بانوی کویر ( پژوهش،هنروادب)
RSS

خدای مدرن !

3 شهريور 1389 ساعت 13:21

 

دکترها گفته بودند توی بدنش ، چند غدّه دارد رشد می کند. دلش می خواست خدا را ببیند و بگوید: « خدایا !جوانم ! زیبا ! هزار آرزو دارم. »اطرافش را نگاه کرد. خانه در سکوت شب فرو رفته بود. همه خواب بودند. نشست روبروی مانیتور. صفحه ی تصاویر گوگل را باز کرد .خدا را جستجو کرد.

ـ خدا

بعد الفی دیگر اضافه کرد :

ـ خداا

با هربار اضافه شدن الف، تصاویر هم عوض می شد .

ـ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا



قسمت

3 شهريور 1389 ساعت 09:57

 

قرار بود خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان را بخریم . دیوارهای حیاطش را برداریم و باغچه ی کوچکمان را بزرگ تر کنیم . حالا همسایه مان خانه ی ما را خراب کرده است و دارد آپارتمان می سازد و ما در آپارتمان کوچک اجاره ای زندگی می کنیم .



بارداری

21 ارديبهشت 1389 ساعت 23:57


زن از آغاز ازدواجش عادت داشت موقع خواب ، خودش را به حالت جنینی ، جمع کند درآغوش مرد و مرد از همان وقت آبستن زنی شده بود که هرگزخیال به دنیا  آمدن نداشت !



مردها فرشته اند!

16 ارديبهشت 1389 ساعت 20:15

 


زن دلش یک هم آغوشی درست و حسابی می خواست . مرد گفته بود : « من یک فرشته ام » . حالا سنگینی تن او را روی سینه اش احساس می کرد . نفسش داشت بند می آمد . لب هایش خشک خشک شده بود . صدای ناله اش ، شب را بیدار کرد.عزراییل داشت تمام زن را می مکید . نگاه زن گره خورد به تابلوی روی دیوارکه میراث پدرش بود : فرشته ها با لباس های بلند و بال هایی خوش تراش ، پیاله و جام در دست ، از آسمان شراب می ریختند روی زمین . بچّه که بود ، مدّت ها به این نقّاشی زیبا نگاه می کرد وباخود فکر می کرد ، مگر فرشته هم مرد می شود ، با آن همه ریش و سبیل ؟!

 



آخرین نامه

7 ارديبهشت 1389 ساعت 07:32


نازنین ! می خواهی بروی ، بی بهانه برو . می دانم دلت در گروی دیگریست . دلم ، یعنی همه ی داشته هایم ، را با خودت ببر ، دستت خالی نباشد .



عید عشّاق !

26 بهمن 1388 ساعت 01:04

 

منیژه این پیامک را برای یگانه عشقش ، خسرو ، فرستاد :
too see light look at sun , to  see love look at moon  , to see beauty look at nature , too see hope look at future , to see all of these look at the miror . HAPPY VALENTINE
چند دقیقه بعد عذرا این متن را دریافت کرد و در پاسخ برای خسرو نوشت : " اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي،  مطمئن باش سه چيز، هميشه مال تو هست : خداي مهربون، فکراي قشنگ و قلب کوچيک من".
زنگ هشدار همراه منیژه  به صدا در آمد، آن هم با صدای  لیلا فروهر : « به کوی تو مسافرم ... بذار مسافر بمونم  ». پیامک خسرو را خواند :" اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي ، مطمئن باش سه چيز هميشه ..."  لبخند زیباترش کرد ، به قول خسرو شد تنها فرشته ی زمینی .
صدای ناز ژولیت بلند شد : " اس ام اس دااالی " . بیژن سریع گوشی اش را برداشت . برای هزارمین بار به داشتن دوست دخترخوشگلی ، مثل منیژه به خودش افتخار کرد وپیامک دریافتی را پیش از حذف برای همسرش ، لیلی، فرستاد.
توی طبقه ی هفتم ، فرهاد از خوشحالی فریاد زد : " از شیرینمه ، عذرا ! " البتّه خوشحالی اش به برق چشمان شیرین نمی رسید که  با دیدن کادوهای خسرو ، بیژن، فرهاد و ... چنان انرژی گرفته بود که می توانست از فردا تمام شهر را روشن کند !
لیلی برای دخترش ، ژولیت ، لالایی می خواند و به حرف های دوستش فکر می کرد  : " ببین عزیزم ! یا باید جدا بشی یا بسوزی و بسازی . جدابشی دخترتو ازت می گیره که تو یکی طاقتشو نداری ، به  نظرم بهتره یه زندگی دوم  داشته باشی ، یه بوی فرند ... " .
لیلی به دخترش نگاه کرد ... توی خواب چقدر معصوم تر و زیباتر به نظر می رسید . عاشق این لحظه بود . با حرارت گونه های ژولیت را بوسید .
از آن اتاق صدای ناز دختر بچّه ای آمد : " اس ام اس دااالی "
.



