نورافشانی ... جمعیّت " ای ایران " را می خواند و بعد دست ها بالا می رود : یار دبستااانی من ...

جشن را نمی دانی ، امّا آتشش به دلت می چسبد ... آتشی این روزها و چقدرخنده هایت  توی صورتت زار می زند ! زار می زنی ! امروز که از آن روزها بود ، رسما مُردی ! تولّدت مبارک !
درزادروز آتش  ، داری از سرما می لرزی ...


----------------------
* نان روغنی محلٌی



احمق مردا که دل درین جهان بندد !

26 دي 1388 ساعت 17:38


کافی است که ببینی امروز در تاریخ  روز قتل جعفر برمکی و انقراض دولت برامکه  ( 189ق ) است و به یاد " بیهقی " بیفتی  و" قصّه ی جعفر برمکی " در تاریخ بیهقی .

انشای تاریخ بیهقی را دوست داری و جدا از تمام ویژگی های خاصّ این کتاب ،  " صداقت " بی نظیری که درآن موج می زند ، به وجدت می آورد  ، شاید به این دلیل که همیشه  صداقت انسان هاست که مفتون و مبهوتت می کند و دریغ که چه متاع کم بهایی شده است این روزها ! باید درسوگ سیاوش هایی نشست که  شجره نامه شان درآتش دروغ هایشان ، سوخته است ... سوخته اند ... می سوزانند ! آدمک های خوش آب و رنگ کاغذی !
بهتر است هیچ نگویی ، وقتی که واژه هایت را که نه ، روح واژه هایت را گم کرده ای  ... مسخ شد ه ای ، معلّق و رها ! دیگر درانتظار اتّحاد  با هیچ روحی در درونت نیستی و فقط دلت ـ دلی که مثل دل گنجشک می ماند ـ می خواهد اگر دوباره به خلعت گرانبهای حیات  مشرّف شدی ،  در تن نحیف یک گیاه حلول کنی ... فارغ از های و هوی این عالم و آدم ها ... فقط همین ! که به قول بیهقی : « احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند . »

و امّا  :
چنان خواندم در اخبار خلفا که یکی از دبیران می گوید که بوالوزیر، دیوان صدقات و نفقات به من داد ؛ در روزگار هرون الرّشید یک روز ، پس از برافتادن آل برمک ، جریده کهن تر باز می نگریستم در ورقی دیدم نبشته : بفرمان امیرالمؤمنین نزدیک ِ امیر ابوالفضل جعفر بن یحیی البرمکی ، ادام الله لامعه ، بُرده آمد از زر چندین و از فرش چندین و کسوت و طیب و اصناف نعمت چندین وزجواهر چندین ، و مبلغش سی بار هزار هزار درم 1. پس به ورقی دیگر رسیدم ، نبشته بود که اندرین روز اطلاق کردند بهای بوریا و نفط تا تن جعفر برمکی را سوخته آید ببازار ، چهار درم 2و چهار دانگ و نیم  ...


----------------------------------------------------

1. بهای این کالا به سی میلیون درم می رسید .
2. به کسر اول و فتح دوم ، سکه ی سیم به وزن تقریبی چهار گرم ـ دانگ یک ششم درم بوده است .

* خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر : تاریخ بیهقی ، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر ، انتشارات مهتاب ، چاپ ششم ، جلد اول ، صص 241 .



سایت جایزه ی ادبی

30 آذر 1388 ساعت 20:48

مقاله ی نثر گفتاری  :

http://jayezeyeadabi.com/index.php?option=com_content&Itemid=37&task=view&id=144

فاتحه بخوانید !

20 آذر 1388 ساعت 21:14


گاهی می شوی شبیه علامت تعجّب
!
یادداشتم در مورد حکایت  شیخ صنعان درهفته نامه ی یزد امروز ،  سال چهارم ، شماره ی 168 ، مورخ 28 آذر 1384 به چاپ رسید و بعد هم آن را در21 اسفند 1386 در وبلاگم درج نمود م .*حالا بازآذرماه است که می بینم  " یگانه "  آن را در وبلاگش به نام خودش به ثبت رسانده  و این سطر را با قلم شیوایش به آن اضافه نموده است : « اگه  اندک فرصتی بود گوشه نازی براین داستان ها بیانداز که من سخت شیفته قهرمانان اینانم تو چطورمیبنی برایم بنویس و بگو » و جالب این که وقتی می خواهم این عبارت فصیح و بلیغ را به همان شکل که ایشان نوشته اند، در این متن " کپی " کنم ، با این اخطار روبرو می شوم که :« کلک  هنوز نیومده میخوای چکاروکنی ؟ » . گذشته از عنوان نوشتارم  که به " از شیخ صنعان دری آموختم ..." تغییر یافته است  ، تصویری از کتاب " شیخ صنعان " علی اکبر سعیدی سیرجانی بر بالای نوشتارم که با حسن سلیقه ی " یگانه " درج شده است ، چشمانم را به چارمیخ می کشاند  .
یگانه جان ! باور کن نه تنها من از " زنجیره " ی آن مرحوم مغفور، بلکه عضو هیچ زنجیره ای ، چه  از نوع غذایی ، چه فروشگاهی و چه قتل های دیگر هم نیستم  ودر یادداشتم حتی کلمه ای را _ به طور مستقیم یا غیر مستقیم _ از آن کتاب بردداشت ننموده ام که اگرچنین بود ، حتما ارجاع می دادم .
آفرین به یگانه و تمام یگانه های این فضای مجازی و آن عالم واقعی مان که  نمی گذارند این حکایت تلخ فراموشمان شود . بوسه بر دست هایتان !!


---------------------------------------------------

*
http://www.mashregh54.ciooc.com/mashregh54_archive/post_11657.html



حرفه ای !

13 آذر 1388 ساعت 11:21

چه کسی گفته بود که خداوند نجّارخوبی است ؟! این روزها هیچ در و تخته ای به هم جور نیست . پیشنهاد می کنم خدا شغلش را عوض کند .



حکایت مرگ اندیشان مجنون

23 مهر 1388 ساعت 18:38

 

بازانديشي پيرامون مفهوم شهيد در مثنوي معنوي
حکايت مرگ انديشان مجنون

در فرهنگ مکاتب، اديان، مذاهب و اجتماعات بشري واژه هايي يافت مي شود که آنان را هاله يي از نور فراگرفته است. يکي از کلمات، واژه «شهيد» است. شهيد به حق پيوسته است؛ آن گونه که خدايش او را توصيف مي کند؛ «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون» (البته مپنداريد که شهيدان راه خدا مرده اند، بلکه زنده به حيات ابدي شدند و نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود.)1

شهيد به سبب خدمت به انسان ها، بر آنها حقي پيدا مي کند که با هيچ حقي قابل مقايسه نيست، زيرا ديگران در شرايطي مساعد فعاليت مي کنند، اما شهيد با فداکاري، ازخودگذشتگي و با سوختن و ساختن و خاکستر شدن محيط را براي ديگران مساعد مي کند؛ به گفته شهيد مرتضي مطهري «مثل شهيد، مثل شمع است که خدمتش از نوع سوختن و فاني شدن و پرتو افکندن است تا ديگران در اين پرتو که به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و کار خويش را انجام دهند. آري شهدا شمع محفل بشريتند، سوختند و محفل بشريت را روشن کردند، اگر اين محفل تاريک مي ماند، هيچ دستگاهي نمي توانست کار خود را آغاز کند يا ادامه دهد».2 متاسفانه برخي اين نوربخشي و به حق پيوستگي را درک نمي کنند و مقام شهدا را انکار مي کنند، ......


ادامه ی مقاله را اینجا بخوانید :

http://etemaad.ir/Released/88-07-19/306.htm

 اینجاهم نقل شده است :
http://www.aftab.ir/articles/religion/theosophy/c7c1255847105_masnavi_p1.php



بدون شرح

27 شهريور 1388 ساعت 23:36


یکی از زیرنویس های اخبارامشب صدا و سیمای یزد ، هنگام پخش تصاویری از راهپیمایی روز قدس این بود : روز رسوایی طرفداران حقوق بشر و دموکراسی !!



