شمسی باید !
دراینجامایلم شگردی را که شمس در مورد مولوی به کار برد، مورد بحث قرار دهم. در داستان ها گفته شده است که شمس تبریزی به دنبال مردی از مردان خدا می گشت ، یعنی طالب مستوران قباب غیرت الهی بود؛ یعنی کسانی که خدا آنها را پنهان کرده و به همه کس نشان نمی دهد و در این طلب مولوی را یافت.اینهاتفسیرالهی و عرفانی مسأله است.از دید دیگر که بنگریم ، شمس تبریزی وقتی که با مولوی برخوردکرد، چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده که دهانه ی آن بسته است، با عقابی روبرو گردیده که رشته ی تعلّقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته ها ی تعلّق را از دست و پای عقاب گشود،امّا البتّه به جای آن که بگوییم او این تعلّقات را از مولوی گرفت ، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد همین پاره کردن تعلّقات بودکه آن را از بالاترین سطح آغازکردتا به نازل ترین سطح آن رسیدودر این میان چیزی را فرو نگذاشت. شمس از مولوی ، خانواده و مطالعه ی کتاب و شغل اجتماعی و تدریس و افتاء و نشست و برخاست با شاگردان و دوستان وحتی پاره ای از قیود مذهبی جدا کرد و او را به صورت یک انسان برهنه رها نمود.
مسلما شخصیت فوق العاده نافذشمس توانست چنین تأثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.
در دیوان کبیر غزلی آمده که به ظنّ قوی ماحصل گفت و گوی شمس و مولوی است:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مولوی در ابتدای این غزل سرّ جاودانگی خود را به وضوح و صراحت بیان می کند و می گوید که من قبلا مرده بودم ، امّا اکنون زنده شده ام ، گریه بودم ، اکنون خنده شده ام . این تعبیر " خنده شدن " تعبیر بسیار بلند و پرمغزی است که مطلقا غم را نمی شناخت و صریحا می گفت که:
باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون مابرغم حرام و خون غم بر ما حلال
هرغمی کوگردماگردید شد در خون خویش
در عرفان عاشقانه مولانا بر خلاف عرفان خائفانه ی غزالی " غم " جای ندارد. غزالی درآثار خود چهره ی فردی سراپا خائف را در برابر خداونند به جلوه می گذارد . مقام خوف ، البته مقام فوق العاده بلندی است ، ولی مولوی مقام بالاتری را نیز کشف کرد ؛ و آن مقام عاشقی بود. درعاشقی اگر غمی هم باشد ، از جنس غم های معمول و متعارف نیست؛ از این رو مولوی یک غزالی عاشق بود و غزالی یک مولوی بی عشق.
باغ سبزعشق کو بی منتهاست
جزغم و شادی دراو بس میوه هاست
عاشقی زین هردو حالت برتراست
بی بهار و بی خزان سبز و تر است*
____________________________________________
* سروش ، عبدالکریم : قمار عاشقانه شمس و مولانا (تهران : انتشارات صراط ، چاپ سیزدهم ، 1388) ، صص :10- 8 .