وهم سبز

12 دي 1388 ساعت 21:33


-  از دروغ بدم میاد  ، همیشه صداقتم کار دستم داده. 
چشم های  درشت مینو ، گرد شدند : «  یه بارم دروغ نگفتی ؟! »
- چرا اتفاقا دروغگوی قهّاری هستم ، البتّه مهارتم روفقط توی خواب نشون می دم.
پاکت پفک توی دستان مینو بود و خطّی نارنجی روی لب هایش . شوری لب هایش را مکید : « چه جوری ؟! »
- خب ! وقتی خوابم اگه کسی صدام بزنه ، می شینم و حق به جانب وبا اعتماد به نفس چیزی می گم تا طرفم متقاعد بشه و دوباره می خوابم ، مثلا روز کنکور وقتی مادرم صدام زد ، گفتم امروز که امتحان نیست و خوابیدم ، اگه دوستم نرسیده بود ، حتما خواب مونده بودم !

مینو نگاهی به کارتن پفک ها انداخت : مینو نمکی ! از همان روز که تو آمدی و آنها را با خودت آوردی واز خودت گفتی ، دیگر به آنها لب نزد . امروزهفت روز می شود که تو رفته ای . نه ! نرفته ای ... دو نفرمأمورآمدند وتو را بردند و هیچ کس هم ازت خبری ندارد. این روزها تنها آرزوی  مینواین است که تمام این مدّت خواب باشی تا هر وقت صدایت می کنند ، بنشینی و حق به جانب و با اعتماد به نفس دروغ بگویی .



مرثیه ی بانو

13 آذر 1388 ساعت 11:42


بانو می دانست مردش عاشق « ترانه » است ، برای همین ترانه ای پرشور شد تا هیچ وقت از لب مرد نیفتد .



عشق مجازی

10 آبان 1388 ساعت 12:13


دستش را آرام برد جلوی وبکم ، از انگشتانش التماس می ریخت .
گفت :" گرمی دستاتو می خوام " .
شنید : " حسّش کن" .
گفت : " آخه... چطوری ؟!!"
شنید : " من کف دستمو چسبوندم به صفحه ی مانیتور " .



تن به تن

29 مهر 1388 ساعت 22:16

آن قدر با خودش جنگید تا شکست خورد .


زخم

11 مهر 1388 ساعت 01:02

"مرد" به سختی پوست قلب  "سروبانو "راکند تا نام خودش را برآن حک کند . کارش که تمام شد ، چاقویش را برداشت وسراغ جنگلی دیگر رفت .



خواب و بیدار

8 مهر 1388 ساعت 00:40


تمام مهتابی ها را روشن می گذارم تا توی خواب نترسم .می خوابم . خوابم می برد و خواب دیدنم شروع می شود ؛ از همان خواب هایی که قرار است بشود یک تراژدی و مرا تا دم مرگ ببرد . انگشتانت آرام روی بازویم می لغزند و بعد با ملایمت دو ضربه به بازویم می زنی : « بیدار شو بانو . تو نباید ادامه ی این خواب را ببینی » . بیدارمی شوم . تنها هستم ، مثل تمام این شب ها .



