بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

نقد و نظر هایی بر یک آسمان پرنده

28 ارديبهشت 1389 ساعت 01:32


چوپان :
http://choupoun.blogfa.com/

داستانِ سه قفس و سه پرنده.
یک: دو پرنده در قفس هستند که "برادری" آنها را خریده و بعد مدتی می میرند ، از تشنگی. مثل چوب می شوند.
دو: "او" که در قفس رابطه ای اسیر است و در نهایت بومیِ یک جفت چشم "مغولی" می شود و می رود.
سه: "تو" یا همان راوی داستان که در قفس چشمان اسیر شده است.

در تمام این قفس ها، قفس نشینان زندانیانی هستند که به تدریج رو به زوال اند. پشت صحنه background این نمایش، فیلم پرندگان هیچکاک است. از سکانس های آرام فیلم شروع می شود و کم کم به حمله پرندگان نزدیک می شود. همزمان سازی  synchronization اتفاقات خلال داستان با ارجاعات برون متنی از مولفه های خوب اثر بود ؛ گرچه بعضن کمی اغراق هم در این مورد صورت گرفته و به نظر می رسد در سطرهایی امتیازی که به متن خارجی داده می شود بیشتر از بدنه خود داستانِ در حال روایت است.

شخصیت ها زیاد نیستند و به درازای داستان می خورد. این طور فرصت می شود که به هر شخصیت به فراخور مدت زمان حضورش در داستان پرداخت. احساس در داستان پررنگ است و مشهود.

در انتهای داستان، چرخشی در روایت دیده می شود. اولین راوی همان طور که انتظار می رفت، می میرد. مثل پرنده ها. شهرزاد می میرد و گویا برادرش است که داستان را تعریف می کند. حالا "او" معرفی می شود. شهاب می شود. یا شاید گربه. کنش می دهد، اما از نگاه برادر. برادر خشمگین.

نکته پایانی: از بین ارجاعات برون متنی به کار برده، تنها فیلم هیچکاک که حضور ملایمی دارد و نیز فروغ را که حضور به نسبت سنگین تری دارد، مناسب می دانم. نیچه کاملن اضافی است ، به داستان تحمیل شده و بدنه ظریف داستان کوتاه طاقت تحمیل های این چنینی را ندارد.

 

با ارادت


_____________________


سهند ستّاری:http://www.sattari-sa.blogfa.com/

سلام

تجلی کلمات این داستان ، به وجدان حکایت هراکیلیتوس از پا گذاشتن در آب ، به نظرم خیلی جالب آمد . تفاهم انتزاعی موجود در فضای داستان ، کلمات این مضمون را از بند داستانهای تکراری ، تا حد زیادی دور کرده بود . البته به نظرم برخی از حجم ها به کار رفته ، چندان در کالبد داستان نمی گنجید و به نوعی تحمیل شده بود و بیشتر به دغدغه ی شخصی نویسنده گره خورده بود تا جلو رفتِ مضمونِ داستان( مثلا نقل از اشعار نیچه) ،اما به گمانم به قواره یک داستان انضمامی ، طرح داستان عالی بود . و البته از رقص قلمتان لذت بردم .

" متفکر و شاعر در یک خانه حضور دارند و آن خانه زبان است و همگی در تلاش نیل به حقیقت اند ، هر یک به طریقی  "

با سپاس


___________________

سهاتابان:
http://www.sohataban.blogfa.com/

یک آسمان پرنده داستان تضادهاست یا بهتر است بگوییم تقابل ها و این از همان عنوان داستان و سطر آغازین که در تضادی واضح مطرح می شوند ، رخ می نماید و مخاطب را برای فضایی مملو از تقابل ها آماده می کند. عشق و خیانت، دنیای زنانه و مردانه ، حس و منطق که در شعرو پژوهش تعریف می شود (در این داستان) و تضادهایی از این دست که این داستان بی حادثه را کنش مند ساخته و مخاطب را به  دنبال تقابل ها می کشاند.

اولین نکته ای که در مواجهه با این داستان به چشم می خورد و یا نویسنده آن رابا قدرت  به رخ مخاطبش می کشد ،زبان است.زبان تنها ابزار بیان نیست ، بلکه عاملی قدرتمند می باشد که در کنار روایت پایاپای داستان را پیش می برد. یک ساختار زبانی خاص متکی بر سیالیت و تکرار.

سیالیت در زمان (فعل ها ) و رویدادها جای ، جای داستان به چشم می خورد که با چفت و بست بجای توصیفات و پرتاب روایتی به روایت دیگر (روایات فرعی ) داستان را پیش می برد و تکرارهای زبانی شگردی ست در جهت این سیالیت روایت.

تکرار واژه ها ،دیالوگ ها و موقعیت ها همان عامل چفت و بست صحنه ها و تدوین موازی داستان است که با استفاده ی بجای نویسنده توانسته کارکرد درستی در ساختار داستان داشته باشد ؛ هرچند با کمی ریز بینی می توان برخی توصیفات اضافی و تکرارهای بیهوده را قلم گرفت ، اما شیوه ی استفاده از این تکنیک و قدرت آن در این داستان را نمی توان نادیده گرفت.

نکته ی دیگر:دو پاره بودن داستان است که در پایان بندی با فرض دو راوی بودن شکلی منطقی به خود می گیرد.همین پی بردن به این که مخاطب تا بحال یادداشتی می خوانده از شهرزاد ، اما از نگاه برادرش و گره زدن پایان به ابتدای داستان می تواند شگردی دیگر (و نه تازه ) در جهت تقابل سازی در ساختار باشد ،اما تشابه زبانی دو پاره این ایراد را وارد می کند که نویسنده جای هر دو راوی نشسته و این تشابه حضور نویسنده را پررنگ می کند نه راوی ها را و این ایراد وقتی پر رنگ تر می شود که با توجه به توصیفات پاره ی  اول درباره ی نویسنده بودن شهرزاد ،وقتی پایان داستان یکی بودن راوی و نویسنده آشکار می شود ، مخاطب از این کشف خرسند می شود، اما این سوال مطرح می شود که آیا نویسنده ی پاره ی دوم هم همان راوی (برادر) است وبا توجه به این که هیچ کدی مبنی بر نویسنده بودن برادر نداریم و تشابه زبانی دو پاره ،این چند راوی بودن داستان را کمی دچار اختلال می کند.

هرچند در پاره ی دوم خبری از تکرارها و سیالیت نیست و تنها یک گنجشک تبدیل به عامل برگشت به فضامی شود ،اما این تفاوت در تکنیک (ساختار ) اتفاق می افتد ، نه زبان توصیفات و دیالوگ ها.(چند راوی بودن تکنیکی قدرتمند و البته سخت در روایت داستان است،آن هم در داستان کوتاه. مسلما اگر راوی دوم هم مجال راوی اول را داشت و یا روی زبان مردانه و فضاسازی ها بیشتر کار می شد،این ایراد تبدیل به نقطه ی قوّتی دیگر می شد.)

در هر حال رمز گشایی های داستان که در نیمه ی اول مطرح و در نیمه ی دوم حل می شود از ظرائف داستان است که لزوم دوپاره بودن را مؤکد می کند : بودن پدر در خانه ی سالمندان و توصیفی که می گوید : " نزدیک عید بود،مثل این روزها که نزدیک عید است " و مواردی از این دست از آن جمله اند.

یک آسمان پرنده ،هرچند در محتوا پرنده بودن را ندارد و بار مثبت عنوان در داستان به باری منفی تبدیل می شود ،اما حضور پرندگان گوناگون به شکل های گوناگون و با اهداف متفاوت ، صحه بر انتخاب این نام می گذارد. مرغ عشق ،کلاغ ،گنجشک و... هم پیرو همان تقابل ها می تواند کارکردی نمادین داشته باشد که می توان  در فرصتی دیگر به رمز گشایی سمبل های این داستان پرداخت. سمبل هایی چون : پرندگان هیچکاک،فروغ ،پدر بزرگ، چشمهای تنگ و....

توضیحات بیشتر بماند برای وقتی دیگر و شاید نقدی با حضور نویسنده ی عزیز.

با امید به ادامه ی این راه برای این قلم توانمند.

                                                                     



نشانه شناسی و نماد درآثار احمد محمود

29 دي 1388 ساعت 20:51

 

مقاله را اینجا بخوانید : http://www.shereno.ir/news2.php?id=7504

و نیز : http://artbushehr.ir/Default.aspx?page=8471§ion=litem&mid=22419&id=117343



متن کامل مقاله لحن و تیپ درآثار احمد محمود درسایت اثر

11 آبان 1388 ساعت 11:00


مقدّمه

-
شخصیّت هر گوینده ای از خلال گفتارش آشکار می شود. گفتگوی داستانی درصورتی که متناسب با گوینده اش باشد،
معرّف خصوصیّات روحی وفکری اوست. می دانیم که شیوه ی صحبت کردن هرفرد از تفکّر ، پیشینه ی خانوادگی وتربیتی ، قرار گرفتن در موقعیّت های گوناگون وبسیاری موارد دیگر تأثیر می پذیرد.نویسنده با آگاهی به این عوامل تأثیر گذار می تواند گفتگوهایی جذّاب و متناسب را ارائه دهد.در این مقاله با در نظر گرفتن توانمندی و مهارت احمد محمود(1310-1381)درنگارش گفتگو هایی درخشان در داستان هایش ، پس از مطالبی با عنوان : "لحن " ، "تفاوت لحن قصّه ها با داستان های امروزی " ،" هماهنگی لحن متن داستان وگفتگوها"، به ذکرتوضیحات و شواهد متنوّعی با محوریّت هماهنگی لحن و تیپ در آثار احمدمحمود پرداخته شده است . امید که مقبول اهل ادب افتد.

لحن
لحن در اثر ادبی ، طرز برخورد نویسنده را با موضوع نشان می دهد؛ بدین گونه که ....

http://asar.name/1981/11/blog-post.html



هماهنگی لحن وتیپ درآثار احمد محمود

13 مهر 1388 ساعت 10:34


دیروز ( 12 مهر ) یادروز رفتن  " احمد محمود " بود . رفت و با آثارش جاودانه ماند . یادش گرامی .




یکی از وجوه درخشان داستان های احمد محمود ، تعدّد وتنوّع لحن ها وهماهنگی آنها با شخصیّت های داستان است. برای روشن تر شدن این موضوع شواهدی را ذکر می کنم .

در بخشی از رمان همسایه ها شاهد گفتگوی  " خالد " و" ابراهیم " در مورد اصطلاح "استعمارگرخونخوار"هستیم که با شخصیّت این دو نوجوان هماهنگی دارد.

«- ... مثلاً نمی دانم این «استعمارگرخونخوار» چه جور جانوری است که فقط خون می خورد و اشتهاش هم سیری ناپذیر است .لابد، بی جهت اسم «استعمارگر» را «خونخوار» نگذاشته اند. باید دلیلی داشته باشد .