نور یا سرما مسأله این نیست ! / برای نیما

23 مرداد 1388 ساعت 14:56

سلام

حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن **

این که بگویم : "مرگ پایان کبوتر نیست " دیگر خیلی کلیشه ای شده است ، امّا همین چهارتا کلمه برای چون منی  کافی است که بقیه ی واژه ها را ردیف کند توی ذهنم : « ونترسیم از مرگ ...مرگ گاهی ریحان می چیند / مرگ گاهی ودکا می نوشد / گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد / و همه می دانیم / ریه های لذت ، پراکسیژن مر گ است » .***
هیچ وقت از مرگ نترسیده ام ... هیچ وقت! حالا که دیگر مرگ برایم حکم یک شوخی راپیدا کرده است . همه ی ما آمده ایم تا فاصله ی بین تولّد و مرگمان را بدویم و بدویم! آمده ایم تا روزی اعمالمان را برداریم وبرویم . بارها شناسنامه ام را نگاه کرده ام ، زندگی ما همان چند ورق است :" کوتاه کوتاه " . کاش نقشی زیبا زنیم ... زیبا شویم!
گفته بودم برایت که پدرم چند روز مانده به " نو روز" ی  در کمال صحّت و سلامت رفت ، آخر این خواسته ی خودش بود ، همیشه به هر کس می رسید می گفت : " فقط دعا کنید افتاده و محتاج دیگران نشویم . " نشد ، پیرمرد مغرور! و من نفهمیدم کدام یک از اطرافیانم مستجاب الدّعوه بود و نفسش چنان حق !جالب آن که پیرمرد عیدی دادنش را هم فراموش نکرده بود و سپرده بود به عزیزی ... آخرین عیدی هایمان را ازاوگرفتیم ، امّا نه از دست خودش!باور می کنی وقتی رفت درختان غرق در شکوفه بودند و ازآسمان برف می بارید؟!آخرین بار که مهمانم بود ، گفت : " این قدر می گویند مرگ و مردن ، آدم که نمی میرد!" و بعد  دستانش را بالا گرفت و با انگشتانش یکی یکی نام همدو ره ای هایش را شمرد که رفته بودند به ناکجاآبادباقی و خندید : " طفلکی ها دفعه ی اولشان بود "! همان روزها خودش هم رفت ، دفعه ی اولش بود که ته تغاری اش را که " مخمل بابا " صدا می زد ؛ برای همیشه تنها گذاشت ورفت.آن وقت برایت از شهدایی گفتم که زندگینامه ها یشان را تدوین کرده بودم و به لطف مسؤولان محترم جلوی چاپش به سادگی گرفته شد که برایم مهم نیست ؛ چراکه من حظّ خودم را بردم ، که من مکلّف به وظیفه بودم و آنها مکلّف به نتیجه . گفتم عجیب است ، عزیزی نوشته دوست دارد مثل امام حسین ( ع ) شهید شود ، همانطور هم شده ، عکسش را دیدم ، سر نداشت . آن یکی خواسته هیچ اثری ازاو باقی نماند ، شده است جاوید الاثر! گفتم قدرت انسان را می بینی ؟ آدم باشیم چگونه مردنمان را هم خودمان تعیین می کنیم. حالا که نامه ات راکه به مناسبت تبریک تولّد همسرت نوشته ای می خوانم ، حدس می زنم تو چه خواسته ای ؛ شنیده ام با هم و دست در دست هم زیبا رفته اید به جشنی حوالی چشم های بارانی مان !دیده ام  در کنار هم آرام گرفته اید.تو و اوبا هم !همزمان !


((به نام او
سلام.........تولّدت مبارک
امیدوارم تمام روزهایت مثل امروزشاد ، جذّاب ، مفرّح ، پرهیجان و پرازنکات تازه باشد . می گویند خداوند فرموده دو دسته از انسان ها در این دنیا سختی و عذاب می بینند : یکی کسانی که خیلی گناه کرده اند و خداوندحتّی عذاب آنها را به آن دنیا موکول نمی کند و دیگر انسان هایی که خیلی درنزدخداوند عزیزند وخدا می خواهد درآن دنیا مستقیم به بهشت بروند و من فکر می کنم تو از دسته دوّمی ها باشی ، ازآنهایی که پیش خدا عزّت دارند.
سختی ها و مشکلات ریتم یکنواخت زندگی را تغییر می دهند و بدان تنوّع می بخشند ، ولی ما نباید اسیر این تنوّع شویم ، بلکه باید با تدبیر و تفکّر با آنها مقابله کنیم . سختی ها به ما قدر قدر لبخند و خوشی را می فهماند و کمک می کندآنها را بهتر درک کنیم ، ولی نباید این مشکلات تو را از تلاش برای هدفت که مطمئنّم مقدّس است ، باز دارد ، نباید تو را گوشه گیر و منفعل کند ، بلکه باید تو را مصمّم ترکند در اجرای هدفت ؛ چون موفقیّت دندان شکن ترین جواب برای سختی هاست . البتّه من اصلاً قصد ندارم که تو را نصیحت کنم ، در واقع تفکّرات خودم را با تو در میان گذاشتم .
نمی دانم دوست خوبی بوده ام یا خیر ، امّا توبگو چگونه باید یک دوست خوب بود . به نظر من دوستان و شادی دو موهبتی است که اگر از انسان بگیرند ، زندگی دیگر برایش جذّابیتی ندارد . دوست دارم همیشه شاد و خندان باشی ، چون انسان ها با خنده زیباترند .

تولّد : شروع ( داستان زندگی ، سرنوشت ، محبّت ، عشق ، خشم ، ترس ، دوری و نزدیکی ، قهر و آشتی ) و حرکت به سوی او که نهایت تمام اهداف است . )).

اوّلین و آخرین بار که در کنار همسرت بودم ، 26/3/86 بود ، شنبه ، در خانه ی لاری ها ، همان شبی که قراربودعلی اکبر اشعری ، مشاور فرهنگی رییس جمهور به همراه چند نفر دیگر به یزد بیایندتا نشست دوستانه ای !!! داشته باشند با پژوهشگران و نویسندگان ؛ فرشته ات را نمی شناختم و خواستم با او آشنا بشوم ، گفت : « من همراه آقای مسرّت اومدم ، عروسشون هستم  ، البتّه ایشون در حکم استاد من هم هستند . من عااااشقاانه دوستشون دارم .اسمم وحیده هست و فامیلم مهرافزا » .
حالا بگذار از خودت بگویم که هیچ نکته وخاطره ای تلخ ازتو در ذهن ندارم . تو صمیمی بودی ، آرام ، صبور و دوست داشتنی . یادت هست چقدر اصرار کردی که نمایشنامه نویسی را هم امتحان کنم ، آن هم طنزکه خنداندن خلق خدا زیباست ؟ گفتم طنّازی هنریست که من ندارم و آخرش هم نوشتم ، شد طنز تلخ . خواندی و خواستی که ادامه بدهم . امروز آن نوشته رادوباره خواندم ،  بین خودمان بماند : من هرچه بشوم و نشوم ، نمایشنامه نویس خوبی نخواهم شد .امروز قصّه ای را هم که برای دخترم روی آن برگ سبز نوشتی، دوباره خواندم . واژه هایت شادند و مهربان.
 راستی دیشب مراسم چهلمتان در تالار هنر برگزارشد ، جایتان خالی ، همه ی دوستانتان بودند . شب و شمع و شعر و موسیقی و بغض و اشک . آخر مراسم که عکس هایت بر پرده جان گرفت و قسمت هایی از نمایش هایت ، فقط کودکی هایت را به تماشا نشستم و بقیه را در تاریکی سالن ، چشم به طرح مبهم و تاریک زمین دوختم ، زمینی که دیر یا زود همه ی ما را در آغوش خواهد گرفت ...