الف تا ی !

24 شهريور 1388 ساعت 09:48


من ، " ش . ق"  با "  ف .  ب "  و"  آ . م  " بودیم  که دیدیم  " پ . ک "  و   " چ . ه  "   ریختن سر  " ر . خ "  . ما که از قبل توسّط  " ص . گ " و " ط . ع " اغفال شده بودیم ، رفتیم وسط  دعوا ... کلّه مون حسابی گرم بود ، آخه از شب تا صبح پای بساط عرق و ورق بودیم و دود و دم . یهو تا چشم باز کردیم ، دیدیم هم زدیم  ف .  ب  ،  آ . م  ، پ . ک  ، چ . ه  و  ر . خ  رو کشتیم ، هم خودمونو  ،  هم  ص . گ  و ط . ع  و  هم یکی رو به اسم ب . ز .



آرزو

6 شهريور 1388 ساعت 12:42


همیشه دریا خودش را به پوست صاف و صیقلی اش می زد . بعد با شیطنت ، تمام تنش را درخنکای گرم آغوشش فرومی کشاند و دوباره او را به ساحل باز می گرداند و هربار ذرّه ای از وجودش را در دل خویش جا می داد ، امّا سنگریزه همیشه به پوست صاف و صیقلی حبابی می اندیشید که آبستن رنگین کمان شش ماهه ای بود!



نقطه ی کور !

3 شهريور 1388 ساعت 12:21


چشمانش زندگی را به اشتراک می گذاشتند ، اما از وقتی وارد " زندگی مشترک " شد ، اعتبار نگاهش
پایان یافت .



هرکسی از ظنّ خود شد یار من !

24 مرداد 1388 ساعت 09:17

روزاوّل است که شادی ام را به مهد می سپارم . اواشک می ریزد و بی قراری می کند .دستان کوچکش را حلقه کرده دور گردنم و معصومانه التماس می کند : « مانی ...مانیاا»!  چاره ای نیست هر دو باید به شرایط جدید عادت کنیم . می روم توی بن بست که مهد در انتهای آن قراردارد ، می ایستم . بغضم می شکند . به دیوار تکیه داده ام ، امّا انگار در خلأ هستم . صدای مردی را می شنوم : « خانم ... خانم » !!چشم هایم را باز می کنم ، مرد در هاله ای از اشک پیچیده شده است . می گوید : « چراگریه می کنید؟ » و باانگشت اشاره اش ، ساختمان روبروی بن بست را نشانه می گیرد ، یعنی دادگستری : « اگر مشکلی هست ، من اینجا پارتی درست و حسابی دارم . حالا هم در خدمتم . » ! مردمک سبزرنگ چشم هایش  می درخشد . جوابی نمی دهم . گربه ای از کنارمان رد می شود و چپ چپ نگاهمان می کند . می روم زیر کاج های دم در مهد می نشینم . صدای زنگ که بلند می شود ، سریع خودم را به دفتر مهد می رسانم . عروسکم آرام و راحت روی کاناپه خوابیده است !



یاتو یا هیچ کس!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36




دیروزترها گفته بود: « یا تو یا هیچ کس» . روزی اعتراف کرد :« امروز عاشق تر از پیشم...عاشق تر »! و رفت. فردا و فرداها را به انتظارش نشستم . نیامد. به گمانم عاشق "هیچ کس "شده است .



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/10/26 -

حسادت؟!

19 فروردين 1388 ساعت 03:36


گفت : « از وقتی با تو آشنا شدم ، شدی بانوی شعر و ترانه هام .» ، اماازهمان وقت ، حتی یک بیت شعر وسطری ترانه هم نگفت!فرشته ی الهامش قهر کرده بود.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/10/15 -

مذهب واژه ها

19 فروردين 1388 ساعت 03:35



گفت:« پناهنده ی این دنیا شده ام.»غریبه گفت :« عجب پناهگاه شلوغی!» وبعد پرسید:«هات چت؟»

- هات چت ؟!!!
دفعه ی اوّل بود که تیهو این ترکیب را می شنید .
- !!!!!!!!!!!!!!!