ابراهیم می گوید:

- تا نباشد چیزکی،مردم نگوین چیزها ازاین جانور، بفهمی نفهمی چیزکی دستگیرم می شود. مثلاً فهمیده ام که گاهی به جای «خون» نفت هم می خورد و این است که بعضی جاها ، توکاغذها ، به جای «خونخوار» نفت خوار هم نوشته شده .

ابراهیم مژه ها ی نموکش را به هم می زند و می گوید:

- نفت بخوره که بهتره تا خون بخوره»

در واقع با بلوغ فکری وجسمی خالد، لحن او نیز تکامل پیدا می کند وسیر طبیعی خود را دنبال می کند:

«حالا یواش یواش دارم از حرفهایش سردر می آورم. مثلاً حالا دیگر می دانم که «استعمارگر» چه معنی می دهد و می دانم معنی اش آن طورها نیست که من و ابراهیم فکر می کردیم . به حرف ابراهیم خنده ام می گیرد.

- نفت بخوره که بهتره تا خون آدمیزاد بخوره».

دربخشی از رمان مدار صفر درجه مردی عرب زبان برای اصلاح به سلمانی " یارولی " می آید. گفتگوی او که برزبان فارسی تسلّط ندارد با " باران " ، خواننده را به خود جذب می کند:

- « مرد نشست رو نیمکت . دامن دشداشه را جمع کرد. پا انداخت رو پا و گفت:

- خودش عُسّانیس؟

باران گفت :

- میاد زایر، لا تعجّل !

مرد گفت :

- زود میام؟

باران گفت:

- ها زایر.

مرد گفت :

- خودش نمیدونم عصلاح می کنم ؟

باران گفت :

- چرا میدونم!

وبه بیرون نگاه کرد- «هوا خیلی گرمه زایر- با چی ئومدی شهر؟» مردگفت:

- ها – شرجی . با سیّاره - ».


در رمان درخت انجیر معابد اشتباهات لفظی یک خارجی که به فارسی حرف می زند، در گفتگوهای " مهندس ولف " به خوبی رعایت شده است .

«ولف می گوید:

- سالام کانم گل اندام

گل اندام بر می خیزد: "سلام آقای مهندس ولف"...

- بسیار شوک دارم با شما آشنا شد.

- گل اندام می گوید:

- شوق دارم نه ، مهندس ولف . بسیار خوشحالم - »

 

همچنین دراین رمان ،در لحن " سروش " ارمنی ،  تناسب گفتگو و شخصیّت به خوبی رعایت شده است که برای خواننده کاملاً ملموس وشیرین جلوه می کند :
«سروش که انگار دستپاچه شده باشد می گوید:

- ماهلات بدین هاضراتِ آغا

فرامرز می گوید:
- مهلت نداره ! کارت بهداشت یاداری یا نداری یا وقتش منقضی شده.

سروش می گوید:

- نا خیر- ما نقاضی نشده !»

توجّه  نویسنده به شیوه ی حرف زدن بچّه ها هم او را در ایجاد گفتگوهایی واقعی وشیرین یاری می دهد. احمد محمود در گفتگوهای" فریدون " این نکته را رعایت کرده است:

« فریدون می گوید:

- مامان ، رقّاصی گربه یعنی چه ؟

- تاج الملوک می گوید:

- گربه رقصانی ؟
 - فریدون می گوید:

- آره، همین – افسره گفت حالا هی رقّاصی گربه بکنن .

- گربه رقصانی فریدون جان !

- خوهمین . گفت حالا هر چی دلشان بخواد گربه رقصانی گربه بکنن، وقتی دستگیرش کردم اون وقت نشانشان می دم.»

در اینجا باید به این نکته اشاره کنیم که پیش ازمحمود ،  چوبک در داستان " سنگ صبور" از این لحن کودکانه به صورت بسیار زیبایی استفاده کرده است؛ به عنوان مثال در بخشی از داستان ، " کاکل زری "  که کنار حوض نشسته است می گوید:

«بلبل سرگشته منم، کوه وکمر گشته منم .بوای ظالم من رو کشته ، زن بوای بدجنس گوشت من رو خورده وخواهرمهربون اسّخونام رو با هفت آب گلاب شسّه وزیر درخت گل خاک کرده. منم شدم یه بلبل پریدم رو درخت ، امّا من خواهر ندارم. کاکاهم ندارم. من تهنام. تهنای تهنا. یهئه! چقده ماهی تو حوضه ، یک ، دوسه ، چهار پنج ، شش ، هف، هش ، نه ، یازده ، بیس ، سی و ده ، صدتان ، هزارتان ، دیبو از دهنش دود در میاد ، مثه تنوره حموم، دیبو تنوره کشید رفت هوا. من شیشه عمرش زدم زمین . یه هو دود شد. گرومبی خورد زمین ودود شد.»


داستان های احمد محمود و شواهدمذکور نشان می دهد که اودر ایجاد گفتگوهای مناسب برای شخصیّت هایش بسیار مهارت داشته است وبا توانمندی تحسین برانگیز خود در نویسندگی و قدرت کلامش ،گفتگوهایی درخشان، متعدّد ، متنوّع و متناسب با شخصیّت داستان آفریده است.

 



نوشتاری در مورد سفرنامه ی سید مهدی موسوی

19 فروردين 1388 ساعت 03:36



به سفرهای درازی رفتم .                                         " با احترام به شهیارقنبری و سفرنامه اش "
مادرم چاقورا درحوض نشست ، ماه زخمی می شد.     "سهراب "
دورها آوایی است که مرا می خواند.                           "سهراب"
واین منم / زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین / ویأس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دستهای سیمانی          " فروغ فرخ زاد "

شعرراازاینجا بشنوید




شاعر با این پیش درآمدها ، سفرنامه اش را دکلمه می کند و مخاطب را به سفر در جهان متن فرا می خواند:« نوربی اسم توی ذوقم زد...» دکلمه ای دقیق و دل نشین که غم ، صلابت ،بغض ، معصومیتی کودکانه ، تفاخر، تمسخرو...رادرهر بیت ، به گونه ای برجان مخاطب می نشاند، لاجرم از دل برآمده است!
درادبیات فارسی سفرنامه هایی به نظم ونثر ، مفصّل و مختصر ، نگاشته شده اند که به خصوص در عرصه ی نثر ، شامل اطّلاعات مفیدی درزمینه های مختلف جغرافیایی ، اجتماعی، سیاسی و ...می شوند. دراشعارنیز با چنین رویکردی ، زبان ، خیال و اندیشه مکمّل یکدیگرند .
  سفرنامه سیّد مهدی موسوی ، مانند بسیای از اشعارش ، اثری است با لایه های معنایی و کنایی ، شعری که با اندیشه پیوند خورده است . در نخستین لایه ، با راوی مواجه می شویم که برای فرار از خاطرات معشوقی که با روحش درآمیخته است ، به سفری داخلی می رود. راوی در هرشهری به ویژگی بارزآن شهر اشاره می کند و همان گونه که درآغازگفته :« خواستم از خودم فرار کنم / به تو از هردقیقه برخوردم » ؛ گویی در تمام مسیرمعشوق با او همراه است و در نهایت به مبدأ ، یعنی همان شهر کابوس هایش ، تهران ، باز می گردد.
  درونمایه ی اصلی شعرحرکت است ، امّا حرکتی دایره وار و خیّام گونه : « در دایره ای کامدن و رفتن ماست / آن را نه بدایت نه نهایت پیداست / کس می نزند دمی درین معنی راست / کاین آمدن ازکجا و رفتن به کجاست ؟ » ، البته راوی در اینجا در پی گشودن راز هستی در میانه ی دو نقطه ی ابهام آلود و تلخ " آمدن " و " رفتن " نیست ، بلکه او در فاصله ای میان جبرو غم بی مرز" رفتن " وبی سرانجامی " رفتن " سیر می کند ؛ رفتن برای دور شدن ازمعشوق ودرپایان هم رفتن اززمین به آسمان و توی یک ابر ناپدیدشدن!"اسب سرکش" راوی در برابر
" اسب چوبی معشوق" ، نماد حرکتی است که سرانجام راه خود راگم می کند:« راه را مثل دست تو گم کرد / سرکشی های اسب ترکمنم».این سفر ازآغازنشانه های شومی دارد :« وسط خودكشی و عشق شدن  / روی یك پشت بام خوابالود  / قارقار كلاغ ها می گفت /  كه یكی بود و هیچ وقت نبود!» اشاره ای به عشقبازی روی پشت بام ، هماغوشی و لذّتی مرگ باورانه و " کلاغ " قصّه ای که نماد نرسیدن است واز ابتدای داستان عالم شاهد مرگ برادری به دست برادرش! و نیزاین بیت درآغازسفرنامه :« حوض، اشك مرا وضو می كرد! /   با جنون زل زدم به ماهی كه... » که در بیت های پایانی نیز تکرار می شود :" « دورها یک نفر مرا می خواند» / با جنون زل زدم به ماهی که...».  در این نوشتار، در جای مناسب ، به این نشانه ها نیز خواهیم پرداخت تا این " جنون " راوی را به چه سرنوشتی رهنمون می شود.