----------------------------------------------------------


* نوریا سرما مسأله این نیست( عنوان مطلبی ازنیما )  :
http://www.bamdadet.blogfa.com/post-15.aspx

** سیّد علی صالحی
*** سهراب سپهری

- این مقاله در هفته نامه ی امین ( ویژه نامه ی استان یزد ) ، 15 شهریور 1388 ، س 12 ، ش 2815، ص 1و 2 به چاپ رسیده است
.


ضرورات و محظورات !!!

19 مرداد 1388 ساعت 14:25

دراواخرسده ی ششم و اویل سده ی هفتم ، دو مکتب بزرگ در عرفان وجود داشت که عدّه ای ازشیوخ به هریک ازآنها منسوبند ؛ از این دو یکی سلسله ی سهروردیه در مغرب و دیگری سلسله ی کبرویه در مشرق بوده است  . شیخ ابولجناب نجم الدین احمدبن عمرا لخیوقی ، ملّقب به " الکبری "  مؤسّس فرقه ی کبرویه بود که اورا "  شیخ ولی تراش " گفته اند ، زیرا نسبت تعلیم عدّ ه ای از اولیا ی تصوّف بدو منتهی می شود .
چند نفراز مریدان و تربیت یافتگان مشهور نجم الدین کبری عبارتند از : ابوسعید مجدالدّین شرف بن مؤیّد بغدادی ، شیخ نجم الدّین رازی معروف به " دایه " ، شیخ بهاء الدّین محمّد معرف به " بهاء ولد " پدرجلال الدّین مولوی ، فریدالدّین عطّار نیشابوری و...
سعید نفیسی در کتاب " ماه نخشب " درمطلبی با عنوان " شهید خیوه " ، در موردنجم الدّین احمد خیوقی (کبری)  می نویسد :
((
یکی از عزیز ترین وبهترین شاگردان واصحاب وی مجدالدّّین بغدادی از مردم شهر بغدادک خوارزم بود که سمت پزشکی قطب الدّین یا علاء الدّین محمّد بن تکش خوارزمشاه را داشت . این خاندان از ترکانی بودند که حوادث روزگار ایشان را به پادشاهی قسمتی از مشرق و شمال شرقی ایران رسانده بود وناچار ایرانیان پاکزادنمی توانستند استیلای ایشان را بپذیرند و تحمّل کنند. نجم الدّین کبری هم دراین احساسات بیش از دیگران پای بست بود . در نتیجه ی توطئه و ها و فتنه هایی که در دربار خوارزمشاه روی داد ، مجدالدّین را کشتند . این خبر که به نجم الدّین رسید ، سخت اندوهگین شد و ازشدّت اندوه نفرین کرد و از خدا خواست آتشی از سوی مشرق برانگیزد که تا مغرب را بسوزاند واین بیدادگران بیگانه را نابودکند . نوشته اند چون می دانست این نفرین وی اجابت خواهد یافت ، مریدان خودرا گفت از خوارزم بیرون روند تا دراین فتنه و بلا گرفتار نشوند و پیش بینی کرد که مرگ او نیز دراین همین حوادث فرا خواهد رسید . هنو ز چیزی از این واقعه نگذشته بود که لشکریان خونخوارآدمی کش نامردم مغول به راهنمایی چنگیز ، پسریسوکای بهادر ، از مرزهای ایران گذشتند و کشوری را که درآن زمان ازآبادترین نواحی جهان بود به خاک و خون کشیدند.
تاریخ جهان با این همه فرسودگی دیگر چنان مصیبتی به یاد ندارد. تاریخ نویسی این واقعه را چنین بیان کرده است  : " آمدند و کندند و سوختند و کشتند وبردند ورفتند ." ...
مردم گرگانج امیدی جز نجم الدّین کبری ، پیشوای بزرگ روحانی خود نداشتند . هرروز و هرشب دسته دسته مردم به او رجوع می کردند و از او می خواستند در حقّشان دعای خیر بکند و نجاتشان را از خدای بخواهد. پیرمرد هشتاد و هفت ساله مردم را دل می داد، دلیر می کرد ، به وظایف مهم خودآگاه می کرد . می گفت تا جان در بدن دارند باید ازخاک خوددفاع کندد.سرانجام لشکریان مردمخوار مغول به شهرگرگانج نزدیک شدند . چنگیز با همه ی نادانی شنیده بود که نجم الدّین کبری مردی آزاده و پارسا و وارسته ، پیرمردی 87 ساله در شهر گرگانج ، پیشوای روحانی مردم شهر ، پایگاه بلندی دارد.نمی خواست به این بزرگ کهنسال آسیبی برسد. چند بارنزد او فرستاد و درخواست کرد از شهر بیرون برود تا آسیبی به او نرسد. وی نمی پذیرفت ، همیشه  جواب می داد
: « ما درهنگام آسایش و فراغت با این مردم به سربرده ایم ، چگونه رواست که هنگام فرودآمدن رنج وعنا وپیش آمدن سخت و بلا از ایشان دوری بکنیم؟ »