غریبه خندید:« اینجا عالم مجازیه دیگه و از اون مواردی که با حلواحلوا گفتن دهن شیرین میشه .» بعد شکلکی چشمک زد و واژه هایی که تیهو اسمشان را گذاشته بود "واژه های حرام " سپیدی پنجره را سیاه کردند . استاد گفته بود :« مگر واژه ها هم مذهبی دارند که حرام وحلال داشته باشند؟!! » آب توی دهان شکلک جمع شده و از لب و لوچه اش می ریخت .


تن تیهوسردسرد شد. انگارداشت از درون یخ می زد . دانه های عرق روی پیشانی اش نشستند و بعد موها وگردنش خیس خیس شد . داشت آب می شد. شادی دفترش را آورد :« مامانی ... مامانی می شه با خجالت یه جمله بسازی ؟ »



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : پنجشنبه 1387/07/18 -

نانسی

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


دخترک همسایه دست و پا شکسته ، ترانه ای را به عربی می خواند و می رقصد و از من می پرسد : " نانسی رو می شناسید؟ ما خونوادگی عاشقشیم! " او سال دیگر دوره ی ابتدایی را تمام می کند . لبخند می زنم . تا می آیم حرفی بزنم ، شادی ام سریع به اتاقش می دود و در حالی که یک دست عروسکش را در دست گرفته ، بر می گردد ونفس زنان می گوید : « نانسی اسم عروسق منه ... هر شب تو بخل من می خوابه ! من خیلی ی ی ی دوسش دارم !»



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : شنبه 1387/06/02 -

عقده ی ادیپ

19 فروردين 1388 ساعت 03:35


در نوجوانی یک بار داستان " عقده ی ادیپ " اکانر را خوانده  و خیلی لذت  برده بود .
همخانه همیشه می گفت :« زن زیاد پیدا می شه ...این همه زن تو کوچه ، خیابون هستند ، اما مادر فقط یکیه . » او گفته بود : « تو چرک ناخن مادر من هم نمی شوی ! »
ستاره  دیشب تنها توی اتاق خواب نشسته  و چندین بار « عقده ی ادیپ » را خوانده بود. صبح با صدای فاخته ، چشم هایش را باز کرد . انبوهی از موهای خرمایی رنگ صفحات مجله را پو شانده بودند . سر برداشت . اشک هایش با واژه های داستان در هم آمیخته و تن کاغذ را چروک کرده بودند .
همخانه هنوز هم کنار مادرش خوابیده بود ، مثل یک بچه گربه...  وموهای خرمایی سفید شد ند، مثل برف !





زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/03/05 -

جاده

19 فروردين 1388 ساعت 03:34

با سبدی پراز گل های  بهاری کنارجاده  ایستاد.

_ گل...گل...ارزونه...سلام خانوم ...عیدتون مبارک. می شه...

دود جلوی دید اورا گرفت. سرفه کرد وچشمان  معصومش پر از اشک شد. در لایه ای از دود واشک، پسرکی را دید که سرش را از شیشه ی اتومبیل بیرون آورده بود.

_ آی ی دختررررر گلفروش...آهای ی دختررر گل ...ل...فروش.

باران تندی می بارید. گل ها ی پژمرده ومثله شده ،  تن به آسفالت سپرده بودند. اتومبیل ها به سختی از جاده عبورمی کردند.



زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/01/18 -

شادی

19 فروردين 1388 ساعت 03:34


گفته بودند جهنم انتظارش را می کشد .نرم نرمک دستش را به اسلحه کشید . چند قدم به عقب رفت وبه دیوار تکیه داد. انگشتش را روی ماشه گذاشت  و آن  را روی پیشانی اش گرفت. روحش را دید که دارد در زمین فرو می رود. اشک روی گونه هایش لغزید  و در  چاله ی کوچک گوشه ی لبش جمع شد.

« شادی » به اتاقش دوید:"مامانی، مگه نگفتی تفنگ اسباب بازی پسرا هست؟!!"




زمان ارسال در وبلاگ قبلی : یکشنبه 1387/01/18 -