محدوده ی تاریخی این حرکت در همان آغاز شعر ، به شکلی هنرمندانه بیان شده است : « سینه می زد من از امام حسین / لب آسفالت ها ترک برداشت / کوچه تا بغض انقلاب رسید /عشق را چند جورشک برداشت /.........../" تیر" و" بهمن "کشیدم از سیگار/ تا رسیدم به" برج آزادی "» .در این سیرو سفر، اگر بپذیریم که « پست مدرنیسم مانند یک دستگاه تصفیه در جوامع مدرنیزه قرار داردو با مد نظر قرار دادن کاستی های جامعه ، مردم و مسوولان را متوجّه ضعف و کاستی ها می سازد و این گونه برای رفع نیاز تلاش می کند » 1؛ بنابراین دیگر انتظار کشف و شهودی نخواهیم داشت ؛ چراکه راوی فقط به رسالت خود عمل می کند.  وی در این سفر به بیان علل پویایی یا ایستایی تاریخی یک ملّت نمی پردازد ، امّا آنچه همچون مرده ریگ هایی پراز حبّ و بغض درذهن تاریخی آنان شکل گرفته ویا به آنها تحمیل شده را روایت می کند ، البته نه روایتی خنثی و بی روح که چون یک ایرانی وطن دوست باهرتب و تاب وفراز وفرودی ، می توانیم صدای تپش دل شاعررا- فارغ از حسّی ناسیونالیستی  - از ورای واژه ها بشنویم و زخم های روحش را نظاره کنیم ، وطن دوستی  با زبانی گاه تند و خشن  ، گاه خردورزانه ، گاهی مأیوس و غم آلود و گاه آمیخته با هجو وطنز ونه وطن پرستی و حتی آزادیخواهی بدان معنا  که در شعر بزرگانی ، چون : ادیب الممالک فراهانی ، ایرج میرزا ، ملک الشعرای بهار ، نسیم شمال ، لاهوتی ، عارف قزوینی ، فرّخی یزدی ، میرزاده ی عشقی ، دهخدا و... در همان قالب های شعر کهن فارسی دیده می شود و اغلب متهم به تبعید ، جنون وزندان شدند و بعضی نیز در این راه جانشان را ازدست دادند. زخمی عمیق:« در دلم از تو" انقلابی "بود / نرسیدم ولی به "آزادی "»  وابراز  خشمی رندانه : «  پوزخندی شدم به واژه  ی عشق !/ وطنم را!دیار مجنون را !!/ توی هر دستشویی اش ر... / و کشیدم یواش سیفون را » !
دراین شعر هم می توان همچون اشعاردوره ی مشروطه " مام وطن " را به عنوان معشوق دید ؛ بااین تفاوت که درشعرآن دوره ، مام وطن ، جای معشوق سنتی را می گیرد ودرسفرنامه ی موسوی ، گاه عشق به محبوب و وطن دوستی یکی می شود و معشوق ، وطن : « ماه در متن شب قدم می زد  / دست من روی بغض حسّاست / تن داغ تورا شناکردم / تا رسیدم به "بندر عبّاست" »  در واقع وحدت میان مام وطن و معشوق باعث می شود آنها به جای هم بنشینند و یکدیگررا تداعی کنند : « "همدان" بود تا همه دانند /چه کسی ازسفرغم آورده  / که چرا عقل" بوعلی سینا " / پیش چشمان تو کم آورده » ، پس این وطن جایی برای گریختن نیست ، وقتی شهر به شهر با راوی سفر می کند . وطنی که شاعر  حتی  می داند زیرپوست آن چه می گذرد و آن را با تما م زیبایی ها و شوربختی ها و زیر وبم هایش در این محدوده ی زمانی می شناسد ، گاه حتی با مؤلّفه های جدید، آن هم به عنوان مثال در مورد شهرباستانی یزد  : « خشم خورشید توی مغزم زد/ خاطرات تو پاک شد از دم /" نیچه" زرتشت را به دستم داد/ تابلوگفت : ساکن "یزدم " » 2

   دراین سیرو سلوک ، عشق مجازی  پلی می شود برای رسیدن به  حقیقت و راوی را، بدون اسب و نه از سر کوه ، که از دست های معشوق ، به اوج وعروج می رساند :« نه سرکوه خواستم... و نه اسب / رفتم ازدست های تو به عروج » ، امّا این عشق رؤیایی ، عشقی که ازمتن زندگی برمی خیزد و به حاشیه کشانده می شود ، مثل خواب زن چپ است ! واگر نیما گفت : « خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه »  رؤیای شاعر مثل " همه ی کشتزارهای جهان " ملخ زده می شود !!اگرچه راوی تلاش می کند دراین انبوه یأس وسیاهی محض ، دل به کورسوی امیدی خوش کند :« باورت می کنم که فکرمنی ، گریه ات می کنم ولی شادم! / سادگی های کوچکی دارد /کوه خوشبخت "خرّم آبادم "!! » ، امّا باز: « لاف مردی / زدم به کوه ودشت / پهلوانی پس ازشکست شدم » ؛ بدین ترتیب در کشاکش این سفر، مؤلّف هربار ، قسمت هایی از وجود خود را در " معشوق " ذوب و نابود می کند : « تاول هشت سال بغضت بود/ نخل هایی که سربریده شدم  3/ ابر بودم به عرش تکیه شده /بعد، باران شدم به زمین رفتم / خواستم "با خودم قدم بزنم " /تا که یک دفعه روی مین رفتم / منفجر شد تمام کودکی ام /پخش شد در جهان نیمه تمام ... » او معشوق را بارنج، صبر و صلابت خود به "گنج " نامه  تبدیل  می کند : « رفت در قلب خطّ میخی تو/ کوه بودم که "گنجنامه" شدی / من به سختی جداشدم ازتو / تو به سختی مرا ادامه شدی » و باز تکّه ای از وجودش – قلبش – روی سردی خاک می افتد و خون تمامی متن را می گیرد و تکرار و تکرار و تکّه شدن و تکّه شدن ! راوی دراین نوسان وعدم قطعیّت ، " فردیّت " خودرا نمی یابد و نمی تواند با" خود " به   سازگاری و یگانگی برسد و سرانجام روح " دیگرخواه " ، ناآرام و بی قرارش در مسیر نرسیدن ها " خودویرانگر " می شود تا رها گردد : «وسط خودکشی و عشق شدن / روی یک پشت بام خواب آلود /  قار قارکلاغ ها می گفت/ که یکی بود و هیچ وقت نبود !/ دل من منفجرشدازغصّه/ تا که بمب اتم شروع شود /  ................... / قارقارازخودم به تو خواندم/ آنکه هرگز نمی رسید شدم / از زمینت به آسمان رفتم / توی یک ابر ناپدید شدم » ؛ قصّه ی  همیشگی " عشق ومرگ " که به گفته ی هدایت : " گمان می کنی میل مرگ ضعیف تر از میل به زندگی است . همیشه عشق و مرگ با هم توأم است . همیشه بشردر عین این که به اسم جنگ و مبارزه ی  زندگی کوشیده ، درحقیقت خواستار مرگ بوده است ." هنگامی که راوی به شهرهای شمالی می رسد و زیبایی ها و شادی مردمان سبکبار ساحل ها و بی اعتنایی و بی خیالی شان رادر قبال رنج دیگران و غریقان گرفتار در موج های هایل ، می بیند ، خشمش را بر سر خودش می ریزد: «  داشتم از كلوچه می گفتم / شب خوشمزّه ی زنی در «رشت»/ یك نفر گفت: دوستت دارم   /  یك نفر گفت: برنخواهم گشت /رفتم و با خودم خیال شدم: /  برنمی گر... نه! دوستم داری /خوره شد شك! به روح من افتاد/  یك جنازه رسید تا «ساری» /رقص و قلیان وعشق بازی بود   / ساحل بی خیال «بابلسر»/داد می زد كه: «آی آدم ها...»/ داد می زد... و غرق شد آخر!/داد می زد كه: «آی آدم ها...»/ گرگ ها زل زده به او خندان /خورد دریا تن نحیفش را /  بعد تف شد به جنگل «گرگان»  » و گویا در میان گریه های " سالک " حکمت شادان نیچه ،از اعماق هفتمین عزلت، صدایش را می شنویم : « آه! من چقدرازاین تمایل به حقیقت ، از این اشتیاق به واقعیّت وبه قطعیّت بیزارم. چرا این نیروی مبهم مانند یک شکارچی فقط رد پای مرا تعقیب می کند؟ من دوست دارم استراحت کنم ، امّا این شکارچی به من مهلت چنین کاری نمی دهد. آه! چقدرچیزهای اغواکننده که مرا به لمیدن فرامی خوانند زیاد است!من همه جا باغ "آرمید" 4 می بینم ، به همین خاطر همیشه با دل کندن ها و دلتنگی های بسیار مواجه هستم.آه ! باز باید رفت و این پای خسته و آبله گون را به پیش برد و چون باید چنین کنم ، من به چیزهای زیبایی که نتوانستند مرانگهدارند ، خشمگنانه می نگرم ، زیرا قادر نبودند مرا حفظ کنند.»  5واژه ی جنازه نیز با بارعاطفی منفی ، نمایشگر "مرگ"ی می شود که گویا با راوی سفر می کند.

نکته ی دیگر در این شعر ، تقابل « عشق و نفرت » است : «  در جدل بود عشق با نفرت / در خطوط شکسته ی بدنم» که با توجه به ساختار این اثر ارتباطی با عقده ی ادیپ و عشق و نفرت فروید دراین زمینه ندارد ، اما  قبلا به دو بیت آغاز و پایان شعر اشاره کردیم که راوی از" جنون " خود می گوید: « با جنون زل زدم به... » ؛ با یادآوری این همانی که یونانیان میان مالیخولیا و جنون قائل بودند ؛ می توان اشاره ای داشت به کتاب  خورشید سیاه، درباره ی افسردگی و مالیخولیا (1987) ، اثر کریستوا. " ویژگی اصلی این کتاب اهمیتی است که سخن فلسفی درآن دارد.نگارش درباره ی مالیخولیا ، ما را به فلسفه نزدیک می کند ، مگرنه آن که سقراط فلسفه را « آموختن مردن» می دانست و هیدگرهستی را حرکتی به سوی مرگ؟...روانکاوی کلاسیک (فروید، ابراهام ، کلاین)مالیخولیا را با گونه ای بیزاری نسبت به موضوع عشق( موضوع گمشده) همراه می بیند. انگار دو پاره ایم . بخشی از ما موضوعی (معشوقی)را دوست داردو بخشی ازآن بیزار است. خواست تملّک و مرگ همراه می شوند. ژاک لاکان براین نکته تأکید کرد: همواره نیاز با گونه ای مالیخولیا همراه است، تملک ازآرزوی ویرانگری جداناشدنی است . کریستوا نوشته است که این همراهی عشق با نفرت و تملّک با ویرانگری ، ازآغازدر بنیان اندیشه ی فروید وجود داشت و سرانجام به نگارش فراسوی اصل لذت و طرح« غریزه ی مرگ» منجر شد.مالیخولیا نه زمان، به گذشته و غم غربت وابسته است. کانت می گفت که غم غربت اندوه ازکف رفتن زمان است و نه مکان ؛ دردی است که از رفتن روزگارجوانی احساس می کنیم. برداشت فروید از« موضوع روان » تأیید همین حکم کانت است : موضوع روان رخدادی در خاطره است وبه زمان گمشده باز می گردد.بازسازی ذهن براساس خاطره و تکرار روایت است ، پس به زبان وابسته است . " 6

    بدین گونه راوی سفری را به پایان می رساند که درآن از یادآوردن مفاخره آمیز توأم با اندوه از فرزندان نام آورواندیشه ورزمام وطن نیزغافل نمانده است : " حسین منزوی ، شهریار ، مولوی ، آرش کمانگیر و...و..." .  سفرنامه ی پلنگی زخم خورده که مجنون صفت ، چشم به مطلوب بی عیب و نقص خود ، یعنی " ماه تمام" دوخته است که در متن شبش قدم می زند : « حوض اشک مرا وضو می کرد ، باجنون زل زدم به ماهی که... / سایه ای مثل من بلند شد و نامه انداخت توی چاهی که ... »همچنین یادی ازافسانه ی " ماه و پلنگ "و غزل استاد حسین منزوی7  : « در دل کوه ها پلنگ شدم / ماه من! خواستم قوی باشم / توی کوچه پس کوچه های زنجانت/ روح غمگین "منزوی" باشم / سوخت یک بوته  ی سیاه و پراند / خواب گنجشگ های ترسورا / ساخت اما به خاطرتو"نشست مادرم توی حوض ،چاقو را "» ویک پرسش : راوی به اتّحاد با معشوق و مطلوب خویش (ماه)  می رسد و ماه می شود و توی یک ابر ناپدید : ماه در محاق ؟!
مادرم چاقورا درحوض نشست ، ماه زخمی می شد.        "سهراب "
  بدین سان روایت به پایان می رسد ؛ قصّه ای که اوّلش ازدیوار است وآخرش از سنگ ،  معشوق یا وطنی با جوشنی از سنگ و دیوار یا حالت درونی راوی که استعارات ، کنایه ها و سیر تردید فلسفی افکارش رادربافت تحسین برانگیزو منسجم تصاویرشعر به تماشانشستیم :  « خب به من چه !که هرکجا بروم/ آسمان دائماً همین رنگ است » . غم غربتی تاریخی بردوش بسیاری ازرو شنفکران و اندیشمندان و جان کندن و جان دادن در خاموشی:« بعد، تنها صدای غربت بود / بعد، تنها صدای خاموشی » وپایان سفرکه در طول اثر بارها بانشانه هایی بدان اشاره شده است ؛ جدا شدن از تعلّقات زمینی و خاکی و رسیدن به فرامکانی : « از زمینت به آسمان رفتم  / توی یک ابر ناپدید شدم...» بسان " مرگ ویرژیل " هرمن بروخ که ویرژیل شاعرازسفر می رسد و می میرد!