سرانجام لشکریان مغول به اطراف شهر رسیدند. نجم الدّین اصحاب نزدیک به خودرا خواست و به ایشان دستورداد که ازآن سرزمین بروند. ایشان گفتند : « چه شود اگر شیخ دعا کند تا این بلا از سراسلام دفع شود؟ » گفت : « این قضای مبرم است وبه دعا چاره نتوان کرد.» گفتند : « پس مناسب آن است که شیخ دراین سفر باماهمراهی کند.» فرمود: « مرا اذن بیرون آمدن نیست و هم اینجا شهید شوم.» پیداست که این پیرمرد بزرگوار از مردی و مردانگی دور می دید که جا ن خودازبلا برهاندومردم شهری که جزاو پناهگاه و یارو غمخواری ندارند ، به دست مردم خونخوارآدمی کش تنها بسپارد . سرانجام اصحاب وی که نافرمانی اوراکفرمی دانستند ، از شهر رفتندو وی تنها در خانقاه منتظرآن فتنه و بلا نشست . هنگامی که مغولان به دیوارها و باروی شهررسیدند، چند تن را که در خدمتش مانده بود، خواست وگفت : « به نام خدا برخیزید ودرراه خدا جنگ کنید. » خود نیز برخاست ، خرقه ای را که در برداشت ، کند و کمرخودرامحکم بست. بغل راپرازسنگ کردو نیزه ای به دست گرفت و روی به جنگ آورد واز شهربیرون رفت . چون با لشکریان مغول که ششصدتن بودند ، روبه روشد ، بنای سنگ انداختن گذاشت تا سنگ هایی که در بغل داشت ، تمام شد.مغولان چون اورا تهیدست دیدند ، براو تیرباران کردند وتیری به سینه اش خورد وچون آن را بیرون کشیدند، فوت شده بود.نجم الدّین ابوالجناب احمدبن عمربن نجم خیوقی ، پیشوای بزرگ رادمردان ایران ، در87سالگی در جنگ با مغولان آدمیخوار و دشمنان ایران عزیزخود در روز دهم جمادی الاولی سال 618قمری بدین گونه شهید شد. خاک ایران از خون این شهید بزرگ بدین گونه سرمشق دلاوری داد. مردان بزرگ ایران همه بدین گونه بوده اند . ایران ما ازاین دلاوران بسیار به خود دیده است . گویند دردم مرگ کاکل مغولی را درچنگ گرفته بود و چون جان سپرد ، هرچه کردند نتوانستند انگشتانش را باز کنند و کاکل آن مرد آدمخوار رابیرون بیاورند و چاره جزآن ندیدند که کاکل وی را ببرند.))
اما شیخ بهاءالدّین محمّد ، پدرمولوی ، علاوه بر کینه ی خوارزمشاه به مجدالدّین کبری و به آب افکندن مجدالّدین بغدادی ،به سبب کشاکش شدید با امام فخررازی ، حدود سال 610خراسان راترک کرد. ذبیح الله صفا معتقداست که مهاجرت بهاءولد ازبیم حمله ی مغول نبوده است ، زیرابیم حمله ی مغول سه ، چهار سال بعدازاین واقعه شروع شدو شش پس ازآن جامه ی عمل پوشید.بهاء ولد درراه از نیشابورگذشت و باعطّارملاقات کرد و شیخ کتاب " اسرارنامه " را به پسرش ، جلال الدّین مولوی هدیه داد.
عطاریکی دیگراز مریدان نجم الدّین کبری بود . ورود این عارف بزرگ به عالم عرفان با حکایتی غریب درآمیخته و مرگش نیزچنین روایت شده است : « به موجب افسانه ها درکشتار عام نیشابور، شیخ فریدالدّین عطار که پیری ضعیف بود ، به دست مغولی اسیرافتاد . مغول وی را پیش انداخت و همراه برد.در راه مریدی شیخ را بشناخت ، پیش آمد وازمغول درخواست تا چندین سیم از وی بستاند و شیخ را به وی بخشد ، اما  شیخ رو به مغول کرد و گفت که بهای من نه این نیست . مغول پیشنهاد مرید نیشابوری را نپذیرفت و شیخ را همچنان چون اسیر پیش راند. اندکی بعد یک تن ازآشنایان شیخ راشناخت ، پیش آمد واز مغول درخواست تا چندین زرازوی بستاند و شیخ را به وی بخشد. شیخ باز رو به مغول کردو گفت که بهای من این نیست . مغول نیز می پنداشت شیخ را به بهای گزاف از وی بازخواهند خرید نپذیرفت و همچنان با شیخ به راه افتاد. در نیمه راه روستایی پیش آمد که خر خویش را می راند ، شیخ را بشناخت وازمغول درخواست تا وی را رها کند. مغول از وی پرسید که در ازای آن چه خواهد داد و روستایی گفت یک توبره ی کاه. اینجا شیخ روی به مغول کرد و گفت بفروش که بهای من این است . مغول برآشفت ، شمشیرکشید ودردم شیخ را هلاک کرد.امّا شیخ که تیغ مغول سرش را به خاک افکنده بود ، خم شد ، سرخویش رابرگرفت وبرگردن نهاد، پس ازن درحالی که یک منظومه ی کوتاه خویش – بیسرنامه – را می سرود ،دربرابر چشم حیران مغول راه خویش در پیش گرفت و وقتی منظومه را به پایان آورد ایستاد و همانجا افتاد و جان داد ...».
اما بشنوید از شیخ نجم الدّین رازی ، ملقّب به " دایه " : در بهار سال 618مغول ها به آهنگ تسخیراربیل دربیرون همدان فرودآمدند وخیمه وخرگاه زدند. شحنه ای ازمغول درشهراقامت داشت و مردم را وادارمی کرد که خوارباروسایرنیازمندی های مهاجمان را به لشکرگاه آنان ببرند. مردم شوریدند و شحنه راکشتند . سپاهیان تتارهمدان رامحاصره کردند. مردم شهر سه روز پای فشردند و گروه کثیری از تتارراکشتند ، امّا سرانجام دشمنان برشهر دست یافتند وآن را سوزانیدند و مردم آن را قتل عام کردند.این حادثه ظاهراً دراواخرصفر واوایل ربیع الاوّل 618 اتفاق افتاد.
نجم الدّین به محض احساس خطر درآغازماجرا و پیش ازمحاصره ی همدان ، زن وفرزند رادرچنگ دشمن رهاکرد وشبی باجمعی از درویشان و مریدان ازآن شهر بیرون آمد و روی به اربیل نهاد واز راه دیاربکر به قیصریه رسید .درآنجاها بود که ازایران خبر رسید مغول ها ری را گرفتند و قتل عام کردند وبیشتر بستگان و خویشان او هم شهید شدند. 1شیخ در کتاب " مرصادالعباد  "2خود می نویسد :
«... در دیار عراق صبر می کرد وبرامید آن که مگر شب دیجور این فتنه و بلا را صبح عافیت بدمد و خورشید سعادتی طلوع کند ، هرگونه مُقاسات شداید و محَن تحمّل می کرد تا از سرعورات واطفال نباید رفت و مفارقت دوستان و محبّان وترک مقرّ و مسکن نباید گفت . نه روی آن بود که متعلّقان را بجملگی ازآن دیار بیرون آرد ونه دل بار می داد که جمله را درمعرض هلاک وتلف بگذارد . عاقبت چون بلا بغایت رسید و محنت به نهایت و کار به جان و کارد به استخوان ، الضّرورات  تبیح المحظورات3 بر می بایست خواندن ... و ترک جمله ی متعلّقان گفتن ... و عزیزان را به بلا سپردن...
بی بلا نازنین شمرد او را 4       چون بلا دید درسپرد5اورا
تا بدانی که وقت پیچاپیچ          هیچکس مر ترا نباشد هیچ»....!! 6

  ---------------------------------------------------------------------------------

1. گویا بعدها مژده ی سلامت خانواده اش به او رسید و دو سال بعد در تحریر دوّم کتاب آن شرح مربوط به شهادت بستگان را حذف کرد!!
 2 . بعضی متون مرا به جنون می کشانند و حتی بازخوانی آنها ذرّه ای ازآن هیجان را نمی کاهند . فصل های چهارم وپنجم از باب دوّم مرصادالعباد ، داستان آفرینش آدم ، ازآن جمله است .
3 . الضرورات تبیح المحظورات : ناچاری نارواها را روا می سازد!
4 . این مصرع از حدیقه ی سنایی است .
5. رها کرد.
6 . می گویی حوصله ی خواندنم بیشتر شده ، می خوانی  . می گویی باید دوبار بخوانمش . می خوانی . از نجم الدّین کبری با احترام یاد می کنی و از او می گویی وسلسله ی کبرویه ، عطار و بهاءولد وناگهان خنده ات به آرامی در شیطنتی خاص می پیچد : " بانو ! احتمالاً ما ازنسل نجم الدّین رازی ( دایه ) باشیم "!!!شرمنده ی تمام تاریخمان می شوم.تاریخی که به قول محمود دولت آبادی در " روزگار سپری شده ی مردم سالخورده " بوی خون می دهد.
* منابع :
صفا ، ذبیح الله : تاریخ ادبیّات در ایران ، جلد  دوّم و بخش دوّم جلد سوم ، تهران ، انتشارات فردوس و انتشارات مجید ، چاپ دهم ، 1373 ؛ریاحی ، محمّد امین :  گزیده ی مرصادالعباد نجم الدّ ین رازی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ ششم ، 1373؛ زرّین کوب ، عبدالحسین : با کاروان حلّه ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ هفتم ، 1372.



بارهستی!!

5 تير 1388 ساعت 16:00

اخیراً دولتمردان و بزرگانمان در برنامه ای و نطقی رسمی به ذکر حکایاتی از " ملّا " استناد جستند و یاد وخاطره اش را برایم زنده نمودند .مدّت هاست حکایات ملّا نصرالدّین را که نقلش ، نقل محفل کودکی مان بود ، به فراموشی سپرده بودم .در این سال ها که با انواع و اقسام کتب ادبی همدم و همنشین بوده ام وآگاه به رسالت اجتماعی ادبیات، یک لحظه هم فکر نمی کردم روزی این حکایات که بخشی از لحظه های شاد وشیرین کودکی ام رابه خود اختصاص داده اند؛ بشوند طنز تلخ روزهایی سرنوشت ساز!!تا آن حد که خوانش دوباره ی رمان " بارهستی " * رارها کنم و یک نفس کتابی را بخوانم که از بس دخترم آن را خوانده است ، شده جگر زلیخا!ودراین وادی حیرت ، نه بخندم و نه کام تلخم اندکی شیرین شود.
گفته اند : " الناس علی دین ملوکهم ". کتاب ملّانصرالدّین را گذاشته ام جلوی رویم و بی هیچ قصد و غرض و مرضی و بدون پشتیبانی عوامل خارجی و استکبار، چند حکایتش را درج می کنم ، آن هم حکایاتی که  حتی یک کلمه ی دوراز اخلاق و ادب ندارد تا خدای ناکرده من کاتب و شمای مخاطب به هیچ فسادی متّهم نگردیم!

