تو ای پری ...

روزها آمدند و رفتند از پی هجدهم تیرماه 1388ش که « استاد مهدی آذر یزدی » را با خود برد پیش همان پری ...آشنای دیرینه اش! به گمانم بچّه های خوبی بودیم که با قصه های خوب او قد کشیدیم . قرارمان این بود که خوب بمانیم ، اما خب! بزرگ شدیم دیگر! استاد بر من و بسیاری از هم نسلان من حق دارد که در مکتب اوآموختیم وآموختیم؛ هرچند هیچ وقت طلبکار هیچکس نبود . دریغ!آن وقت که بود، کدام یک از ما دست دلش را گرفتیم تا در غربت این کویرنلرزد؟ چه تلخ است که برخی اگر هم قدمی برداشته ایم، حالا طلبکار او هستیم !چقدر دنیامان حقیراست ! بوسه می زنم بر دست های او وپری رؤیاهای پاک و صمیمانه اش .روحش شاد.
واما از کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران: « ازناصر خسروشروع می کنم که با سفرنامه، سلوکی رادرعالم واقع شروع کرد که با زادالمسافرین در عالم اندیشه .اوروشنفکری است آشنا به سراسر مسائل دنیای معاصرخود که قدم گذاشته درراه نهضتی که درآن عهد مترّقی بوده و مبارزه می کرده است در راه بر انداختن ظلم و فقر و جهالت،امّا هنوززمینه برای مدعیّات آن آماده نیست .این است که به اجبار در یمگان می نشیند تا پس از مرگش برگوراوامامزاده ای بسازند واین یعنی مرد مبارز روشنفکری را به خاموشی عزلت سوق دادن و سپس برگورش بارگاه ساختن ، یعنی که حرفش را تا زنده است ، نمی شنویم تا بمیرد و بدل شود به پناهگاه خاموش و پذیرایی ـ همچو مستمسکی ـ برای ناتوانی ها مان.این همه مزار و امامزاده و بقعه و بارگاه را که بی خود نساخته ایم واین یعنی سراسر دستگاه شهید سازی برای ارضای شهید پرستی ما ایرانیان که از سر بند قضیه ی سیاوش تا کنون به چنین بیماری دچاریم. *»
*جلال آل احمد ، صص 177ـ178 .