 
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها
( در جعبه های خاک )
یک روزمی توانست ،
همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست  
درروشنای باران ، درآفتاب پاک                            "دکترشفیعی کدکنی "





1. قیصرکللی : « پست مدرنیسم وحقوق زن » ، روزنامه اعتماد ، 25آذر1387.


2. نیچه  می گوید : « از من پرسیده اند و باید می پرسیدند که دقیقاً منظورمن ، از زرتشت ، این نخستین ضدّاخلاق گرا چیست ، زیرا هرآنچه باعث منحصربه فرد بودن آن ایرانی در تاریخ می شود ، دقیقاً عکس این نکته است . زرتشت ابتدا نبرد خیروشر را گردونه ی واقعی در تمامی امورگوشزد کردو این چنین برگردان اخلاق به متافیزیک  را قدرت ، دلیل و هدف فی نفسه دانست . این کار او بود. اما این پرسش در اصل خود پاسخ است .زرتشت این خطای بسیارمهیب ، یعنی اخلاق راپدید آوردو به همین دلیل نیز بی شک او نخستین کسی است که آن را می شناسد. نکته ی مهم آن نیست که زرتشت در این زمینه قدیمی ترو مجرّب تر از هراندیشمندی است ، زیرا تمامی تاریخ خود ردّ تجربه ی اصل به اصطلاح " نظم اخلاقی عالم " است . نکته ی مهم آن است که زرتشت حقیقتی تر از دیگراندیشمندان است ودرآموزه های او صرفاً حقیقت را والاترین فضیلت  می دانند ، یعنی خلاف ترس "آرمان گرایانی "که از واقعیّت می گریزند، زرتشت دلیری بیش تردرجسم رابیش از همه ی اندیشمندان مطرح کرده است . گفتار نیک و نیک تیرانداختن فضیلت ایرانی است. آیا سخن مرادر می یابند؟ ...پیروزی بر خویشتن اخلاقی از سر حقیقت ، پیروزبرخویشتن اخلاق گرا در وجود فرد مخالف خود( در من ) ازنظر من همان نام زرتشت است .( نیچه ، فریدریش :این است انسان ، چاپ دوّم ، انتشارات جامی : تهران ، 1386 ، ص130- 131)


3. این دستکاری موفق در نحورادر شعر فروغ هم می توان دید: " من ازتو می مردم" که رضا براهنی به آن  آشاره کرده است .( مجله بایا، شماره 1و2،فروردین و اردیبهشت 1378).

4. باغ آرمید : اشاره به اثر معروف تاس(tasse) ، نویسنده ی قرن 16 و مؤلّف "اورشلیم آزاد شده " .آرمید زن جادوگر زیبایی بود که پهلوان رنو(renaud) را در باغ های سحرآمیز مجذوب نمود.

5. نیچه ، فریدریش: حکمت شادان ، چاپ چهارم ، ترجمه ی : آل احمد، کامران و فولادوند ، انتشارات : جامی ، تهران ،1385، ص275.

6. احمدی ، بابک : ساختارو تأویل متن ، چاپ اوّل ، نشرمرکز: تهران ، 1370، ج 1، ص 336 -337.

7.  خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود /... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود/پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد/که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود/گل شکفته ! خداحافظ اگر ...



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/12/23 -

کهن گرایی (آرکاییسم ) در آثارمحمود دولت آبادی

19 فروردين 1388 ساعت 03:36

 

آرکائیسم یا باستان گرایی * یعنی کاربرد کلمات ، عبارات ، اصطلاحات یا شیوۀ نحوی که در زبان امروز متداول نیست . به کار بردن تعمّدی وآکاهانۀ شیوۀ بیان مهجور ومنسوخ در بازآفرینی حال وهوای گذشته مؤثّر است[1].

دولت آبادی در کتاب «مانیز مردمی هستیم » به این نکته اشاره می کند که : « من خودم را پرتاب کردم به گذشته ودیدم زبان ما آنجا است»[2]. او در تکمیل کارخود، تنها به معاصرین بسنده نمی کند و دست به دامان پیشینیان می شود . او می گوید: « من الآن ، هفته ای نمی گذرد که نگاهی به یکی از متون کلاسیک فارسی نکنم . اصلاً عادت کرده ام. اگر ده بارمثلاً به یک مطلب مراجعه کنم ، خسته نمی شوم واگر بعضی ها فکر می کنند این زبان یک قدری پیچیده است، به نظرم کمی خنده آور می رسد؛ چون اصلاً برای من پیچیده نیست ... مثلاً شما بیهقی را که می خوانید ، یا دست کم وقتی من می خوانم برایم عجیب وغریب وبعید نیست ؛ چون به یاد می آورم مادرم وقتی با همسایه مان صحبت می کرد ساخت همین گویش را به کار می برد. پس بیهقی – نوعاً- در زمان خودش عین زبان مردم نوشته وروح وآهنگ کلامش را هم از جوهر زبان وبیان مردم خراسان گرفته شده است . منتها او همان زبان مردم را ویراسته کرده در آفرینش خودش. شاید همین پیوند عاطفی من با زبان ، کمکم کرد که ادبیات کلاسیک فارسی ، برایم جاذبۀ خاصّی داشته باشد»[3].

دولت آبادی در پاسخ این پرسش که : « استفادۀ شما از ادبیّات کلاسیک به چه صورت است واصولاً چه پیشنهادی می کنید به یک نویسنده یا شاعر که چطوری از ادبیّات قدیم ما، ازنثر وشعرش بهره بگیرد؟» می گوید: «ترتیبی که من تجربه کرده ام، طریق نیاز بوده است . نیاز به این معنا که زبان رایج در نوشته ها وترجمه ها مرا قانع نکرده است ، پس من درتشنگی به سوی چشمه رفته ام وکم وبیش به نسبت گنجایشم نوشیده ام. این طریق شاید بهترین روش ها نباشد برای همه، امّا من از آن ناراضی نیستم... امّا یک اصل اساسی وجود دارد که فرنگی ها خوب درکش کرده اند و از آن بهره گرفته اندوآن اصل این است که انسان امروز برای حرکت به سوی فردا ، ضروری است مجّهز به تجربیات دیروز باشد . این شیوه در عین حال یکی از راه های حفظ واعتلای هویت ملّی هر ملّت است. به خصوص در فرهنگ وادبیّات»[4].

با مطالعۀ آثار دولت آبادی ، به خصوص  کلیدر در می یابیم که عامل باستان گرایی در آثار او بر عامل اقلیمی بودن واژه ها غلبه دارد. این سخن بدان معنا نیست که او مثلاً از نثر کلاسیک وبه  ویژه تاریخ بیهقی تأثیر مشخّص وزیادی پذیرفته باشد. در واقع آن یک زبان دیگر ویک راه دیگر است و کار وزبان دولت آبادی هم راهی دیگر . به گفتۀ خود نویسنده او از روح زبان تأثیر گرفته است ونه از قالب یک اثر؛ به عبارت دیگر او از آن آثار تأثیر پذیرفته، امّا تقلید نکرده است[5].

برای روشن تر شدن موضوع به چند نمونه از باستان گرایی در آثار دولت آبادی اشاره می کنیم :

«... که زبان، اگر نه مختار در واگوی پاسخی به شنیده ها ، بسته به! ازآن که سرتو آب انباری است تهی تا به تکلیف ، صدای دمیده شده در خود را بازتاباند. پس خاموش وگوش باشد؛ که زبان اگر نه مختار، بسته به»[6].

«از شب ملایم کوچۀ بالا دست ، سه سوار به جانب آبگیر پیش می آمدند . خان عمو، بیگ محمّد و علی خان چخماق . اسب ها در فشار مهار ، سینه پیش داده وگردن ویال واپس شکانده ، کند امّا به نیرو گام بر می داشتند . وسواران نه بر آشفته خوی، امّا دژم ، سگرمه ها در هم وآژنگ بر پیشانی داشتند... اسب ها را انگار قرار نبود. سمدست بر خاک می کوفتند ؛ آهن لگام به دندان می خاییدند وگردن ویال می
 تاباندند. در میان سواران ، بیگ محمّد بیشتر به خشم وبدهنجار می نمود»
[7].

عبارت اوّل را به این شکل نیز می توان بازگو کرد : ...« که زبان، اگر در واگوی پاسخی به شنیده ها مختار نباشد، بهتر است بسته باشد...».

در قسمت دوّم « به نیرو» به معنی نیرومند و« دژم» به معنی خشمگین و«آژنگ » به معنی چین به کاررفته است .

در فرهنگ گویشی خراسان «خاییدن» به معنی جویدن به کار رفته و«تاب ورداشتن » به معنی به دور خود پیچیدن است[8].

«... امّا من نمی دانم که عکس العمل نوعی رایش در ذهن تو چگونه است . در ذهن تو، درآن حالت احتمالی ، رایش چرچیل را می سپوخت ! ...»[9].

« تن می خماند تا روفتن  بام را به پایان برد»[10].

«پیرها  گفته بودند: « ازروز برف مترس ، از دگر روز برف بترس!» امّا دگر روز برف که امروز بود»[11]. « پس ای مرگان ! عشق تو تنها به پیرانه ترین چهرۀ خود می تواند بروز یابد: اشک . پس ، تو مختاری که تا قیامت فقط بگریی . گریستن وگریستن . اشک مادرانت در تو مردابی خاموش است . نقبی بزن ورهایش کن»[12].

«... چنین می نمود که جزتیمور هیچ نمی خواهد . هیچ نمی بیند. عاشق می نمود عقیل ...»[13].