ملّا هنگام وعظ می گفت : « هشیار درمیان مستان ، مانند زنده در میان مردگان است ؛ نقلشان را می خورد و به عقلشان می خندد.»

***
روزی از ملّا سؤال کردند :« چند سال سن داری؟» ملّا گفت :« چهل سال» .ده سال بعدهم سؤال کردند ، ملّا گفت : « چهل سال» ، گفتند:« تو ده سال قبل می گفتی چهل سال دارم . حالا هم می گویی من چهل سال دارم!!» ملّا گفت : « حرف مرد یکی است. اگر بیست سال دیگرهم سؤال کنید، باز می گویم چهل سال دارم.»

***
ملّا به شخصی گفت :« می دانی که فلان رفیقمان چراازدنیا رفت؟» رفیقش گفت :« نه، علّت مرگش چه بود؟» ملّا گفت : « آن بدبخت علّت زندگیش معلوم نبود تا چه برسد به مرگش »!

***
عدّه ای ازملّا پرسیدند: « همسایه ات عروسی دارد؟ » جواب داد: « به من چه!» گفتند :« قراربودیک سینی شیرینی برای شما بفرستند .» گفت : « به شماچه ؟!».

***
وقتی ملّا به مکتب می رفت ، استادش از اوپرسید : « نصرچه کلمه ای است ؟» گفت :« اسم مصدر». پرسید: «چرادرست جواب ندادی؟» ملّا گفت : « اگر می گفتم فعل است، دردسر زیادی پیدا می کرد، چون فعل ماضی ، مضارع ، امر، مثبت ، منفی، مذکّرو مؤنّث دارد، وقت من تلف می شد، گفتم مصدرکه شما و خودم راراحت کرده باشم.»

***
روزی ملّا جگرگوسفندی خریده به خانه می برد که کلاغی اورا غافلگیرنموده ، جگررااز دستش ربود.چون نگاه کرد، دیدکلاغ جگررابرده و می خورد، متحیّر ماندوازعقب اوبه حسرت نگاه می کرد، دیدشخصی جگری در دست دارد ، بی مهابا دوید و جگرراازدستش ربودو بربلندی رفت. آن مرد اورا تعقیب کرد وبه اورسیدو گفت : « این چه کاری است؟ » ملّاگفت : « می خواستم بدانم کارکلاغ از من برمی آید یانه ؟»

***
روزی شخصی جلوی ملّارا گرفت تا طلب خودراکه مدّت ها به اوپرداخت نکرده بود، به ایشان پرداخت نماید.ملّا هرچه کوشش کرد که یک جوری اورا راضی کند ، آن شخص قبول نکرد. بالاخره باهم درگیرشدند وکارآنها به قضاوت کشید. ملّا درکنارقاضی گفت:« درست است من قدر به ایشان بدهکارم ، ولی الآن دو سال است که هرچه به او اصرار می کنم سه ماه به من مهلت بدهدتا طلبش را باهم پرداخت کنم ، زیربار نمی رود ، پس اگر این وجه راپرداخت نکردم ، تقصیربا اوست نه با من.»

***
روز ملّارا به مجلس عقدی دعوت نکرده بودند، ولی اوخودش را به مجلس رسانید. پرسیدند : « ملّا ، شما راکسی دعوت نکرده ، پس چراآمدی؟» ملّا گفت :« اگرصاحب خانه نادان باشد و تکلیف خودرا نداند ، من که از وظیفه ی خود نباید غافل باشم »!**

---------------------------------------------------------------
* اثرمیلا ن کوندرا
** ر- شفقی : ملّانصرالدّین / ناشر : صلوات / قم ( این کتاب به ویرایش دقیقی نیاز دارد.)



تناسخ ( 1 )

12 ارديبهشت 1388 ساعت 04:23


مدتی است که در افکار و عقاید برخی جوانانمان ،  بعضی فرقه های عرفانی کاذب و حتی گاه کسانی که به اسلام معتقدند ، زمزمه هایی از اعتقادشان به « تناسخ » را می شنوم و ترویج آن و ...صدالبته برداشت های نادرست که فقط لقلقه ی زبانی هستند که " روشنفکریم" !! که " می دانیم" !! که " این منم طاووس علییین شده "!!شهرزاد هم که وجودجهنمی اش مثل کویر ، به نفرین عطشی بی پایان ،  گرفتارآمده ، خواست که بازهم بداند.نتیجه ی این پژوهش را دردوقسمت تقدیمتان می کنم . امیدوارم با دقت بخوانید و تأمل کنید و تحمل . بهره ای بردید برای این روح بیقرار فاتحه ای بخوانید!

****

عقیده به تناسخ در گذشته و حال

مذهب تناسخ و عود ارواح خیلی قدیمی و باستانی است و در بین همه ملل کم وبیش راه یافته و طرفدارانی پیدا کرده و حتی به فلاسفه ی بزرگ چون افلاطون و ارسطو ... نیز نسبت داده شده است ؛ گرچه این نسبت خلاف واقع است و فلاسفه بزرگ اسلامی آن را تکذیب کرده اند و گفته های این بزرگان را به معنای جز تناسخ می دانند.

  تناسخیون به طور مطلق چند دسته اند که هر یک پیرو یکی از عقاید زیر هستند:

1- نسخ : یعنی ارواح انسانها به عقیده ایشان، پس از مرگ به بدن انسان های جدیدی بر می گردد و اگر نیکو باشند به بدن انسانی سعادتمند و اگر بدکار باشند به کالبد فردی بدبخت و ناقص .

2- مسخ : یعنی روح مردگان به بدن حیوانی منتقل می شود که معتقدند ارواح نیکوکار به پیکر حیوانات سعادتمند و خوشگذران بر می گردد و ارواح شریر به بدن حیوانات ستمکش و بدبخت تعلق می گیرد.

3- فسخ: روح به پیکر گیاه و نبات منتقل می شود.

4- رسخ: روح به جمادی انتقال می یابد.

 تناسخ در لغت
تناسخ: زائل شدن روح از قالبی و درآمدن آن به قالبی دیگر( غیاث اللغات ) و بدین معنی مناسخة و تناسخ در عرف زائل شدن از قالبی و درآمدن به قالبی دیگر ( آنند راج ) . خروج روح از قالبی و دخول آن در قالب دیگر که رسخ نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). انتقال روح بعد از موت از بدن به بدن انسان دیگر( فرهنگ فارسی دکتر محمد معین ) . عبارت ازتعلق روح است به بدن دیگر بعد از مفارقت آن از بدن اول بدون آن که زمانی فاصله شود، چه بین روح و جسد تعشق ذاتی است ( از تعریفات جرجانی ).
تناسخیان گویند نفوس ناطقه پس از مرگ هنگامی مجرد از ابدان خواهد بود که جمیع کمالات نفسانی را در مرحله ی  فعلیت حائز شده باشد و چیزی از کمالات در مرحله بالقوه برای او نمانده باشد،اما نفوسی که از کمالات بالقوه آنها چیزی باقی است ،در بدن های انسانی می گردد واز بدنی به بدن دیگر نقل کند تا به غایت کمال ازعلوم و اخلاق برسند که آن گاه مجرد و پاک از تعلق به بدن ها باقی ماند و این انتقال را "نسخ" نامند و گویند پاره ای از نفوس ناطقه از بدن انسان به بدن حیوان که مناسب با اوصاف آنان است نزول کند ؛ چنانکه بدن شیر برای شجاع و بدن خرگوش برای ترسو و این انتقال را" مسخ" نامند و نیز گویند که بعضی از نفوس ناطقه به اجسام گیاهی انتقال یابند که آن را" رسخ" نامند و بعضی دیگر که به جماد منتقل شوند و آن را "فسخ" نامند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون )

