آتش !

یزد. چم تفت . جشن سده . جمعیّتی باورنکردنی . پذیرایی با سوروک * ، آش و چای !
غزلیات شمس که وای ! وای ! در هوایی دلچسب و معطّر... صدای دف و غزلیّات شمس و شور شیرینی در روحت : « گرجان عاشق دم زند ، آتش درین عالم زند / وین عالم بی اصل را چون ذرّه ها بر هم زند / عالم همه دریا شود ، دریا زهیبت " لا " شود / آدم نماند وآدمی ، گر خویش با آدم زند /....../ نی قوس ماند نی قزح ، نی باده ماند نی قدح / نی عیش ماند نی فرح ، نی زخم بر مرهم زند » .
صدای مجری از آقای " سیاوش ناظری " و گروهش تشکّر می کند و می گوید رایگان برای اجرای برنامه آمده اند . نیایش موبدان . چهره ها و دل هایی شاد . زرتشتی و مسلمان . جا به جا پرچم ایران خودنمایی می کند . آتشی که افروخته می شود و جمعیّت که برای تماشا و گرفتن عکس و فیلم دورش را گرفته اند ، ناگهان با حرارت دلچسبش به عقب می راند . چه گرمای لذّت بخشی گونه هایت را نوازش می کند !همزمان نورافشانی ... جمعیّت " ای ایران " را می خواند و بعد دست ها بالا می رود : یار دبستااانی من ...
جشن را نمی دانی ، امّا آتشش به دلت می چسبد ... آتشی این روزها و چقدرخنده هایت توی صورتت زار می زند ! زار می زنی ! امروز که از آن روزها بود ، رسما مُردی ! تولّدت مبارک !
درزادروز آتش ، داری از سرما می لرزی ...
----------------------
* نان روغنی محلٌی