«... امّا کدام مطربی هست که دست کم دو دانگ صدایی در خود نپرورانده باشد؛ وکدام نوازنده ای که پنجۀ خود را به زمزمه ای همراهی نتواند کرد؟ گرچه پیروفرسوده شده باشد وصدایش به شاخۀ خشکیدۀ پاییزی مانند شده باشد . که بود وچنین بود ... گلوی بیگ محمّد خشک شده بود. نه بس خشک، که گویی کسی بیخ گلویش را به چنگ چسبیده بود تا مانع دم بر کشیدنش بشود»[14].

«چندان نپایید که پرده با پنجۀ ملک منصور به کنار رفت ونادعلی چارگوشلی در میانگاه در نموار شد. تب زده می نمود.پژولیده ولخت...»[15].

توصیف پگاه با حذف ارکان جمله واستفاده ازواژه ها به تنهایی با فضایی شاعرانه که از باستان گرایی نویسنده نیز تأثیر پذیرفته است:

«پگاه

نسیم سردپگاه. بستر صاف و ملایم آسمان. آرامش . مانده ستارگانی پراکنده. یکه ، تک ، تنها . خال های بر قدح باژگونۀ قیماق*؛ جا به جا درکار باختن خود، فراخون روز. خورشید گم در خم پشت زمین . نه نشانی هنوز از پیشدم خوش ارغوانی ، نه نیز نشانی هنوز از پرندگان سحرخیز آغشتگی آبی وش آسمان وسرب نمای زمین درهم . هم مرزی رنگها . بی مرزی شب وروز. گنگی و وهم . افول وعروج. نه شب را شتابی بی پایان ونه روز را شتابی به شروع . درنگ، پیوستگی به هم در می آید که برآید. این می رود که بازبیاید ، آن می رسد که باز بگذرد.

کردار روزگار!»[16].

نمونه هایی ازآرکائیسم یا باستان گرایی :

«دژم ازآنچه برایشان رفته بود، روی درهم پژولیده، مهر بر لب وکینه در چشم ها...»[17].

«دندان بردندان قفل کرده بود شیرو با همۀ دردمندی وخستگی تلاش آن داشت

 تا قدم نبلرزاند هنگامۀ ورود به خرگاه»[18].

« لاشه وار بر کنارۀ راه، سفرۀ عفن باشگان ودادن شدن، با کاروانی که در نگاه نیمه تمامت می رود، نه شایستۀروح وجان گدازان است ونه جایز گداختگان. آسیمه سرشتافتی ، شتابان وشتابنده .تندرواربرجهیدی درقهر نیلی شب وچشمانی را به بهت در کاسه های خشک جمود میخ کردی بر ردّ رمیدۀ خود ازیار واز اغیار»[19].

«دیگر خموشی بود وخموشی کامل بود وآن دو یکدیگر را در خموشی بود که به تمامی وبه کمال درمی یافتند وگویاترین کلام را می نیوشیدند»[20].

« بنمیر ای چنار کهن ، یادنامۀ روزگاران دور، دمت گرم»[21].

« به خار وبه خنجر وخون آجین یافته ای

به گیاه وبه خنجر وگل آذین بیایی ای دشت»[22].

«جهن ؛ خود جهن . سردار جهن خان بلوچ . تن بر اسبی سفید ودرشت استخوان؛ چنان چون بر تنۀ کوه. عنان به چپ نگاهداشته وقوس در گردن اسب، از آن که بنکنّد؛ وراه را بر قرار وآرام بگذارد . قوس گردن ویال افشان ، گام های کوتاه وپر از نیرو ، نیروهای مهار شده. یال سپید وافشان، گره دم وموج کپل ها . باریکه تسمه های سینه بند وبرق رکاب . خنجر گوش ها وخال پیشانی، مرکبی خورند سوار. سواری، هوشیار. غراب وبه قامت استوار»[23].

«شیدا ، هم بدان دژ می درد، جبین درهم کشیده وناگوار خود، با چشمانی سرخ از لهیب سر ، به سارا نگاه کرد؛ بی آن که یارای وتوان کمترین سخنی، یا حتّی سری به تصدیق صدق سخن زن»[24].

با کمی دقّت در شواهد مذکور می بینیم که استفاده از عامل باستان گرایی- که به خصوص درفخامت زبان کلیدر بسیارمؤثّر است – با دقّت وظرافت خاصّی صورت گرفته است .

به این نکته باید توجّه داشت که استفادۀ دولت آبادی از افعال جعلی مانند می چاکند، می پژواکید، می جرقیدند و... – که خوش آهنگ نیستند وخواننده را دچار حیرت می کنند – نباید با جنبۀ باستان گرایی درآثار او اشتباه گرفته شوند ؛ به عنوان مثال :

«خواهرانت ، دختران بیابان، به مویه، موی بر می کنند .

پیرهن می چاکند»[25].

«صدای نوران از زیر گنبدی مسین می آمد، تاب می خورد ومی پژواکید ومی آمد تا بپرسد چه رخ داده است»[26].

«تنها ستاره ها بی صدا می جرقیدند»[27].

زبان دولت آبادی در آثارش از یک پیشینۀ بسیار غنی ادبی برخوردار است . او بادیدی سرشار ازعشق واحترام به زبانی که در گذشته در منطقۀ خراسان رشد ونموّ یافت می نگرد وبدیهی است که درآثارش از ویژگیهای آن زبان تأثیرمی پذیرد .





* باستان گرایی را برای archaism پیشنهادکرده اند که ازنظر لغوی درست است ، امّا در سطح اصطلاح گمان نکنم برابرنهاد مناسبی باشد؛ هرچند سخت رایج شده است. داریوش آشوری در فرهنگ علوم انسانی برای آن کهن شیوگی ، کهن آسایی و کهن گرایی آورده است .(ع. پاشایی : نام همه ی شعرهای تو ، نشرثالث ، چاپ دوّم ، تهران : 1382 ، ص 392.)

 

1. میر صادقی، جمال: واژه نامه هنر داستان نویسی، ص 40

2. چهل تن، امیرحسین و فریاد، فریدون: ما نیز مردمی هستیم، ص 66

3. همان.

4. همان، ص 379

5. همان، ص 380

6.. دولت آبادی، محمود: کلیدر، ج 10،ص 2567- 2566

7. همان، ص 2567

8. شالچی، امیر: فرهنگ گویشی خراسان بزرگ (تهران: نشر مرکز، 1370)، ص 135 و 85

9. دولت آبادی، محمود: روزگار سپری شده مردم سالخورده، ج 1، ص 479

10. همو: جای خالی سلوچ (تهران: سازمان انتشارات جاویدان، 1365)، ص 123

11. همان، ص 161

12. همان، ص 330

13. دولت آبادی، محمود: کارنامه سپنج، ج 2، ص 932

14. همو: کلیدر، ج9، ص 2296

15. همان، ج9، ص 2926

*. قیمان: سرشیر

16. دولت آابادی، محمود: کلیدر، ج 8، ص 2113

17. همان، ص 2027

18. همان، ص 2028

19. همان، ص 2029

20. همان، ج 10، ص 2729

21. همان، ج 1، ص 36

22. همان، ج 3، ص 755

23. همان، ج 9، ص 2269

24. همان، ج 6، ص 1526

25. دولت آبادی، محمود: کلیدر، ج 1، ص 187

26. همو: روزگار سپری شدۀ مردم سالخورده، ج 2، ص 78

27. همو: کارنامۀ سپنج، ج 1، ص 24



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : جمعه 1387/12/02 -

احمدمحمود ( قصه تنهایی کویر ما آسان نیست .)

19 فروردين 1388 ساعت 03:36




احمد اعطا ، فرزند محمّدعلی، در4دی1310 ش در اهواز به دنیا آمد .نام مستعار وی «احمدمحمود» بود.اودرموردخانواده اش می نویسد:«خانواده پدری و مادری ام از مردم متوسّط الاحوال جامعه شهری هستند .مرحوم پدرم معمار سنّتی بود که خانواده ای کثیرالاولاد داشت- شش پسر و چهاردختر- خانواده مادری ام از فیلمسازان سنّتی دزفول بوده اند ؛ حالا فیلمسازی به صورت سنّتی متروک شده است،فرزند اوّل خانواده هستم .»

وی تحصیلات را تا پایان دوره متوسّطه ادامه داد. نخستین داستانش « صب می شه » نام داشت که با چندداستان کوتاه درمجلّه های مختلف ؛ ازجمله مجلّه « امید ایران » به چاپ رسید. تأثیر هدایت و چوبک بر سه مجموعۀ مول (1338) دریا هنوز آرام است (1339) وبیهودگی (1341) مشهود است. وی ازمجموعه زائری زیرباران (1347) راه مستقل خود را یافت ودر مجموعۀ غریبه ها (1350) و پسرک بومی (1350) زندگی مردم تهیدست جنوب ایران را توصیف کرد . در رمان همسایه ها (1353) * مراحل رشد وآگاهی نوجوانی به نام خالد را بر گسترۀ وقایع ملّی شدن صنعت نفت ایران و فعّالیّت های جزئی در دهۀ سی بازآفرینی کرد .آثار محمود از موّفق ترین نمونه های ادبیّات اقلیمی ایران است.

آثار دیگر این نویسنده عبارت است از : رمان داستان یک شهر(1360) ، رمان زمین سوخته (1361)، مجموعه داستان دیدار (1369)، مجموعه داستان قصّۀ آشنا (1370)، مجموعه داستان ازمسافر تا تبخال (1371)، رمان مدار صفر درجه،3جلد (1372) و رمان درخت انجیر معابد،2جلد (1379).

محموددر1372جایزه ادبی گردون را دریافت کرد.همچنین رمان«درخت انجیر معابد»از سوی بنیاد فرهنگی ، مطالعاتی هوشنگ گلشیری ، بهترین رمان سال 1379معرّفی شد.در1380نیزجایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی هوشنگ گلشیری به وی تعلّق گرفت .**

همسایه ها در 1983 به زبان روسی و شمار دیگری از آثار او به زبان های انگلیسی، آلمانی، فرانسه وارمنی ترجمه شده است. او همچنین چند فیلمنامه از جمله: « میدان خاکی » و « پسران والا » را نوشت .ترجمه رمان « آدم زنده » از زبان عربی به فارسی،اززمان چاپ حرف و حدیث هایی را برانگیخت که این کتاب در واقع نوشته خود احمدمحمود است . ***

محمود در طول زندگی به کارهای گوناگونی، چون: کارگری، بارنویسی کشتی، پارچه فروشی،رانندگی، انبارداری و ... اشتغال داشت .وی همچنین با سمت هایی چون : سرپرست حوزه عمرانی لرستان درخرّم آباد،1336-1339؛ کارشناس امور اجتماعی در شرکت ایتال کنسولت ،در جیرفت،1340-1342؛ کارشناس آمار،رییس دفترمعاون استانداری خراسان ،1343-1345؛ مسؤول روابط عمومی سازمان زنان ایران ،زمستان 1345-1351؛ معاون اداره رفاه سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی ،زمستان1351- تابستان1353 وقائم مقام مدیرعامل مؤسسه تولید وپخش پوشاک،تابستان1353- زمستان1357 به فعّالیّت پرداخت .پس از انقلاب به درخواست خود بازخرید شدتا به نوشتن بپردازد.