تناسخی: [ تَ سُ ] ( ص نسبی ) آنکه معتقد است به تناسخ ارواح در اجساد ؛ چنانکه محتویات کتابی را نسخه کنند در کتابی دیگر ( مفاتیح، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . آنکه به عود روح پس از مرگ در جسد دیگر معتقد است( مفاتیح، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

تناسخیه: قائلین به تناسخ، فرقه ای که معتقد به تناسخ باشند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

 

خلاصه ی مذهب تناسخ 

تناسخ (tanasox)، اعتقاد به این است که روح به مجرد جدا شدن از بدن انسان، به بدن انسان یا حیوان یا گیاه یا جماد منتقل می شود. این اعتقاد د رمذاهب هند و نیز در بعضی از فرقه های اسلامی شایع است. تناسخ به شکل ابتدایی آن جزء معتقدات بسیاری از اقوام اولیه بوده است. در اقوامی که فرهنگ برتری داشته اند، صورت کاملتری  یافته و جنبه های اخلاقی و معنوی به آن افزوده شده ؛ از قبیل این که رفت و آمد مکرر روح را به قالب های مختلف وسیله ی تصفیه آن شمرده اند و قالب روح را در هر مرحله متناسب با کردار آن در زندگی های گذشته اش دانسته اند. تناسخ از مبانی غالب مذاهب هندی است؛ اگر چه پیروان آیین بودا اعتقاد به روح به معنای مذکور ندارند ،ولی در آیین هند و تناسخ از اصول عمده ی مذهبی است. عقاید تناسخی یونانیان قدیم، برخلاف آنچه سابقاً می پنداشتند، مقتبس از مصریان نبوده، بلکه ساخته و پرداخته ی خود آنان بوده است و در اسرار اورفئوسی مشهود است ، ولی نخستین طرفدارمعروف آن فیثاغورس است که پیروانش هم مذهب تناسخ داشتند. نظریات افلاطون در این باب مبتنی بر اسرار اورفئوسی و نظریات فیثاغورس است. پیروان مانی معتقد به نوعی تناسخ بوده اند و مخصوصاً سمّاعین، به استناد این اعتقاد گمان می کرده اند در حیات بعد به شرط به جا آوردن وظایف دینی خاص طبقه ی خویش ، ممکن است در شمار صدّیقین درآیند.

در اصطلاح حکمای اسلامی، انتقال روح انسانی را به بدن انسان غالباً نسخ (nasx) ، به بدن حیواناتی مانند بهائم و سباع و طیور مسخ (masx) و به بدن حیوانات پست تر، مانند حشرات و گزندگان ، فسخ (fasx)  و به اشجار و نباتات رسخ (rasx) گویند. در بین فرقه اسلامی که اعتقاد به تناسخ دارند ،در جزییات این نظریه اختلافاتی هست. فرقه ی حائطیّه از معتزله معتقدند که خداوند نخست انسان را در بهشت گونه ای خلق کرد، سپس کسانی را که همه ی اوامر او را اطاعت نکردند به صورت انسان یاحیوان به این دنیا فرستاده و اینان به صورت های مختلف در این دنیا این قدر می آیند و می روند تا پیرامون گناه نکردند. نصیریه هفت مرتبه برای تناسخ قائلند. بعضی از غلاة نیز معتقد به تناسخ و حلول بوده اند.

 

خلاصه این که طبق این عقیده روح انسانی همواره از بدنی به بدن دیگر منتقل می شود ،اگر خوب باشد و صالح به بدنی بهتر ( سیر صعودی ) و اگر بد باشد و شریر، به پیکری پست تر ( سیر نزولی ).

به قول شهرستانی " غلاة " * غالباً ائمه را به خدا « تشبیه » کرده اند و خداوند را حال در ابدان آدمیان دانند و مانند « تناسخیان » و نصاری قایل به تجسیم خداوند شدند.

مدعیان این عقاید در هر سرزمینی نامی برخود نهاده اند، در اصفهان "خرمیّه" و "کودکیه" و در ری" مزدکیه "و "سنباذیه" و در آذربایجان" ذقولیه" و بعضی از نقاط "محمره یا سرخ جامگان "و درماوراء النهر" مبیضه یا سپید جامگان "نامیده می شوند. « تناسخ » عبارت از اعتقاد به این است که روح به مجرد جدا شدن از بدن انسان به بدن انسان دیگر « نسخ » می شود وانتقال آن به بدن حیواناتی ، مانند چارپایان و درندگان« مسخ » و به بدن حیوانات پست تر و گزندگان « فسخ» و به نباتات و گیاهان و جامدات « رسخ » گفته می شود.

آنهاگویند که در تمام مراتب چهارگانه مزبور روح آدمی حسّ برتری جویی و توبه از گناهان خود را فراموش نمی کند ؛ چنان که می تواند از پست ترین مقام حیوانی ، براثر تزکیه نفس و نیکوکاری به بالاترین مقام انسانی عروج نماید.

ملطی می نویسد: « تناسخیه » پندارند انسان تنها همان روح است و بدن جامه ای است که او پیوسته می پوشد و تغییر می دهد و کثافاتی که از دهان ، بینی ، معده ی انسان و بول و منی و عرق خارج می شود؛ طاهر و نظیف است و می توان آنها را خورد.

گویند: مردی صوفی در سنه 545 که منیر نام داشت غایط شیخ خود را می خورد و می گفت آن پاک است!!

 

یک اشتباه بزرگ

تناسخیون می گویند آیات: بقره/ 65 و مائده/ 60 همان مسخ است که نوعی از تناسخ ( به معنی اعم ) است. *

پاسخ: تناسخ معروف ، یعنی روحی پیکر خود را رها کند و به بدن تازه ای تعلق گیرد، ولی آنچه به نام مسخ در شریعت آمده، تغییر بدن نیست ، بلکه تبدیل صورت همان بدن است و خلاصه نقل از پیکری به پیکر دیگر نیست ، بلکه بدن واحدی است که صورتی دیگر به خود گرفته باشد. پس انتقال ( روح از بدن به بدن دیگر ) که اساس تناسخ و عود ارواح را تشکیل می دهد، در کار نیست و زنده شدن مردگان به دست بعضی از انبیا چون عیسی تناسخ نیست ،زیرا اجزای همان پیکر اول است که پس از پراکنده شدن به قدرت معنوی نفش پیغمبر و به اذن حق جمع می شود  و روح به او باز می گردد؛چنانکه در قیامت .

نظریه ی تناسخ از دیدگاه دانشمندان امروز

جدیداً قائلین به تناسخ عقیده خود را چنین تقریر می کنند که : روح انسان از بدو پیدایش آماده ی تناسخ و بازگشت مکرر به دنیا است ، یعنی روح در مسیر آن است که پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل گردد تا وقتی که سر کمالی او به آخر رسد و این انتقالات مکرر برای تکامل یافتن است  ؛به این معنی که هر بدنی چون بوته ی آزمایشی است که روح در آن تحت آزمایش و تربیت و ریاضت واقع می شود و به این وسیله مقداری از آلودگی های خود را فرو می ریزد و کمالات تازه ای از علم و سجایای انسانی کسب می نماید و به این وسیله لایق بدنی کامل تر و شایسته تر و یک زندگی عالی تر می گردد و به آن انتقال می یابد و به همین ترتیب در راه تکامل پیش می رود تا سرانجام به قله ی شکوهمند کمال انسانی صعود می یابد و به آخرین درجه ی پاکی و فضیلت قدم می نهد و در اینجاست که عود کمال او به دنیا ،یعنی تناسخ او پایان می پذیرد.

  

انگیزه ی بازگشت ارواح

برحسب این عقیده ، تجسدات مکرر برای ترقی و تکامل روح لازم  است ، زیرا روح با انجام تکالیف زندگی و ضرورت ها و نیازهای بدنی که بدان حلول کرده، ترقی پیدا می کند ؛ از این راه که زندگی دنیا و ضرورت های آن او را به عمل وا می دارد و قوای عقلی و اخلاقی او رشد و توسعه می یابد.   
     