 او در جنبش های آغاز دهۀ سی زندانی شدوفرصت ادامه تحصیل را از دست داد .پس ازآزادی از زندان باید به سربازی می رفت ؛ بنابراین به دانشکده افسری رفت ودرهمان زمان به فعّالیّت های سیاسی ادامه داد. آن گاه درکودتای مرداد 1332 به زندان افتاد وتا 1336 ش را در زندان وتبعید گذراند.

احمد محمود در روز جمعه 12 مهر 1381 چشم از جهان فروبست . پیکرش را در جوار حرم امام زاده طاهر(ع) کرج؛مکانی که آرامگاه احمدشاملو،هوشنگ گلشیری ومحمّد مختاری نیز در آن قرار دارد،به خاک سپردند .

محمود دولت آبادی می گوید: « آخرین بار در بیمارستان به دیدارش رفتم. با یک شاخه گل آفتابگردان، وارد که شدم مرا صدا زد که بیا وشروع کرد از اوّل زندگی اش صحبت کردن و از زبان فارسی و مرور زندگی اش از کودکی تا آن لحظه که روی تخت درازکش شده بود. لحظه ای بین صحبت هایش گفت که: من تو را در یک مقطع پیدا کردم. من حرف هایش را قطع کردم وگفتم این جا را اشتباه می کنی، چون من تو را پیدا کردم. بسیار شانس وخوش سخن برای من گفت وگفت وگفت تا این که اتاق شلوغ شد و من فکر کردم دارد خانه روشنان می کند . وقتی که من آرنجم را از روی میلۀ تخت برداشتم ،گفت: بیا جلو تا تو را ببوسم وشروع به بوسیدن پیشانیم کرد ومن یقین کردم که دارد خداحافظی می کند، امّا به روی خودم نیاوردم . وقتی از اتاق بیرون رفتم سیامک گفت داداش محمود بابام 45 دقیقه با تو صحبت کرد ومن نگفتم که پدرت در حال خانه روشنان است. بعد ها که سیامک را دیدم گفت تو که رفتی، او هم از حال رفت.»
او در مراسم تشییع پیکر احمدمحمود، در15/7/81 ، گفت :« چند روز پیش که برای عیادتش به بیمارستان رفتم، اورا در کمال قدرت، توانایی وپر از زندگی دیدم....درست مثل این که پرونده را برای من باز می کند . برای کسی که کاملاًدر جرییّات این پرونده است ، انگار می خواست بگوید که محمود! یادت نرودکه من آدم درستی بودم ، آدمی که خودم بودم ، در همه شرایط خودم بودم و هرکس به من مراجعه کرد که چه کنم ، گفتم برو بگرد تا خودت را پیدا کنی . محمود! من خودم بودم.
او سپس درباره عبادت صحبت کرد . به او گفتم که احمد! تو پنجاه سال است که شبانه روز ، عبادت می کنی . کار، بالاترین عبادت هاست . من مطمئنّم او بدون کوچک ترین وسوسه ای ، بدون کم ترین تردید ، با همان سلامت نفس ، با همان شرف ذاتی یک انسان زحمتکش و با همان شخصیّتی که ما از او سراغ داشتیم ، رفت رودر روی مرگ و اصلاًنهراسید . برای این که در وجدان او هیچ لکّه ناجوری وجود نداشت،هیچ لکی وجود نداشت. احمد محمودگفت من خودم بودم و رسیدن به این خودم بودن ، کار ساده ای نیست .بله ، این امر دشوار است و او می توانست این دشواری را به انجام نیک برساند .»

بزرگ پیر ادبیات داستانی معاصرمان می گوید : «بعد از به خاک سپردن محموداحساس کردم که دیگر خسته شده ام. باید اذعان کنم دیگر تنهاشدم واو رااحساس کردم. این همه وقایع وفجایع مرگ بار که برای نویسندگانش پیش آمده ،بیشترین بار عاطفی برگزاری وچه چه روی روح من بود واین جسم ظریف .فکر کردم پایان یک دوره از زندگی من هم هست ودر مرحلۀ فکر وکاری که یک بازآفرینی در خودم انجام دهم. واقعیّت این است که ساده نیست ، آسان نیست ، قصّه تنهایی کویری ما ساده نیست.»
عاشقان چون زندگی زاینده اند
عاشقان درعاشقان پاینده اند
عشق از جانی به جانی می رود
داستان از جاودانی می رود
مردن عاشق نمی میراندش
درچراغی تازه می گیراندش
جاودان است آن نودیرینه سال
چشمه درخورشید دارد این زلال
سرنوشت اوست این خودسوختن
شعله گرداندن چراغ افروختن  ****  

  


                                  
* احمد محمود می گوید: (( همسایه هارا سال 42چاپ شروع کرده بودم .سال 45آماده چاپ شده بود.منتهاامکان چاپش نبود.آن وقت ها مثل این که کسی رمان بزرگ چاپ نمی کرد.من سال45آمدم ساکن تهران شدم.همسایه ها را هم همراهم آوردم .تکّه هایی ازآن را دادم به عنوان بخشی ازرمان منتشرنشده ی همسایه ها در مطبوعات چاپ شد. شما « فردوسی» سال 46 را نگاه کنید ، آن را می بینید و سرانجام ماند تا سال53که این کتاب را به همّت آقای دکتریونسی ، انتشارات امیرکبیر چاپ کرد .الآن چه سالی است؟78،یعنی 33 سال،33سال است این کتاب آماده چاپ بود.2بار امکان چاپ داشته دراین مملکت.زمان حکومت قبل، به عنوان یک کتاب سیاسی ضدّحاکمیّت اجازه چاپ نداشت. حالا به عنوان یک کتاب مبتذل اجازه چاپ ندارد. ماه های آخرحکومت شاه که متزلزل شده بودوفرصتی برای این کار نداشت ؛ این کتاب چاپ شده تا سال59 ، که بازسال 60 خواستیم یک چاپ تازه بزنیم ، ارشاد ایجاد شد و بخشنامه شد ودر بخشنامه اسم همسایه ها آمدکه این کتاب مبتذل است ونباید چاپ بشود.))
... حالا مهر1387 است !!!

**حسن بنی عامری ، نویسنده رمان های:«بابای آهوی من باش» و«فرشته با بوی پرتقال» در مقاله ای با عنوان"یادمان نرفته با احمدمحمودچه کردند!"می نویسد: هیچ کدام ازماازیادمان نرفته است که چگونه احمد محمودو زمین سوخته اش رادرآخرین لحظه ودرمراسم نخستین دوره کتاب های جنگ، کنارگذاشتند و کتاب دیگری را به عنوان رمان برتر انتخاب کرده اندیا مراسم20سال داستان نویسی ، آنجا دیگرخیلی ها بودند و دیدند که چگونه به پیرمرد اهانت کردند،امّا حالا که او دستش از دنیا کوتاه شده است، مقاله چاپ می کنند با امضاهای متفاوت که او با ما بوده است وچه وچه...(دیداربااحمدمحمود،ص293-294).احمدمحمودنیز درموردبرخورد وبرداشت  خود از این ماجرامی گوید: « خب جایزه را به من ندادند،چه بکنم؟بروم باآنهادعوابکنم،اوّل عنوان کردندکه برنده جایزه ممتاز،رمان مدارصفردرجه است.تا لحظه آخراین تصمیم بود.حتّی دعوتم هم کردند به این مراسم،من هم رفتم،بیست ویک جایزه بودکه باید به نویسندگان می دادند. بیست جایزه ازنفراوّل تا بیستم ،ویک جایزه ممتازکه اختصاص داشت به من، خب اسامی را ازپایین خواندندتارسیدند به من،حالابایدجایزه ممتازرا اعلام می کردندو می دادندولوح زرّین هم روی میز بود.اسم مرانخواندند.یک وقت دیدم اعلام کردندکه خانم ها ، آقایان بفرمایید برای پذیرایی ، همه رفتند بیرون و لوح راهم برداشتند و بردند.من هم آمدم خانه.»(همان کتاب،ص205).

*** احمد محمود در موردنویسنده «آدم زنده» چنین نوشته است : ((ممدوح بن عاطل ابو نزّال ، رمام آدم زنده را در سال1978 نوشته است...گفته می شود که ممدوح بن عاطل ابونزّال درسحرگاه چهارم دسامبر 1931درروستای الهزاوا در حومه قاهره دیده به جهان گشوده است و در شامگاه13اوت1991 _ چنان که ازگزارش پزشکی المستشفای دولتی امارات «ام الفجیره» بر می آید – دق کرده و به مرض موت دچارآمده است.
....نویسنده آدم زنده علاقه عجیبی به گاوداری و گاوپروری داشته است. در اوّلین و آخرین مصاحبه ای که بن عاطل با سردبیر ماهنامه « حیف القرطاس ثم الحیف»داشته و در همین ماهنامه ارجمند با عنوان « باطل اباطیل»چاپ شده است ، اشاراتی دارد به روحیّه خودش که صلاح است مسکوت بماند...))
مراجعه شود به صفحات167- 168 و 218- 219 و232- 234«دیداربا احمد محمود»و نیز مقدّمه رمان «آدم زنده».

****هوشنگ ابتهاج(سایه)،به یاد ابرمردداستان سرایی،قلم رسای زحمتکش، نویسنده دردها ورنج های توده هااحمد اعطا.

منابع:
 - دست غیب ، عبدالعلی : نقدآثار احمدمحمود(تهران، نشرمعین،1378) .
- عابدینی ، حسن : فرهنگ داستان نویسان ایران(تهران،دبیران،1369).
- گلستان ، لیلی : حکایت حال(تهران :نشرکتاب مهناز،1374).
- محمود(عطا)،سارک وبابک و سیامک: دیداربااحمدمحمود(تهران:نشرمعین ،1384).
- میر عابدینی ، حسن : صد سال داستان نویسی ایران(تهران،نشرچشمه،1383).             