استدلال

استدلال تناسخیان جدید این است که: مسلماً تجسد واحد و دوره یک زندگی واحد روح در یک بدن برای کسب همه خیرات و کاملات و تجرد یافتن از همه نقائص و شرور و آفات کافی نیست.

آیا یک انسان وحشی که در مناطق جنگلی وبدوی آفریقا زندگی می کند، می تواند با همین زندگی کوتاه توحش، کمال عقلی یک انسان متمدن و تربیت یافته در سرزمین متمدن را کسب کند؟ البته نه !از طرف دیگر اگر روح چنین انسانی پس از مرگ به دنیا عود نکند و به همان حال نقص و توحش بماند به نظر عقل محال است ، زیرا با عدل الهی سازگاری ندارد و نیز با ناموس تکاملی خلقت که بر سراسر جهان طبیعت حکمفرما است نمی سازد.

پس به طور خلاصه باید تناسخ و حلول ارواح را به بدن های مکرر دنیایی و مادی با مقدمات بدیهی زیر پذیرفت:

1-عدل الهی نسبت به همه آفریده ها .

2-عمومیت قانون تکامل در جهان خلقت که همه چیز و همه کس برای کمال آفریده شده اند .

3-کافی نبودن یک حیات و یک دوره ی زندگی برای حصول تکامل انسان ها .البته تعداد عدد هر روح منوط است به مقدار ریاضت او در هر بدن برای تکامل و تجرد خود تا وقتی که روح به حد اعلای کمال و پاکی خود برسد ؛در این صورت دیگر از تجسد مادی و عود به دنیا متسغنی می گردد و به همان حیات روحانی زنده می ماند و در آنجا نیز با ابزار دیگر مناسب خود، سیر خویش را ادامه می دهد تا جایی که در صف فرشتگان مقرب قرار گیرد فرشتگانی که تربیت ارواح و اداره عالم به دست آنهااست.

 

مذهب تناسخ جدید در مواد زیر خلاصه می شود:

1- تجسدات مکرر و پی در پی روح برای قانون تکامل عقلی و تربیتی اوست که قانون حتمی و ضروری است ؛از این رو به حدی و زمانی معین محدود نیست ،بلکه بستگی به مقدار مجاهده ای دارد که روح در این بدن ها در راه کسب فضیلت و نیکی ها و تربیت و اخلاق به کار می برد و چون به حد کمال رسید و هدف عالی خود را به دست آورد دیگر به بدن مادی بر نمی گردد و برای همیشه بازگشت به بدن مادی و دنیوی و تجسد را ترک می گوید و به مبدأ اولی کمال ملحق می شود.

2- تجسد واحد برای تکامل روحی کافی نیست، ولی اگر روحی بتواند در یک بدن و همان تجسد اولیه با آخرین مرحله کمال خود برسد و دیگر به دنیا باز نخواهد گشت.

3- پس تناسخ ( و عود ارواح ) قانون عمومی ،یعنی برای همه ارواح نیست، بلکه مربوط است به ارواحی که هنوز به کمال مطلوب نرسیده اند.

4- تجسدات و عودها متصل و پشت سر هم نیستند ،زیرا که ضرورتی برای این کار نیست، چون روح قائم به ذات و جوهر است و قادر است بدون جسد مادی به حیات خویش ادامه دهد ؛ از این رو روح گاهی بین دو تجسد مادی برای مدتی کوتاه یا بلند به طور مجرد باقی می ماند و البته در آن حالت بیکار نمی ماند ،بلکه به سیر تکاملی ادامه می دهد و یا به بهره برداری از اکتسابات دنیایی خود مشغول است.

5- در هر تجسد تازه ای روح خاطرات زندگی قبل خود را فراموش می کند، مگر صفات و امیال گذشته او که به تدریج به او باز می گردد.         ( فرقه حائطیه )

6- هر تجسد تازه و زندگی مادی جدیدی رنج ها و ابتلائاتی همراه دارد ،زیرا اصلاً تجسد و عود به بدن برای روح عذابی دردناک است، ولی ارواح در خلال این محنت ها و عذاب ها به ترقیاتی نایل می شوند ؛بنابراین عود روح هر چند به بدنی پررنج تر و بدبخت تر باشد ،حظ و بهره اش از کمال بیشتر خواهد بود و پاکی و صفای زیادتری کسب خواهد کرد.

-----------------------------------------------------------------
* غلاة  جمع غالی است که در پارسی به معنی گزافه گویان می باشد. ایشان فرقه هایی از « شیعه » هستند که درباره ی ائمه ی خود گزافه گویی کرده و آنان را به خدایی رسانیده و یا قایل به « حلول » جوهر نورانی الهی در امامان خود شدندو یا به « تناسخ » قایل گشتند. اصول عقیده ی« غلاة » مبتنی بر ظهور و اتحاد و حلول و تناسخ است. درباره ی « تناسخ » معتقدند که ممکن است روح خدایی که در پیغمبران حلول کرده ، پس از وی به قلب ائمه و از ایشان به جسد کسانی دیگر در آید و همه ی آنان ،یکی پس از دیگری، به مرتبه خدایی برسند.

* * آیات دیگری  که تناسخیان به آن تمسک جسته اند: سورهای انفطار:  6 / مومنون: 107 / شوری:12 / انعام: 38 / نساء:56 / التین: 4 / غافر: 11.

 

 



تنها!مبارک باد

19 فروردين 1388 ساعت 03:36

از نقٌاشی هیچ نمی دانم . حاصل لغزندگی قلمم بر کاغذ گاه واژه هایی می شوند که از دل برآمده اند ، گاه خطوطی مغشوش ، نامفهوم و درهم و گاه یک تصویر...مهم این است که شوریدگی ام با رقص نرم نرم قلم برتن سپید کاغذ جان می گیرد ...جنونی آرامش بخش!!

عاشق شده ای ،ای دل، سودات مبارک باد
ازجاو مکان رستی، آنجات مبارک باد
از هردوجهان بگذر، تنها زن و تنها خور
تامُلک و مَلک گویند:« تنهات مبارک باد!»

((غزلیات شمس))



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/11/04 -

برای تو که در پاییز شناختمت!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


یک پاییز دیگرهم رفت ، به همین سادگی!و حالا زمستان است، زمستان است و هنوز هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... سرها در گریبان است و سلامت همچنان بی پاسخ... هیچ چیز عوض نشده است « مهدی » جان!اما دلم خوش است ... دلم خوش است به نرگس هایی که زمستان وسرما را به سخره می گیرند و از دل برف ها سربرمی آورند.می شود تمام زمستان را با نرگس ها وعطر دیوانه کننده شان گرم نگه داشت تا بهار از راه برسد . من سال هاست که کافر شده ام به آغاز فصلی سرد و ایمان آورده ام که بهار در انتهای آن کوچه باغ ،  پشت درخت پیر چنار مخفی شده است...تا بهار
.
.
.
.......



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/10/13 -

قصه ای برای هیچ کس

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


ناموس ازل را ، تو امینی ، تو امینی
دارای جهان را تو ، یساری ، تو یمینی
ای بنده خاکی ، تو زمانی ، تو زمینی
صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز
از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز

"اقبال"


ماهان مردی زیبا چهره در مصربود . روزی یکی از بزرگان ، اووجمعی از دوستانش را به باغی دعوت کرد و به عیش و عشرت پرداختند .ناگهان ماهان از جمع جدا شد و به نخلستانی رسید . شخصی از دور به نزد وی آمد و خود را شریک تجاری او معرفی کرد و گفت : « سودی آورده ام برون زقیاس » . ماهان شادمان از کسب چنین مالی ، در پی او روان شد. آنها از باغ بیرون رفتند و رفتند ؛ تا اینکه ماهان با خود گفت :« بیش از چهارفرسنگ راه رفتیم.» ، اما اندیشید که شاید : «... من مستم / او که در رهبری مرا یار است / راه دانست ونیز هوشیار ست »؛ بنابراین با خستگی در پی اورفت تا صبحگاهان فرارسید ، ولی در کمال ناباوری شریک خود را ندید . ماهان گریست و از درماندگی و مستی به خواب رفت ، ظهر شد و گرمای سوزان آفتاب او را از خواب بیدار کرد، به اطراف نگریست ، اما خبری از گل وباغ نبود .