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/07/18 -

نثرگفتاری

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


نثر

به طور كلي كلام منظوم و كلام منثور كاربردهاي خاصّ خود دارند.«جان ميدلتون ماري» در اين مورد مي‌گويد:«هر كجا انديشه غالب است بيان بايد به نثر باشد ؛ هر كجا احساسات غالب است ، بيان ممكن است به نثر باشد يا به نظم، مگر هنگامي كه احساساتي كاملا شخصي به طور قاطعي چيره است ؛ در اين صورت بيان مي‌طلبد كه منظوم باشد.» طبق اين گفتة عالمانه در هر متني كه قلمروی آن دانش وانديشه است، بايد از كلام منثور سود جست و در هر متني كه قلمرو آن هنر و احساسات است ؛ مي‌توان هم از نظم استفاده كرد و هم از نثر‌، امّا در متني كه غلبه با احساساتي كاملا شخصي است‌، كلام منظوم بهترين رسانه است ؛ بنابراين زبان هنر داستان ، نثر است. براي روشن شدن موضوع باید نخست به دو نوع «نثر گفتاري» و «نثر نوشتاري» پرداخت .امّا نثر گفتاری :

 نثر گفتاري

نثر گفتاري يا نثر محاوره ، نثري است كه از زبان مردم سر چشمه مي‌گيرد وتمام ويژگي‌هاي اين زبان را در خود دارد. جمله‌ها در اين نثر، ساده، كوتاه و گاه بريده بريده است. اين نثر از لحاظ آرايش لفظي خالي است وتعبيرهاي مجازي كه در آن به كار مي‌رود، در همان حدّي است كه مردم عادي هنگام گفتگو ، اغلب به صورت كنايه، ضرب المثل  و اصطلاحات عاميانه به كار مي‌برند.

جمال مير صادقي پس از بررسي زبان گفتاري ونثر مصنوع به اين نتيجه مي‌رسد كه دهخدا و جمال زاده پايه گذاران نثر ساده و بي تكلّف داستان‌هاي امروزي نيستند. آنها دنبال كنندگان شيوة نگارش نقّالان و قصّه گويان قديمي هستند كه رودخانه زلال نثر فارسي را كه از بستر خود به بيراهه افتاده بود، بار ديگر به بستر طبيعي خود بازگرداندند و صفا و غناي آن را دوباره آشكار كردند.

به نظر او نمونه‌هاي خوب نثر گفتاري فارسي را در قصّه‌هاي عاميانة كوتاه وبلند و كهن ترين نمونة نثر گفتاري را در كتاب « سمك عيّار» كه قديم ترين قصّه بلند فارسي است، مي‌توان يافت. او معتقد است كه همين زبان گفتاري قصّه‌ها است كه پلي مي‌زند ميان نثر ساده  ومرسل دوران آغازين نثر گفتاري وسادة روزنامه ها‌، رمان‌ها وداستان‌هاي كوتاه پس از مشروطيت‌. همين نوع نثر است كه در قطعه‌هاي ريشخند آميز«چرندو پرند» دهخدا ودر داستان‌هاي كوتاه بلند جمال زاده، هدايت و نويسندگان بعد به طور كامل سيطرة خود را برقرار مي‌كند و نثر مصنوع و پر تكلّف متن‌هاي ادبي را كنار مي‌زند.

جمال زاده از نخستين نويسندگاني است كه لغات وضرب المثل‌هاي عوام را درداستان‌هاي خود به كار گرفته است. او در مقدّمة «يكي بود‌، يكي نبود» مي‌نويسد:« در مملكت ما هنوز هم ارباب قلم عموما در موقع نوشتن دور عوام را قلم گرفته و همچنان پيرامون انشاهاي غامض و عوام نفهم مي‌گردند. در صورتي كه در كلية مملكت‌هاي متمدن كه سر رشتة ترقي را به دست آورده اند‌، انشاي ساده وبي تكلف عوام فهم روي ساير انشاها را گرفته... ونويسندگان همواره كوشش مي‌كنند كه هرچه بيشتر همان زبان رايج و معمولي مردم كوچه وبازار را با تعبيرات و اصطلاحات متداوله به لباس ادبي در آورده و با نكات صنعتي آراسته به روي كاغذ آورد...».

از نظر جمال زاده مهم ترين فايدة رمان، تاثير آن روي «زبان ولسان» يك ملّت است. داستان «فارسي شكر است» تكرار طنزآلود وداستاني همان فكري است كه او در مقدّمة«يكي بود، يكي نبود» بر آن تاكيد كرده است. وی در داستان هايش به نمايش فرهنگ عامّه از طريق زبان اكتفا مي‌كند، امّا صادق هدايت اين زبان ساده را با تفكّر مي‌آرايد و در واقع زبان داستاني را تكامل مي‌دهد.نقش موثر هدایت در بهره برداری از نثر گفتاری را نمی توان انکار کرد ، امّا اوج چنین بهره وری را در آثار چوبک می توان دید که موافقان ومخالفان ، در آن زمان در موردش قلمفرسایی ها کردند.آنچه روشن است این است که
زبان در داستان‌هاي چوبك از جايگاه ويژه‌اي برخودار است. او كه خود اهل بوشهر است ، در داستان هايش حسّاسيّت بسیاری به اصطلاحات، زبان وفرهنگ محلّي نشان مي‌دهد. در داستان« سنگ صبور» سعي چوبك در بيان ادبي بخشيدن به جنبه‌هاي آلوده وچرك زندگي، مي‌تواند جزء يكي از نكات مثبت داستان به شمار آيد، امّا برداشت محدود« احمد آقا»ی چوبك در نحوة استفاده از لغات و اصطلاحات قابل انتقاد است، زيرا روي كاغذ آوردن لغات طرد شده به بهانة حرف زدن از زبان مطرودين جامعه براي بيان آن نبض پنهاني كه وراي كثافت‌ها و شهوت‌ها در تپش است، كافي نيست.

احمد آقا در گفتگوي دروني خود ابراز نگراني مي‌كند كه:

«تو مي‌دوني براي نوشتن زندگي آلوده و چرك چند نفر، آدم ناچاره چه لغات وكلمات طرد شده‌اي روي كاغذ بياره. اون وقت جواب مردم رو چي بدم؟آخه شاش و گه وچرک و خون و فحش بده آدم رو کاغذ بیاره ***. اينا بده، مهوّعه. آدم دلش آشوب ميفته،حيف نيس؟.» و همزادش چنین پاسخ می دهد : " مگه نمی بینی زندگی گوهر و سلطون چه جوره ؟ سر وکارشون با چیه ؟ تو بهشت زندگی می کنن ؟ تو پر قو غلت می زنن ؟ تو می خوای زبون سعدی رو تو دهن اونا بذاری ؟ اینا زندگیشون اینه که می بینی و زبونشم همینه که از صب تا شوم می شنوی. تو منتظری جهان سلطون از فلسفه ی ملّا صدرا حرف بزنه؟ تو یادت رفته که حقایقی هم هس . اگه بخوای چشاتو ببندی و نخوای حقیقت رو ببینی و آنوخت نویسنده هم باشی که نمی شه ."

يكي از منتقدان در اين مورد مي‌گويد : « زبان نويسنده بايد نماينده آدم هايي باشد كه نويسنده از آنها حرف مي‌زند و از آنجا كه آدم‌هاي چوبك‌، خشن و دوزخي هستند‌، زبان چوبك نيز خشن و دوزخي بار آمده است و زبان چوبك احمقانه مي‌بود اگر به معناي واقعي خشن و دوزخي نمي بود‌. »

نظر محمود دولت آبادي در این مورد قابل تامل است .او می گوید : « در جريان ادب معاصر توجّه كردم كه ادبيّات فارسي بد جوري دارد عاميانه مي‌شود‌، خودش را تحت عنوان ادبيّات مردمي دارد ول مي‌كند در دامن عوامگرايي‌، يعني هر كسي چهار تا ليچار و چهار تا جفنگ و چهار تا فحش و دشنام را گير آورده و آورده توي ادبيّات و مدّعي است كه اينها ادبيّات مردمي است‌. در واقع برخورد من با زبان فارسي يك جور مقابله با اين جور ولگاريزه شدن زبان فارسي در ادبيّات معاصر بوده‌، چون زبان يك ملّت منحصرا ً اين نيست‌، بلكه تمام زبان مردم است‌، در تمام وجوه زندگي يك ملّت ؛ مكتوب‌، گويا و حتّي گمشده »‌.

اوبا چنین عقید ه ای ، با توجّه و دقّت  خاصّ خود ، در استفاده از نثر گفتاري‌، آن قدر پيش نمي رود كه داستان هايش دايره المعارفي از لغات‌، اصطلاحات عاميانه و ضرب المثل‌ها باشد يا اين كه عبارات غير ضروري و مهوّع را به بهانة مردمي بودن داستان‌، دستاويزي سست براي ارائة حكمي استوار در مورد زبان قرار دهد. مرحوم

احمد محمود نيزاز نویسندگانی است که بدون آن كه در ورطة شعارهاي مربوط به زبان مردم و مردم گرايي بيافتد و بدون اين كه دچار افراط و تفريط بشود‌، راه درست را شناخته و تجربه كرده و در آن راه به پيروزي دست يافته است‌. رمان‌هاي ارزشمند ونثر درخشان او گواه اين سخن هستند‌.

دولت آبادي نثر احمد محمود را اين طور توصيف مي‌كند: « نثري ساده و مستقيم وبرخوردار از بيان وگفتار بي پيرايه و بي پيچ وتاب مردم در خطوط صريح يك محيط صنعتي، در جامعه‌اي گرمازده ودنگال.»
 چنین نثری در نوع خود ، بی نظیر و ستایش برانگیز است ، به خصوص آن که در آثارش ،نه تنها مثل بسیاری از نویسندگانمان دچار افت وخیز در استفاده از نثر گفتاری و حتّی گرفتار ایستایی و سیر نزولی نمی شود ، بلکه می توان پویایی و تحوّل را درآنان به تماشا نشست.

نثر گفتاري دولت آبادي و احمد ومحمود به آن شكل كه جمال زاده آغاز كرد وچوبك تمام سعي خود را متوجّه به كار بردن دقيق آن كرد، نيست‌، بلكه شيوه‌اي روان‌، دل نشين و برخاسته از زبان داستاني آنها است.
000000000000000000

***تابستان 1387 ش!! این قسمت را در این خانه ی مجازی ذکر می کنم. یادش به خیر پاییز 1380ش و آن جلسه ی کذایی که نمی شد این عبارات قبیح را ذکر کرد و من ضمن نقل این قسمت از گفتگوی درونی احمدآقا ، با اجازه از روح چوبک ،از "آخه ....رو کاغذ بیاره " را حذف کردم و به جایش از علامت سه نقطه (...) که اسمش را گذاشته ام « نخود مشکل گشای » آیین نگارش و ویرایش ، استفاد ه کردم تا تریج قبای حضرات حاضرآلوده نگردد! استادی ارجمند ، با نگاهی کاملا علمی و« ادبی » فرمودند :« چرا شما از چوبک اسم برده اید ؟ لزومی نداشت!» گفتم : « او در تحوّل زبان داستان ما یک حلقه ی مهمّ است ، اصلا نمی شود ندیده اش گرفت !! من هم قسمتی را که از داستانش انتخاب کرده ام ، کاملا پاک!!است و حتی یک کلمه ی ممنوعه هم ندارد ! ». آن روز آن عزیز ، پاسخم رابا این توجیه نپذیرفت : « اصلا آوردن اسم چوبک درست نبود ، کار به  شواهدتان ندارم !» .
حالا هفت سال گذشته است. هفت عدد کاملی است ، مقدّس است و...  ؛ وگرنه ما این همه هفت نداشتیم : هفت آسمان ... هفت سنگ ...هفت ! دوستی می گوید : « استاد در حال تالیف کتابی در مورد چوبک هستند .»
امیدوارم استاد کاری کند کارستان و پژوهشی ارائه دهد قابل تامّل . برایش از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم .

******
این مقاله در این سایت ها هم نقل شده است:

هفتان

فرهنگ گفتگو



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : شنبه 1387/06/02 -

زبان داستان های محمود دولت آبادی

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


زبان در بهترين شكل آن در آثار دولت آبادی‌، يكي از عناصر ارتقا دهنده ی ساختار داستان است، اما گاهی نيز صرفا جنبه ی كاربردی دارد وابزار بيان است وگاه به دليل علاقه ی نويسنده به پرداخت شاعرانه، به صورت عنصری مزاحم ومخل در مي‌آيد.

نخستين داستان دولت آبادی، يعني «ته شب»  از حيت زبان به آثارهدايت شبيه است و در برخی از داستان‌های او‌، مانند: ادبار، بند وسفر با فضای زبان داستانی صادق چوبك روبه رو می شويم.

دولت آبادی از نظر زبانی شيوه‌های گوناگونی را می‌آزمايد تا اين كه در برخی از قسمت‌های « آوسنه بابا سبحان» و بخش هايی از «گاواره بان» و «باشبيرو» و سرانجام رمان كوتاه «از خم چمبر»سعی می‌كند از زبان رايج و متداول نويسندگان پيش از خود فاصله بگيرد و شيوه ی بيان مخصوص زادگاه خود را با فضا و ساختار داستان هايش هماهنگ كند. اين زبان در داستان «عقيل، عقيل» جايگاه ويژه‌ای مي‌يابد،منتقدی در این مورد می گوید :

(( عقيل، عقيل حكايت از تكامل زبان داستانی نويسنده‌ای دارد  كه پس از پشت سر گذاشتن تجربيات متفاوتش در ادبيات داستانی، خود را آماده ی يك جهش بزرگ مي‌كند. جهشي كه حاصل آن رمان‌های ماندگاری‌، چون جای خالی سلوچ وكليدر است؛ از اين حيث عقيل، عقيل را مي‌توان سكوی پرش نويسنده از حيث زبان داستانی دانست و نيز حلقه گذر نويسنده از يك مرحله به مرحله ديگر.))

بخشی از داستان «عقيل،عقيل» را به عنوان نمونه ذكر مي‌كنيم:

« خورشيد پيرزنی خم پشت بود كه از عزا بر می‌گشت‌. تنش در غبار سرخی گم بود و مي‌رفت كه فرو بنشيند. كند و غمزده ودلمرده قدم بر می‌داشت. چشمهايش را خاك گرفته بود. همين بود كه نمي توانست بگريد. گريه در نگاهش خشكيده بود. می‌رفت تا خودش را در شب قايم كند. پنداری از چيزی شرمگين بود. نمی خواست چشمش به چشم كسی باشد.جز اين اگر بود‌، پس چرا خودش را زير بال غبار وابر قايم كرده بود؟ چرا خودش را در چادرش پيچيده بود؟چرا خودش را از نگاه مردم خاف مي‌دزديد؟چرا دزدانه مي‌گريخت؟چرا گريخت؟گريخت! نگاهش كن. بی باقی به دل ابرها خزيد تا از آنجا به دالان شب قدم بگذارد و بعد خودش را در گودال سياه، در شب گم كند.

-        شكر؛ خدايا شكر!

عقيل مشتی آب روی خاك دخترش پاشيد، بوته ی تلخه‌ای هم بر آن نشاند و سپس شانه اش را به درخت مراد تكيه داد. گرچه غروب بود وغروب تار وگنگ بود، با اين همه مي شد يك بار ديگر به خرابي خاف نظر كرد، می‌شد يك بار به بود ونبود خود نگاه كرد. نگاه آخر. خاف در پوشش تيره وغبار گرفته ی غروب‌،  در پنجه ی شاخ وبرگ درخت‌های كدر‌، به تابوت خشكی می‌مانست كه رويش با چند شاخه وبرگ زينت يافته باشد...»

 شخصيت‌های داستان‌های آغازين دولت آبادی با همان گویش تهرانی رايج در داستان‌های معاصر حرف می‌زنند ،اما توصيف‌ها به صورت رسمی نگاشته مي‌شوند. در رمان‌های «جای خالی سلوچ» و«كليدر» زبان خاص  دولت آبادی كه تلفيقی است از زبان بومی خراسان ونثر سنتی قديمی به وجود مي‌آيد. دو خصوصيت عمده ی زبان او، به خصوص در كليدر عبارت است از : استفاده از لغات، ضرب المثل‌ها و اصطلاحات محلي وديگری باستان گرايی(آرکائیسم) زبان او كه بر بومی گرايی غلبه پيدا مي‌كند.

استفاده از لغات، اصطلاحات، ضرب المثل‌ها و اشعار محلی در گفتگوها و توصيف، فضاي بومی و محلی آثار او را به خوبی ترسيم می‌كند.

دولت آبادی در رمان«روزگار سپری شده ی مردم سالخورده» شيوه ی جديدی را تجربه می‌كند واز زبان خاص خود فاصله می‌گيرد. زبان روايت در داستان «اقليم باد» كه بخش اول اين رمان است، بر مبنای گفتگوی شخصيت‌های داستان شكل می‌گيرد،اما بخش دوم رمان،یعنی «برزخ خس» از زاويه دید دانای کل روایت می شود. در این رمان که لغات محلی بسیار کم دیده می شود،نویسنده برای ساختن فضای روستایی بیشتر به تشبیهات محلی روی می آورد.همچنین دو ویژگی زبان دولت آبادی که قبلا اشاره کردیم در این رمان رنگ می بازد.

 

اما ویژگی عام زبان داستان دولت آبادی این است که برای شفاف کردن واقعیت، از تصویر سازی ماهرانه بهره می برد . وی اغلب همه چیز را با دقت توصیف می کند و برای این منظور از مجموع تصاویر زبان ، بیشتر از تشبیه استفاده می کند که در رمان کلیدر موارد دیگری ،چون : استعاره ، تشخیص و پارادوکس نیز دیده می شود.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : شنبه 1387/01/31 -

حکایت شیخ صنعان

19 فروردين 1388 ساعت 03:33

گذشته از عشق ترسا ومسلمان که درادبیات گذشته ی مانمونه هایی دارد؛عشق زمینه متن مذکوراست.عشقی عارفانه که عاشق رامحکوم به تنهایی می داند.شیخ صنعان چون برعشق دخترترساچشم می گشاید،ازچشم مریدانش می افتد.
دخترترساعاشق را می آزارد،اماهنگامی که عاشق دست ازعشق مجازی می شوید،زنار می گشایدوراه دیارخویش درپیش می گیرد؛دخترتنها می شود و درپی او می شتابد.دکترشریعتی می گوید :((عشق چیست؟صدهاتعریف ازعشق کرده اندومی شودکرد،اما به نظر من بهترین وعمیق ترین تعریف ازعشق این است که : عشق زاییده ی تنهایی است وتنهایی زاییده ی عشق است.)) شیخ صنعان برای دیگری ازخویشتن می گذردواین گذشتن رادر عمل نشان می دهد : شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم / وآنچ فرمایی به جان فرمان کنم                                 
در حقیقت عشق دراین قصه به یکی ازاین دوقطب می رسد:یا به نارسیسم،یعنی آرمانی کردن خویش یابه آرمانی کردن دیگری که دراین حالت دوم ((من)) فراموش نمی شود.شیخ راه اول را برگزیده است،درحالی که دخترترسا ازآغازمی خواهد شیخ اوراچنان که هست بپذیردودست بدارد،امادرپایان اوهم درهمان موقعیت شیخ قرارمی گیرد؛بااین تفاوت که موقعیت شیخ (به آیین ترسایان) ناپایداراست ووی از آن عبور می کند؛اماموقعیت دخترترساپایداراست : یک بار به وجود می آید،تکرارنمی شودوسرانجام برسرپیمان جان می بازدواین فاجعه پایان قصه رارقم می زند.درواقع هردوموقعیت تلخ وغمناک،امانه آزاردهنده وناخوشاینداست.دراین متن نیز((عشق ورنج)) همزادندورنج آزمایشی است تافرداستقلال خودرابازیابد.همچنین((غیبت))عامل دیگری است که چون شیخ آب توبه به سر می ریزدوبامریدان قصدبازگشت به وطن دارد،دختررادرپی او روانه می سازد.
شیخ صنعان درگیرعشقی می شود که بااخلاق،عرفان ومذهب همخوانی ندارد.اواگرچه در کمال بی نظیراست وصاحب کرامات ومقامات بسیار،اماهنگامی که یوسف توفیقش به چاه می افتدومریدان گرداوجمع می آیند،کلامش رنگی دیگر می یابد :
آن دگریک گفت ای دانای راز          خیزخودراجمع کن اندرنماز                         
گفت کو محراب روی آن نگار          تانباشدجزنمازم هیچ کار                             
آن دگریک گفت تا کی زین سخن       خیزدرخلوت خداراسجده کن                         

گفت اگربت روی من اینجاستی        سجده پیش روی اوزیباستی                         
آن دگرگفتش پشیمانیت نیست           یک نفس دردمسلمانیت نیست                                   
گفت کس نبود پشیمان بیش ازاین      تاچراعاشق نبودم پیش از این                                   
*****
آن دگرگفتش که دوزخ درره است     مرددوزخ نیست هرکوآگه است                                 
گفت اگردوزخ شود هم راه من          هفت دوزخ سوزد ازیک آه من                                 
ان دگرگفتش که امیدبهشت                بازگردوتوبه کن زین کارزشت
گفت چون یاربهشتی روی هست        گربهشتی بایدم 
این کوی هست
درنگاهی سطحی ،سخنان مذکورشایدگفته ی نیچه راتداعی می کند که : (( چیزی به نام پدیده ی آخلاقی وجودندارد،آنچه هست تفسیراخلاقی پدیده هاست.))ولی حقیقت چیزدیگری است.شیخ اول عاشق است وبعدمعشوق ودخترترساازآغازمعشوق است وچون از این مرحله گذشته،عاشق می شود:
عشق از معشوق اول سرزند     تابه عاشق جلوه ی دیگرکند                         
مخاطب در پایان این قصه فراموش می کندکه باطن رفتاروحکایت دخترترسا((نفرت))بود؛چنانچه دررومئو و ژولیت شکسپیر،آنجا که ژولیت باخبر می شود،رومئو از خاندان دشمن است،می نالد : ((یگانه عشقم از یکتانفرتم برخاسته.))اما منطق روایت پیروزی عشق برنفرت است وسرانجام نیز چنین می شود.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : سه شنبه 1386/12/21 -