 او با تمام خستگی به راه افتاد ؛ تا اینکه شب شد وبر در غاری افتاد ، هرگیاهی به چشم او ماری می آمد. ماهان از هوش رفته بود که ناگاه صدای دونفر را شنید : زن ومردی با پشته های سنگین . مرد جلو آمد و ازحال وکار ماهان آگاه شد وگفت : « آن که تو او را انسان می خوانی ، دیوی است به نام هایل بیابانی . من و این زن رفیق تواییم ، به دنبال ما بیا. » ماهان در پی آنها به راه افتاد، چون صبح فرارسید ؛ آن دوهم ناپدید شدند.

 ماهان از گرسنگی به خوردن بذر و ریشه ی گیاهان پرداخت و راه را ادامه داد . شب هنگام داخل گودالی خوابید که ناگهان صدای پای اسبی شنید. سوار پس از دانستن نام ونشان ماهان گفت : « آن دو غول بودند : ماده هیلا نام دارد ونر غیلا. آنها آدم را گمراه می کنند ودر گودال می افکنند و می کشند . حالا براسب سوارشو و بیا. » آن دوبه دشتی صاف رسیدند . ماهان درآن دشت به جای گل و سبزه ، غول هایی دید ، چون کوه . چند ساعت بعد موجوداتی ترسناک با ترکیب اندامی از گاو وفیل و مشعل به دست ، جلو آمدند. با سر وصدای آنها اسب رم کرد. ماهان به زیر نگاه کرد واژدهایی هفت سر دید که چهار پا و دو بال داشت . اژدها ماهان را به این طرف و ان طرف انداخت و برپستی وبلندی کوفت و او را خرد وخسته کرد.

ماهان ظهر هنگام با گرمی آفتاب ، به هوش آمد و خود را دربیابانی بی پایان دید . به سرعت از بیابان گذشت و به سرزمینی سرسبز رسید ، ازآب روان نوشید و خودرا شست . آن گاه غاری دید با سوراخی که هزارپله داشت . ماهان وارد آن چاهسار شد و کمی استراحت کرد و چون بیدار شد ، از روزنه ای نوری دید . چون به بیرون نگریست ، باغی دید چون بهشت و پر از میوه های رنگارنگ ؛ بنابراین ازآن رخنه بیرون رفت و شروع به خوردن میوه ها کردکه ناگاه پیری با چوبدستی به سراغ او آمد ، اما با شنیدن سرگذشت ماهان گفت که آن بیابان پراز دیو است : « کین چنین  دیودر جهان چندند / کابلهند و بر ابلهان خندند / گه دروغی به راستی پوشند / گاه زهری در انگبین جوشند » و چنین ادامه داد : « دروغ به کسی کمکی نمی کند و این راستی است که تا ابد مددکار آدمی است . بقا کلید راستی است که با آن سحر دروغ از معجزه ی راست شناخته می شود. » آن گاه گفت : « ساده لوحی وترس تو را دچار چنین مشکلاتی کرد: این چنین بازیی کریه وکلان / ننمایند جز به ساده دلان » سپس از ماهان خواست ازآن باغ بهره برد و چون پدری اورا بپذیرد و همه دارایی او را در اختیار گیرد .او ماهان را به بارگاهی زیبا و وسیع برد و ازوی خواست بر درختی نشیند و با هیچ کس حرفی نزند تا او بازگردد.

 ماهان بر درخت نشست . ناگاه از دور زیبا رویانی دید شمع به دست دید و پریرخی که مهترشان بود در زیبایی بی همتا. آنها به رقص و آواز پرداختند . ماهان قصد داشت از درخت پایین برود ، اما گفته ی پیر اورا باز داشت . آن زیبارویان سفره ای رنگارنگ گستردند. سرور آنان به یکی گفت : « به نظر می رسد که آشنا نفسی بردرخت باشد و خیالی در ذهن دارد ، برو و او را به نزد ما بخوان. » آن فرد با بلبل زبانی ماهان را به پایین کشاند واو با آنها همسفره شد: « ساغری چند چون زمی خوردند / شرم را از میانه پی کردند / چون زمستی درید پرده شرم / گشت بر مهر ماهان گرم / لعبتی دید چون شکفته بهار / نازنینی چو صد هزار نگار / ..../ گه گزیدش چو قند را مخمور / گه مزیدش چو شهد را زنبور / .... / لب برآن چشمه رحیق نهاد / مهر یاقوت بر عقیق نهاد » زیبایی آن ماهرو هوش از سر ماهان برده بود ، اما چون با دقت در او نگریست : « دید عفریتی از دهن تا پای / آفریده زخشم های خدا / گاو میشی گراز دندانی / کاژدها کس ندید چندانی » حالا مهمان گرفتار شده بود و میزبان بر سر و رویش بوسه می زد و می گفت که شایسته است تو را باچنگ وناخن پاره پاره کنم : « آن همه رغبتت چه بود نخست / وین زمان چرا رغبتت شد سست / لب همان لب شدست بوسه بخواه / رخ همان رخ نظر مبند ز ماه / باده از دست ساقی ای مستان / کآورد سیکیی به صد دستان / خانه در کوچه ای مگیر به مزد / که در آن کوچه شحنه باشد دزد » سپیده دمان آن اوهام از بین رفتند و ماهان چون دیده گشاد ، به جای آن بهشت دوزخی دید : « سروشمشادها همه خس و خار / میوه ها مور و میوه داران مار / سینه مرغ و پشت بزغاله / همه مردارهای ده ساله » ماهان شگفت زده شد : « گل نمودن به ما وخار چه بود / حاصل باغ روزگار چه بود / واگهی نه که هر چه ما داریم / در نقاب مه  اژدها داریم / بینی ار پرده را براندازند / کابلهان عشق با چه می بازند / این رقم های رومی و چینی / زنگی زشت شد که می بینی / پوستی برکشیده بر سر خون / راح بیرون ومستراح درون »

این بار ماهان نیت کرد به کار خیر بپردازد ، نذر کرد ، توبه نمود وبا دلی پاک به خدا روی آورد . سپس حرکت کرد وبه آبی روشن رسید ، خود را شست و رخ بر زمین نهاد وگفت : « خدایا گره از کار من بگشا . تو تنها راهنمایی ، راه را به من نشان بده . تو می توانی گره از کارم باز کنی . تو می توانی راه را به نشان دهی ، نه کس دیگری . در این تنهایی راهنمایی ندارم . چه کسی هست که تو راه را به او نشان ندهی؟ » او ساعتی سر به سجده گذاشت ونزد خدای خود نالید ؛ چون که سر بلند کرد ، نیت نیکش مجسم شده بود : انسانی سبز پوش و نورانی . از او پرسید : « کیستی؟ » . « گفت من خضرم ای خداپرست / آمدم تا تورا بگیرم دست / نیت نیک تست کآمد پیش / می رساند تو را به خانه ی خویش » ماهان دست در دست خضر نهاد و در یک چشم به هم زدن خود را در مصر، در باغ و در میان دوستان دید که در عزای او ازرق پوشیده بودند . او هم لباسی ازرق رنگ پوشید ، همرنگ آسمان...

آری چنین است که هر که همرنگ آسمان گردد ، صاحب چنان دولتی می شود که آفتاب یک قرص از سفره ی اوست .*



*ر.ک :کلیات نظامی گنجوی ،مطابق نسخه وحید دستگردی ،به اهتمام پرویز بابایی ،انتشارات نگاه ،۱۳۷۲.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/08/24 -